دوشنبه، مهر ۲

بی‌فرهنگی یا بی‌شعوری

در هزاره سوم زندگی می‌کنیم اما با معیارهای قرون وسطی به ارزیابی جامعه و فرهنگ مردم ایران می‌پردازیم. در دوره‌ای هستیم که ریختن آشغال در طبیعت دیگر یک بی‌فرهنگی نیست. بی‌احترامی به کودکان و زنان، تبعیض جنسی و تبعیض نژادی، دعوا و خشونت‌گری، بددهنی و فحاشی، دخالت در سلیقه شخصی، تحمیل عقاید، دخالت در حریم خصوصی، بی‌توجهی به حقوق طبیعی و قانونی، گرایش به خرافات، عدم اعتماد به علم، تفکر دگماتیک، و بسیاری دیگر، در دنیای متمدن امروز یک بی‌فرهنگی نیست. اینها بی‌شعوری است.

پرسش: مگر فرهنگ چیست؟
در علم دیرینه‌شناسی بنا به پژوهش‌هایی که بر روی تفاوت‌های جمجمه نئاندرتال با هموارکتوس شد، متوجه شدند در جمجمه هموارکتوس یک شیاری هست که در انسان نیز هست، که به آن شیار فرهنگ می‌گویند. از اینجا بود که پس از بررسی‌های بیولوژیکی متوجه شدند که فرهنگ عبارتست از هر آن‌چیزی که انسان بیرون از مغز خود برای یادآوری نگه می‌دارد. اما این یک تعریف عمومی و همه گیر است که گرچه جامع و مانع هست اما بسیار کلی می‌نماید و اغلب مطلوب نظر نیست.

توضیح اینکه؛ فرهنگ انسان اولیه در دوره‌های نوسنگی و پارینه‌سنگی تا پیش از عصر کشاورزی شامل صفاتی بود که الان به آنها می‌گوییم بی‌فرهنگی. زیرا اولین ویژگی در قاموس هر فرهنگی، که در همان دوره‌های ابتدایی تمدن بشری تثبیت شده، همانا شرط بقای صفت پدرسالاری و سپس مردسالاری است. درحالی‌که در فرهنگ‌های متمدنانه امروز، صفت پدرسالاری و مردسالاری یک پدیده مذموم است. این یعنی که فرهنگ شکل سیالی دارد. ارزش‌ها می‌توانند در تاریخچه فرهنگی دوره‌های مختلف در یک اقلیم مشخص حتی متضاد یکدیگر باشند.

پرسش: اگر فرهنگ، مجموعه اطلاعاتی است که بیرون از مغز انسان نگهداری شده، پس چطور می‌شود گفت: بی‌فرهنگی؟ بی‌فرهنگی با این تعریف مغایرت دارد. چون بی‌فرهنگی به معنی «بدون اندوخته‌ای در بیرون از مغز برای یادآوری» می‌شود. که خب بهرحال درست نیست.

اصطلاح بی‌فرهنگی یک غلط رایج است که به جای بی‌شعوری در زبان عام و حتی خواص جا افتاده. فرهنگ می‌تواند دارای یک صفت بد یا خوب باشد، که در دوره‌های تاریخی هم ارزش سیالی داشته باشد. اما بی‌فرهنگی بی‌معناست. وقتی می‌گوییم فلانی بی‌فرهنگ است، یعنی که او دارای رفتار بی‌شعورانه‌ای است که در فرهنگ دوره‌های پیشین گرچه رایج بود، اما امروز دیگر مایه بی‌شعوری است. مثلا رفتار اروپایی‌ها با زنان و کودکان در قرون وسطی هر چه که بود اگر امروز در اروپا دیده شود، او را بی‌شعور می‌دانند و حتی ممکن است دستگیر و روانه دادگاه و زندان کنند. درحالیکه در همان دوره خودش، جزئی از فرهنگ‌شان بوده. مثلا اروپایی‌های صده ۱۸ با دیدن پاچه یک خانم از زیر دامنش در خیابان از خود بی‌خود می‌شدند، اما امروز!؟ پس هنگام گفتن اصطلاح بی‌فرهنگ، همیشه منظورمان چیز دیگری است که از آن طفره می‌رویم. معمولا منظورمان بی‌شعور است یا گاهی خلاف قانون می‌تواند باشد.

لذا پس از این هرگاه خواستیم بگوییم مشکلات جامعه ایرانی حل نمی‌شود مگر با فرهنگ‌سازی و نجات از بی‌فرهنگی مردم، این موضوع یادمان باشد که ما داریم از شیوع بیماری بی‌شعوری می‌نالیم نه کمبود فرهنگ. باید دانست که شعور یک موضوع فردی است، ولی فرهنگ موضوع توده مردم است. و هر یک راه درمان خود را بطور مشخص دارد.

در مورد روزگار ایران هم چنین است. از زمانی که بی‌شعورترین افراد در میان توده‌ها، با بی‌خردی زمام امور توده‌ها را به دست گرفتند، بی‌شعوری هم رواج یافت. تا جایی‌که به اشتباه، بی‌شعوری‌ها را هم به حساب فرهنگ‌مان گذاشتیم. باید دانست، تا هنگامی‌که بی‌شعورها بر ایران «حکمرانی» می‌کنند، نمی‌توان «برنامه» برای توسعه فرهنگی و اجتماعی تنظیم کرد. مؤثر شدن شعار «هر کس باید از خودش شروع کند» بماند. یا هر کمپین اجتماعی دیگری که خب بسیار هم خوب است، اما بی‌اثر. کمپین بی‌نتیجه نومید کننده و کاربری ضد خودش دارد و فقط در حلقه باطل «مردم بی‌فرهنگ» گرفتار می‌شود.

خشونت مشروع

البته که خشونت پذیرفته نیست اما گاهی بدون خشونت نمی توان حاکم جبار را برانداخت، اما همیشه این عزم باید معطوف به استقرار دموکراسی و آزادی و حاکمیت مردم باشد. به عبارتی خشونت‌گری تنها تحت حکومت‌های جباری موجه است که اصلاحات بدون خشونت را غیر ممکن ساخته باشند و یگانه هدف آن باید ایجاد شرایطی باشد که اصلاحات مسالمت‌آمیز در آن ممکن شود. خشونت‌گرایی مطلق احتمال اصلاحات عاقلانه را منتفی می‌کند.

استفاده طولانی از خشونت عاقبت به نابودی آزادی می‌انجامد. تنها جایی که شهروندان باید با خشونت ایستادگی کنند در مقابله با حمله داخلی و خارجی است. ادامۀ کار دموکراسی وابسته به فهم این موضوع است که حکومتی که از قدرت و اختیارات خود سوء استفاده می‌کند و جبر و زور را اساس کار خود قرار می‌دهد، قانونیت و مشروعیت خود را از دست می‌دهد. شهروندانِ چنین نظامی حق دارند چنین حکومتی را جنایت تلقی کنند، و اعضای آن را مشتی جنایتکار خطرناک بدانند.

کارل ریموند پوپر - فیلسوف لیبرال

یکشنبه، مهر ۱

وضعیت سیاه و سفید و مسئولیت ما

اخیراً همه میپرسن چی میشه یعنی؟ چه بلایی سرمون میاد؟ آخرش چی؟! من می‌گم بجای اینکه بگیم چی میشه آخرش؟ بپرسیم کی می‌خواد چطور بشه؟ و بعدشم تازه، من و تو و ما میخوایم چطور بشه؟ تحلیلی که من از مرور خبرها و مواضع گروه‌های سیاسی مختلف دنیا و پیشینه هر کدام پیدا کردم رو به اشتراک میزارم. هر جور اظهار نظری مایه افتخار است.

نخست کمپین اصلاح‌طلبان دموکرات و کمونيست که از همه قوی‌تر هستن و فوق‌العاده موذی:
اعضای اصلی این باند تشکیل شده از اتحاد بین اصلاح‌طلبان ایران با دموکرات‌های آمریکا که روسیه و انگلیس و فرانسه و آلمان هم ازش پشتیبانی میکنن. در داخل کشورهای پشتیبان این کمپین و در میان احزاب مختلف‌شان اختلاف نظری جدی در مورد آینده ایران وجود نداره، لذا دیگه اسم نمیارم. کلا اسم کشورها رو آوردم. اما در آمریکا مابین دو حزب اصلی در مورد ایران اختلاف نظر وجود داشته و هست. این اختلافات از زمان حمایت محمدرضا شاه پهلوی از نیکسون و بوجود آمدن ماجرای واترگیت که دموکرات‌ها موفق به سرنگونی دولت جمهوری‌خواه شدن و بعد هم که حمایت شاه از رقیب‌شون رو سر مردم ایران تلافی کردن، رسماً شروع شد و تا حالا هم ادامه داره. دموکرات‌های آمریکا و کلا کشورهای پشتیبان این کمپین، در جریان شورش‌های سال ۵۷ از انقلابیون برعلیه شاه حمایت کردن، که درواقع یه‌خرده جنبه کینه‌توزی داشت بخاطر اینکه محمدرضا شاه از نیکسون حمایت کرده بود و البته جریانات افزایش قیمت نفت هم مزید بر علت شد. و البته احمقانه هم بود. ولی بالاخره سیاستمداران هرگز حماقت خودشان را آشکار نمی‌کنند، بجاش می‌ندازن گردن رقیب سیاسی. روسیه یا شوروی سابق هم که معرف حضور هستن. نیازی به یافتن دلیل برای حمایت از این کمپین ندارن. انقلاب ۵۷ و ج.ا فرزند خلف شوروی بود و الان هم پوتین داره راه کا گ ب را ادامه میده. حالا چی باعث شده که این کمپین شکل بگیره؟ و از کجا شروع شده؟ داستان اینه که روسیه در حکم یک ادمین راه دور برای ج.ا ایران، پس از درگیری‌های سال ۸۸ و شعارهای مردم برعلیه سفارت روسیه، احساس خطر کرد. و پس از آن هم در دوره احمدی‌نژاد، دیگه متوجه شد که نمی‌تونه ایران رو مثل سابق از راه دور اداره کنه. لذا دنبال تغییر وضعیت ایران مطابق با شرایط جدید داخلی هست. شرایطی که بخاطر تغییرات ریشه‌ای در آگاهی عمومی جامعه ایران پیش آمده. در همان اواخر دوره احمدی‌نژاد و تحریم‌ها، همین اصلاح‌طلبان ایران می‌گفتن؛ برخی بدنبال چینی کردن ایران هستن. این ایده از طرف ایدئولوگ‌های جناح اصلاح‌طلب مطرح می‌شد. لذا برنامه چینی کردن ایران، از همان دوره احمدی‌نژاد با مدیریت راه دور پوتین و نقش کاربردی چماق و هویج اصلاح‌طلبان و اصولگرایان آغاز شد.  از اونطرف هم اوباما که نماینده دموکرات‌های آمریکا بود با پاداش‌های کلان به ج.ا کلا تشویق‌شون کرد و برجام هم سند جامعی شد برای توافق این کشورها سر این برنامه. اسمشو بزاریم برنامه چینیزاسیون ایران. خلاصه اینکه تو دوره اوباما این کمپین شکل عملیاتی گرفت. قرار شد ج.ا ایران قدم به قدم دست از شرارت‌های بین‌المللی و بی‌ثبات کردن منطقه برداره، یعنی کلا در روابط بین‌الملل دیگه رفتارهای غیر نرمال رو یواش یواش ترک کنه. در این فاصله هم ارزش پول ملی کم بشه و کارگر ارزان و مردم تشنه کار بشوند، و از آنطرف هم پول کلانی از طرف دموکرات‌های آمریکا تامین بشه برای ایجاد زیرساخت‌های توسعه اقتصاد چینی. توصیه‌های متفکرین سیاسی چپگرا در آمریکا و اروپا در آنزمان دقیقا همین انگیزه رو نشون میده. و البته پذیرش همین FATF که از همان انتهای دوره احمدی‌نژاد ایران متعهد شده بود. اینکه FATF از آن موقع پذیرفته شده نشان دهنده هماهنگی اصولگرا و اصلاح‌طلب تحت مدیریت راه دور پوتین و مدیریت محلی خامنه‌ای است. ولی این برنامه در همان گام‌های اولیه بدرستی پیش نرفت. هم از طرف مجلس قانونگذاران آمریکا خدشه‌دار شد، و هم از طرف سپاه و آیت‌الله‌ها. همیشه همکاری با آخوندا اولش خوشِ و آخرش داغون. این موجودات بی‌مغز توانایی تشخیص منافع شخصی‌شون رو ندارن، چه رسد به منافع باندی، و برنامه‌ریزی و مدیریت راهبردی. مهمتر از بی‌مغزی، تنبلی هم هست و درگیر خرافات بودن. باقی ماجرا در کمپین دوم توضیح داده میشه.

کمپین متفرقین سکولار راستگرا: که در درجه اول تشکیل شده از حزب جمهوری‌خواه آمریکا. با پشتیبانی اسرائیل و عربستان. در درجه دوم طیف متنوعی از اپوزيسيون متفرق ایران هستن. و در درجه سوم دیگه کسی نیست جز حمایت‌های جسته و گریخته سازمان‌های بین‌المللی و حقوق‌بشری. خب الان دولت آمریکا دست جمهوری‌خواهان هست ولی یک اشتباه رایج در موردشون وجود داره. دیگه اینا ازون شیش‌لول‌بندهای سابق نیستن. ترامپ نسل جدیدی از اونهاست که اسلحه نمی‌کشه. دیگه بعد از ماجراهای پرزیدنت بوش در عراق که از یک فرد عراقی وابسته به ج.ا لنگه کفش خورد بجای قدردانی. و کلی هم کشته و هزینه بی‌نتیجه میزاره رو دست مردم آمریکا، کلا همه نسبت به هر شعار رژیم چنجی حساس شدن. لذا مردم آمریکا از هر گونه براندازی و دخالت مستقیم در کشورهای تحت سلطه‌ی رژیم‌های حامی تروریسم خسته شدن و نمی‌پذیرن. لذا ترامپ رسماً میگه من بدنبال تغییر رفتار رژیم ایران هستم نه تغییر رژیم ایران. و فقط هم منظورم تامین منافع ملی آمریکا و هم‌پیمانان هست. و البته نکته مثبتش اینه که در این راه هم نظرم به نظر مردم ایران نزدیک‌تر است، تا به نظر حزب دموکرات آمریکا. اون میگه؛ باشه، قبول، ما دیگه به جایی حمله و لشکرکشی نمی‌کنیم. دنبال جنگی مثل عراق و افغانستان نیستیم. ولی دلیلی هم نداره که رژیم ایران رو ولش کنیم هر غلطی خواست بر علیه منافع مردم آمریکا و هم‌پیمانان ما بکنه و هیچ کاری نکنیم. خب وقتی آمریکا اینو میگه، طبیعی هست که گروه‌ها و شخصیت‌های طرفدار براندازی، که اسمشون رو میزاریم اپوزيسيون فلج ایرانی، خودشون رو با سیاست‌های دولت جدید آمریکا همراه میکنن. بنابراین اونها هم در درجه دوم این کمپین قرار میگیرن، گیرم عین لشکر شکست خورده مدام پاچه هم دیگه رو بگیرن، و راهبرد مشخص و متحدی نداشته باشن.

اینجا یک پرسش مطرح میشه؛ خب چرا ترامپ دنبال این رویه افتاده؟ هدفش چیه؟ چرا همون ترفند حزب دموکرات رو قبول نمی‌کنه؟ چون که جفتشون بهرحال دنبال تامین منافع مردم آمریکا و هم‌پیمانان هستن، و با راهکار کمپین اول هم بهرحال میشه رفتار ایران رو نرمال کرد. پاسخ؛ آمریکایی‌ها فی‌الواقع دارای فرهنگ دموکراسی هستن. خیلی بهتر از اروپایی‌ها. مطمئنا هیچ اصرار بی‌دلیلی ندارن. کاری هم نمی‌کنن که برخلاف امنیت و منافع ملی‌شون باشه. و رعایت نظر مردم اولویت محسوب میشه. و اختلاف نظر و سلیقه حتی تا حدی که ما تصور خیانتکاری داریم هم مجاز است. لذا دلایل روشنی دارن هر دو طرف که بارها بیان شده.

چیزی که باعث شده که کلا این دو کمپین ایجاد بشه، موضوع پیش‌بینی آینده اقتصاد جهانی است. استراتژی احزاب راستگرا و چپگرای در آمریکا و اروپا درباره اقتصاد جهانی و نقش ایران، چین، هند و روسیه متفاوت است. داستان اینه که آمریکا و اروپا پیشتر به این اتفاق نظر رسیده بودند که نظم اقتصاد جهانی موجود از طرف چین تهدید میشه، و روسیه هم به شدت در حال تهدید نظم دموکراسی غربی است. لذا برای درمان این مشکل یک راه حل در دوره اوباما تمرین شد؛ تقویت هند برای رقابت با چین. ولی هند چندان موفق نبود برای ایجاد یک آلترناتیو، طوری که چین دیگه یکه‌تازی نکنه. لذا ایده‌شون رو آپدیت کردن. گفتن ایران این شرایط رو داره تا هم چین رو با کنترل انرژی مهار کنه و هم به هند کمک بیشتری داشته باشه برای رقابت با چین. و از طرفی خود ج.ا ایران هم گرچه استعداد تبدیل شدن به چین جدید خاورمیانه رو داره. و روسیه هم که ۴۰ سال صاحب ایران بوده دیگه خودش هم پذیرفته که ایران ظرفیت بحران‌سازی در منطقه بر علیه منافع آمریکا رو نداره. (به نقل از گورباچف) ضمن اینکه با توجه به ساختار اقتصادی روسیه، ایران دیگه یک نفع اقتصادی با ارزش برای روسیه محسوب نمیشه. ایران فقط به شرطی ارزش اقتصادی برای روسیه داشت که علاوه بر پذیرش نفوذ مخفیانه سیاسی، و گرفتن نقش استراتژیک در برنامه‌های بین‌المللی شوروی و روسیه، بتونه اسلحه بخره، یا از گروه‌های تروریستی‌ای حمایت کنه که بر علیه منافع آمریکا یا همپیمانانش هستن. یا اینکه حداقل تاسیسات هسته‌ای رو توسعه بده. و اگر دیگه نمی‌تونه اینها رو تامین کنه، باید بشه پایگاه هوایی روسیه، یا اینکه تهش دریای کاسپین رو بده و خلاص. یعنی پس از رسانه‌ای شدن نفوذ همه جانبه روسیه در ج.ا ایران، دیگه فایده ایران برای روسیه حکم کفگیری داره که به ته دیگ رسیده. لذا روسیه فکر می‌کنه که نگه داشتن ج.ا ایران به همان شکل سابق براش دیگه سودی که نداره هیچ، هزینه هم داره، اعتبار سیاسی‌شو از دست میده. روسیه همیشه علاقمند به کمپین‌های مخفیانه در پشت غبار جنجال‌های رسانه‌ای هست. لذا عقل معامله‌گر روسی حکم میکنه که حالا که تو این برنامه چینی‌زاسیون ایران، قراره که اروپا و آمریکا سودی ببرن، پس چه بهتر که با جنازه ج.ا ایران معامله کنه. لذا همانطور که چین کمونیستی تبدیل شهرک صنعتی دنیا شد با همان سیاست‌ها ولی بدون جنگ آشکار با آمریکا، ج.ا ایران هم می‌تونه ادامه پیدا کنه اما فقط با تغییر رفتار بین‌المللی، بدون تغییر ساختار کمونیستی اسلامی. لذا روسیه با توجه به نفوذی که در ج.ا ایران داره، با خیال راحت میگه توپ رو میندازم تو میدون ترامپ. در لفظ ایران رو واگذار می‌کنه (نه در عمل) و بجاش چیزی که به دردش می‌خوره می‌گیره. روسیه میخواد سر ایران با آمریکا و اروپا معامله کنه. حالا چی گیر روسیه میاد؟ روسیه دنبال آزاد شدن تحریم‌های خودش و دسترسی آزاد به دریای سیاه از طریق منطقه کریمه است و همچنین حفظ اسد در سوریه است. اما هنوز قطعات دیگه‌ای از پازل این معامله بزرگ حل نشده. یکیش همین تصمیم‌گیری در مورد آینده ایران هست. ترامپ داره چالش بزرگی سر این معامله بزرگ بوجود میاره. دومیش روشن شدن وضعیت سوریه. سومیش تقویت هند و تضعیف چین.

کمپین اولی کاملا مصمم هست و آینده رو برای ایران به چشم می‌بینه. چونکه خب قبلا هم در مورد چین این برنامه رو امتحانش کرده. لذا خیلی روراست از طریق جان کری به ایرانی‌ها پیشنهاد میدن که همین اوضاع رو ادامه بدید تا موقعی که دولت ترامپ تموم بشه. حتی برای راحت‌تر کردن خیال آیت‌الله‌های ایرانی، در داخل آمریکا یک جنجال بزرگ شبیه به واترگیت هم براه انداختن. کمپین اول با این کارش داره اعتماد رهبر ج.ا رو با واسطه اصلاح‌طلبان و پوتین بدست میاره. اینجوری با یه تیر چند نشون دیگه هم میزنه. یک اینکه بتونه در آینده رهنمودهای اقتصادی برای تسریع در چینی‌زاسیون ج.ا ایران رو راحت‌تر اجرا کنه. و دیگه اینکه میتونه یک دوره زمانی وقت بخره، تا بقدر کافی پول ملی ایران بی‌ارزش بشه. چون این مسئله از شروط اصلی و پیش‌نیاز برنامه چینی‌زاسیون است. و از طرف دیگه هم تا آن زمان مسئله منطقه کریمه و روسیه و همچنین سوریه نیمه تمام میمونه، طوری که آماده معامله باشه. البته که ترامپ هم در مورد سوریه و کریمه در نقشه دموکرات‌های چپگرا داره همکاری می‌کنه، چون این بخش از معامله در برنامه هر دو کمپین مشترک است.

بین حزب دموکرات و جمهوری‌خواه آمریکا در مورد معامله با روسیه، و پایین کشیدن قدرت چین، و بازگرداندن آرامش به سوریه، اختلاف نظری نیست. اختلاف آنها در مورد برنامه‌ای است که برای آینده ایران دارند. ترامپ در برنامه‌ای که برای ایران دیده، این شانس را گذاشته که با همکاری اپوزيسيون به نتیجه متفاوتی برسند.

نتیجه دلخواه ترامپ در مورد ایران همان دوازده شرطی است که ایران را نرمال می‌کند. باید بدونیم که حزب جمهوری‌خواه آمریکا کلا هیچوقت اعتمادی به آیت‌الله‌ها و اصلاح‌طلبان ایران نداشته و نداره. و این موضوع دقیقا نقطه مقابل حزب دموکرات آمریکا است. ترامپ میگه ج.ا ایران باید رفتارش رو عوض کنه. و شرط‌هایی گذاشته برای رفع تحریم‌ها. این شرط‌ها یه جوری هستن که اگه ایران قبول کنه، دیگه ماهیت ج.ا ایران عوض میشه. و دموکرات‌ها فکر میکنن این روش امکان‌پذیر نیست. و تازه ممکنه که برنامه چینی‌زاسیون رو هم خراب کنه. اما ترامپ و جمهوری‌خواهان میخوان تا حد ممکن جلوی تولید یه قدرت کمونیستی دیگه مثل چین رو بگیرن. و تنها راه رو در بلند کردن صدای مردم ایران میدونن. لذا از هر فرصتی برای شنیدن و بازگو کردن حرف دل مردم ایران در برابر رژیم ایران کوتاهی نمیکنن. گرچه بخاطر وخیم بودن شرایط اپوزيسيون ایران، خیلی کارشون سخته. و از اونطرف هم رژیم ایران با همکاری دموکرات‌های آمریکا از هر وسیله‌ای برای انحراف اذهان عمومی جهان، و دلسرد کردن تیم ترامپ از اپوزيسيون ایران کوتاهی نمیکنه. و کار رژیم اتفاقا خیلی راحت هست؛ پراکنده کردن بیش از پیش گروه‌های اپوزيسيون خارج از کشور. در این راه بی بی سی فارسی سنگ تموم گذاشته. بپا کردن جنجال اختلافات قومی و مظلوم‌نمایی که ما قربانی تروریسم هستیم هم که خیلی خوب راهش رو یاد گرفتن.

نتیجه گیری: گرچه تو این تحلیل جای خیلی حرفای دیگه هست و توضیح نقش زیر گروه‌های دیگه در هر کدام از دو کمپینِ نام برده، اما برای ساده کردن موضوع لازم بود. بله می‌دونم که ممکنه اصلا فکر کنیم ایران شرایط چینی شدن رو نداره، چون نفت داره. ولی مقصود از چینی شدن، چینی‌زاسیون ج.ا ایران بود نه مردم ایران. چون بهرحال که نفت مال مردم ایران نیست. این خدمتی بود که مصدق به حضور و تقویت سیستم اقتصاد کمونیستی در ایران کرد. ضمن اینکه اصلا موضوع این نوشته شرح جزئیات با مدرک و سند مستدل نبود. بلکه موضوع یافتن بهتر مخاطبینی هست که نزدیک به همین ایده رو دارن، تا در نهایت یک پرسش اساسی‌تر مطرح بشه؛

تو این بازی و رقابت بزرگ بین المللی شرق و غرب، و چپ و راست، من و تو و ما چه نقشی باید داشته باشیم؟ چی می‌خواهیم ما؟ کدام بیشتر به نفع ماست؟ آیا موافق چینی شدن ایران هستیم؟ اصلا چینی شدن یعنی چی؟ اگر سکوت کنیم به نفع‌مون میشه یا اعتراض علنی کنیم؟ طرف براندازان رو بگیریم یا اصلاح‌طلبان؟ طرف ترامپ رو بگیریم یا دموکرات‌ها؟ چرا؟ کدومش چه فایده‌ای داره؟ کلا مسئولیت ما چیه؟

پی نوشت: در تاریخ معاصر ایران کم نیستن روشنفکران و شاعران و نویسندگان چپگرا که بعنوان روشنفکر شناخته شدن. کلا تو صد سال اخیر، هر کی چپی بوده برچسب روشنفکری گرفته. خب اینها تکلیف‌شون روشنه. کاری باهاشون نمیشه داشت طفلکیا. روی حرفم با کسایی مثل احمد کسروی هست که ملی‌گرای واقعی بودن، یا مثلا تو هنرمندان از چپگراها که بگذریم صادق هدایت یکیش. همین‌ها هم خوب که نگاه میکنی هر جایی که شرایط تنگ میشد و دیگه طاقت تحمل کج‌مداری روزگار و تحمل شکست‌ها و انحطاط تاریخی ایران رو نداشتن، همه حرف‌شون این میشد که مقصر این نابسامانی‌ها همانا ناآگاهی و بی‌خردی مردم است. من می‌گم، عجبا! شیخ ما شیره را خورد و گفت شیرین است. مرد مومن! اگر عامه مردم آگاه بودن که دیگه طبقه روشنفکر در جامعه بوجود نمی‌اومد. روشنفکران هستن تا آگاهی‌شون رو با مردم سهیم بشن. چون جریان آزاد اطلاعات وجود نداره، مردم ناآگاه هستن، و شما روشنفکر. پس با این حرفا چیو میخوای مخفی کنی؟

لب کلام؛ مسئولیت ما اینه که انتخاب کنیم، و پای انتخاب‌مون پایداری کنیم، و هر جا متوجه شدیم انتخاب‌مون اشتباه بوده، با شهامت اعتراف کنیم، و راه دیگه‌ای انتخاب کنیم. امروز وضعیت ایران خیلی سیاه و سفیده. انتخاب با شماست.

دوشنبه، مرداد ۸

هویت ملی ایرانیان

تاریخ ایران قصه عقابی است که خودش رو یادش نمیاد و نهصد سال مثل موش‌ها زندگی کرده. بعد برای اینکه خودش رو بیاد بیاره شروع کرده به تمرین. ولی اینقدر مثل موش زندگی کرده که دیگه تمریناتش هم شده مثل موش‌ها. خلاصه تهش میشه یه کلاغ با بالو پر بزرگ و منقار کوتاه که تو سوراخ موش زندگی می‌کنه. چهارصد سال تلاش می‌کنه تا بلکه پرواز یاد بگیره اما اوضاعش بدتر میشه. به ته فلاکت میرسه. به جایی که بهش میگن نقطه صفر. جایی که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره. از جاش بلند میشه و خودشو به قصد کشت می‌کوبه به در و دیوار. تو عصبانیت چنان انرژی ناخودآگاهی پیدا می‌کنه که موجب پروازش میشه. اما همین که از جاش بلند میشه بندی به پای خودش می‌بنده که هنوز هم ازش رها نشده. این بند گرچه اسیرش کرد، اما یه شانس آورد و با یک عقاب پادشاه آشنا میشه. که رسمو رسوم عقابی و پادشاهی رو دوباره بهش یاد میده. او بزرگش کرد. در طی پنجاه سال چنان قدرتی پیدا می‌کنه که دوباره هوس امپراطوری به سرش می‌زنه. اینقدر قدرت گرفته و مغرور شده که یادش میره برای امپراطور شدن اولین شرطش آزادیه. یا اینکه حداقل پا در بند نباشی. خلاصه این بند گرچه زبان و اراده نداشت، اما می‌تونست محدودیت ایجاد کنه. و کرد و اوج پروازش نه تنها بیشتر نشد، تازه به قفس هم افتاد. و الان چهل ساله منتظره یکی بیادو از قفس آزادش کنه.

انحطاط تاریخی ایران در طی نهصد سال پس از حمله اعراب مسلمان تا برآمدن یک حکومت متحد ایرانی هرگز بررسی و موشکافی واقعی نشد که چرا چنین شد. آنچه روشن است در آن قرون ستم و هرج و مرج از سوی تازی و ترک و مغول ما مردم ایران «مردمی» و «ایرانی» از یاد بردیم. براستی که هویت ملی خود را در آن وادی وانهادیم. اما همچنان باور داشتیم که ما ایرانی هستیم. و ایران صاحب تاج و تخت و امپراطوری و سروری در جهان بوده. لذا با تمام بی‌هویتی خود به اتحاد رو آوردیم. سنگ بنای حکومت متحد مرکزی ایران، سلسله صفویه را با گمراهی و بی‌هویتی ساختیم. و همه موفقیت آن دوره صفویه فقط به همان دلیل «اتحاد برای هویت‌خواهی» بود. گرچه به خطا بود اما نشان داد که ایرانی در پی یافتن هویت خود است. گرچه بدلیل خطای معرفت و خویشتن‌ناشناسی، سرشت ایرانی آلوده به صفات اهریمنی بدتر از تازی و ترک و مغول شد، اما امروز می‌توانیم بفهمیم که ایران در پی شناخت خود بر پایه یک هویت ملی مشترک بوده است، که بدلیل گمراهی و از دست دادن هویت خود در طی آن نهصد سال به ورطه انحطاط افزون‌تری گرفتار شد. اما شهد هویت‌یابی چنان در کام ایرانی شیرین بود که هرگز آنرا فراموش نکرده. چنان که هنوز هم بافته‌های اشتباه آن دوره صفویه را از آن هویت راستین خود می‌انگارد. به طوری که پس از صفویه همه پادشاهان ایران افتخارشان ادامه دادن راه صفویه بوده، و آرزوی‌شان رساندن ایران به آن جایگاه آغازین سلسله صفویه.

با شکست و انحطاط روزافزون ایران در دوره قاجار، مردم ایران که خود را بی‌خود می‌بیند و از دست رفته، بواسطه پیروی از برخی آگاهان و خردمندان دانش‌آموخته غرب، برمی‌خیزد تا تلاشی پیش از مرگ کند. که منجر به برپایی قانون می‌شود. گرچه قانون فواید بسیاری داشت ولی باز هم بواسطه بی‌هویتی و عدم شناخت و آگاهی از خود واقعی، اسیر خطای نامردمی و «نا-ایرانی» بازمانده از همان دوره نهصد ساله و پس از آن شد، و قانون را براساس بافته‌های اشتباه صفویه بنا کرد، نه شواهد واقعی از هویت ایرانی. گرچه همین قانون کژ و کوژ و معوج موجب شد که شانس بزرگی نسیب ایران شود، و کسی را به پادشاهی برگزیند که توانست هویت واقعی ایرانی را شناسایی کرده و دوباره به ایران و انیران بشناساند. از همین رو است که ایرانیان هویت‌خواه از رضا شاه بزرگ بعنوان پدر ایران‌زمین یاد می‌کنند. زیرا او بود که چشمه‌هایی از هویت واقعی ایرانی را یادآوری کرد. چنان بود که هویت و خرد اهورایی ایرانی موجب افزایش اهتمام و ایجاد سودای امپراطوری شد. این همه بود، اما آن‌چه مانع بود همانا قوانین ناسازگار بر پایه خویشتن‌ناشناسی بود، که چون بند بر پای خود بسته بودیم و موجب واژگونی در چاه جمهوری اسلامی شد.

این همه گفتم که یادآور شوم، هویت ملی ما ایرانیان چیزی است که ما با همه آن هارت و پورت و پز دادن‌های گاه و بیگاه و واکنش‌های متعصبانه، رسما پنهان شده در زیر لایه‌های عمیقی از بی‌خردی و خرافات در این صد‌ه‌ها. و گرچه قانون اساسی برای آینده ایران یک سرآغاز بزرگ و راه درست است، اما تضمین کننده‌ی باورمندی و پشتیبانی درست مردم ایران به آن نیست. همانگونه که تمدن امروز آمریکا بواسطه قانون خردمندانه آن به شکوهمندی رسیده، ولی ولی باید دانست که آنچه موتور محرک و چراغ راه و تضمین حرکت درست در چارچوب آن شده همانا باور درست و احترام راستین مردم آمریکا به آن است. یک باور و احترام همه‌گیر که تضمین آینده است و نشان از هویت ملی آنها دارد.

پیشنهاد من این است که مشابه اعلامیه استقلال آمریکا که نماد هویت ملی آنان شد، اعلامیه «هویت ملی ایران» نیز در کنار پیش‌نویس قانون اساسی گنجانده شود، تا پایانی باشد بر بیراهه‌ها، و منبع مشترک همه تفاسیر از قانون، و مایه ایجاد یک گرانی‌گاه راستین، و تقویت وحدت اقوام ایرانی بر گرد قانون اساسی.

اعلامیه هویت ملی ایران باید برگرفته از آموزه‌های انسانی و خردمندانه و بدون تکیه بر یک بیراهه در مقطعی از تاریخ ایران نوشته شود. باید نشانی از اتحاد ملل ایرانی باشد. و باورهای مختلف و رواداری میان آنها را مایه شکوه و فرهمندی بداند. رنگ‌های مختلف در پوشش ظاهر و باطن را چون طبیعت گوناگون ایران مایه خرسندی و سرافرازی بداند. خردورزی را بعنوان تضمین صلح و آرامش تعریف کند. و نشر آزاد آگاهی را ابزار نیکبختی همگانی بداند. و توسعه و پیشرفت رفاه اجتماعی بعنوان سپر دفاعی در برابر نفوذ خرافات و نادانی باشد. و بسیاری دیگر از آموزه‌های ملی ایرانیان که موجبات سرافرازی بودند. هویت ملی ایران شامل باورهایی انسانی هستند که کیهان را بر دایره اعتدال و پایداری می‌نشانند. شاید در این راه بهترین سرلوحه ما همانا شاهنامه فردوسی باشد. باید دانست که برای تهیه و تدوین سند هویت ملی در کنار سند پیش‌نویس قانون اساسی، نباید فقط به دانش ایرانیان وابسته شد. چه بسا همین شناخت ما از هویت ملی‌مان را هم اغلب از بررسی‌های کارشناسانه ایران‌شناسان اروپایی و آمریکایی داریم.

دو بال پیشرفت ایران یکی سند پیش‌نویس قانون اساسی است و دیگری سند هویت ملی ایران. باشد که با بازسازی درست هویت ملی راه را برای بالندگی ایران در چارچوب قانون اساسی تضمین کنیم. بدون شناخت درست از هویت ملی ایرانی هرگز به یک باور قدرتمند و راستین از قانون اساسی نزد مردم نخواهیم رسید. و مردمی که باور درستی به قانون اساسی خود نداشته باشند هرگز نخواهند توانست پشتیبان آن باشند.