چهارشنبه، آبان ۲۸

تمناي اميد

از اينكه مي‌بينم ديگران با تلاش بسيار و كار جدي، سخت به زندگي دل‌بسته‌اند، افسوس مي‌خورم. افسوس مي‌خورم؛ اي كاش من هم مثل آنها راحت و بي‌دغدغه، مي‌توانستم به فكر خواب و خوراك و زندگي طبيعي باشم. همه‌ي هيجان زنده‌گي خلاصه مي‌شد در به موقع رسيدن به سرويس صبح، يا اصلاح به موقع سر و صورت، يا خواندن كتاب تازه‌اي از فلان نويسنده. اي كاش من هم بي‌دغدغه زندگي مي‌كردم!

اما آنها هم حتماً زخم‌هايي در جان غمناك‌شان هست، التهاب روحي را حس مي‌كنند، درد غربت را چشيده‌اند. اشك چشم‌شان بيهوده سوده نشده، ابروي‌شان زير بار وهمي سنگين‌تر از طاقت‌شان پشت خميده، و لحظات زنده ماندن را بي حسرت «چيزي بهتر از اين» طي نكرده‌اند. آنها هيچ‌گاه اميد را، اين شمع فروزنده‌ي لحظه لحظه‌ي زندگي را، همان كه در هر نفس از بدو تولد فرياد مي‌كشيم را، از دست نداده‌اند. آنها زنده‌گي مي‌كنند، با همه‌ي طاقتي كه براي زنده ماندن مي‌برند، و ذهن و روح‌شان را از زنده‌گي دور مي‌كند. به حال آنها غبطه مي‌خورم؛ چگونه در حالي‌كه با چنگ و دندان ابزارهاي زنده ماندن را حفظ مي‌كنند، و تنها همين توانائي به آنها آموخته شده و نه بيشتر، اما لحظات را مي‌كاوند و همچون معدن‌كاران سخت كوشي مي‌مانند كه از درون ظلمت و وحشت تونل‌هاي «زنده ماندن»، با تلاشي فراتر از طاقت‌شان، در پي آن سنگ معدن زنده‌گي هستند، ناياب‌ترين را مي‌خواهند، از يك ذره‌ي آن هم چشم نمي‌پوشند؛ اميد، اين مغز زنده‌گي، كه اكنون بايد آنرا در دل صدف‌هاي اعماق ظلمات درياي «زنده ماندن» بيابيم.

سه‌شنبه، آبان ۲۷

بدون شرح



يادگار (دكتر نوشيروان كيهاني‌زاده) :

كتاب «آئين مكاتبات اداري» به زبان انگليسي تاليف «تاراپود»، نيمه نوامبر سال 1931 در كشورهاي انگليسي زبان توزيع شد كه اصول آن تا كنون در علوم اداري و رشته مديريت دولتي الگو قرار گرفته و مورد توجه بوده است. تاراپود در مقدمه اين تاليف نوشته است كه بيشتر قسمت هاي كتاب ، ترجمه آئين مكاتبات ادارات دولتي ايران در زمان ساسانيان است كه مهاجران پارسي(ايرانيان) در قرن هفتم ميلادي با خود به هند آورده بودند و وي با جمع آوري آنها، كتاب را در بمبئي نوشته است. مؤلف در اين كتاب ضمن پرداختن به آئين مكاتبات موسسات عمومي ايران باستان به روش مديريت و حسابرسي اين عهد از جمله مقررات تشويق و تنبيه مديران و كارمندان و ضوابط ارتقا و ترفيع و وضعيت دوران كارآموزي كاركنان و مديران و چگونگي استعلام نظر آنان براي حل مسائل اداري پرداخته است.

جهان امروز همواره ايران باستان را به داشتن روش هاي پيشرفته و كارآمد براي اداره امور عمومي ستوده است. امپراتوري هاي امويان و عباسيان و بعدا سلجوقيان و در پي آنها مغولان و تيموريان براي تمشيت امور و اداره قلمرو خود از اين مهارت ايرانيان به خوبي بهره برداري كردند و بقاي آنها به دليل سپردن كارها به مديران و وزيران ايراني بود. اين مهارت ايرانيان از اواسط حكومت صفويه پا به قهقرا گذارد و بسياري از مسائل چند قرن اخير وطن ما نتيجه همين ضعف شديد اداري است.

یکشنبه، آبان ۲۵

نقد و ايضاح «در پي‌اش بايد بود»

دو هفته پيش، طي مطلبي با عنوان «در پي‌اش بايد بود»، نكاتي كه هميشه مورد توجه‌ام بوده، اما بهانه‌اي براي بيان آنها نداشتم را توضيح دادم. بهانه‌ام همان مطلب جنجال‌ساز آقاي حسين درخشان بود، درباره‌ي تناقض دين و حقوق بشر. در اين‌باره توضيحاتي به من دادند، از طريق كامنت و نامه، و مرا متوجه برخي نواقص بيان انديشه‌ام كردند، كه در اين ميان سهم اصلي را صاحب وبلاگ حرف‌هاي خودم دارند. در پاسخ به ايشان نامه‌اي نوشتم براي توضيح نوع نگاهي كه در آن مقاله داشتم، و كمتر به آن توجه شد. اين نامه را با كمي تغيير كه مناسب مخاطب عام باشد در اينجا مي‌گذارم تا ديگران هم كه در اين مورد انتقادي به من داشتند بيشتر متوجه منظورم شوند:

«در پي‌اش بايد بود»، تلاشي بود براي شناخت جايگاه دين، بعنوان پديده‌اي كه در تاريخ بشر حضوري مستمر و تعيين كننده داشته، و با چنين پديده‌اي قوي و تأثيرگزار از تاريخ و سنت ملل مختلف بايد با دقت و وسواس نظر داد، نه از سر احساسات ديني يا ضد ديني. بنابراين دين را بايد در مقامي نشاند كه دركي انساني و يكسان از آن و نتايج حاصل از اعتقاد مردم به آن داشت. از آنجائي كه نقطه‌ي اثر دين، دقيقاً محل جمع احساسات انسان است، بنابراين بسيار طبيعي‌ست كه در اين دگرديسي تاريخي براي گسستن پيوندهاي سنت، و پيوستن به جامعه‌ي جهاني، شبهاتي از اين دست بسيار پيش آيد.

من در آن مقاله، كه به حق برخي بر ناتمام و به هم ريخته بودن موضوعات مطرح شده در آن تذكر داده بودند، نه قصد داشتم تفاهم دين و حقوق بشر را نشان، و نه چيزي خلاف آنرا را ثابت كنم. مسئله از نظر من اصلاً اين نيست. مسئله اين است كه دين ستون و بنيان تمدن‌هاي باستاني بوده، و اين بحث‌هايي كه در مورد دين داريم، همه ناشي از تعامل ما ــ بعنوان عضوي از جامعه‌ي بشري كه ناگزير بايد به قواعد زندگي مدرن تن دهد ــ با دنياي مدرن است. بنابراين من بعنوان نگاه اول، از زاويه تاريخي به پيدايش و تغيير تدريجي دين در نزد جوامع بشري پرداختم. توضيح دادم كه دين در جوامع ماقبل عصر خرد، تمام شئونات زندگي بشر را اشغال مي‌كرد، و غاصبانه در تمام مسائل انساني، خود را محور و در رأس امور قرار مي‌داد. اما انسان با ورود به عصر خرد، و با نقد گذشته‌ي تاريخي خود، به روش‌هاي تازه‌اي براي زندگي دست يافت، و حاصل آن همه مشقت‌هاي نوع بشر در برابر خرد گريزي سنت، يكي همين اساسنامه‌ي حقوق بشر است، كه بايد مرجعي براي بازيابي حقوق از دست رفته نوع انسان باشد.

نگاه دومي كه بسيار با اهميت است، نگاه معرفت شناسانه است، كه به جايگاه ذاتي دين، در وراي نسبيت‌هاي تاريخي و انساني مي‌پردازد. در اين مورد من دانش اندكي دارم، و تنها توانستم با طرح برخي سوالات شبهه‌برانگيز، نماي دقيق‌تري از جايگاه ذاتي دين بدهم، و به اين نتيجه رسيدم كه حقوق بشر در مقامي نيست كه بخواهد ــ و اصلاً نمي‌تواند ــ در مورد تناقض با دين نظري داشته باشد. و گفتم؛ من مطابق همان اصول حقوق بشر، حق دارم با انگيزه‌هاي ديني مرتكب نقض حقوق بشر شوم، و در يك دادگاه صالح محاكمه گردم. همانطور كه حقوق بشر نمي‌تواند (يعني اصلاً ما انسان‌ها به انگيزه‌هاي يكديگر دسترسي نداريم) مانع انگيزه‌هاي فقر و نژادپرستي در نقض حقوق بشر شود، در مورد انگيزه‌ي دين هم از اين حال خارج نيست.

نگاه سوم، به نوعي اجتماعي و سياسي بود، و در انتها هم من هيچ نتيجه‌گيري‌اي نداشتم، و تنها دليلي كه براي بي‌نتيجه بودن بحث مي‌توانم داشته باشم، اين است كه اين داستان ادامه دارد. در عنوان مقاله هم گفته‌ام؛ در پي‌اش بايد بود، تا نگاه‌هاي ديگري از زاويه‌هاي ديگر به اين مسئله داشت، زيرا تا وقتي جايگاه و مكان و مقام واقعي دو چيز مورد بحث مشخص نشود، نمي‌توان در مورد تناقض يا تفاهم آنها نظر داد.

متأسفانه ما در ذهن تاريك جامعه‌ي سنتي خود قرار گرفته‌ايم، و تا وقتي ذهنيت خود را نسبت به عناصر مقاوم تاريخ و سنت خود روشن نكنيم، حتي اگر نظر درستي داشته باشيم، مطلقاً نمي‌توانيم با ديگران به اشتراك نظر برسيم. ما ناآگاهانه و از روي ضعف بينائي، نمي‌دانيم جايگاه دين و حقوق بشر كجاست، به همين دليل يك عده بخاطر علايق ديني (و يا منافع سياسي)، بر تفاهم دين و حقوق بشر تأكيد مي‌كنند، و عده‌اي هم به هر دليل (كه شايد بخاطر نقض حقوق انساني‌شان توسط حكومت ديني باشد) دل خوشي از دين ندارند، تناقض دين با حقوق بشر را بهانه‌اي براي تضعيف قدرت سنتي دين كرده‌اند. اما هيچ كدام نمي‌توانند حرف‌شان را ثابت كنند. اين داستان مثل خطوط نوشته‌اي است كه در تاريكي توسط نويسنده نوشته مي‌شود، و نويسنده كه به نوشته‌هاي خود علاقه دارد، براي جلوگيري از به هم ريخته‌گي نوشته‌ها، بي‌اطلاع از اندازه‌ي واقعي‌ي فاصله‌ي خطوط، مرتب فاصله‌ي خطوط را بيشتر و بيشتر مي‌كند، و ديگراني كه ناظر هستند، مدام ايراد مي‌گيرند كه خطوط نوشته‌ها در هم رفته است! اما تا زماني كه محيط نويسنده روشن نشود، هيچ‌يك نمي‌توانند حرف‌شان را ثابت كنند.

و در نهايت با نگاه سياسي و اجتماعي به يك سوءتفاهم و حتي شايد يك فريب بزرگ مي‌رسيم. كساني كه دم از تناقض دين با حقوق بشر مي‌زنند، در واقع به در مي‌گويند كه ديوار بشنود! منظور آنها از دين، حكومت ديني است. آنها ديني را مي‌گويند كه پشتوانه‌ي نظري حكومت نقض حقوق بشر شده. اما اين دين، دين نيست. يعني داراي آن جوهره‌ي ذاتي دين، كه خود را در لباس پيامبران‌اش در دل تاريخ نشان داده، نيست. و فقط شكل ظاهري دين (فقه) را حفظ كرده. از طرف ديگر كساني هم كه مي‌گويند دين با حقوق بشر سازگاري دارد، در واقع مخاطب‌شان همان حكومت ديني‌ست. آنها دين را امري فردي مي‌دانند، و معتقدند؛ حكومت ديني باعث اضمحلال دينداري مدرن، و بدنامي دينداران شده. در واقع علت اصلي‌ي شدت اين بحث، تداوم حكومت ديني است، و اگر اين واقعيت را در نظر بگيريم و انگيزه‌ها و هيجانات سياسي و اجتماعي را كنار بگزاريم، خواهيم ديد تا چه حد به تلطيف فضاي گف‌وگو، و پرداختن به آن در يك فضاي روشن علمي خواهيم رسيد. و اگر اين شرايط سياسي و اجتماعي در ايران امروز حاكم نبود، مسلماً فردي با سواد اندك من به خود جرأت اظهار نظر نمي‌داد، و همچنين آقاي درخشان هم به خود اجازه‌ي صدور حكم براي تناقض اسلام با حقوق بشر نمي‌داد، تا افرادي متين و منطقي چون آقايان داريوش و شكرالهي، او را متهم به ابتذال كنند.

شنبه، آبان ۲۴

بي‌خيال عنوان!



دريغ خورشيد بر ستاره‌ها

اي كاش ستاره‌ها از مهنت خورشيد بي‌نصيب بودند. اي كاش در سياهي و ظلمت بي‌نهايت شب، چيزي جز كوري و ماتم نبود. اي كاش در زلال آب و روشنائي درياها، نقطه‌ي كوري از اعماق نبود. اي كاش در نهايت هر سو، نقطه‌ي آغازي نبود. اي كاش همه چيز همچون محيط دايره در خلأ بود و هميشه هموار.

آفتاب آمد دليل آفتاب

اي خدا كه ساده‌گي‌ي شب را به آلايش ستاره‌ها زينت دادي، و در هم تنيده‌گي روز را در خروس خوان بام و شام فرياد مي‌زني؛ اي كاش نشانه‌اي از خود بجا مي‌گذاشتي، تا به روال معمول خود، براي يافتن‌ات صادقانه به دنبال دليل و مدرك مي‌گشتيم. اي خدا كه منطق عليت را به ما آموختي، پس چگونه خود را متكبرانه از آن مستثني كردي؟ چرا منطقي براي خود نيافريدي اي مسكين بينوا؟!

زبان خامه ندارم

همه جا هستي و هيچ كجا نيستي، همه كس هستي و هيچ كس نيستي؛ همه افلاك را بي‌زبان كردي و باز هر دم از تو مي‌گويند. اي خدا، مرا هم بي‌زبان كن كه بي‌زبان زبان توست!

سه‌شنبه، آبان ۲۰

خودكشي

زندگي سخت نيست، اما من ترجيح مي‌دم سخت باشه، و در ازاء اين سختي، حاصلي داشته باشه. نمي‌دونم چم شده! شديداً دوست دارم خودكشي كنم! از فردا مي‌ترسم. از آنچه خبر ندارم و جلوي رويم مي‌بينم‌اش؛ ديواري‌ست سياه و بي‌ابعاد مشخص. نيرويي ندارم كه با آن مقابل سختي‌هاي زندگي تلاش كنم.. سختي‌اي نيست، اما من براي همين هم طاقتي اندك دارم و ضعفي بزرگ.

خودكشي: هميشه تجربه كرده‌ام، كه بر اثر نوشتن چيزي كه ازش اطلاع ندارم، همان احساس تجربه كردن آن چيز را كسب مي‌كنم! در اين نوشتن سرّي هست كه ناگشوده مانده. قابل رمزگشائي هم نيست. نوشتن اگر هنر باشد، در پست‌ترين شكل‌اش هم نمي‌تواند مثل هنرپيشه‌گي باشد، كه يك بازيگر مي‌تواند بي‌هيچ حس هم‌ذات پنداري با نقشي كه ميخواهد ايفا كند، يك بازي خوب ارائه دهد، بي‌هيچ عيب و نقصي، و حتي شايد جايزه‌ي اسكار هم به او دادند! كمتر هنرپيشه‌اي مثل «وي ويانلي»، بازيگر نقش اسكارلت در فيلم «بر باد رفته»، چنان در نقش خود فرو مي‌رود كه در ميان‌سالي در يك تيمارستان فوت كند! نوشتن درباره‌ي يك شخصيت، يعني خود او شدن، بايد باور كني كه خود او هستي. اين يعني؛ گرچه تو او را خلق كردي، اما در نهايت او بيشترين تأثير را بر تو خواهد نهاد. انگار اصلاً از قبل هم «او» خود «تو» بوده، و تا حالا خبر نداشتي و تازه كشف‌اش كرده‌اي!

حالا شايد اين احساس نااميدي و ميل به خودكشي من هم از اينجا باشه. نمي‌دونم.. شايد آن پيرمرد قصه، هموني كه نتونستم بكشم‌اش، كار خودش رو كرده باشه، و الان من اسير تأثيراتي هستم كه اون روي من گذاشته!

خودكشي: نمي‌دونم بعدش چي پيش مي‌آد. منو كجا مي‌برن؟ يعني مثل فيلم روحه؟! اين فيلم روح هم براي خودش فرهنگ‌سازي كرده‌ ها! عين يه پيغمبر از غيب خبر داده، از دنياي بعد از مرگ. و مردم هم باور كردن، مهم هم همينه. پيامبر اگر حرفي بزنه كه قابل باور نباشه كه پيامبري‌اش مفت هم نمي‌ارزه.. اما شك دارم!

آيا دين بايد مطابق باورهاي پيشيني مردم باشد، آنچنان كه مخاطبان دين به راحتي و حتي با اشتياق از آن استقبال كنند. يا شايد سرّي در جامعه‌ي اروپا و آمريكا هست. آيا جامعه‌ي آنها، جامعه‌ايي پيامبرپسند است، آنچنان كه سرزمين بدعت‌هاي پيامبر گونه باشد؟ آنها اين تفسير از دنياي بعد از مرگ را مشتاقانه پذيرفته‌اند، چون هم‌اكنون فيلم‌هاي زيادي با همين نگاه به مرگ و دنياي ارواح ساخته شده. اما من هنوز مطمئن نيستم كه دين بايد پذيرفتني باشد، يا مخاطب‌اش را از اقليت پيدا مي‌كند؟

خودكشي: لحظه‌ي كشيدن لبه‌ي تيز شيشه روي رگ گردن خودت، لحظه‌اي پر از احساسات و افكار جورواجور بايد باشه. همين‌ها هستن كه كار رو براي من سخت مي‌كنن. دائيم مي‌گه تو اوين كه بود، خيلي شكنجه‌اش مي‌كردن، ديگه طاقت‌اش رو از دست داده بود. تو يه فرصت مناسب كه تنها شده بود توي دست‌شوئي، به فكر خودكشي مي‌افته، و حتي يه تكه شيشه هم گذاشته بوده روي مچ دستش، اما تو همون لحظه پيش خودش فكر مي‌كنه؛ كسي چه مي‌دونه، شايد اون دنيا زشت‌تر و كثيف‌تر از اينجا باشه!

من دائيم رو مي‌شناسم، هر كسي داراي يه وجه غالب شخصيتي‌يه، و وجه غالب شخصيت دائي من هم احساسي بودنشه. خودش مي‌دونه كه تو سن چهل ساله‌گي مي‌تونه مثل ابر بهار گريه كنه. البته اين لزوماً خلاف عقل نيست، اما نشان دهنده‌ي احساسي بودن اون فرده. خب، اين دائي من چرا بايد احساسات حاصل از نكبت زندگي‌اش در زندان رو دقيقاً در همون لحظه‌ي اوج احساس فلاكت، و ثمردهي اون احساس، يعني خودكشي، كاملاً بزاره كنار، و يك تصميم عاقلانه بگيره؟! يعني همون كاري تو زندگي‌اش، با وجود اصرارهاي همسرش، كمتر بهش تن داده؛ تصميم‌هاي عاقلانه رو مي‌گم! و اونوقت مي‌بيني آدمائي كه تو لحظه لحظه‌ي زندگي‌شون سعي كردن عقل و منطق رو ملاك عمل و فكرشون قرار بدهند، دقيقاً در لحظه‌ي تصميم به خودكشي احساسات بهشون غلبه مي‌كنه، و خودكشي هم مي‌كنن! يعني همون كاري كه هيچ‌وقت تو زندگي‌شون بهش عادت نداشتن؛ رفتار احساسي رو مي‌گم!

خودكشي: بنظر من اصلاً مهم نيست كه پيش از خودكشي چه اتفاقاتي افتاده، و كسي كه مي‌خواد خودكشي كنه چه سرنوشتي داشته. خودكشي حاصله يه تصميم لحظه‌اي‌يه. مثل من كه الان شديداً تصميم به خودكشي دارم، اما چون حلال‌زاده به دائي‌اش مي‌ره، من هم كه در تمام زندگي‌ام آدم احسي‌ايي بودم، يه‌هوئي در لحظه‌ي خودكشي عاقل مي‌شم و برمي‌گردم براي دست و پا زدن توي همون نكبتي كه بودم.

خودكشي: همه‌ي عمر اگر مشغول كشتن باشم، هيچ مهم نيست، اما همين كه نقطه‌ي اثر اين فعل، خودم باشم، مي‌شه منفورترين فعل ممكن، و البته ترسناك! اي خدا.. همه‌ي عمر مسئوليت كشتن وقت به عهده‌ي من بود، حالا شما قبول زحمت بفرما، اين يك مسئوليت رو خودت بپذير و مرا از شرّ خودم خلاص كن!.. عجب آدم احساسي‌ايي هستم من، نگفتم؟! آخه خر ديوونه! تو اگر خودكشي هم بكني كه بهرحال كار خودشه؛ خدا رو مي‌گم!

خدايا هيچ‌وقت اينطور التماست نكرده بودم.. روزي كه ازت خواستم.. روزي؟.. مگر كي بود؟.. همين الان بود!.. ازت خواستم با اوني كه دوستش دارم، دمي فقط باهاش حرف بزنم، و از احساسم براش بگم، اينقدر با تو صميمي نبودم. پس حرف و خواهشم رو بپذير، كمك‌ام كن تا خودكشي كنم!

خودكشي: ساده‌تر از چيزي‌يه كه فكرش رو بكنم.. ساده‌تر از اينكه اين‌طور دندونام رو موقع نوشتن به هم مي‌غُرچونم.. سبك‌تر از يه خواب دم صبح.. و زودتر از غروب آفتاب امروز!.. خدايا كمك‌ام كن بتونم راحت خودكشي كنم. الان بيست و هشت ساله كه در انتظارشم. اما هر دفعه، سر بزنگاه، دقيقاً در لحظه‌ي خودكشي عاقل مي‌شم. يعني خلاف روال تمام لحظه‌هاي زندگي‌ام در اين بيست و هشت سال.. خدايا از دست خودم به تو هم ديگه نمي‌تونم پناه ببرم. آخه چقدر بدقولي، چقدر تأخير در قرار ملاقات؟ اما امشب بايد كار رو تموم كنم!.. گفتم بعد از غروب يا قبلش؟!

خودكشي: اگر به معناي از دست دادن زندگي، يعني همين زندگي‌ايي كه جريان داره باشه، خيلي با ارزشه، بيشتر از آنچه كه فكرش رو بكنم. زندگي‌ايي كه اينقدر خواب و خيال توش حضور مستمر داره كه ديگه اسمش رو بايد گذاشت خيال، اي كاش خيال باطل نبود، كه هست؛ زندگي‌ايي كه واقعي‌ترين لحظاتش رو در خواب سپري كردم! بر هر چه در اين دنيا دست زدم، تا برام يه مأوائي بشه براي آرامش و آسايش، مثل يه حباب آب، مثل يه خيال باطل، دود شد و رفت هوا. هيچ تجربه‌ي زنده‌ايي كه زندگي ببخشه، نه خيال و خواب و رؤيا، در اين دنيا نديدم. بارها خدا رو ديدم و با خودم گفتم اين ديگه خود خداست، خداي هستي‌بخش من، اما نبود، بتي بود در ذهن خيال‌پرور من. بارها در هنگام سجده‌هاي نماز، چهره‌اش رو ديدم، نوراني بود، همانطور كه توصيف‌اش كرده بودن برام، تو بچه‌گي، به خودم گفتم اين فقط يه خياله كه داره تو رو فريب مي‌ده، اما از يه آدم نااميد چه انتظاري مي‌شه داشت، مي‌گفتم اشكال نداره، من كه اميدي به ديدن اصلش ندارم، پس چرا خودم رو از ديدن كپي‌اش هم محروم كنم؟! از ابتدا خيالي بود براي من، و تا آخر هم خواهد ماند، تا آخرين لحظات زندگي، و تنها با خودكشي از خواب خواهم پريد.

خودكشي: اگر مي‌شد همه‌ي مردم، نه، فقط آدماي احساسي، همه با هم خودكشي كنن، چي مي‌شد؟! فقط عاقل‌ها زندگي كنن. در يك روز اگر نشد، حداقل در يك هفته، همه اون آدماي احساسي كه در طول عمرشون هميشه به دنبال راهي براي خودكشي مي‌گشتن، اما در لحظه‌ي حصول نتيجه، عقل‌شون مثل خروس بي‌محل مانع مي‌شده، اين‌بار همه با هم خودكشي كنن. با هم عهد ببندند كه زير قول‌شون نزنن، و همه با هم خودشون رو خلاص كنن. اون‌وقت آدماي منطقي مي‌تونن با خيال راحت و بي‌مزاحم، با فكرشون دنيا رو بسازن؛ طوري كه هيچ آدم احساسي‌ايي ديگه حتي در لحظه‌ي خودكشي هم عاقل نشه. اون‌وقت دنيا چه زيبا و واقعي مي‌شد براي آدماي عاقل و احساسي!

تكمله : اساساً سرّ اينكه خودكشي فعل مزمومي شمرده مي‌شه، بخاطر اينه كه هميشه آدماي عاقل خودكشي كردن نه آدماي احساسي. اگر از همون اول آدماي احساسي يه خورده همت مي‌كردن و كارشون رو به سرانجام مي‌رسوندن، الان تو دنيايي زندگي مي‌كرديم كه خودكشي هم توش زيبا و عزيز بود. اما حيف و صد حيف كه خودكشي خيلي سخت شده، سخت!