یکشنبه، فروردین ۲۳

داستان كوتاه : حمام عمومي

شايد از نگاه‌ام پيداست، اما براي شما كه چشمان وحشت‌زده‌ام را نمي‌بينيد، مي‌نويسم؛ شايد در وحشت‌ام شريك شويد. هر چيزي در تاريكي و كوري، مي‌تواند وحشت‌آور باشد، اما آن‌چه در روشنائي و آگاهي، وحشت‌آفرين مي‌شود، فراتر از يك ترس بيروني و تاريكي‌ي دروني‌ست؛ بيشتر ناشي از تازه‌گي‌ي ابعاد يك كشف بيروني و روشنائي‌ي دروني‌ست. اين آگاهي‌ست كه بعضي وقت‌ها ما را در وحشتي فرو مي‌برد، كه هر لحظه‌اش جاني را به كام قدرت محض خود مي‌برد.

—–—–—–—–

هر كسي مي‌تونه تو خونه‌اش چيزي رو گم كنه. مثلاً برادر من هميشه جوراب‌اش رو گم مي‌كنه، اما خوبي‌اش اينه كه هر دفعه مي‌دونه كه بايد دنبال چي بگرده؛ يك جفت جوراب وصله‌پينه خورده! اما من؛ هر چيزي رو ممكنه گم كرده باشم. وقتي دنبال جوراب‌ام مي‌گردم، ممكنه دفترچه‌ي تلفني كه بعد از گم كردن‌اش خيلي حسرت خوردم ــ به‌خاطر گنجينه‌ي شماره‌هايي كه از سال‌ها پيش نگه‌داشته بودم ــ رو پيدا كنم. و اصلاً متعجب نمي‌شم، چون من هر چيزي رو ممكنه گم كرده باشم. خدا اون روزي رو نياره كه زمان و تاريخ و سن‌وسال‌ام رو گم كرده باشم! فراموش‌كاري بد دردي‌يه.

بعضي وقت‌ها صبح از خواب پامي‌شم، و فكر مي‌كنم؛ الان كجا هستم؟ يا صحيح‌اش اينه كه؛ الان بايد كجا باشم؟! و چه كار بايد بكنم؟ اصلاً عمرم رو گم مي‌كنم. با خودم مي‌گم؛ الان در كدام مرحله‌ي زنده‌گي‌ام هستم؟

—–—–—–—–

بايد صبر كنم تا مادرم بيدارم كنه و بهم غذا بده و من آق‌ونق راه بندازم و خودم رو لوس كنم. بعد بايد با هم بريم مهد كودك. چقدر از نقاشي رو ديوار خوش‌ام مي‌آد. امروز مي‌خوام قيافه‌اي كه مامان از چهره‌ي بابا تعريف كرده رو بكشم. پس چرا پشت‌ام احساس نم و خيسي مي‌كنم. اه! باز خودم رو خيس كردم و بايد وَق بزنم. پس چي شد بالاخره؟ آها يادم اومد؛ از اين‌ها گذشته. اي واي! دير شد و من هنوز دارم فكر مي‌كنم كه كي هستم!؟ بايد برم مدرسه. باز هم اون پسره ــ رنجبر ــ اذيت‌ام مي‌كنه سر صف. نمي‌دونم از دست‌اش چه‌كار كنم. هنوز گوش‌هام درد مي‌كنه از بس كشيده‌شون ديروز. ازش مي‌ترسم. وقتي عصباني مي‌شه و مي‌خواد بزندم، كله‌اش رو مي‌ندازه پائين، چشم‌هاش رو چهارتا مي‌كنه و هي زبونِ دراومده‌اش رو زير دندون‌هاش لِه مي‌كنه. من مي‌ترسم يه‌وقت زبون‌اش قطع بشه اين وسط! امروز چند شنبه‌ست؟ چي داريم امروز؟ يادم نمي‌آد ديشب درسي حاضر كرده باشم!

اي خدا! ديگه نمي‌خوام برم مدرسه. روز اول به‌خواست مامان رفتم. اون‌موقع مامان مي‌خواست به خواستگارِ جديدش نشون بده چه‌قدر مَرده، و نيازي به پول‌اش نداره. دوست نداشت هَووي يه زن ديگه باشه. اما حالا كه ديگه نيست‌اش. اون هم رفت پيش بابا و مُرد. و من موندم؛ مثل يه توله سگ كه بالاي جنازه‌ي ننه و باباش دم تكون مي‌ده و هي ليس‌شون مي‌زنه. به هر جائي سرك مي‌كشم؛ شايد يه تكه آشغال‌گوشت بهم بدن، تا دُمي تكون بدم و پارسي بكنم براي ابراز وفاداري. شايد هم اگر شانس بيارم، مي‌تونم تا آخر عمرم رو همين‌طوري سر كنم؛ در معيت يك ارباب قلچماق و در شخصيت يك سگ باوفا!

قبلاً فاميل‌ام ساده‌گي بود، اما حالا انگار باقري‌يه. شايد هم شافعي، مطمئن نيستم، بايد در موردش فكر كنم. ديروز بود كه با ميثم صمصامي قرار گزاشتم امروز بياد خونه‌مون. ديروز اومده بود، مي‌گفت؛ آقاي ناظم گفته بايد برگردي مدرسه. من هم به پدر و مادر تازه‌ام گفت‌ام كه اين آقاي به‌اصطلاح ناظم مدرسه، چه‌جور آدمي‌يه؛ اصلاً نمازخون نيست. همه‌اش دنبال كتاب‌هاي متفرقه و موسيقي‌يه. با همه‌ي بچه‌ها رفيق مي‌شه و مي‌ره خونه‌شون. پدرم مي‌گه؛ مي‌خواد بچه‌هاي مردم رو از راه به‌در كنه.

وقت‌هائي كه پدر صِدام مي‌زنه، فوري جواب‌اش رو مي‌دم؛ با صداي بلند. مادري دارم كه الان تا از خواب پاشم، بهم صبح به‌خير مي‌گه. به‌كل فراموش‌ام شده؛ چه زنده‌گي‌اي قبلاً داشتم. احساس مي‌كنم؛ هميشه همين‌طور خوش‌بخت بودم. چشم‌هام رو باز نمي‌كنم تا وقتي كه مادر اين‌جا مي‌آد و من رو مي‌بينه، اون‌وقت بهم مي‌گه؛ صبح به‌خير عزيزم، صبحونه آماده‌ست، امروز امتحانات آخر ترم‌ات شروع مي‌شه، پاشو پسر خوب! اما من هنوز به‌فكر دختر معصوم ديشبي هستم. پدر باهاش خيلي بد رفتار كرد.

امروز بايد استراحت كنم و فقط به‌فكر كار فردا باشم. نمي‌خوام روز اول كاري، آبروريزي كنم. ديشب احساس خوبي داشتم، اما بعدش خراب شد. پدر و مادرم دختر خوش‌گلي برام انتخاب كردن. خانواده‌ي دختر هم كاملاً موافق بودن. اما آخر مراسم خواستگاري، ياد اون دختري افتادم كه تو دوره دانشجوئي ديده بودم. من اصلاً نمي‌شناختم‌اش. نمي‌دونم چرا؛ اين‌قدر طول كشيده و هنوز از ذهن‌ام فراموش نشده؟! پدر اورده بودش. من رو هم با خودش برد. تو اون خونه‌ي تنگ و تاريك و كثيف؛ بيشتر شبيه لونه‌ي سگ بود. اون‌جا بود كه براي اولين‌بار، پدرم رو يه‌جور ديگه ديدم؛ مثل يه گرگ وحشي با طعمه‌اش تو چنگ و دندون‌اش بازي مي‌كرد، تا از خوردن‌اش نهايت لذت رو ببره. ديگه نفهميدم چي شد.

پدر براي اولين‌بار كتك‌ام زد و از اتاق تاريك بيرون‌ام كرد. وقتي پدرم با پوزه‌ي كش‌اومده‌اش در رو باز كرد و بيرون پريد، احساس نفرت و وحشت داشتم ازش! ناراحت بودم و عصباني. رفت‌ام پيش اون دختر بي‌پناه، تو اون اتاق تاريك، روي اون تخت كثيف. تو آغوش‌ام گرفتم‌اش، به‌خاطر رفتار كثيف پدرم ازش عذرخواهي كردم، بوسيدم‌اش، نوازش‌اش كردم، زخم‌هاش رو ليسيدم، و گفتم؛ برات دوا مي‌يارم تا خوب بشي. اون‌جا مي‌خواستم گريه كنم، اما گريه‌ام نمي‌اومد؛ يعني اصلا برام تازه‌گي داشت. شايد فراموش كردم؛ چه‌طور بايد گريه كرد؟! كم مونده بود؛ زبون‌ام رو تا ته از يه‌ور دهن‌ام بندازم بيرون و براش دم تكون بدم!

تا چند روز هم ازش مراقبت كردم، اما ديگه نديدم‌اش. پدرم خيلي عصباني شد، وقتي من جلوي مادر، درمورد اون دختر معصوم ازش سوال كردم. مي‌گفت؛ هيچي نمي‌دونه و هرگز چنين دختر بدكاره‌اي رو نديده، و تازه همه‌چيز رو انداخت گردن من. چرا اين مسئله، اين‌قدر زياد به‌يادم مونده و فراموش‌ام نمي‌شه، جاي تعجب داره؟! شايد اين هم از فراموش‌كاري‌يه، و اصلاً حق با پدر بوده؟! حالا اين دختري كه ديشب ديدم، هم خوش‌گل بود، و هم مي‌تونم باورش كنم كه از فراموش‌كاري‌ام نيست؛ چون به‌هرحال كه پدر و مادرم در موردش توافق‌نظر دارن. اما چه بد! اون هم هر وقت كه صِدام مي‌زنه، فوري بايد جواب‌اش رو بدم، و هر صبح و شب ببوسم‌اش. سابقاً برام خيلي لذت‌بخش بود اين‌كار. شايد هم فراموش كردم كه از چي بايد لذت ببرم! كاش مي‌شد؛ اين دختري كه رفتيم خواستگاري‌اش هم اجازه بده، گاه‌گداري، زخم‌هاش رو بليسم.

يادم نمي‌آد؛ اسم بچه‌ي اول‌مون فرزاد بود، يا دومي؟ اصلا دومي پسر بود يا اولي؟ فعلاً كه بايد آماده بشم براي دادگاه. طلاق‌اش مي‌دم. آره! طلاق‌اش مي‌دم. چون با ديدن‌اش، چيز تازه‌اي يادم نمي‌آد. نمي‌دونم؛ ايني كه تا از خواب بلند شوم، مثل پروانه دور و برم مي‌چرخه، كي‌يه؟ زن‌امه يا دخترمه، يا اصلاً يه غريبه‌ست؟ ديدن‌اش چيز تازه‌اي رو به‌يادم نمي‌آره. هيچي!

اي خدا! الان من كجام؟ زنده‌ام يا مُرده؟! ببينم! اينجا چه‌كار مي‌كنم؟ مگر من جرمي مرتكب شدم؟ چرا من رو اورديد اينجا؟

—–—–—–—–

فراموشي! همه‌اش از فراموشي‌يه. هر صبح كه از خواب پامي‌شم، نمي‌دونم تو چه مرحله‌اي از زنده‌گي‌ام هستم. و شب كه مي‌خوابم، همه‌اش مي‌ترسم؛ نكنه همه‌اش تو خواب و رؤيا بوده؟ فراموشي وحشت بزرگي‌يه؛ وحشتي ناباورانه، كه تمام باورها رو به باد فنا مي‌ده. اما اين وحشتي‌يه كه من همه‌ي عمرم رو باهاش سر كردم. فراموشي نياز به تحمل نداره، چون هر چيز تحمل‌شدني رو با خودش مي‌بره و به اقيانوس توهم پرت مي‌كنه ــ حتي همين حس تحمل رو. اما وحشتي از اين بالاتر هم هست. كه شما هرگز درك‌اش نمي‌كنيد، اگر فراموشي‌ي من رو تجربه نكرده باشيد.

صبح كه اومده بوديد خونه دنبال‌ام، من صداي زنگ‌هاي مدام شما رو نمي‌شنيدم. من اون‌موقع تو حموم بودم. قسم مي‌خورم كه به كسي صدمه نزدم. ازم نخواهيد كه شاهدي بيارم؛ هيچ‌كس تو حموم با خودش شاهد نمي‌بره! ما وقتي حموم مي‌كنيم، فكر مي‌كنيم ديگران هم اين‌كار رو مي‌كنند، اما اينكه ديگران واقعاً چه‌كار مي‌كنند توي حموم، هيچ‌كس شاهدي نداره. هر چيزي هم كه از حموم كردن آدم‌ها مي‌دونيم، به‌استناد حرف‌ها و اعترافات خودشونه. براي من فرقي نمي‌كنه كه ديگران، از كارهائي كه تو حموم مي‌كنن، به من راست گفتن يا دروغ، اما من هم چيزي از حموم كردن‌ام، حتي به شما كه مرد قانون هستيد نمي‌گم. تنها حرفي كه مي‌زنم، اينه كه، من تو اون‌ساعت، حموم بودم، و هيچ توضيحي هم ندارم.

اما چرا! به‌نظرم بايد يه چيزي رو تعريف كنم. اما انتظار شاهدي براي حرف‌هام نداشته باشيد. و البته من هم انتظار ندارم؛ شما حرف‌هام رو باور كنيد ــ مگر اينكه خودتون توي حموم، برام شاهد گزاشته باشيد:

فكر مي‌كردم حموم كردن‌ام تموم شده. هوله رو انداختم روي شونه‌ام، و موهاي سرم رو خشك كردم. صورت‌ام طرف در بود. آماده‌ي بيرون رفتن بودم، كه از پشت سرم صدائي شنيدم؛ شبيه به صداي ماهي‌اي كه تازه از آب گرفته شده، و كف قايق افتاده. صداي آب خواستن يه ماهي درمانده بود. مثل آدمي كه تو آب مي‌افته و براي دمي هواي تازه دست‌وپا مي‌زنه. آهنگ وحشت مرگ بود، از سوي ماهي‌اي كه هيچ‌وقت از آب سيراب نمي‌شه. عرق سردي روي پيشاني‌ي تازه هوله‌كشيده‌ام نشست. عضلات گردن‌ام خشك شد و نتونستم روي‌ام رو برگردون‌ام. پاهاي‌ام اصرار داشتند كه بر سطح ليز و كف‌آلود حمام، محكم بمانند. كودكي‌ام را به‌خاطر آوردم؛ مي‌نشستم كنار دست مامان، او قلاب مي‌بافت و من چشم مي‌بستم. نفس‌اش چنان آرام بود كه فكر مي‌كردم؛ الان است كه بميرد. اما صداي برخورد ميل‌هاي قلاب، ضربات مكرري بود، مثل صداي آب طلبيدن ماهي‌ي افتاده بر كف قايق. و مادر بزرگ‌ام كه پيش‌تر ديده بودم موقع جويدن، صداي تق‌وتوقِ يكنواختي مي‌داد؛ تتق، تيق ، تتق، تيق... و اين ماهي‌ي ملتمس، افتاده بر كف تشت چرك‌هاي تن من، هيچ بال و سر و دمي ندارد؛ يك تكه از بدن ماهي‌ي سفيد شفافي كه اگر خوب نگاه كنم، شايد بتوانم پشت‌اش را ببينم، پهن شده بر كف تشت و تكيه زده بر ديواره‌ي آن.

هيچ اثري از خون نبود. همه‌چيز طبيعي بود، جز من؛ لخت بودم و افكارم پريشان!

—–—–—–—–

چه‌كسي شاهد حمام من بوده؟ اين تكه ماهي كه صداي قلبي جدا از تن‌ام مي‌دهد، چه‌كسي سر راه‌ام گزاشته؟ حتماً از ابتدا كسي همراه‌ام بوده در حمام. شايد فراموش كرده‌ام درِِ حمام را ببندم. اين، چه‌گونه در تشت چرك‌هاي من افتاده؟ تشتي به آن كوچكي كه هيچ‌گاه در آخرِِ حمام، نيازي به شستن‌اش نداشتم؛ زيرا هميشه تميز مانده. اما اين‌بار ...

... كه صداي زنگ خانه را شنيدم! وحشتي پياپي. وحشت از نفوذ غريبه‌اي در خلوت حمام‌ام؛ همان‌كه اين ماهي‌ي تپنده را آنجا نهاده بود ــ در گور كوچك چرك تن‌ام. اوست كه اسرار مرا جسته، خلوت‌ام را دريده و خون به بستر خيال‌ام ريخته، و اكنون پشت در منتظر من است و پياپي به در مي‌كوبد.

وحشتناك‌ترين چيز براي من، روشن شدن چيزهائي‌ست كه پيش‌تر تاريك بودند و از آنها ناآگاه بوده‌ام. و ناآگاهي‌ها، دانسته‌هائي هستند كه در موردشان با ديگران به‌تفاهم نرسيده‌ام، نه آن‌چيزهائي كه ازشان اطلاعي ندارم، يا هيچ‌وقت سروكارم به آنها نيافتاده.

—–—–—–—–

خب، من وحشت كرده بودم. شما پليس‌ها، هركس كه ازتون بترسه بهش مظنون مي‌شويد. اما من فقط حمام بدي كرده بودم، توي اون صبح كذائي، كه شما سر رسيديد و به من مشكوك شديد. اما من بي‌گناهم!

—–—–—–—–


ــ اين‌ها رو تو نوشتي؟
ــ بله!
ــ من ازت خواستم قصه بنويسي؟
ــ اما ...
ــ بسه! خسته‌ام كردي! چهار ساعته اينجائي. هي داري داستان‌سرائي مي‌كني. من كاري به زندگي‌ات ندارم. فقط اينو تو گوش‌ات فرو كن؛ ديگه حق نداري بري حموم عمومي. مگه حمومِ خونه‌تون چشه؟ چرا همون‌جا نمي‌ري؟ دفعه‌ي ديگه جات تو زندونه. هيچ بازپرسي‌اي هم در كار نيست. آخه كي كله‌ي سحر مي‌ره حموم عمومي بست مي‌شينه؟! تا ظهر تو يه مكان عمومي چه‌كار مي‌كردي؟ هان؟! نه! نمي‌خوام جواب بدي. فقط پاي اين تعهدنامه رو امضاء كن كه ديگه پا تو هيچ حمومي غير از حموم خونه‌ات نمي‌زاري. يالا!
ــ چشم جناب بازپرس. بعدش مي‌تونم برم؟
ــ آره اگه خدا بخواد!
ــ مي‌شه اعترافاتي كه نوشتم رو بهم پس بديد.
ــ نه! اعترافات‌ات مي‌ره تو پرونده. ما اينجا اعتراف به كسي پس نمي‌ديم. امضا كن و برو پي كارِت!

—–—–—–—–

حرف‌هايي كه در اتاق تاريك و در حضور اعتراف‌گيرنده زده مي‌شه، خيلي بيشتر از حرف‌ها و تعارفاتي كه در سالن روشن يك مجلس دوستانه گفته مي‌شه، به حقيقت نزديك‌تره. متأسفانه من نتونستم اعترافات‌ام رو از بايگاني‌ي پليس بگيرم تا اينجا منتشر كنم، بنابراين شروع كردم به نوشتن اين دروغ‌ها درباره‌ي اون اعترافات، در قالب يك داستان سرگيجه‌آور، با عنوان «اعترافات يك متهم به وحشت».

شنبه، فروردین ۲۲

كفن ام سياه است

از آن‌جائي‌كه جان هيچ عزيزي، نمي‌تواند عزيزتر از جان خودم باشد، بنابراين سفارش كرده‌ام؛ كفن‌ام را از تكه‌پارچه‌هاي پيراهن‌هاي مشكي كه براي‌ام خريده‌اند و من هيچ‌گاه نپوشيده‌ام، بدوزند.

دوشنبه، فروردین ۱۷

راهنماى درست كردن لينكدانى و فتوبلاگ

ديباچه‌ى واپسين : بلاگر تگ‌هاى جديدى تعريف کرده که کار طراحى و پردازش وبلاگ را بسيار کارآمدتر مى‌کند. از همين رو، اين راهنماى درست کردن لينکدانى و فتوبلاگ را هم در ويرايش جديد بسيار ساده‌تر و کارآمدتر کرده‌ام. ديگر از آن اسکريپت‌هاى پيچيده و محدود کننده خبرى نيست، و به‌جاى توضيحات مفصل هم سعى کرده‌ام کار را ساده‌تر کنم، طورى که طراحى‌ى صفحات را با يک شکل واحد انجام داده‌ام، تنها لازم است برخى آدرس‌هاى اينترنتى و نام‌هاى شخصى را خودتان تغيير دهيد. و کسانى هم که به HTML وارد هستند، مى‌توانند خودشان صفحه را طراحى کنند، و فقط کدهاى مربوط به بلاگر را در خلال آن بگزارند.

ديباچه‌ى نخست : اين راهنما اصلاً قصد ندارد به همه‌ى وبلاگ‌داران يك فوتوبلاگ و ستون لينك (لينكدونى يا لينكدانى) بى‌دردسر و فعال و كارآمد هديه دهد! اين تنها يك پيشنهاد است به وبلاگ‌هايى كه وبلاگ‌نويسى را حرفه‌اى دنبال مى‌كنند، و در همين راستا نياز به امكانات رسانه‌اى‌ى توسعه‌يافته‌ترى دارند، اما توانائى‌ى خريد دامين و كار با ام‌تى را ندارند. بنابراين مى‌خواهند در وبلاگ رايگان خودشان هم از حداكثر امكانات بهره برند. در اين‌صورت براي كار با اين فوتوبلاگ و ستون لينك، نياز به كمى آشنائى با قالب بلاگ‌اسپات و كدهاى اچ‌تى‌ام‌ال و جاوا اسكريپت دارند.

نكته ــ براي كپى كردنِ هردسته از كدهاى زير، كافى‌ست روى آن دوبار كليک كنيد، بعد از پررنگ شدن آن قسم، كليدهاى Ctrl + C را بگيريد تا عمل كپى انجام شود. توجه داشته باشيد كه در ميان برخى از اين كدها، براى نشان دادن آدرس اينترنتى‌ى فوتوبلاگ يا وبلاگِ لينکدانى شما از MyFotoBlog.blogspot.com و MyLinksBlog.blogspot.com استفاده كرده‌ام، كه شما حتمن بايد به‌جاى آن، همان آدرس اينترنتى‌ى فتوبلاگ يا وبلاگ لينكدانى را بگزاريد. همچنين آدرس وبلاگ اصلى‌تان را هم با MyBlog.blogspot.com مشخص کرده‌ام، که البته مى‌تواند پرشين‌بلاگ هم باشد.

يک ــ براى شروع نياز به ساختن دو وبلاگ با يک اکانت در بلاگ‌اسپات داريد. در Settings > Formatting هر دو وبلاگ، فيلدهاى Title و URL را براى هر دو فعال كنيد. در همين صفحه براى وبلاگ لينکدانى فيلد Show را 20 Posts انتخاب کنيد و براى وبلاگ فتوبلاگ هم عدد 1 Posts را انتخاب کنيد. در Settings > Archiving براى هر دو وبلاگ، فيلد Archive Frequency را Montly انتخاب کنيد، اما براى فتوبلاگ در همين صفحه فيلد Enable Post Pages? را هم فعال مى‌کنيد و Yes را انتخاب مى‌کنيد. توجه کنيد که براى وبلاگ لينکدانى بايد Enable Post Pages? را غيرفعال کرده باشيد، يعنى گزينه‌ى No را انتخاب کنيد. (براى ثبت هر يک از اين تنظيمات در انتهاى هر يک از صفحه‌هاى تنظيم وبلاگ، کليدSave Settings را کليک کنيد)

دو ــ اکنون در وبلاگ لينکدانى به صفحه‌ى Template > Edit current مى‌رويد و کدهاى درون کادر متنى را پاک مى‌کنيد و به‌جاى آن‌ها کدهاى زير را کپى کنيد: (پيش از اين کار از صحت همه‌ى آدرس‌هاى اينترنتى در لينک‌ها، مطابق آن‌چه پيش‌تر گفته شد اطمينان حاصل کنيد. خواهشن هيچ تغييرى در ديگر کدها ندهيد؛ فقط نوشته‌هايى چون My Links' Blog و MyName را مطابق ميل خود تغيير دهيد.)

اکنون مى‌توانيد لينک‌هاى خود را در اين وبلاگ پست کنيد، به‌اين ترتيب که در صفحه‌ى Posting > Create در فيلد Title چند کلمه‌اى که مى‌خواهيد به شکل لينک درآيد را تايپ مى‌کنيد، و در فيلد Link هم آدرس اينترنتى‌ى صفحه‌اى که مى‌خواهيد به آن لينک کنيد را کپى مى‌کنيد، و آخر سر هم در کادر متنى‌ى Post متن توضيحى که با آمدن موس روى لينک، نمايان مى‌شود را تايپ کنيد.

اکنون تنها کارى که مانده، گزاشتن لينک‌ها در وبلاگ اصلى است. کدهاى زير را در قالب وبلاگ اصلی‌تان (در همان جائی که مى‌خواهيد لينکدانى در وبلاگ اصلی‌تان نمايش داده شود) کپى کنيد: (و باز هم فراموش نکنيد که آدرس‌هاى اينترنتى را بايد تغيير دهيد و آدرس وبلاگ لينکدانى را جاى‌گزين کنيد.)

خدمت کسانى که فقط دنبال لينکدانى هستند عرض شود؛ به‌سلامت! کار پايان يافته. اما براى فتوبلاگى‌ها عين همين تمپلت‌ها وجود دارد که بايد نصب کنند. در وبلاگ فتوبلاگ به صفحه‌ى Template > Edit current رجوع کنيد و کدهاى زير را جاى‌گزين کنيد:

اکنون مى‌توانيد عکس‌هاى خود را در اين فتوبلاگ پست کنيد، به‌اين ترتيب که در صفحه‌ى Posting > Create در فيلد Title چند کلمه‌اى به‌صورت تيتر تايپ مى‌کنيد، و در فيلد Link هم آدرس اينترنتى‌ى عکس مورد نظرتان را کپى مى‌کنيد، و آخر سر هم در کادر متنى‌ى Post متن توضيحى مختصرى درباره‌ى عکس مى‌نويسيد که ضرورى هم نيست.

اکنون تنها کارى که مانده، گزاشتن آخرين عکس فتوبلاگ در وبلاگ اصلى‌تان است. کدهاى زير را در قسمتى از ستون کنارى‌ى وبلاگ اصلى‌تان که مى‌خواهيد فتوبلاگ را قرار دهيد کپى کنيد: (و باز هم فراموش نکنيد که آدرس‌هاى اينترنتى را بايد تغيير دهيد و آدرس وبلاگ فتوبلاگ را جاى‌گزين کنيد.)

همچنين براى تعيين ابعاد، نحوه‌ى قرار گرفتن و ديگر ويژه‌گى‌هاى عکس در صفحه‌ى اصلى وبلاگ‌تان مى‌توانيد از کلاس fotoblog استفاده کنيد. براى مثال مى‌توانيد کدهاى زير را به کدهايى که در ميان جفت تگ Style در وبلاگ اصلى‌تان هست، اضافه کنيد:

سه ــ محض اطمينان خودم از سلامت نتيجه‌ى کارتان (و به‌نوعى هم کار خودم!) ، همه‌ى قسمت‌هايى که در اين کدها حتمن بايد تغيير دهيد را با شرح مختصر فهرست مى‌کنم تا مشکلى احيانن پيش نيايد:

MyFotoBlog.blogspot.com
(آدرس وبلاگ فتوبلاگ را جاى‌گزين مى‌کنيد)

MyLinksBlog.blogspot.com
(آدرس وبلاگ لينکدانى را جاى‌گزين مى‌کنيد)

MyBlog.blogspot.com
(آدرس وبلاگ کنونى يا وبلاگ اصلى‌تان را جاى‌گزين مى‌کنيد)

چهار ــ از گيله مرد عزيز به‌خاطر اشکالى که به راهنما گرفته بود بسيار سپاس‌گزارم. از ديگر عزيزان هم مى‌خواهم؛ اگر در نصب و راه‌اندازى لينکدانى يا فتوبلاگ به اشکالى در کار راهنما برخوردند، حتمن از طريق نامه‌بر وبلاگ در ميان بگزارند. با سپاس.

پ.ن : پس از شايد يک ماه، با اشاره‌ی آقا اسد ، پی به يک اشتباه خيلی بد بردم. (بد بودن‌اش به‌خاطر کوچکی‌اش بود!) به‌نظرم پيش از ايشان هم کسانی بوده‌اند که به مشکل برخورده‌اند، اما به من خبری نداده‌اند يا طوری نبوده که من متوجه اشتباه‌ام بشوم. از آقا اسد متشکرم، و از کسانی که تلاش‌شان را کردند اما به‌خاطر اشتباه من به نتيجه نرسيدند، صميمانه عذر می‌خواهم. کسانی که دستی در کدنويسی دارند، می‌دانند که بعضی وقت‌ها چه اشتباه‌های ناجوری اتفاق می‌افتد! نکته‌ايی هست که تمام کاربران لينکدانی و فتوبلاگ بايد رعايت کنند: هرگز در پست‌های‌شان از کوتيشن و دوبل‌کوتيشن ( ٰ و ") و هم‌چنين "اِنتر" (Enter) استفاده نکنند. بنابراين نمی‌توانند در کادر متنی‌ی Post ، لينک ديگری بگذارند. در اين قسمت تنها می‌توانند يک توضيح کوتاه در مورد لينک يا آن عکس پست شده، بدهند. در نهايت باز هم از همه می‌خواهم؛ اگر به مشکلی برخورديد با نامه‌بر وبلاگ‌ام اطلاع دهيد. سپاس‌گزارم.

جمعه، فروردین ۱۴

بدعت : هدف رسالت انبياء

1ــ از همون موقع كه پيشنهادي رو به وبلاگ‌هاي ام‌تي دادم ــ براي درست كردن فوتوبلاگ ــ تو دل‌ام قصد كردم؛ به‌قول شيرازي‌ها، يه سر پوزي‌ي درست‌وحسابي به اين ام‌تي‌داران بالانشين و متكبر بزنم! قبلاً با درست كردن اين ستون لينك‌ها با بلاگر، يه‌كمي از اين عقده‌ام خالي شده بود، اما حالا مي‌خوام؛ هم آرشيو لينك‌ها رو سامان بدهم، و هم فوتوبلاگي درست كنم كه ام‌تي‌ها به‌خواب ببينند! (چرا دروغ!؟ بهرحال كه با ام‌تي خيلي آسون‌تره!) خودم هم نمي‌دونم چرا؛ دوست دارم در شرايط سخت و با حداقل امكانات، همون‌كاري رو بكنم كه ديگران در شرايط ايده‌آل انجام مي‌دهند!؟

اين فوتوبلاگ رو فعلاً امتحاني گزاشتم، تا ببينم براي آرشيوش چه‌كار مي‌تونم بكنم. البته يه برنامه‌ي خوب براش دارم، همين الان هم نصب‌اش كرده‌ام، اما بايد مطمئن بشوم و بعد كامل‌اش كنم. براي كساني هم كه دوست دارند توي وبلاگ‌شون فوتوبلاگ با آرشيو ماهانه‌ي خوب داشته باشند، يه راهنما مي‌زارم اينجا تا از روي‌اش درست كنند.

2ــ بعد از اينكه ملكوت اعلام كرد؛ برخي از آهنگ‌ها حذف شده، ناراحت شدم، اما حالا مي‌بينم به‌جاي اون‌همه آهنگي كه از بين رفته، يه آهنگي گزاشته كه جبران مافات مي‌كنه! تا حالا من فكر مي‌كردم؛ ملكوت از شهرام ناظري خوش‌اش نمي‌آد. بعيد هم نبود البته؛ چون واقعاً بين اصحاب موسيقي‌ي ايران، از اين دعواها و باندبازي‌ها، رفتاري معمولي شده. اما حالا خيلي خوشحال شدم؛ ديدم بخشي از آلبوم ساقي‌نامه رو تو وبلاگ‌اش گزاشته. ساقي‌نامه يكي از بهترين كارهاي ناظري محسوب مي‌شه. اين آلبوم، با آهنگ‌سازي‌ي خوب كامبيز روشن‌روان در دو كاست منتشر شده. اين شوخي‌ي دروغ سيزده هم اصلا جالب نبود. نگران شدم. شايد به اين شكل‌اش بهتر باشه!

3ــ توي اين مراسم عزاداري، بعضي وقت‌ها حرف‌هاي جالب و آموزنده‌اي زده مي‌شه، و آدم رو به فكر فرومي‌بره. براي اولين‌بار بود كه اين ماجراي حيرت‌آور رو از همسر دائي‌ام مي‌شنيدم؛ دكتر گفته بوده براي اين فرزند چهارم ــ و آخري ــ خطر مرگ براي خودش وجود داره، و بايد سقط‌اش كنه. داستانِ اينكه چرا زن‌دائي‌ام بالاخره راضي نمي‌شه بچه رو سقط كنه رو درز مي‌گيرم. خلاصه اين‌طور مي‌شه كه زن‌دائي‌ام تو بيمارستان مي‌ميره! دكترها اعلام مي‌كنن كه مادر مرده، اما دختر عموي مادرم كه دكتر زنان هست، گفته بود: بزاريد تا زائو روي تخت بيمارستان بمونه، حالا اين‌كه چرا؟ معلوم نيست! شايد يه الهام غيبي بوده! بهرحال زن‌دائي مي‌گه: من مرده بودم. و روح‌ام رو مي‌ديدم كه از جسدم جدا مي‌شد. و در واقع جسدش رو از چشم روح‌اش مي‌ديده. مي‌گه: من دكترم رو تو بيداري نديدم، اما يكي‌دو هفته بعد كه دكتر رو جائي ديدم، شناختم‌اش، و گفتم كه شما من رو جراحي كرديد، چون از طريق روح‌ام ديده بودم‌اش!

خواهش مي‌كنم اين حرف‌ها رو از من نشنيده بگيريد! البته من اين‌ها رو باور مي‌كنم، اما از اون‌جائي‌كه من كودكي‌ام رو در بوشهر سپري كرده‌ام، و هر كسي هم كه از بوشهر رد شده باشه، مي‌دونه كه بوشهري‌ها چقدر خرافاتي هستند، بنابراين در درون‌ام يك‌جور واكنش منفي نسبت به اين حرف‌ها دارم! زن‌دائي‌ام در ادامه مي‌گفت: صداهاي موهومي رو مي‌شنيدم كه مي‌گفتند؛ برو جلو، برو جلو، اما كسي رو نمي‌ديدم، فقط صداي نامشخصي بود. من رو همون صداها با خودشون بردن تا جائي كه گفتن؛ از اين‌جا به‌بعد رو خودت تنها بايد بري. مي‌گه: جلوي روي‌ام يه منفذ تاريكي بود كه من بايد از اون‌جا عبور مي‌كردم. روح‌ام داشت كشيده مي‌شد و به‌سمت اون دريچه مي‌رفت تا شنيدم كه ندائي گفت؛ هنوز وقت‌اش نشده، بايد برگردي تا يه امتحان ديگه رو هم پشت سر بزاري! و اين‌طور مي‌شه كه پاي‌اش رو تكون مي‌ده و خودش هم مي‌بينه كه داره پاش حركت مي‌كنه.

من فيلسوف نيستم، اما بحث‌هاي فلسفي رو تا حد فهم و درك‌ام دنبال مي‌كنم. اين علاقه‌ام فقط در حد يك فرد عامي‌يه كه نمي‌خواد تو سراشيبي‌ي تند رودخانه‌ي زنده‌گي، ته‌نشين بشه و به گل‌ولاي و منجلاب بپيونده. و البته به‌اندازه‌ي تمام آدم‌هاي عامي‌ي ساده‌انگار و مطلق‌نگر از كژي و سست‌بنيادي‌ي عقل و تدبيرم رنج مي‌برم. با اين وجود، مي‌خوام سوال كنم؛ اگر زن‌دائي‌ي من، يك فرد بودائي بود و همين تجربه براي‌اش پيش مي‌آمد، آيا باز هم همين شواهد رو از دنياي پس از مرگ داشت؟

ما در اين دنيا متولد مي‌شويم و تمام دانش و توانائي‌ي ما، منحصر به تجربيات‌مان در همين دنياست، مگر اين‌كه فكر كنيم؛ اين دنيا خودش آخرتِ دنياي قبلي‌ي ماست، و ما ويژه‌گي‌هاي ناشناخته‌اي را از دنياي قبلي با خود آورده‌ايم! اگر تنها به دانسته‌هايمان استناد كنيم؛ ناشناخته‌هائي چون خواب و مرگ، فقط چيزهائي هستند كه ما به آنها تسلطي نداريم و غيرقابل درك هستند، نه‌اينكه الهامي از دنياي غيب باشند. انسان تا پيش از مرگ، تجربه‌اي به‌جز زنده‌گي در همين دنيا ندارد، بنابراين هر گونه دريافت و شواهد ناشناخته‌اي اگر به‌دست بيآورد، نمي‌تواند نشان از دنياي غيب داشته باشد، بلكه اين به‌خاطر پيچيده‌گي‌هاي فيزيولوژيكي و ساختار ناشناخته‌ي جسم و روان آدمي‌ست كه دانشِ بشري از توضيح آن عاجز است. (از زماني‌كه دانش‌مندان متوجه شدند؛ انسان با مرگ مغزي مي‌ميرد، نه مرگ قلبي، زمان زيادي نگذشته!) مثلا همين مردن و زنده شدن؛ من مطلقاً منكر وجود دنياي غيب نيستم، اما هيچ شاهدي براي آن وجود ندارد. چه خاص ــ كه پيامبران باشند ــ چه عام ــ كه نمونه‌اش زن‌دائي‌ي بنده باشد ــ هيچ فرقي از لحاظ تجربيات باطني نداريم. يقينا تجربيات دروني‌ي بودا همان‌قدر قابل باور و مورد احترام و اعتمادند كه تجربيات محمد و موسي و عيسي.

با اين توضيح، به‌نظر من آنچه به‌صورت زنده‌گي‌ي دوباره براي زن‌دائي‌ي من رخ داده، چيزي جز يك خواب عميق نبوده. اگر او صحنه‌هائي كه ديده را از پيش باور نداشت و اين‌ها جزء باورهاي پيشيني‌اش نبود، چه‌گونه تمام اين رؤيا در تأييد همان باورها و آموخته‌هاست؟ مثلا باورِ محلِ امتحان بودنِ اين دنيا، يا ماجراي معراج محمد نبي. اين تفاوتي‌ست كه ميان غيب‌گوئي‌ي پيامبران و خواب‌هاي صادقه‌ي ما وجود دارد؛ آنها با دريافت وحي و پذيرش رسالت، بر عليه سنت‌ها و باورهاي زمان و مكان خود مي‌شورند و بدعت‌گزاري مي‌كنند، اما ما تمام خواب‌ها و رؤياهاي‌مان در تأييد همان باورهاي پيشين است. اين تفاوت عصر سنت (عصر پيامبران) است با عصر پس از آن، كه براي ايجاد بدعت و نوآوري در جهان، نيازي به وحي و رسالت پيامبران نيست ــ كه اصلا اين راه، اكنون قابل‌پذيرش نيست ــ بلكه هر فردي مي‌تواند با عقل و تجربيات فردي‌ي خود، بدعت‌گزاري كند؛ يعني هدف رسالت پيامبران را پي‌گيرد، اما با عقل و تدبير، نه با الهام و وحي و تعبيرات آن. بعدش هم: الان با اين همه فيلم‌هائي كه از زنده‌گي‌ي پس از مرگ ساخته مي‌شه و با همون شكل فيلم روح هم هست، ديگه كي از اين جور خواب‌ها مي‌بينه، مگر اين‌كه قبلا اين فيلم‌ها رو نديده باشه!؟

چهارشنبه، فروردین ۱۲

نياز تمايلات دروني به واقعيتي بيروني

براي من از يه‌وقتي به‌بعد، نوشتن چيزي غير از يك تفريح و سرگرمي شد. دوست دارم موقع انتخاب هر يكي از اين كليدها براي فشردن، تمام آن‌چه از لذتِ بودن و زنده‌گي كردن وجود داره رو حس كنم؛ همه‌ي اونچه وجود داره در اين دنيا و من تجربه نكرده‌ام تاكنون.

در جامعه‌اي زنده‌گي مي‌كنم كه خط قرمزهاي زيادي داره و من اگر بخوام درباره‌ي عناصر ذاتي‌ي درون خودم هم چيزي بنويسم، بايد اون‌ها رو در بيرون تجربه كرده باشم، اما توانائي‌ي عملي‌ي اين كار رو ندارم، بنابراين خيال‌پردازي مي‌كنم، و شنيدن هم كي بود مانند ديدن! يكي از تمايلات دروني‌ي من كه هميشه همراه‌ام هست و گريزي ازش ندارم، خودكشي‌يه. اين حسي‌يه كه اگر بخوام هم نمي‌تونم تجربه‌اش كنم و فرقي هم نمي‌كنه؛ كجا زنده‌گي مي‌كنم. بنابراين با شنيدن تجربيات نيمه‌كاره‌ي ديگران، براي خودم همان عمل خودكشي رو در ذهن پرورش مي‌دم. به‌اين‌ترتيب من عملا در خودم خودكشي مي‌كنم. اما برخي تجربيات هستند كه فقط به‌خاطر شرايط محيطي‌ي زنده‌گي‌ي منه كه نمي‌تونم اونها رو تجربه كنم؛ عشق و شهوت از اين دسته‌اند. من تو جامعه و شرايطِ محيطي‌اي زنده‌گي مي‌كنم كه نه مي‌تونم در عشق به حد اعلاي معرفتي برسم، و نه در شهوت به يه تناسب و وقار رفتاري. حالا چطور مي‌تونم درباره‌اش بنويسم؟

عشقي كه مثل آب چشمه، زلال و شفاف باشه و بدون هيچ كدورت و دورنگي، عشقي كه در يك نگاه خلاصه بشه و اما به‌همين‌جا ختم نشه، عشقي كه به‌تجربيات باطني محدود نباشه و در بيرون مظهر و شاهدي خدشه‌ناپذير داشته باشه، عشقي كه به‌راستي الگوي آفرينش انسان باشه، اما اين‌ها نياز به يك شرايط محيطي داره كه در ايران امروز ميسر نيست. و همچنين شهوت؛ شهوتي كه به عيش مرد محدود نباشه، شهوتي كه به خشونت آميخته نشه، شهوتي كه با مستي و مخفي‌كاري همراه نباشه، شهوتي كه در اعتدال و بدون ذره‌اي حس پرهيزگاري به‌نهايت برسه، شهوتي كه پس از آن از ذهن و روح طرفين محو بشه. اما اين‌ها در ايران ممكن نيست. اين ارضاء شهوتي كه الان در ايران رايج هست، هيچ‌كدام از جنبه‌هاي انساني رو همراه نداره. دل برخي خوش است كه زيرزيركي و وحشيانه و خودمختارانه و ابلهانه به يك موجود ضعيف و اسير و بي‌اراده و در حال احتزار مي‌تازند و اسم‌اش رو هم مي‌زارند؛ ارضاء شهوت. خريّت نه‌همين جفت‌اك چارپشت انداختن است! حالا با اين اوضاع، پس من چه‌طور مي‌تونم احساس شهوت واقعي را تجربه كنم، تا درموردش بنويسم؟

ديشب اين نوول «شب خسوف» از گابريل گارسيا ماكز رو خوندم؛ براي نخستين‌بار در ماهنامه‌ي لوموند منتشر شده. حتما بخونيد، تا متوجه بشيد ؛ نويسنده‌اي كه داراي تجربيات متعالي‌ي دروني باشه، تا چه‌حد محتاجِ تجربيات بيروني‌يه ، براي اينكه بتونه خوب بنويسه!؟ گارسيا ماكز فوق‌العاده احساس تمايلات جنسي يك زن رو تشريح مي‌كنه، درحالي‌كه خودش زن نيست! پس چه‌طور اين كار رو مي‌كنه؟ و من وقتي مي‌خوام درباره‌ي عشق و شهوت ــ اين دو پديده‌ي ذاتي‌ي خودم لااقل ــ چيزي بنويسم، تا اين حد بي‌زبان هستم و كارم غيرقابل فهم و درك متقابل با خواننده ازآب‌درمي‌آد، و اصلا نمي‌تونم هيچ‌چيزي از احساس دروني و واقعي‌ي يك انسان شهوت‌زده ــ حتي اگر مرد باشه ــ رو در ذهن‌ام تصوير كنم، چون تجربه‌ي بيروني‌اي متناسب با آنچه در درون‌ام تجربه كرده‌ام ندارم ــ بگذريم كه بهرحال قابليت مقايسه به‌هيچ‌وجه وجود نداره، اما براي من اين تناسب خيلي مفيده. شب خسوف هيجان‌انگيز رو حتما بخونيد.