حسابي درگير شدهام. كلافهام. هيچ فرصتي براي تمركز و فكر كردن درباره و براي خودم ندارم. براي كسي مثل من كه معمولاً فرصت زيادي را فقط براي انديشيدن ــ دربارهي هر چيز بيخودي ــ صرف ميكنم، مصيبت بزرگيست اين شرايط فعليام. از صبحِِ گاه (بهقول بوشهريها) بايد بروم تا شام سياه. اين دو روز تعطيلي هم چيزي كم نداشت از روزهاي قبليام. با اين وضعيت پيش آمده، بايد قولام به عمو را هم ادا كنم. اينرا قبلاً گفته بودم و نميتوانم زيرش بزنم. سر خاك بيبي بوديم. برگشتني ــ مطابق معمول ــ داشتم از كتابها و چيزهائي كه تازهگي خوانده بودم براياش ميگفتم. به خبرهاي سياسي و فرهنگي علاقه دارد، و دستاش هم از مطالعه كوتاه است. ميگويند از مطالعهي زياد، سوي چشماش كم و كمتر شد، تا اينكه كور شد. در همين حيصوبيص، نميدانم از كجا دربارهي رمان كوري شنيده بود كه سوال كرد؛ خواندهاي؟! گفتم: آره! و اين شد كه قول دادم؛ براياش بخوانم كتاب را. از طرفي انگيزهي درونيام بهشدت مرا ميكشد براي خواندن رمان كوري براي يك كور، تا ببينم حالات روحي و بشنوم حرفي اگر داشت دربارهي آن، و از سوي ديگر نميدانم از كجا وقت گير بياورم با اوضاع؟! به عشقام نميرسم ــ كه همانا وبگرديو موسيقيو مطالعه است ــ آنوقت بايد بهدنبال رفع معذورات اخلاقي و كاريام باشد. خدايا! بهاقبال شرر نازم، كه دارد عمر كوتاهي!
سهشنبه، اردیبهشت ۱
چهارشنبه، فروردین ۲۶
داستان سلانه
پشت جلد نوار، بهقلم سيامك افشاري، نوشته شده:
... علاوه بر بربط، كه سازي زهي و مضرابي و داراي كاسهي طنين نسبتاً بزرگ و دستهاي كوچك است و يكي از سازهاي باستاني و اصيل ايران محسوب ميشود، و ميتوان نام و تصويرش را در آثار بازمانده از دوران باستاني تاريخ ايران مشاهده كرد، انواع مختلفي از سازهاي خانوادهي تنبور نيز در ايران، از دوران باستان تا امروز، رواج داشتهاند. ساز «سَلّانه» با الهام از تصاويري از يك نمونه ساز زهي مضرابي دسته بلند كه در اصل داراي سه سيم و سه گوشي بوده است، در راستاي كنكاشي براي جستوجوي صدايي گمشده ساخته شده است. ساز مذكور همچنين در قرون 16 و 17 ميلادي در ايتاليا، مقارن با دوران رنسانس، تحت عناويني همچون «كلاسيكن» (Classikon) رواج داشته كه ظاهراً بر اساس نمونههاي شرقي همين ساز شكل گرفته بوده است.
و همچنين حسين عليزاده دربارهي ساز سلانه مينويسد:
... استفاده از سازهاي سنتي در موسيقي دستگاهي در سالهاي متمادي، چه در تكنوازي و چه در همنوازي، رنگ و صداهاي يكنواختي ايجاد كرده كه حتا اگر آثاري جديد هم به وسيلهي اين سازها اجرا شود، بهعلت رنگها و وسعت محدود آنها تكراري جلوه ميكند. جاي آن دارد با ريشهيابي از صداها و سازهاي قديمي ايران (كه بسياري از آنها منشأ سازهاي ديگر كشورهاي جهان هستند) سازهايي ساخته و يا احيا شوند كه موسيقي ايراني را با رنگ و وسعت بيشتر غنا بخشيده تا راه براي ايجاد ذوق و ابتكار موسيقيدانان هموار شود. اين امر وظيفهي مهمي بر دوش موسيقيدانان، پژوهشگران و سازسازان قرار ميدهد كه آيندهاي پربار براي موسيقي اين سرزمين بيافرينند.
آلبوم سلانه، تشكل شده از چهار قطعهي بداههنوازي از حسين عليزاده با ساز ابداعيي سلانه. سلانه، موسيقياي نيست كه در محيط وب و در شرايط آنلاين، گوش كرد و لذت برد. در همين ايام نوروز بود كه شبهاي تاريكام را با سلانه روشن ميكردم، و اكنون نيز تنها بهانهام براي معرفيي قطعهي شامگاه از آلبوم سلانه، همين داستان كوتاه «حمام عمومي» است. موسيقي ايراني، هميشه آرامشبخش و تا حدي هم خوابآور و كسلكننده بوده برايام. اين سلانه هم چنين است. با اين تفاوت كه اين خوابهاي پريشان را در قالب داستاني سرگيجهآور به جانام تلقين ميكرد! البته يكي از خوانندهگان، اصطلاح بهتري بهكار برده در نامهاش؛ نوشتههاي ماليخوليائي. نظر خودم هم نزديك به همين است!
در همينباره :
موسيقيي خوابآور ايراني
ما فقط عاشقِِ عاشقشدنيم (عاشقام من، عاشقي بيقرارم ــ دلكش)
ساز شكستهي دلكش
زيان تنبور بر جان نازكام
یکشنبه، فروردین ۲۳
داستان كوتاه : حمام عمومي
شايد از نگاهام پيداست، اما براي شما كه چشمان وحشتزدهام را نميبينيد، مينويسم؛ شايد در وحشتام شريك شويد. هر چيزي در تاريكي و كوري، ميتواند وحشتآور باشد، اما آنچه در روشنائي و آگاهي، وحشتآفرين ميشود، فراتر از يك ترس بيروني و تاريكيي درونيست؛ بيشتر ناشي از تازهگيي ابعاد يك كشف بيروني و روشنائيي درونيست. اين آگاهيست كه بعضي وقتها ما را در وحشتي فرو ميبرد، كه هر لحظهاش جاني را به كام قدرت محض خود ميبرد.
هر كسي ميتونه تو خونهاش چيزي رو گم كنه. مثلاً برادر من هميشه جوراباش رو گم ميكنه، اما خوبياش اينه كه هر دفعه ميدونه كه بايد دنبال چي بگرده؛ يك جفت جوراب وصلهپينه خورده! اما من؛ هر چيزي رو ممكنه گم كرده باشم. وقتي دنبال جورابام ميگردم، ممكنه دفترچهي تلفني كه بعد از گم كردناش خيلي حسرت خوردم ــ بهخاطر گنجينهي شمارههايي كه از سالها پيش نگهداشته بودم ــ رو پيدا كنم. و اصلاً متعجب نميشم، چون من هر چيزي رو ممكنه گم كرده باشم. خدا اون روزي رو نياره كه زمان و تاريخ و سنوسالام رو گم كرده باشم! فراموشكاري بد دردييه.
بعضي وقتها صبح از خواب پاميشم، و فكر ميكنم؛ الان كجا هستم؟ يا صحيحاش اينه كه؛ الان بايد كجا باشم؟! و چه كار بايد بكنم؟ اصلاً عمرم رو گم ميكنم. با خودم ميگم؛ الان در كدام مرحلهي زندهگيام هستم؟
بايد صبر كنم تا مادرم بيدارم كنه و بهم غذا بده و من آقونق راه بندازم و خودم رو لوس كنم. بعد بايد با هم بريم مهد كودك. چقدر از نقاشي رو ديوار خوشام ميآد. امروز ميخوام قيافهاي كه مامان از چهرهي بابا تعريف كرده رو بكشم. پس چرا پشتام احساس نم و خيسي ميكنم. اه! باز خودم رو خيس كردم و بايد وَق بزنم. پس چي شد بالاخره؟ آها يادم اومد؛ از اينها گذشته. اي واي! دير شد و من هنوز دارم فكر ميكنم كه كي هستم!؟ بايد برم مدرسه. باز هم اون پسره ــ رنجبر ــ اذيتام ميكنه سر صف. نميدونم از دستاش چهكار كنم. هنوز گوشهام درد ميكنه از بس كشيدهشون ديروز. ازش ميترسم. وقتي عصباني ميشه و ميخواد بزندم، كلهاش رو ميندازه پائين، چشمهاش رو چهارتا ميكنه و هي زبونِ دراومدهاش رو زير دندونهاش لِه ميكنه. من ميترسم يهوقت زبوناش قطع بشه اين وسط! امروز چند شنبهست؟ چي داريم امروز؟ يادم نميآد ديشب درسي حاضر كرده باشم!
اي خدا! ديگه نميخوام برم مدرسه. روز اول بهخواست مامان رفتم. اونموقع مامان ميخواست به خواستگارِ جديدش نشون بده چهقدر مَرده، و نيازي به پولاش نداره. دوست نداشت هَووي يه زن ديگه باشه. اما حالا كه ديگه نيستاش. اون هم رفت پيش بابا و مُرد. و من موندم؛ مثل يه توله سگ كه بالاي جنازهي ننه و باباش دم تكون ميده و هي ليسشون ميزنه. به هر جائي سرك ميكشم؛ شايد يه تكه آشغالگوشت بهم بدن، تا دُمي تكون بدم و پارسي بكنم براي ابراز وفاداري. شايد هم اگر شانس بيارم، ميتونم تا آخر عمرم رو همينطوري سر كنم؛ در معيت يك ارباب قلچماق و در شخصيت يك سگ باوفا!
قبلاً فاميلام سادهگي بود، اما حالا انگار باقرييه. شايد هم شافعي، مطمئن نيستم، بايد در موردش فكر كنم. ديروز بود كه با ميثم صمصامي قرار گزاشتم امروز بياد خونهمون. ديروز اومده بود، ميگفت؛ آقاي ناظم گفته بايد برگردي مدرسه. من هم به پدر و مادر تازهام گفتام كه اين آقاي بهاصطلاح ناظم مدرسه، چهجور آدمييه؛ اصلاً نمازخون نيست. همهاش دنبال كتابهاي متفرقه و موسيقييه. با همهي بچهها رفيق ميشه و ميره خونهشون. پدرم ميگه؛ ميخواد بچههاي مردم رو از راه بهدر كنه.
وقتهائي كه پدر صِدام ميزنه، فوري جواباش رو ميدم؛ با صداي بلند. مادري دارم كه الان تا از خواب پاشم، بهم صبح بهخير ميگه. بهكل فراموشام شده؛ چه زندهگياي قبلاً داشتم. احساس ميكنم؛ هميشه همينطور خوشبخت بودم. چشمهام رو باز نميكنم تا وقتي كه مادر اينجا ميآد و من رو ميبينه، اونوقت بهم ميگه؛ صبح بهخير عزيزم، صبحونه آمادهست، امروز امتحانات آخر ترمات شروع ميشه، پاشو پسر خوب! اما من هنوز بهفكر دختر معصوم ديشبي هستم. پدر باهاش خيلي بد رفتار كرد.
امروز بايد استراحت كنم و فقط بهفكر كار فردا باشم. نميخوام روز اول كاري، آبروريزي كنم. ديشب احساس خوبي داشتم، اما بعدش خراب شد. پدر و مادرم دختر خوشگلي برام انتخاب كردن. خانوادهي دختر هم كاملاً موافق بودن. اما آخر مراسم خواستگاري، ياد اون دختري افتادم كه تو دوره دانشجوئي ديده بودم. من اصلاً نميشناختماش. نميدونم چرا؛ اينقدر طول كشيده و هنوز از ذهنام فراموش نشده؟! پدر اورده بودش. من رو هم با خودش برد. تو اون خونهي تنگ و تاريك و كثيف؛ بيشتر شبيه لونهي سگ بود. اونجا بود كه براي اولينبار، پدرم رو يهجور ديگه ديدم؛ مثل يه گرگ وحشي با طعمهاش تو چنگ و دندوناش بازي ميكرد، تا از خوردناش نهايت لذت رو ببره. ديگه نفهميدم چي شد.
پدر براي اولينبار كتكام زد و از اتاق تاريك بيرونام كرد. وقتي پدرم با پوزهي كشاومدهاش در رو باز كرد و بيرون پريد، احساس نفرت و وحشت داشتم ازش! ناراحت بودم و عصباني. رفتام پيش اون دختر بيپناه، تو اون اتاق تاريك، روي اون تخت كثيف. تو آغوشام گرفتماش، بهخاطر رفتار كثيف پدرم ازش عذرخواهي كردم، بوسيدماش، نوازشاش كردم، زخمهاش رو ليسيدم، و گفتم؛ برات دوا مييارم تا خوب بشي. اونجا ميخواستم گريه كنم، اما گريهام نمياومد؛ يعني اصلا برام تازهگي داشت. شايد فراموش كردم؛ چهطور بايد گريه كرد؟! كم مونده بود؛ زبونام رو تا ته از يهور دهنام بندازم بيرون و براش دم تكون بدم!
تا چند روز هم ازش مراقبت كردم، اما ديگه نديدماش. پدرم خيلي عصباني شد، وقتي من جلوي مادر، درمورد اون دختر معصوم ازش سوال كردم. ميگفت؛ هيچي نميدونه و هرگز چنين دختر بدكارهاي رو نديده، و تازه همهچيز رو انداخت گردن من. چرا اين مسئله، اينقدر زياد بهيادم مونده و فراموشام نميشه، جاي تعجب داره؟! شايد اين هم از فراموشكارييه، و اصلاً حق با پدر بوده؟! حالا اين دختري كه ديشب ديدم، هم خوشگل بود، و هم ميتونم باورش كنم كه از فراموشكاريام نيست؛ چون بههرحال كه پدر و مادرم در موردش توافقنظر دارن. اما چه بد! اون هم هر وقت كه صِدام ميزنه، فوري بايد جواباش رو بدم، و هر صبح و شب ببوسماش. سابقاً برام خيلي لذتبخش بود اينكار. شايد هم فراموش كردم كه از چي بايد لذت ببرم! كاش ميشد؛ اين دختري كه رفتيم خواستگارياش هم اجازه بده، گاهگداري، زخمهاش رو بليسم.
يادم نميآد؛ اسم بچهي اولمون فرزاد بود، يا دومي؟ اصلا دومي پسر بود يا اولي؟ فعلاً كه بايد آماده بشم براي دادگاه. طلاقاش ميدم. آره! طلاقاش ميدم. چون با ديدناش، چيز تازهاي يادم نميآد. نميدونم؛ ايني كه تا از خواب بلند شوم، مثل پروانه دور و برم ميچرخه، كييه؟ زنامه يا دخترمه، يا اصلاً يه غريبهست؟ ديدناش چيز تازهاي رو بهيادم نميآره. هيچي!
اي خدا! الان من كجام؟ زندهام يا مُرده؟! ببينم! اينجا چهكار ميكنم؟ مگر من جرمي مرتكب شدم؟ چرا من رو اورديد اينجا؟
فراموشي! همهاش از فراموشييه. هر صبح كه از خواب پاميشم، نميدونم تو چه مرحلهاي از زندهگيام هستم. و شب كه ميخوابم، همهاش ميترسم؛ نكنه همهاش تو خواب و رؤيا بوده؟ فراموشي وحشت بزرگييه؛ وحشتي ناباورانه، كه تمام باورها رو به باد فنا ميده. اما اين وحشتييه كه من همهي عمرم رو باهاش سر كردم. فراموشي نياز به تحمل نداره، چون هر چيز تحملشدني رو با خودش ميبره و به اقيانوس توهم پرت ميكنه ــ حتي همين حس تحمل رو. اما وحشتي از اين بالاتر هم هست. كه شما هرگز دركاش نميكنيد، اگر فراموشيي من رو تجربه نكرده باشيد.
صبح كه اومده بوديد خونه دنبالام، من صداي زنگهاي مدام شما رو نميشنيدم. من اونموقع تو حموم بودم. قسم ميخورم كه به كسي صدمه نزدم. ازم نخواهيد كه شاهدي بيارم؛ هيچكس تو حموم با خودش شاهد نميبره! ما وقتي حموم ميكنيم، فكر ميكنيم ديگران هم اينكار رو ميكنند، اما اينكه ديگران واقعاً چهكار ميكنند توي حموم، هيچكس شاهدي نداره. هر چيزي هم كه از حموم كردن آدمها ميدونيم، بهاستناد حرفها و اعترافات خودشونه. براي من فرقي نميكنه كه ديگران، از كارهائي كه تو حموم ميكنن، به من راست گفتن يا دروغ، اما من هم چيزي از حموم كردنام، حتي به شما كه مرد قانون هستيد نميگم. تنها حرفي كه ميزنم، اينه كه، من تو اونساعت، حموم بودم، و هيچ توضيحي هم ندارم.
اما چرا! بهنظرم بايد يه چيزي رو تعريف كنم. اما انتظار شاهدي براي حرفهام نداشته باشيد. و البته من هم انتظار ندارم؛ شما حرفهام رو باور كنيد ــ مگر اينكه خودتون توي حموم، برام شاهد گزاشته باشيد:
فكر ميكردم حموم كردنام تموم شده. هوله رو انداختم روي شونهام، و موهاي سرم رو خشك كردم. صورتام طرف در بود. آمادهي بيرون رفتن بودم، كه از پشت سرم صدائي شنيدم؛ شبيه به صداي ماهياي كه تازه از آب گرفته شده، و كف قايق افتاده. صداي آب خواستن يه ماهي درمانده بود. مثل آدمي كه تو آب ميافته و براي دمي هواي تازه دستوپا ميزنه. آهنگ وحشت مرگ بود، از سوي ماهياي كه هيچوقت از آب سيراب نميشه. عرق سردي روي پيشانيي تازه هولهكشيدهام نشست. عضلات گردنام خشك شد و نتونستم رويام رو برگردونام. پاهايام اصرار داشتند كه بر سطح ليز و كفآلود حمام، محكم بمانند. كودكيام را بهخاطر آوردم؛ مينشستم كنار دست مامان، او قلاب ميبافت و من چشم ميبستم. نفساش چنان آرام بود كه فكر ميكردم؛ الان است كه بميرد. اما صداي برخورد ميلهاي قلاب، ضربات مكرري بود، مثل صداي آب طلبيدن ماهيي افتاده بر كف قايق. و مادر بزرگام كه پيشتر ديده بودم موقع جويدن، صداي تقوتوقِ يكنواختي ميداد؛ تتق، تيق ، تتق، تيق... و اين ماهيي ملتمس، افتاده بر كف تشت چركهاي تن من، هيچ بال و سر و دمي ندارد؛ يك تكه از بدن ماهيي سفيد شفافي كه اگر خوب نگاه كنم، شايد بتوانم پشتاش را ببينم، پهن شده بر كف تشت و تكيه زده بر ديوارهي آن.
هيچ اثري از خون نبود. همهچيز طبيعي بود، جز من؛ لخت بودم و افكارم پريشان!
چهكسي شاهد حمام من بوده؟ اين تكه ماهي كه صداي قلبي جدا از تنام ميدهد، چهكسي سر راهام گزاشته؟ حتماً از ابتدا كسي همراهام بوده در حمام. شايد فراموش كردهام درِِ حمام را ببندم. اين، چهگونه در تشت چركهاي من افتاده؟ تشتي به آن كوچكي كه هيچگاه در آخرِِ حمام، نيازي به شستناش نداشتم؛ زيرا هميشه تميز مانده. اما اينبار ...
... كه صداي زنگ خانه را شنيدم! وحشتي پياپي. وحشت از نفوذ غريبهاي در خلوت حمامام؛ همانكه اين ماهيي تپنده را آنجا نهاده بود ــ در گور كوچك چرك تنام. اوست كه اسرار مرا جسته، خلوتام را دريده و خون به بستر خيالام ريخته، و اكنون پشت در منتظر من است و پياپي به در ميكوبد.
وحشتناكترين چيز براي من، روشن شدن چيزهائيست كه پيشتر تاريك بودند و از آنها ناآگاه بودهام. و ناآگاهيها، دانستههائي هستند كه در موردشان با ديگران بهتفاهم نرسيدهام، نه آنچيزهائي كه ازشان اطلاعي ندارم، يا هيچوقت سروكارم به آنها نيافتاده.
خب، من وحشت كرده بودم. شما پليسها، هركس كه ازتون بترسه بهش مظنون ميشويد. اما من فقط حمام بدي كرده بودم، توي اون صبح كذائي، كه شما سر رسيديد و به من مشكوك شديد. اما من بيگناهم!
ــ اينها رو تو نوشتي؟
ــ بله!
ــ من ازت خواستم قصه بنويسي؟
ــ اما ...
ــ بسه! خستهام كردي! چهار ساعته اينجائي. هي داري داستانسرائي ميكني. من كاري به زندگيات ندارم. فقط اينو تو گوشات فرو كن؛ ديگه حق نداري بري حموم عمومي. مگه حمومِ خونهتون چشه؟ چرا همونجا نميري؟ دفعهي ديگه جات تو زندونه. هيچ بازپرسياي هم در كار نيست. آخه كي كلهي سحر ميره حموم عمومي بست ميشينه؟! تا ظهر تو يه مكان عمومي چهكار ميكردي؟ هان؟! نه! نميخوام جواب بدي. فقط پاي اين تعهدنامه رو امضاء كن كه ديگه پا تو هيچ حمومي غير از حموم خونهات نميزاري. يالا!
ــ چشم جناب بازپرس. بعدش ميتونم برم؟
ــ آره اگه خدا بخواد!
ــ ميشه اعترافاتي كه نوشتم رو بهم پس بديد.
ــ نه! اعترافاتات ميره تو پرونده. ما اينجا اعتراف به كسي پس نميديم. امضا كن و برو پي كارِت!
حرفهايي كه در اتاق تاريك و در حضور اعترافگيرنده زده ميشه، خيلي بيشتر از حرفها و تعارفاتي كه در سالن روشن يك مجلس دوستانه گفته ميشه، به حقيقت نزديكتره. متأسفانه من نتونستم اعترافاتام رو از بايگانيي پليس بگيرم تا اينجا منتشر كنم، بنابراين شروع كردم به نوشتن اين دروغها دربارهي اون اعترافات، در قالب يك داستان سرگيجهآور، با عنوان «اعترافات يك متهم به وحشت».
شنبه، فروردین ۲۲
كفن ام سياه است
از آنجائيكه جان هيچ عزيزي، نميتواند عزيزتر از جان خودم باشد، بنابراين سفارش كردهام؛ كفنام را از تكهپارچههاي پيراهنهاي مشكي كه برايام خريدهاند و من هيچگاه نپوشيدهام، بدوزند.
دوشنبه، فروردین ۱۷
راهنماى درست كردن لينكدانى و فتوبلاگ
ديباچهى واپسين : بلاگر تگهاى جديدى تعريف کرده که کار طراحى و پردازش وبلاگ را بسيار کارآمدتر مىکند. از همين رو، اين راهنماى درست کردن لينکدانى و فتوبلاگ را هم در ويرايش جديد بسيار سادهتر و کارآمدتر کردهام. ديگر از آن اسکريپتهاى پيچيده و محدود کننده خبرى نيست، و بهجاى توضيحات مفصل هم سعى کردهام کار را سادهتر کنم، طورى که طراحىى صفحات را با يک شکل واحد انجام دادهام، تنها لازم است برخى آدرسهاى اينترنتى و نامهاى شخصى را خودتان تغيير دهيد. و کسانى هم که به HTML وارد هستند، مىتوانند خودشان صفحه را طراحى کنند، و فقط کدهاى مربوط به بلاگر را در خلال آن بگزارند.
ديباچهى نخست : اين راهنما اصلاً قصد ندارد به همهى وبلاگداران يك فوتوبلاگ و ستون لينك (لينكدونى يا لينكدانى) بىدردسر و فعال و كارآمد هديه دهد! اين تنها يك پيشنهاد است به وبلاگهايى كه وبلاگنويسى را حرفهاى دنبال مىكنند، و در همين راستا نياز به امكانات رسانهاىى توسعهيافتهترى دارند، اما توانائىى خريد دامين و كار با امتى را ندارند. بنابراين مىخواهند در وبلاگ رايگان خودشان هم از حداكثر امكانات بهره برند. در اينصورت براي كار با اين فوتوبلاگ و ستون لينك، نياز به كمى آشنائى با قالب بلاگاسپات و كدهاى اچتىامال و جاوا اسكريپت دارند.
نكته ــ براي كپى كردنِ هردسته از كدهاى زير، كافىست روى آن دوبار كليک كنيد، بعد از پررنگ شدن آن قسم، كليدهاى Ctrl + C را بگيريد تا عمل كپى انجام شود. توجه داشته باشيد كه در ميان برخى از اين كدها، براى نشان دادن آدرس اينترنتىى فوتوبلاگ يا وبلاگِ لينکدانى شما از MyFotoBlog.blogspot.com و MyLinksBlog.blogspot.com استفاده كردهام، كه شما حتمن بايد بهجاى آن، همان آدرس اينترنتىى فتوبلاگ يا وبلاگ لينكدانى را بگزاريد. همچنين آدرس وبلاگ اصلىتان را هم با MyBlog.blogspot.com مشخص کردهام، که البته مىتواند پرشينبلاگ هم باشد.
يک ــ براى شروع نياز به ساختن دو وبلاگ با يک اکانت در بلاگاسپات داريد. در Settings > Formatting هر دو وبلاگ، فيلدهاى Title و URL را براى هر دو فعال كنيد. در همين صفحه براى وبلاگ لينکدانى فيلد Show را 20 Posts انتخاب کنيد و براى وبلاگ فتوبلاگ هم عدد 1 Posts را انتخاب کنيد. در Settings > Archiving براى هر دو وبلاگ، فيلد Archive Frequency را Montly انتخاب کنيد، اما براى فتوبلاگ در همين صفحه فيلد Enable Post Pages? را هم فعال مىکنيد و Yes را انتخاب مىکنيد. توجه کنيد که براى وبلاگ لينکدانى بايد Enable Post Pages? را غيرفعال کرده باشيد، يعنى گزينهى No را انتخاب کنيد. (براى ثبت هر يک از اين تنظيمات در انتهاى هر يک از صفحههاى تنظيم وبلاگ، کليدSave Settings را کليک کنيد)
دو ــ اکنون در وبلاگ لينکدانى به صفحهى Template > Edit current مىرويد و کدهاى درون کادر متنى را پاک مىکنيد و بهجاى آنها کدهاى زير را کپى کنيد: (پيش از اين کار از صحت همهى آدرسهاى اينترنتى در لينکها، مطابق آنچه پيشتر گفته شد اطمينان حاصل کنيد. خواهشن هيچ تغييرى در ديگر کدها ندهيد؛ فقط نوشتههايى چون My Links' Blog و MyName را مطابق ميل خود تغيير دهيد.)
اکنون مىتوانيد لينکهاى خود را در اين وبلاگ پست کنيد، بهاين ترتيب که در صفحهى Posting > Create در فيلد Title چند کلمهاى که مىخواهيد به شکل لينک درآيد را تايپ مىکنيد، و در فيلد Link هم آدرس اينترنتىى صفحهاى که مىخواهيد به آن لينک کنيد را کپى مىکنيد، و آخر سر هم در کادر متنىى Post متن توضيحى که با آمدن موس روى لينک، نمايان مىشود را تايپ کنيد.
اکنون تنها کارى که مانده، گزاشتن لينکها در وبلاگ اصلى است. کدهاى زير را در قالب وبلاگ اصلیتان (در همان جائی که مىخواهيد لينکدانى در وبلاگ اصلیتان نمايش داده شود) کپى کنيد: (و باز هم فراموش نکنيد که آدرسهاى اينترنتى را بايد تغيير دهيد و آدرس وبلاگ لينکدانى را جاىگزين کنيد.)
خدمت کسانى که فقط دنبال لينکدانى هستند عرض شود؛ بهسلامت! کار پايان يافته. اما براى فتوبلاگىها عين همين تمپلتها وجود دارد که بايد نصب کنند. در وبلاگ فتوبلاگ به صفحهى Template > Edit current رجوع کنيد و کدهاى زير را جاىگزين کنيد:
اکنون مىتوانيد عکسهاى خود را در اين فتوبلاگ پست کنيد، بهاين ترتيب که در صفحهى Posting > Create در فيلد Title چند کلمهاى بهصورت تيتر تايپ مىکنيد، و در فيلد Link هم آدرس اينترنتىى عکس مورد نظرتان را کپى مىکنيد، و آخر سر هم در کادر متنىى Post متن توضيحى مختصرى دربارهى عکس مىنويسيد که ضرورى هم نيست.
اکنون تنها کارى که مانده، گزاشتن آخرين عکس فتوبلاگ در وبلاگ اصلىتان است. کدهاى زير را در قسمتى از ستون کنارىى وبلاگ اصلىتان که مىخواهيد فتوبلاگ را قرار دهيد کپى کنيد: (و باز هم فراموش نکنيد که آدرسهاى اينترنتى را بايد تغيير دهيد و آدرس وبلاگ فتوبلاگ را جاىگزين کنيد.)
همچنين براى تعيين ابعاد، نحوهى قرار گرفتن و ديگر ويژهگىهاى عکس در صفحهى اصلى وبلاگتان مىتوانيد از کلاس fotoblog استفاده کنيد. براى مثال مىتوانيد کدهاى زير را به کدهايى که در ميان جفت تگ Style در وبلاگ اصلىتان هست، اضافه کنيد:
سه ــ محض اطمينان خودم از سلامت نتيجهى کارتان (و بهنوعى هم کار خودم!) ، همهى قسمتهايى که در اين کدها حتمن بايد تغيير دهيد را با شرح مختصر فهرست مىکنم تا مشکلى احيانن پيش نيايد:
MyFotoBlog.blogspot.com
(آدرس وبلاگ فتوبلاگ را جاىگزين مىکنيد)
MyLinksBlog.blogspot.com
(آدرس وبلاگ لينکدانى را جاىگزين مىکنيد)
MyBlog.blogspot.com
(آدرس وبلاگ کنونى يا وبلاگ اصلىتان را جاىگزين مىکنيد)
چهار ــ از گيله مرد عزيز بهخاطر اشکالى که به راهنما گرفته بود بسيار سپاسگزارم. از ديگر عزيزان هم مىخواهم؛ اگر در نصب و راهاندازى لينکدانى يا فتوبلاگ به اشکالى در کار راهنما برخوردند، حتمن از طريق نامهبر وبلاگ در ميان بگزارند. با سپاس.
پ.ن : پس از شايد يک ماه، با اشارهی آقا اسد ، پی به يک اشتباه خيلی بد بردم. (بد بودناش بهخاطر کوچکیاش بود!) بهنظرم پيش از ايشان هم کسانی بودهاند که به مشکل برخوردهاند، اما به من خبری ندادهاند يا طوری نبوده که من متوجه اشتباهام بشوم. از آقا اسد متشکرم، و از کسانی که تلاششان را کردند اما بهخاطر اشتباه من به نتيجه نرسيدند، صميمانه عذر میخواهم. کسانی که دستی در کدنويسی دارند، میدانند که بعضی وقتها چه اشتباههای ناجوری اتفاق میافتد! نکتهايی هست که تمام کاربران لينکدانی و فتوبلاگ بايد رعايت کنند: هرگز در پستهایشان از کوتيشن و دوبلکوتيشن ( ٰ و ") و همچنين "اِنتر" (Enter) استفاده نکنند. بنابراين نمیتوانند در کادر متنیی Post ، لينک ديگری بگذارند. در اين قسمت تنها میتوانند يک توضيح کوتاه در مورد لينک يا آن عکس پست شده، بدهند. در نهايت باز هم از همه میخواهم؛ اگر به مشکلی برخورديد با نامهبر وبلاگام اطلاع دهيد. سپاسگزارم.