شنبه، آبان ۲۴

بي‌خيال عنوان!



دريغ خورشيد بر ستاره‌ها

اي كاش ستاره‌ها از مهنت خورشيد بي‌نصيب بودند. اي كاش در سياهي و ظلمت بي‌نهايت شب، چيزي جز كوري و ماتم نبود. اي كاش در زلال آب و روشنائي درياها، نقطه‌ي كوري از اعماق نبود. اي كاش در نهايت هر سو، نقطه‌ي آغازي نبود. اي كاش همه چيز همچون محيط دايره در خلأ بود و هميشه هموار.

آفتاب آمد دليل آفتاب

اي خدا كه ساده‌گي‌ي شب را به آلايش ستاره‌ها زينت دادي، و در هم تنيده‌گي روز را در خروس خوان بام و شام فرياد مي‌زني؛ اي كاش نشانه‌اي از خود بجا مي‌گذاشتي، تا به روال معمول خود، براي يافتن‌ات صادقانه به دنبال دليل و مدرك مي‌گشتيم. اي خدا كه منطق عليت را به ما آموختي، پس چگونه خود را متكبرانه از آن مستثني كردي؟ چرا منطقي براي خود نيافريدي اي مسكين بينوا؟!

زبان خامه ندارم

همه جا هستي و هيچ كجا نيستي، همه كس هستي و هيچ كس نيستي؛ همه افلاك را بي‌زبان كردي و باز هر دم از تو مي‌گويند. اي خدا، مرا هم بي‌زبان كن كه بي‌زبان زبان توست!

سه‌شنبه، آبان ۲۰

خودكشي

زندگي سخت نيست، اما من ترجيح مي‌دم سخت باشه، و در ازاء اين سختي، حاصلي داشته باشه. نمي‌دونم چم شده! شديداً دوست دارم خودكشي كنم! از فردا مي‌ترسم. از آنچه خبر ندارم و جلوي رويم مي‌بينم‌اش؛ ديواري‌ست سياه و بي‌ابعاد مشخص. نيرويي ندارم كه با آن مقابل سختي‌هاي زندگي تلاش كنم.. سختي‌اي نيست، اما من براي همين هم طاقتي اندك دارم و ضعفي بزرگ.

خودكشي: هميشه تجربه كرده‌ام، كه بر اثر نوشتن چيزي كه ازش اطلاع ندارم، همان احساس تجربه كردن آن چيز را كسب مي‌كنم! در اين نوشتن سرّي هست كه ناگشوده مانده. قابل رمزگشائي هم نيست. نوشتن اگر هنر باشد، در پست‌ترين شكل‌اش هم نمي‌تواند مثل هنرپيشه‌گي باشد، كه يك بازيگر مي‌تواند بي‌هيچ حس هم‌ذات پنداري با نقشي كه ميخواهد ايفا كند، يك بازي خوب ارائه دهد، بي‌هيچ عيب و نقصي، و حتي شايد جايزه‌ي اسكار هم به او دادند! كمتر هنرپيشه‌اي مثل «وي ويانلي»، بازيگر نقش اسكارلت در فيلم «بر باد رفته»، چنان در نقش خود فرو مي‌رود كه در ميان‌سالي در يك تيمارستان فوت كند! نوشتن درباره‌ي يك شخصيت، يعني خود او شدن، بايد باور كني كه خود او هستي. اين يعني؛ گرچه تو او را خلق كردي، اما در نهايت او بيشترين تأثير را بر تو خواهد نهاد. انگار اصلاً از قبل هم «او» خود «تو» بوده، و تا حالا خبر نداشتي و تازه كشف‌اش كرده‌اي!

حالا شايد اين احساس نااميدي و ميل به خودكشي من هم از اينجا باشه. نمي‌دونم.. شايد آن پيرمرد قصه، هموني كه نتونستم بكشم‌اش، كار خودش رو كرده باشه، و الان من اسير تأثيراتي هستم كه اون روي من گذاشته!

خودكشي: نمي‌دونم بعدش چي پيش مي‌آد. منو كجا مي‌برن؟ يعني مثل فيلم روحه؟! اين فيلم روح هم براي خودش فرهنگ‌سازي كرده‌ ها! عين يه پيغمبر از غيب خبر داده، از دنياي بعد از مرگ. و مردم هم باور كردن، مهم هم همينه. پيامبر اگر حرفي بزنه كه قابل باور نباشه كه پيامبري‌اش مفت هم نمي‌ارزه.. اما شك دارم!

آيا دين بايد مطابق باورهاي پيشيني مردم باشد، آنچنان كه مخاطبان دين به راحتي و حتي با اشتياق از آن استقبال كنند. يا شايد سرّي در جامعه‌ي اروپا و آمريكا هست. آيا جامعه‌ي آنها، جامعه‌ايي پيامبرپسند است، آنچنان كه سرزمين بدعت‌هاي پيامبر گونه باشد؟ آنها اين تفسير از دنياي بعد از مرگ را مشتاقانه پذيرفته‌اند، چون هم‌اكنون فيلم‌هاي زيادي با همين نگاه به مرگ و دنياي ارواح ساخته شده. اما من هنوز مطمئن نيستم كه دين بايد پذيرفتني باشد، يا مخاطب‌اش را از اقليت پيدا مي‌كند؟

خودكشي: لحظه‌ي كشيدن لبه‌ي تيز شيشه روي رگ گردن خودت، لحظه‌اي پر از احساسات و افكار جورواجور بايد باشه. همين‌ها هستن كه كار رو براي من سخت مي‌كنن. دائيم مي‌گه تو اوين كه بود، خيلي شكنجه‌اش مي‌كردن، ديگه طاقت‌اش رو از دست داده بود. تو يه فرصت مناسب كه تنها شده بود توي دست‌شوئي، به فكر خودكشي مي‌افته، و حتي يه تكه شيشه هم گذاشته بوده روي مچ دستش، اما تو همون لحظه پيش خودش فكر مي‌كنه؛ كسي چه مي‌دونه، شايد اون دنيا زشت‌تر و كثيف‌تر از اينجا باشه!

من دائيم رو مي‌شناسم، هر كسي داراي يه وجه غالب شخصيتي‌يه، و وجه غالب شخصيت دائي من هم احساسي بودنشه. خودش مي‌دونه كه تو سن چهل ساله‌گي مي‌تونه مثل ابر بهار گريه كنه. البته اين لزوماً خلاف عقل نيست، اما نشان دهنده‌ي احساسي بودن اون فرده. خب، اين دائي من چرا بايد احساسات حاصل از نكبت زندگي‌اش در زندان رو دقيقاً در همون لحظه‌ي اوج احساس فلاكت، و ثمردهي اون احساس، يعني خودكشي، كاملاً بزاره كنار، و يك تصميم عاقلانه بگيره؟! يعني همون كاري تو زندگي‌اش، با وجود اصرارهاي همسرش، كمتر بهش تن داده؛ تصميم‌هاي عاقلانه رو مي‌گم! و اونوقت مي‌بيني آدمائي كه تو لحظه لحظه‌ي زندگي‌شون سعي كردن عقل و منطق رو ملاك عمل و فكرشون قرار بدهند، دقيقاً در لحظه‌ي تصميم به خودكشي احساسات بهشون غلبه مي‌كنه، و خودكشي هم مي‌كنن! يعني همون كاري كه هيچ‌وقت تو زندگي‌شون بهش عادت نداشتن؛ رفتار احساسي رو مي‌گم!

خودكشي: بنظر من اصلاً مهم نيست كه پيش از خودكشي چه اتفاقاتي افتاده، و كسي كه مي‌خواد خودكشي كنه چه سرنوشتي داشته. خودكشي حاصله يه تصميم لحظه‌اي‌يه. مثل من كه الان شديداً تصميم به خودكشي دارم، اما چون حلال‌زاده به دائي‌اش مي‌ره، من هم كه در تمام زندگي‌ام آدم احسي‌ايي بودم، يه‌هوئي در لحظه‌ي خودكشي عاقل مي‌شم و برمي‌گردم براي دست و پا زدن توي همون نكبتي كه بودم.

خودكشي: همه‌ي عمر اگر مشغول كشتن باشم، هيچ مهم نيست، اما همين كه نقطه‌ي اثر اين فعل، خودم باشم، مي‌شه منفورترين فعل ممكن، و البته ترسناك! اي خدا.. همه‌ي عمر مسئوليت كشتن وقت به عهده‌ي من بود، حالا شما قبول زحمت بفرما، اين يك مسئوليت رو خودت بپذير و مرا از شرّ خودم خلاص كن!.. عجب آدم احساسي‌ايي هستم من، نگفتم؟! آخه خر ديوونه! تو اگر خودكشي هم بكني كه بهرحال كار خودشه؛ خدا رو مي‌گم!

خدايا هيچ‌وقت اينطور التماست نكرده بودم.. روزي كه ازت خواستم.. روزي؟.. مگر كي بود؟.. همين الان بود!.. ازت خواستم با اوني كه دوستش دارم، دمي فقط باهاش حرف بزنم، و از احساسم براش بگم، اينقدر با تو صميمي نبودم. پس حرف و خواهشم رو بپذير، كمك‌ام كن تا خودكشي كنم!

خودكشي: ساده‌تر از چيزي‌يه كه فكرش رو بكنم.. ساده‌تر از اينكه اين‌طور دندونام رو موقع نوشتن به هم مي‌غُرچونم.. سبك‌تر از يه خواب دم صبح.. و زودتر از غروب آفتاب امروز!.. خدايا كمك‌ام كن بتونم راحت خودكشي كنم. الان بيست و هشت ساله كه در انتظارشم. اما هر دفعه، سر بزنگاه، دقيقاً در لحظه‌ي خودكشي عاقل مي‌شم. يعني خلاف روال تمام لحظه‌هاي زندگي‌ام در اين بيست و هشت سال.. خدايا از دست خودم به تو هم ديگه نمي‌تونم پناه ببرم. آخه چقدر بدقولي، چقدر تأخير در قرار ملاقات؟ اما امشب بايد كار رو تموم كنم!.. گفتم بعد از غروب يا قبلش؟!

خودكشي: اگر به معناي از دست دادن زندگي، يعني همين زندگي‌ايي كه جريان داره باشه، خيلي با ارزشه، بيشتر از آنچه كه فكرش رو بكنم. زندگي‌ايي كه اينقدر خواب و خيال توش حضور مستمر داره كه ديگه اسمش رو بايد گذاشت خيال، اي كاش خيال باطل نبود، كه هست؛ زندگي‌ايي كه واقعي‌ترين لحظاتش رو در خواب سپري كردم! بر هر چه در اين دنيا دست زدم، تا برام يه مأوائي بشه براي آرامش و آسايش، مثل يه حباب آب، مثل يه خيال باطل، دود شد و رفت هوا. هيچ تجربه‌ي زنده‌ايي كه زندگي ببخشه، نه خيال و خواب و رؤيا، در اين دنيا نديدم. بارها خدا رو ديدم و با خودم گفتم اين ديگه خود خداست، خداي هستي‌بخش من، اما نبود، بتي بود در ذهن خيال‌پرور من. بارها در هنگام سجده‌هاي نماز، چهره‌اش رو ديدم، نوراني بود، همانطور كه توصيف‌اش كرده بودن برام، تو بچه‌گي، به خودم گفتم اين فقط يه خياله كه داره تو رو فريب مي‌ده، اما از يه آدم نااميد چه انتظاري مي‌شه داشت، مي‌گفتم اشكال نداره، من كه اميدي به ديدن اصلش ندارم، پس چرا خودم رو از ديدن كپي‌اش هم محروم كنم؟! از ابتدا خيالي بود براي من، و تا آخر هم خواهد ماند، تا آخرين لحظات زندگي، و تنها با خودكشي از خواب خواهم پريد.

خودكشي: اگر مي‌شد همه‌ي مردم، نه، فقط آدماي احساسي، همه با هم خودكشي كنن، چي مي‌شد؟! فقط عاقل‌ها زندگي كنن. در يك روز اگر نشد، حداقل در يك هفته، همه اون آدماي احساسي كه در طول عمرشون هميشه به دنبال راهي براي خودكشي مي‌گشتن، اما در لحظه‌ي حصول نتيجه، عقل‌شون مثل خروس بي‌محل مانع مي‌شده، اين‌بار همه با هم خودكشي كنن. با هم عهد ببندند كه زير قول‌شون نزنن، و همه با هم خودشون رو خلاص كنن. اون‌وقت آدماي منطقي مي‌تونن با خيال راحت و بي‌مزاحم، با فكرشون دنيا رو بسازن؛ طوري كه هيچ آدم احساسي‌ايي ديگه حتي در لحظه‌ي خودكشي هم عاقل نشه. اون‌وقت دنيا چه زيبا و واقعي مي‌شد براي آدماي عاقل و احساسي!

تكمله : اساساً سرّ اينكه خودكشي فعل مزمومي شمرده مي‌شه، بخاطر اينه كه هميشه آدماي عاقل خودكشي كردن نه آدماي احساسي. اگر از همون اول آدماي احساسي يه خورده همت مي‌كردن و كارشون رو به سرانجام مي‌رسوندن، الان تو دنيايي زندگي مي‌كرديم كه خودكشي هم توش زيبا و عزيز بود. اما حيف و صد حيف كه خودكشي خيلي سخت شده، سخت!

دوشنبه، آبان ۱۹

هر كه جز ماهي، ز آبش سير شد

دوست ندارم اعتراف به چيزي بكنم. حالي دارم كه گويي هر كلامي، خيانتي‌ست به آنچه مي‌جويم و نمي‌يابم. روزها با سوزها همراه شد، قصه‌ها با غصه‌ها. روزها رفت و قصه‌ها دمساز نشد. روزها گر رفت، گو برو. تو بمان، اي آنچه همچون تو پاك نيست. در هر چه و هر كه بگردي، آبي‌ست و نيازي به آب، به حد مقدور، چنان كه غرق نشود. در دل سنگ هم آبي مي‌رود، اما ماهيان فقط آب مي‌خورند، بي‌هيچ حد و ظرفيتي؛ ماهي‌اي كه در بستر چشمه‌اي شناور است، چشمه‌اي كه از پاي كوه مي‌جوشد، كوهي كه سخت و سنگين است و سر به آسمان دارد، آسماني كه نجواگر گوش ناشنوايان است، و پيامي كه فقط ماهيان مي‌شنوند، آنان كه غرق در آب‌اند!

شنبه، آبان ۱۷

اين جام لطيف

يكي دو ماه پيش اينجا گفتم كه مادرم قرص‌هاش رو نمي‌خوره، مي‌گه تلخ‌اند. اين قرصي كه تلخه، براش حكم مرگ و زندگي داره، و اونروز من واقعاً كلافه بودم، نمي‌دونستم بايد چه كار كنم. انگار اين قرصه مي‌خواست همون فرضيه‌ي معروف تلخ بودن دوا رو ثابت كنه. بهرحال همون موقع بطور اتفاقي متوجه شديم؛ مي‌شه با حل كردن‌اش تو ماءشعير كه مامان خيلي دوست داره، تلخي‌اش رو بي‌اثر كرد. ما هم اين كار رو كرديم، جواب هم داد، دكتر هم گفت ايرادي نداره، و تازه يه قرص مشابه به‌مون داد تا ديگه موقع حل كردن‌اش اينقدر كف نكنه و باعث دردسر نشه! حالا از اون موقع كار من شده همين؛ در ماءشعير رو باز مي‌كنم، قرص رو توش حل مي‌كنم، و بعد دوباره پرس‌اش مي‌كنم. يعني الان شركت‌هاي نوشابه‌سازي دربه‌در دنبال من مي‌گردن كه چرا حق مؤلف رو رعايت نكردم!

مي‌خواستم از احساسي كه موقع باز كردن يه ماءشعير معجون براي مادرم دارم بگم. هر وقت اين كار رو مي‌كنم ياد اين شعر خيام مي‌افتم:

جامي‌ست كه عقل آفرين مي‌زندش // صد بوسه‌ي مهر بر جبين مي‌زندش
ايـــن كوزه‌گر دهـــر چنين جام لطيف // مــــي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش

اين همون كاري‌يه كه من مي‌كنم. نمي‌دونيد چقدر سخته درست كردن يكي از اين ماءشعيرهاي معجون، و بعد بستن درش بدون اينكه كسي متوجه بشه. و از اون سخت‌تر وقتي‌يه كه بايد با دست‌هاي خودت دوباره بازش كني و همه‌ي كارت رو به هدر بدي.. احساس عجيبي‌يه! جدي مي‌گم! از اون احساس‌هاي متضادي كه در يك لحظه درون آدم جمع مي‌شن!

بگذريم.. حالا فكر مي‌كنيد كدام جام لطيف بوده كه عقل خيام صد بوسه‌ي مهر بر جبين‌اش مي‌زده؟ تا حالا تفسيري از اين شعر نخوندم. مسلماً هست، اما من پي‌گيرش نبودم.. اول فكر مي‌كردم اين جام لطيف بايد انسان باشه. بعد كه به خودم به عنوان يك انسان نگاه كردم، ديدم من همچين هم جام لطيفي نيستم! يكي از نشانه‌هاي لطيف نبودن‌ام همين خودخواهي‌يه، كه قبل از همه اين جام لطيف رو به خودم نسبت مي‌دم، و پيش خودم توجيه مي‌كنم كه منظور خيام مرگ و زندگي من بوده. كسي نيست بگه: بفرض كه يكي تو رو اشرف مخلوقات صدا زد، خب تو چرا امر بهت مشتبه شده. فكر مي‌كني ديگه لازم نيست اشرف مخلوقات بودن‌ات رو ثابت كني؟!

ما آدم‌ها تصور مي‌كنيم اين جائي كه توش زندگي مي‌كنيم، دنيايي‌يه كه در يك بردار زماني در حال پيش‌رويه. يعني اين زمانه، كه در حال تغييره نه دنيا. دنيا روال حركت خودش رو در مسير تغيير زمان طي مي‌كنه، تغييرات‌اش هم نسبت به زمان بوجود مي‌آد. اما اين حقيقت نداره. در واقع با اين كار، ما داريم زمان رو از دنيا جدا مي‌كنيم. البته همين‌جا بگم كه منظورم از دنيا همه‌ي هستي و نيستي‌يه.

بنظر من دنيا مثل يه فيلم مي‌مونه، كه با تغيير عكس‌هاي ثابت روي حلقه‌ي فيلم، تصاوير متحرك بوجود مي‌آيند. دنيا هم همين‌طوره. يعني هر آن در حال آفريده شدن و ويران شدنه، و ما هر آينه در اين دنيا نابود مي‌شويم، و در دنياي بعدي آفريده مي‌شويم. و خدا نگارنده‌اي‌يه كه مدام در حال كشيدن طرحي نو از هستي و نيستي‌يه؛ طرح قبلي رو زمين مي‌زنه و طرحي نو مي‌كشه، و ما رو هم از روي بخشنده‌گي و وسعت ديد خودش در اين طرح‌ها لحاظ كرده.. اين وسط ما بي‌خبران حيرانيم!

البته به احتمال زياد من اشتباه مي‌كنم، و اين اصلاً از من بعيد نيست. براي مني كه اولين نمره‌ي ديكته‌م رو سه گرفتم، و آخرين نمره‌ي ادبيات‌م رو تو دانشگاه دو گرفتم، و هيچ شعري رو در طول دوران تحصيل‌ام نتونستم از بر كنم، اصلاً جاي تعجب نداره كه يه شعر ساده رو هم نتونم معني كنم!

اين بي‌سوادي من از مثنوي خوندنم هم پيداست. هر بار كه مثنوي رو دستم مي‌گيرم، فكر مي‌كنم ديوان حافظه، از وسطش مثل فال حافظ باز مي‌كنم و باصطلاح خودم شروع مي‌كنم به مثنوي خوندن. ولي واقعاً مثنوي چيز ديگه‌اي‌يه. من هم بعد از خوندن چند خط از فال مثنوي، تازه متوجه مي‌شم كه نمي‌شه با مثنوي فال گرفت، بايد مثل هر كتاب ديگه‌اي از اول‌اش شروع كرد به خوندن. براي همين هميشه فقط مي‌تونم شعر اول مثنوي رو بخونم، خب وقتي ازش سر در نمي‌آرم چه كار كنم:

بشنو اين ني چون شكايت مي‌كند // از جدائي‌ها حكايت مي‌كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند // در نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

و هميشه هم حس تازه‌اي دارم. احساسي كه هر چه پيش مي‌رم قوي‌تر مي‌شه، تا جائي كه به چشم دل بشينه.

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق // تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش // باز جويد روزگار وصل خويش

تا برسه روزي كه من هم اصل خودم رو پيدا كنم، به اونجائي برسم كه ازش جدا شدم، اون ريشه‌اي كه در آبه، و ببينم كه كي منو اينطوري تراش داده؟

من بهر جمعيتي نالان شدم // جفت بد حالان و خوش‌حالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من // از درون من نجست اسرار من

كدوم سِرّ؟ وقتي چيزي براي خودم نگه نداشتم چي؟ سِرّم شده ناله و خنده همون بدحالان و خوشحالام!

سر من از ناله‌ي من دور نيست // ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست // ليك كس را ديد جان دستور نيست

اين بيت منو ياد شازده كوچولو مي‌ندازه كه مي‌گفت: هر آنچه اصل است از ديده نهان است.. دنبال يه بره مي‌گشت تا درخت‌هاي بائوباب ستاره‌اش رو بخوره، اونوقت يه نقاشي از يه جعبه دست‌اش گرفته بود و مي‌گفت تو اين جعبه بره‌اش رو نگه مي‌داره. بره‌اي كه هيچ‌كس نمي‌ديدش، اما اصل همون بود!

آنش است اين بانگ ناي و نيست باد // هر كه اين آتش ندارد نيست‌باد
آتش عشق‌ست كاندر ني فتاد // جوشش عشق‌ست كاندر مي فتاد

آيا هيچ ني بي آتش عشقي نيست؟ و هيچ مي بي‌جوشش عشق؟ پس من چي‌آم؟ از چه ريشه‌اي، و در كدام نيستان رشد كردم؟ و قرعه‌ي من به نام كدام استاد ني تراشي خورده كه اينقدر بي‌بخارم؟! پس كو اون آتش عشق من؟.. محرم اين هوش را جز بيهوش نيست // مر زبان را مُشتري جز گوش نيست!.. اين هم آستانه‌ي تحمل من. چه بي‌طاقت‌ام من!

چهارشنبه، آبان ۱۴

كتابخانه‌ي زندگي

كتابچه‌ي قبلي را سياه كرده‌ام به آخر، و كتابچه‌ي سفيد و تازه‌اي در دست دارم براي سياه كردن. هنوز خطي از سياهي بر سينه‌ي سفيد آن نكشيده بودم، و تصور مي‌كردم بايد حرف تازه‌اي داشته باشم، حرفي كه لايق اين طبع نو و برگ سفيد باشد، و در حد تازه‌گي آن. بوي كاغذ ذهن‌م را به دنبال خود مي‌كشد، اما حواس‌ام هست كه حرف تازه‌اي ندارم.

آري، مثل روزي كه بايد دوباره متولد شوم. آنگاه هم همين هستم، كه هستم. نمي‌دانم برخي، از زندگي چه مي‌فهمند، و كجا در پي‌اش هستند، كه مي‌توانند از زندگي دوباره‌ي خود بگويند؛ چگونه باشم بهتر است؟! اينكه چگونه مي‌شود كه بهتر از امروز باشم؟ وقتي در همين زندگي نمي‌توانم امروزم را بهتر از ديروز بسازم، چگونه زندگي بهتري را متولد شوم؟! زندگي بهتري كه با تجربيات زندگي اكنون‌م تصور مي‌كنم و مي‌خواهم؛ چگونه ممكن است؟ آيا آنها خيال مي‌كنند كه زندگي با تجربيات ديگران ممكن است؟! نگوئيد كه منظورم را متوجه نشديد. زندگي من همين است كه مي‌بينم، نه آنچه مي‌خواهم، يا بايد باشد، و در توانم نيست. يا آنچه از زندگي دوباره مي‌سازم، براي من نيست، براي اوست كه من ساختم. پس اگر من زندگي دوباره‌ي فرد ديگري باشم، چگونه از زندگي او كه نمي‌دانم كيست، تجربه كسب كنم؟ من اگر زندگي دوباره‌ي او باشم، نمي‌دانم آيا توانسته‌ام همان چيزي باشم كه او فكر مي‌كرده بايد باشم؟

آنكه مرا در خيال خود نگاشت، چه واقعيتي در زندگي داشت، و چه كرد كه پاداش زندگي دوباره از خداي خود گرفت، كه توانست با من زندگي دوباره‌اي بسازد؟ و آيا او همچون زندگي اول‌اش كه توانائي انتخاب زندگي نداشت، در تولد من هم، و زندگي‌اي كه با من يافته هم، توانائي انتخاب نداشت، كه اينچنين انسان و زندگي فلاكت‌باري چون من و زندگي‌ام نصيب‌اش شد؟ اگر قدرت انتخابي، حتي براي زندگي دوباره نداريم، پس چه سود از اين همه شوق و ذوق براي زندگي دوباره يافتن، وقتي همان‌ايم كه بوديم؟ تنها سرابي‌ست براي پيمودن راهي ناهموار، براي گشايش عقده‌هايي كور كه از دل ناتواني و بي‌اختياري پديد آمده، و براي روشنگري شعله‌اي كه هر آن از فروغ‌اش كاسته مي‌شود؛ به نام زندگي.

مي‌خواهم بدانم، آنكه مرا در خيال خود پروراند، مي‌دانست چه مي‌كند؟ يا نه، از روي هوس و بازي، زندگي ديگري را هم خواسته كه تجربه كند. مثل حال و روز من، كه مي‌خواهم زندگي آن پيرمرد دوره‌گرد را بسازم. آن پيرمردي را مي‌گويم كه در پارك مي‌خوابيد، صبح‌ها گوني زندگي را بر پشت‌اش مي‌گزاشت، تا كسي به آن دست نبرد، و از هر كوچه و معبري، اندوخته‌اي به آن مي‌افزود. آن پيرمردي را مي‌گويم، كه نه تنها در هر قدم‌اش دانه‌ي شكري نمي‌كاشت، كه خدا را هم بدهكار مي‌كرد، از بدبختي و فلاكت‌زده‌گي. وجدان‌تان آزرده است؟ نام‌اش را نبرم؟ نام‌اش را در تمام داستان‌ها و قصه‌ها و بر پرده‌ي سينماها و صفحه‌ي تلويزيون‌ها، شما خود برده‌ايد، و در رؤياهاي شبانه‌تان لنگ‌لنگان راه خود را مي‌يابد. همان كه به او تهمت دوستي با گنجشك‌ها و حرف زدن با كلاغ‌ها را زديد؛ با گنجشك‌ها مي‌رقصد و از كلاغ‌ها خبر از مرغان عاشق پيشه مي‌گيرد.

آنچه من از او مي‌سازم پيرمرد ديگري‌ست. من زندگي دوباره‌ي او را نمي‌سازم، زندگي اول و واقعي‌اش را مي‌گويم، كه ظالمانه پنهان‌اش كرده‌ايد. گرچه، مي‌دانم از اين پس هم شما براي او زندگي دوباره‌اي خواهيد ساخت. پس، از آرزوي اول و آخرش شروع مي‌كنم؛ آرزو داشت هيچ‌گاه زندگي دوباره‌اي نيابد، چون يقين داشت كه هميشه نسبتي با واقعيت نكبت‌بارش خواهد داشت.

پيرمرد در پاركي زنده بود كه هيچ ميدان و آب‌نمائي نداشت، تنها خيابان‌هايي بود كه از يك طرف به طرف ديگر وصل مي‌شد، و مردم از آنها عبور مي‌كردند، اما او در ميان چمن‌ها مدام دور خود مي‌چرخيد و به كسي توجه نداشت. كاسه و سفالي هم نداشت، تا آبي راحت بنوشد. دست‌اش را ظرفي مي‌كرد، كه با اندام تن‌اش ساخته بود، همان چيزي كه ما براي برداشتن و گذاشتن استفاده مي‌كنيم، او براي نگه‌داشتن بكار مي‌برد. اگر دست خودش بود، دست‌اش را قطع مي‌كرد، تا اين‌گونه هنرمند نمي‌بود، تا شايد به احتياج در پي ليواني مي‌رفت، و مثل ديگران زندگي مي‌كرد.

تنها شباهتي كه با شما داشت، بي‌دردي او بود. بي‌درد بود، زيرا هميشه‌ي زندگي درد كشيده بود، و شناختي از بي‌دردي نداشت. درد كشيدن را عادتي از خود مي‌دانست، كه ديگر فراغت از آن محال بود. دردهايي بود؛ ناشناس، آنچنان كه كاويدن آنها از طاقت او خارج بود. شما مي‌گفتيد: او درد كشيده‌ي روزگار است، و تهمتي از اين بالاتر براي او نبود. بي‌غم بود و دردش، گم و ناپيدا، چون كرم شب‌تابي كه هرگز شب نديد، مُرد و روي ماه را هرگز نبوسيد.

از او قصه‌ها ساختيد: او عاشقي زار بوده و اكنون مفلوكي اسير فرصت‌هاي شمرده. يا در گوش هم سخن چيديد: مي نوشيده و زندگي را به تاراج داده. گفتيد: غافله‌ي عمر از او سبقت گرفته و مجال خوش‌گذراني را به غم واگذارده. فرياد مي‌كشم، از ته دل و تا عمق جان، ديده‌ام و فرياد مي‌كشم؛ آيا كسي هست كه فرصت بودن را بي شادي و مي نوشي طي كرده باشد؟ آيا روز غربت را فراموش كرده‌ايد، كه چگونه از درد به حال زار افتاده بوديد؟ زيرا كه درد، تن‌جامه‌ي شادنوشي را از تن‌تان كشيده بود و برهنه بر سوز غربت نشانده بود. اما او غم و شادي را از سر گذرانده بود. غربت؛ نفس او بود، و هر پياله كه شما مي‌نوشيد و مست مي‌شويد، او غرابه‌ها سركشيده بود و مست نبود. و اگر غربت، آستانه‌ي درد شماست، او نقطه‌ي آغاز و پايان درد را به هم رسانده بود. نه غصه‌ي فرصت‌هاي گذشته را داشت، نه غم فرداي محتمل يا بعيد.

در آينه‌ي هر صبح مي‌ديد رخ خود را كه كوتاه و كوتاه‌تر مي‌شد، اما هميشه گمان مي‌كرد؛ اين آينه‌ي صبح است كه زنگار گرفته. هيچ‌گاه نتوانست، يا نخواست بداند و بفهد كه از عمر، روزي گذشته و بايد در پي روزي ديگر بود. شب‌ها كه بر نيمكت خود مي‌افتاد، چشم به ستارگان مي‌دوخت، احساس تازه‌اي نبود، و ستاره‌اي برقي نمي‌انگيخت. دست‌اش از نيمكت آويزان مي‌شد تا بتواند چمن‌ها را شانه كند. سوسك‌ها از دست او نمي‌ترسيدند و آنرا پلي براي خود مي‌ساختند، بي هيچ مزاحمتي از سوي پيرمرد. آن شب هم چون شب‌هاي تمام عمر، تاريك بود و سكوت بي‌‌خيالي و آرامش خواب‌آور، همه را به خواب مي‌برد.

همه‌ي شما پيش از خواب فكري داريد، چيزي در ذهن‌تان بي‌اختيار مي‌لولد و تا به خود بجنبيد، گم مي‌شود و مهو. معمولاً با همين افكار هم مي‌خوابيد، گرچه هيچ‌گاه آنها را درنمي‌يابيد. اشباحي شايد در خيال مي‌بينيد، يا چيزهايي مي‌شنويد، و در اوهام پاسخ‌شان را مي‌دهيد، و معمولاً هم لذت مي‌بريد از اين حاضر جوابي. اين مراسم پيش از خواب است، كه ذهن بايد براي استقبال از خواب، فرشته‌ي مرگ خود، برپا كند، مثل رقص پاي سر به‌داران پيش از خفه‌گي و مرگ. اما شما آدم‌ها ضعف‌هاي خود را در موجودات ضعيف اطراف‌تان مي‌جوئيد، نه در خود. و آن پيرمرد را در زندگي دوباره‌اش بي‌خيال ساختيد، كه انگار هيچ فكري در سر ندارد، آرزويي براي‌اش نمانده جز مرگ. اما او هم چون شما رؤياها و آرزوهايي داشت، كه هر شب و پيش از خواب در خيال مي‌ديد.

آن شب هم پيش از خواب خيالاتي داشت، بي‌اعتبار براي شما. ذهن او در طول روز فعاليتي نداشت، كه در لحظه مرگ‌اش، پيش از خواب، رقص زيبائي كند. افكارش هميشه ساده و راحت بود، مثل فيلم‌هاي هندي. به افكار پيچيده‌ي خودتان، كه برخي از آنها را باعث مباهات مي‌دانيد، استناد نكنيد، او فكر داشت، اما ساده و بي‌آلايش بود، خيالات پيش از خواب‌اش هم فارغ از احوالات روزانه نبود. و آن شب هم با خيالاتي ساده و آرام، به استقبال خواب رفت.

ادامه دارد...

يواش يواش داشت ديوونه‌ام مي‌كرد اين پيرمرد. نمي‌خوام اداي كسي رو دربيارم، اما واقعاً بيچاره‌ام كرده، نمي‌دونم باهاش چه كار كنم. اول كه شروع كردم، شايد يك هفته پيش بود، اصلاً فكر نمي‌كردم به اينجا برسه، يعني اصلاً قصد قصه گفتن و از اين حرف‌ها رو نداشتم. يه چيزي بود در حد يه احساس گذرا، اما نمي‌دونم چطور شد كه دوام آورد. فرداش كه رفتم سراغ كتابچه، ديدم نمي‌تونم ولش كنم، و خودبه‌خود ادامه‌اش دادم. نوشتم و نوشتم تا جائي كه ديگه خواب‌ام گرفت، و هنوز ادامه‌ي داستان مونده بود. راست‌اش رو بخواهيد حوصله‌اش رو نداشتم. سرم رو كشيدم زير پتو و خوابيدم. و بعد از اون شب، تا حالا نتونستم بلائي سر اين پيرمرد بيچاره بيارم.

اون شبي كه اين قصه رو مي‌نوشتم، احساس‌ام اين بود كه بايد در انتها عاشق بشه، و زندگي دوباره‌اي پيدا كنه. داستان اين طوري بود كه بعد از ديدن يه سوسك روي نيمكت، كه بي‌حركت نشسته و به اون زل زده، بتدريج زبون‌اش كه سال‌ها بند اومده بود باز مي‌شه، و با اون سوسك حرف مي‌زنه. اون شب تا سر صبح از خودش و گذشته و زندگي‌اش و چيزهائي كه دوست داره، يا مي‌تونه دوست داشته باشه حرف مي‌زنه. اما اون عادت به بي‌خوابي نداشت، و بالاخره سر صبح خواب‌اش مي‌بره و وقتي بيدار مي‌شه، اولين چيزي كه مي‌بينه جسد سوسك بيچاره است كه زير تن‌اش له شده. پيرمرد كه براي اولين بار تو زندگي‌اش دل داده بود، و زندگي واقعي رو تجربه كرده بود، با ديدن مرگِ تمام زندگي‌اش، كه يك شبه بدست آورده بود، در يك لحظه مي‌فهمه كه چيزي براي زندگي نداره و مي‌ميره.

... اما هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم اصلاً خوب نيست. خواستم خيلي راحت و بي دردسر بكشم‌اش. يعني شب خيلي راحت و طبيعي مثل هميشه، مي‌خوابه و ديگه بيدار نمي‌شه. همين، خيلي راحت، مثل تمام زندگي‌اش. خب اين واقعي‌تر از مرگ قبلي‌يه؛ آخه آدم‌ها همون‌جوري مي‌ميرن، كه زندگي مي‌كنن.. اما اين پيرمرد بيچاره بدجوري تو دل‌ام جا كرده. تو دل‌ام احساس خاصي بهش دارم. انگار هميشه مي‌شناختم‌اش.. انگار گل اون، تو ستاره‌ي من رشد كرده.. بخاطر همين موضوع، مي‌خواستم خواهش كنم شما زحمت كشتن‌اش رو بكشيد. اين كار رو براي خودتون هم كه شده انجام بديد، تا هم خودتون خلاص شويد، هم اين پيرمرد، و هم من. كسي نمي‌فهمه.. خيلي راحت.. تو دل‌تون بكشيدش.

اگر كمي، فقط كمي از اين كار احساس انزجار داريد، من راه خوبي پيشنهاد مي‌كنم؛ مي‌دونيد چيه، اگر فكر كنيد كه اون در لحظه‌ي مرگ‌اش چيزي براي به ياد آوردن نداره تا بخاطرش گريه كنه يا بخنده، راحت‌تر مي‌تونيد بكشيدش. البته بعضي‌ها هستند كه تا موقع مرگ‌شون فرا نرسه، نمي‌تونن تصور كنن كه در لحظه‌ي مرگ ممكنه به چه چيزي فكر كنن. مثلاً خود من الان بهانه‌اي براي گريه يا خنده‌ي پيش از لحظه‌ي مرگ يادم نمي‌آد. و اين خيلي بده.. البته چرا.. شايد به ياد اين پيرمرد و وبلاگي كه توش زندگي مي‌كرد، اشكي ريختم.