دوشنبه، آبان ۱۹
هر كه جز ماهي، ز آبش سير شد
شنبه، آبان ۱۷
اين جام لطيف
يكي دو ماه پيش اينجا گفتم كه مادرم قرصهاش رو نميخوره، ميگه تلخاند. اين قرصي كه تلخه، براش حكم مرگ و زندگي داره، و اونروز من واقعاً كلافه بودم، نميدونستم بايد چه كار كنم. انگار اين قرصه ميخواست همون فرضيهي معروف تلخ بودن دوا رو ثابت كنه. بهرحال همون موقع بطور اتفاقي متوجه شديم؛ ميشه با حل كردناش تو ماءشعير كه مامان خيلي دوست داره، تلخياش رو بياثر كرد. ما هم اين كار رو كرديم، جواب هم داد، دكتر هم گفت ايرادي نداره، و تازه يه قرص مشابه بهمون داد تا ديگه موقع حل كردناش اينقدر كف نكنه و باعث دردسر نشه! حالا از اون موقع كار من شده همين؛ در ماءشعير رو باز ميكنم، قرص رو توش حل ميكنم، و بعد دوباره پرساش ميكنم. يعني الان شركتهاي نوشابهسازي دربهدر دنبال من ميگردن كه چرا حق مؤلف رو رعايت نكردم!
ميخواستم از احساسي كه موقع باز كردن يه ماءشعير معجون براي مادرم دارم بگم. هر وقت اين كار رو ميكنم ياد اين شعر خيام ميافتم:
ايـــن كوزهگر دهـــر چنين جام لطيف // مــــيسازد و باز بر زمين ميزندش
اين همون كارييه كه من ميكنم. نميدونيد چقدر سخته درست كردن يكي از اين ماءشعيرهاي معجون، و بعد بستن درش بدون اينكه كسي متوجه بشه. و از اون سختتر وقتييه كه بايد با دستهاي خودت دوباره بازش كني و همهي كارت رو به هدر بدي.. احساس عجيبييه! جدي ميگم! از اون احساسهاي متضادي كه در يك لحظه درون آدم جمع ميشن!
بگذريم.. حالا فكر ميكنيد كدام جام لطيف بوده كه عقل خيام صد بوسهي مهر بر جبيناش ميزده؟ تا حالا تفسيري از اين شعر نخوندم. مسلماً هست، اما من پيگيرش نبودم.. اول فكر ميكردم اين جام لطيف بايد انسان باشه. بعد كه به خودم به عنوان يك انسان نگاه كردم، ديدم من همچين هم جام لطيفي نيستم! يكي از نشانههاي لطيف نبودنام همين خودخواهييه، كه قبل از همه اين جام لطيف رو به خودم نسبت ميدم، و پيش خودم توجيه ميكنم كه منظور خيام مرگ و زندگي من بوده. كسي نيست بگه: بفرض كه يكي تو رو اشرف مخلوقات صدا زد، خب تو چرا امر بهت مشتبه شده. فكر ميكني ديگه لازم نيست اشرف مخلوقات بودنات رو ثابت كني؟!
ما آدمها تصور ميكنيم اين جائي كه توش زندگي ميكنيم، دنيايييه كه در يك بردار زماني در حال پيشرويه. يعني اين زمانه، كه در حال تغييره نه دنيا. دنيا روال حركت خودش رو در مسير تغيير زمان طي ميكنه، تغييراتاش هم نسبت به زمان بوجود ميآد. اما اين حقيقت نداره. در واقع با اين كار، ما داريم زمان رو از دنيا جدا ميكنيم. البته همينجا بگم كه منظورم از دنيا همهي هستي و نيستييه.
بنظر من دنيا مثل يه فيلم ميمونه، كه با تغيير عكسهاي ثابت روي حلقهي فيلم، تصاوير متحرك بوجود ميآيند. دنيا هم همينطوره. يعني هر آن در حال آفريده شدن و ويران شدنه، و ما هر آينه در اين دنيا نابود ميشويم، و در دنياي بعدي آفريده ميشويم. و خدا نگارندهاييه كه مدام در حال كشيدن طرحي نو از هستي و نيستييه؛ طرح قبلي رو زمين ميزنه و طرحي نو ميكشه، و ما رو هم از روي بخشندهگي و وسعت ديد خودش در اين طرحها لحاظ كرده.. اين وسط ما بيخبران حيرانيم!
البته به احتمال زياد من اشتباه ميكنم، و اين اصلاً از من بعيد نيست. براي مني كه اولين نمرهي ديكتهم رو سه گرفتم، و آخرين نمرهي ادبياتم رو تو دانشگاه دو گرفتم، و هيچ شعري رو در طول دوران تحصيلام نتونستم از بر كنم، اصلاً جاي تعجب نداره كه يه شعر ساده رو هم نتونم معني كنم!
اين بيسوادي من از مثنوي خوندنم هم پيداست. هر بار كه مثنوي رو دستم ميگيرم، فكر ميكنم ديوان حافظه، از وسطش مثل فال حافظ باز ميكنم و باصطلاح خودم شروع ميكنم به مثنوي خوندن. ولي واقعاً مثنوي چيز ديگهاييه. من هم بعد از خوندن چند خط از فال مثنوي، تازه متوجه ميشم كه نميشه با مثنوي فال گرفت، بايد مثل هر كتاب ديگهاي از اولاش شروع كرد به خوندن. براي همين هميشه فقط ميتونم شعر اول مثنوي رو بخونم، خب وقتي ازش سر در نميآرم چه كار كنم:
كز نيستان تا مرا ببريدهاند // در نفيرم مرد و زن ناليدهاند
و هميشه هم حس تازهاي دارم. احساسي كه هر چه پيش ميرم قويتر ميشه، تا جائي كه به چشم دل بشينه.
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش // باز جويد روزگار وصل خويش
تا برسه روزي كه من هم اصل خودم رو پيدا كنم، به اونجائي برسم كه ازش جدا شدم، اون ريشهاي كه در آبه، و ببينم كه كي منو اينطوري تراش داده؟
هر كسي از ظن خود شد يار من // از درون من نجست اسرار من
كدوم سِرّ؟ وقتي چيزي براي خودم نگه نداشتم چي؟ سِرّم شده ناله و خنده همون بدحالان و خوشحالام!
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست // ليك كس را ديد جان دستور نيست
اين بيت منو ياد شازده كوچولو ميندازه كه ميگفت: هر آنچه اصل است از ديده نهان است.. دنبال يه بره ميگشت تا درختهاي بائوباب ستارهاش رو بخوره، اونوقت يه نقاشي از يه جعبه دستاش گرفته بود و ميگفت تو اين جعبه برهاش رو نگه ميداره. برهاي كه هيچكس نميديدش، اما اصل همون بود!
آتش عشقست كاندر ني فتاد // جوشش عشقست كاندر مي فتاد
آيا هيچ ني بي آتش عشقي نيست؟ و هيچ مي بيجوشش عشق؟ پس من چيآم؟ از چه ريشهاي، و در كدام نيستان رشد كردم؟ و قرعهي من به نام كدام استاد ني تراشي خورده كه اينقدر بيبخارم؟! پس كو اون آتش عشق من؟.. محرم اين هوش را جز بيهوش نيست // مر زبان را مُشتري جز گوش نيست!.. اين هم آستانهي تحمل من. چه بيطاقتام من!
چهارشنبه، آبان ۱۴
كتابخانهي زندگي
كتابچهي قبلي را سياه كردهام به آخر، و كتابچهي سفيد و تازهاي در دست دارم براي سياه كردن. هنوز خطي از سياهي بر سينهي سفيد آن نكشيده بودم، و تصور ميكردم بايد حرف تازهاي داشته باشم، حرفي كه لايق اين طبع نو و برگ سفيد باشد، و در حد تازهگي آن. بوي كاغذ ذهنم را به دنبال خود ميكشد، اما حواسام هست كه حرف تازهاي ندارم.
آري، مثل روزي كه بايد دوباره متولد شوم. آنگاه هم همين هستم، كه هستم. نميدانم برخي، از زندگي چه ميفهمند، و كجا در پياش هستند، كه ميتوانند از زندگي دوبارهي خود بگويند؛ چگونه باشم بهتر است؟! اينكه چگونه ميشود كه بهتر از امروز باشم؟ وقتي در همين زندگي نميتوانم امروزم را بهتر از ديروز بسازم، چگونه زندگي بهتري را متولد شوم؟! زندگي بهتري كه با تجربيات زندگي اكنونم تصور ميكنم و ميخواهم؛ چگونه ممكن است؟ آيا آنها خيال ميكنند كه زندگي با تجربيات ديگران ممكن است؟! نگوئيد كه منظورم را متوجه نشديد. زندگي من همين است كه ميبينم، نه آنچه ميخواهم، يا بايد باشد، و در توانم نيست. يا آنچه از زندگي دوباره ميسازم، براي من نيست، براي اوست كه من ساختم. پس اگر من زندگي دوبارهي فرد ديگري باشم، چگونه از زندگي او كه نميدانم كيست، تجربه كسب كنم؟ من اگر زندگي دوبارهي او باشم، نميدانم آيا توانستهام همان چيزي باشم كه او فكر ميكرده بايد باشم؟
آنكه مرا در خيال خود نگاشت، چه واقعيتي در زندگي داشت، و چه كرد كه پاداش زندگي دوباره از خداي خود گرفت، كه توانست با من زندگي دوبارهاي بسازد؟ و آيا او همچون زندگي اولاش كه توانائي انتخاب زندگي نداشت، در تولد من هم، و زندگياي كه با من يافته هم، توانائي انتخاب نداشت، كه اينچنين انسان و زندگي فلاكتباري چون من و زندگيام نصيباش شد؟ اگر قدرت انتخابي، حتي براي زندگي دوباره نداريم، پس چه سود از اين همه شوق و ذوق براي زندگي دوباره يافتن، وقتي همانايم كه بوديم؟ تنها سرابيست براي پيمودن راهي ناهموار، براي گشايش عقدههايي كور كه از دل ناتواني و بياختياري پديد آمده، و براي روشنگري شعلهاي كه هر آن از فروغاش كاسته ميشود؛ به نام زندگي.
ميخواهم بدانم، آنكه مرا در خيال خود پروراند، ميدانست چه ميكند؟ يا نه، از روي هوس و بازي، زندگي ديگري را هم خواسته كه تجربه كند. مثل حال و روز من، كه ميخواهم زندگي آن پيرمرد دورهگرد را بسازم. آن پيرمردي را ميگويم كه در پارك ميخوابيد، صبحها گوني زندگي را بر پشتاش ميگزاشت، تا كسي به آن دست نبرد، و از هر كوچه و معبري، اندوختهاي به آن ميافزود. آن پيرمردي را ميگويم، كه نه تنها در هر قدماش دانهي شكري نميكاشت، كه خدا را هم بدهكار ميكرد، از بدبختي و فلاكتزدهگي. وجدانتان آزرده است؟ ناماش را نبرم؟ ناماش را در تمام داستانها و قصهها و بر پردهي سينماها و صفحهي تلويزيونها، شما خود بردهايد، و در رؤياهاي شبانهتان لنگلنگان راه خود را مييابد. همان كه به او تهمت دوستي با گنجشكها و حرف زدن با كلاغها را زديد؛ با گنجشكها ميرقصد و از كلاغها خبر از مرغان عاشق پيشه ميگيرد.
آنچه من از او ميسازم پيرمرد ديگريست. من زندگي دوبارهي او را نميسازم، زندگي اول و واقعياش را ميگويم، كه ظالمانه پنهاناش كردهايد. گرچه، ميدانم از اين پس هم شما براي او زندگي دوبارهاي خواهيد ساخت. پس، از آرزوي اول و آخرش شروع ميكنم؛ آرزو داشت هيچگاه زندگي دوبارهاي نيابد، چون يقين داشت كه هميشه نسبتي با واقعيت نكبتبارش خواهد داشت.
پيرمرد در پاركي زنده بود كه هيچ ميدان و آبنمائي نداشت، تنها خيابانهايي بود كه از يك طرف به طرف ديگر وصل ميشد، و مردم از آنها عبور ميكردند، اما او در ميان چمنها مدام دور خود ميچرخيد و به كسي توجه نداشت. كاسه و سفالي هم نداشت، تا آبي راحت بنوشد. دستاش را ظرفي ميكرد، كه با اندام تناش ساخته بود، همان چيزي كه ما براي برداشتن و گذاشتن استفاده ميكنيم، او براي نگهداشتن بكار ميبرد. اگر دست خودش بود، دستاش را قطع ميكرد، تا اينگونه هنرمند نميبود، تا شايد به احتياج در پي ليواني ميرفت، و مثل ديگران زندگي ميكرد.
تنها شباهتي كه با شما داشت، بيدردي او بود. بيدرد بود، زيرا هميشهي زندگي درد كشيده بود، و شناختي از بيدردي نداشت. درد كشيدن را عادتي از خود ميدانست، كه ديگر فراغت از آن محال بود. دردهايي بود؛ ناشناس، آنچنان كه كاويدن آنها از طاقت او خارج بود. شما ميگفتيد: او درد كشيدهي روزگار است، و تهمتي از اين بالاتر براي او نبود. بيغم بود و دردش، گم و ناپيدا، چون كرم شبتابي كه هرگز شب نديد، مُرد و روي ماه را هرگز نبوسيد.
از او قصهها ساختيد: او عاشقي زار بوده و اكنون مفلوكي اسير فرصتهاي شمرده. يا در گوش هم سخن چيديد: مي نوشيده و زندگي را به تاراج داده. گفتيد: غافلهي عمر از او سبقت گرفته و مجال خوشگذراني را به غم واگذارده. فرياد ميكشم، از ته دل و تا عمق جان، ديدهام و فرياد ميكشم؛ آيا كسي هست كه فرصت بودن را بي شادي و مي نوشي طي كرده باشد؟ آيا روز غربت را فراموش كردهايد، كه چگونه از درد به حال زار افتاده بوديد؟ زيرا كه درد، تنجامهي شادنوشي را از تنتان كشيده بود و برهنه بر سوز غربت نشانده بود. اما او غم و شادي را از سر گذرانده بود. غربت؛ نفس او بود، و هر پياله كه شما مينوشيد و مست ميشويد، او غرابهها سركشيده بود و مست نبود. و اگر غربت، آستانهي درد شماست، او نقطهي آغاز و پايان درد را به هم رسانده بود. نه غصهي فرصتهاي گذشته را داشت، نه غم فرداي محتمل يا بعيد.
در آينهي هر صبح ميديد رخ خود را كه كوتاه و كوتاهتر ميشد، اما هميشه گمان ميكرد؛ اين آينهي صبح است كه زنگار گرفته. هيچگاه نتوانست، يا نخواست بداند و بفهد كه از عمر، روزي گذشته و بايد در پي روزي ديگر بود. شبها كه بر نيمكت خود ميافتاد، چشم به ستارگان ميدوخت، احساس تازهاي نبود، و ستارهاي برقي نميانگيخت. دستاش از نيمكت آويزان ميشد تا بتواند چمنها را شانه كند. سوسكها از دست او نميترسيدند و آنرا پلي براي خود ميساختند، بي هيچ مزاحمتي از سوي پيرمرد. آن شب هم چون شبهاي تمام عمر، تاريك بود و سكوت بيخيالي و آرامش خوابآور، همه را به خواب ميبرد.
همهي شما پيش از خواب فكري داريد، چيزي در ذهنتان بياختيار ميلولد و تا به خود بجنبيد، گم ميشود و مهو. معمولاً با همين افكار هم ميخوابيد، گرچه هيچگاه آنها را درنمييابيد. اشباحي شايد در خيال ميبينيد، يا چيزهايي ميشنويد، و در اوهام پاسخشان را ميدهيد، و معمولاً هم لذت ميبريد از اين حاضر جوابي. اين مراسم پيش از خواب است، كه ذهن بايد براي استقبال از خواب، فرشتهي مرگ خود، برپا كند، مثل رقص پاي سر بهداران پيش از خفهگي و مرگ. اما شما آدمها ضعفهاي خود را در موجودات ضعيف اطرافتان ميجوئيد، نه در خود. و آن پيرمرد را در زندگي دوبارهاش بيخيال ساختيد، كه انگار هيچ فكري در سر ندارد، آرزويي براياش نمانده جز مرگ. اما او هم چون شما رؤياها و آرزوهايي داشت، كه هر شب و پيش از خواب در خيال ميديد.
آن شب هم پيش از خواب خيالاتي داشت، بياعتبار براي شما. ذهن او در طول روز فعاليتي نداشت، كه در لحظه مرگاش، پيش از خواب، رقص زيبائي كند. افكارش هميشه ساده و راحت بود، مثل فيلمهاي هندي. به افكار پيچيدهي خودتان، كه برخي از آنها را باعث مباهات ميدانيد، استناد نكنيد، او فكر داشت، اما ساده و بيآلايش بود، خيالات پيش از خواباش هم فارغ از احوالات روزانه نبود. و آن شب هم با خيالاتي ساده و آرام، به استقبال خواب رفت.
ادامه دارد...
يواش يواش داشت ديوونهام ميكرد اين پيرمرد. نميخوام اداي كسي رو دربيارم، اما واقعاً بيچارهام كرده، نميدونم باهاش چه كار كنم. اول كه شروع كردم، شايد يك هفته پيش بود، اصلاً فكر نميكردم به اينجا برسه، يعني اصلاً قصد قصه گفتن و از اين حرفها رو نداشتم. يه چيزي بود در حد يه احساس گذرا، اما نميدونم چطور شد كه دوام آورد. فرداش كه رفتم سراغ كتابچه، ديدم نميتونم ولش كنم، و خودبهخود ادامهاش دادم. نوشتم و نوشتم تا جائي كه ديگه خوابام گرفت، و هنوز ادامهي داستان مونده بود. راستاش رو بخواهيد حوصلهاش رو نداشتم. سرم رو كشيدم زير پتو و خوابيدم. و بعد از اون شب، تا حالا نتونستم بلائي سر اين پيرمرد بيچاره بيارم.
اون شبي كه اين قصه رو مينوشتم، احساسام اين بود كه بايد در انتها عاشق بشه، و زندگي دوبارهاي پيدا كنه. داستان اين طوري بود كه بعد از ديدن يه سوسك روي نيمكت، كه بيحركت نشسته و به اون زل زده، بتدريج زبوناش كه سالها بند اومده بود باز ميشه، و با اون سوسك حرف ميزنه. اون شب تا سر صبح از خودش و گذشته و زندگياش و چيزهائي كه دوست داره، يا ميتونه دوست داشته باشه حرف ميزنه. اما اون عادت به بيخوابي نداشت، و بالاخره سر صبح خواباش ميبره و وقتي بيدار ميشه، اولين چيزي كه ميبينه جسد سوسك بيچاره است كه زير تناش له شده. پيرمرد كه براي اولين بار تو زندگياش دل داده بود، و زندگي واقعي رو تجربه كرده بود، با ديدن مرگِ تمام زندگياش، كه يك شبه بدست آورده بود، در يك لحظه ميفهمه كه چيزي براي زندگي نداره و ميميره.
... اما هر چه فكر ميكنم، ميبينم اصلاً خوب نيست. خواستم خيلي راحت و بي دردسر بكشماش. يعني شب خيلي راحت و طبيعي مثل هميشه، ميخوابه و ديگه بيدار نميشه. همين، خيلي راحت، مثل تمام زندگياش. خب اين واقعيتر از مرگ قبلييه؛ آخه آدمها همونجوري ميميرن، كه زندگي ميكنن.. اما اين پيرمرد بيچاره بدجوري تو دلام جا كرده. تو دلام احساس خاصي بهش دارم. انگار هميشه ميشناختماش.. انگار گل اون، تو ستارهي من رشد كرده.. بخاطر همين موضوع، ميخواستم خواهش كنم شما زحمت كشتناش رو بكشيد. اين كار رو براي خودتون هم كه شده انجام بديد، تا هم خودتون خلاص شويد، هم اين پيرمرد، و هم من. كسي نميفهمه.. خيلي راحت.. تو دلتون بكشيدش.
اگر كمي، فقط كمي از اين كار احساس انزجار داريد، من راه خوبي پيشنهاد ميكنم؛ ميدونيد چيه، اگر فكر كنيد كه اون در لحظهي مرگاش چيزي براي به ياد آوردن نداره تا بخاطرش گريه كنه يا بخنده، راحتتر ميتونيد بكشيدش. البته بعضيها هستند كه تا موقع مرگشون فرا نرسه، نميتونن تصور كنن كه در لحظهي مرگ ممكنه به چه چيزي فكر كنن. مثلاً خود من الان بهانهاي براي گريه يا خندهي پيش از لحظهي مرگ يادم نميآد. و اين خيلي بده.. البته چرا.. شايد به ياد اين پيرمرد و وبلاگي كه توش زندگي ميكرد، اشكي ريختم.
شنبه، آبان ۱۰
در پياش بايد بود
تصور اينكه انسان موجوديست چند بعدي، براي همهي ما ممكن و حتي لازم است، اما پايبندي به مقتضيات اين تصور، كمي مشكل و حتي محال است. ميتوان انسان را همچون چند ضلعياي در نظر گرفت، كه هر چه در جهت تعالي فرديت خود بكوشد، به ابعاد چند ضلعي شخصيتش ميافزايد، تا جائي كه بتواند به دايره شبيهتر شود. اما من انسانها را چون نقاطي در نظر ميگيرم، كه اگر بتوانم يكايك آنها را آنگونه كه هستند، در جايگاه واقعيشان تصور كنم، در مجموع نام كامل «خدا» را خواهم نوشت.
نگاه اول
بيش از نيم قرن پيش، علوم طبيعي وارد ايران شد، و دانشآموختهگان ايراني از دانشگاههاي معتبر اروپا فارغ التحصيل شدند. در همان زمان از آنجائي كه در ايران هميشه دين در مركز توجه عموم مردم بوده، اين مهندسين هم نظرياتي راجع به تفاهم دين و علوم طبيعي دادند. برخي با آوردن شواهد علمي دين را تأييد ميكردند و برخي ديگر با همان ابزار علمي به ترديد در صحت دين پرداختند.
پس از آن، علوم انساني وارد ايران شد، و همين برنامه را بر سر دين پياده شد. باز هم عدهاي با استدلالهاي علوم انساني سعي در به روز كردن دين داشتند، و عدهاي هم دقيقا با همان ابزار در نقطهي مقابل آنها قرار گرفتند. اين جريانات هنوز هم ادامه دارد.
اينها گذشت و اكنون به اين جماعت مدعيان پيامبري (و لزوماً كافري)، يك عدهي ديگر هم اضافه شده: اصحاب حقوق بشر. عدهاي با حقوق بشر قصد دارند براي دين پيامبري كنند و عدهاي هم طبق معمول چارهاي جز كافري ندارند.
خالقان اوليهي اين علوم مدرن، از همان ابتداي پيدايش اولين آثار نبوغشان، مدام متذكر ميشدند و هشدار ميدادند كه قرار نيست اين علوم، جاي دين را بگيرند يا حتي تنگ كنند. انگار كسي از آنها چنين انتظاري داشته، يا بخواهد همچون پيامبران معجزه كنند. واقعيت هم همين است؛ وقتي تمام زندگي بشر با مسئوليت دين برپا شد (ماقبل عصر خرد)، مسلم است كه دين همهي شئونات زندگي بشر را اشغال ميكند، و وقتي خرد انسان موجب پيدايش علوم طبيعي و انساني شد، اين علوم چارهاي جز كسب جايگاهي مناسب شأن خود و بطور مستقل نداشتند، كه پيشتر در اشغال غاصبانهي دين بود. و اين شد كه دين در نظر مردم عامي، كوچك و كوچكتر شد و در واقع آن اجزائي از دين كه هميشه در نظرگاه مردم بود، و ناآگاهانه و به اشتباه، بعنوان نشانههاي دين شناخته ميشدند، به دست علوم طبيعي و انساني افتاد، و اين شد كه امروز تصور ميكنيم، حقوق بشر هم يا بايد در تضاد با دين باشد، يا تفاهم تام با آن داشته باشد.
واقعيت اين است كه همانطور كه اين علوم نسبي هستند، دين هم نسبي است، اساساً همه چيز دنياي ما انسانها نسبي است. ما بايد بپذيريم كه پيامبران در عصر ما نميزيستند، آنها در عصري متولد شدند كه همهي شئونات زندگي انسان به يك جا ختم ميشد؛ متوليان دين. در تمام تمدنهاي بزرگ تاريخ كه بگرديد، علم در انحصار متوليان دين بوده، و اساساً دين به معناي همين علوم بوده كه زندگي بشر بر اساس آنها جريان داشته. پيامبران هم فارغ از اين دين حداكثري زندگي نكردهاند، آنها براي جلب اعتماد مردم بايد با ساحران مقابله به مثل ميكردند. آيا اين انصاف است كه ما از اين پيامبران انتظار داشته باشيم، آنچه از دينشان به ما رسيده مطابقت تام با حقوق بشر داشته باشد؟
وقتي از اين زاويه به تناقضهاي دين با حقوق بشر نگاه ميكنيم، ميبينيم مسئله فقط يك نسبيت تاريخي است؛ مانند بسياري از علوم ديگر كه اصلاً هم ربطي به دين ندارند، و با هم تداخل ــ در مسائل علمي ــ پيدا ميكنند، اما به تدريج رفع ميشود، و هر كدام در جايگاه واقعي خود قرار ميگيرند. نمونههاي بسياري از اين دسته تداخلها و تناقضات وجود دارد، كه استدلال يكي در تناقض با ديگري است، اما به تدريج كه مشخص شد؛ حق اظهار نظر و معيار سنجش صحت و سقم آن نظريهي علمي با كدام عالم است، تناقضات رفع خواهد شد. اين داستان تناقض دين با حقوق بشر هم، بتدريج كه مشخص شد؛ علم حقوق امري در تخصص حقوقدانها است، و فقها، حقوقدانهاي عصر دين بودند، و اكنون در جامعه جايگاهي ندارند، آنگاه ديگر تناقضي وجود نخواهد داشت.
نگاه دوم
همان طور كه من و شما داراي جايگاهي خاص خود، و مخاطبين خاصي هستيم، دين و حقوق بشر هم، جايگاه و مخاطب خاص خود را دارند. اينها هر كدام در جايگاه خود داراي ارزشهايي هستند كه اگر از آن خارج شوند، تبديل به ضد ارزش خواهند شد. فرض كنيد من حقوق بشر را به جاي دين بگيرم، چقدر مسخره ميشود! آنگاه من براي دينداري حتماً بايد ايدز هم داشته باشم. آيا بيماري ايدز يك ارزش است؟ خير، اما وضع قانون و حقوق براي مبتلايان به اين بيماري عين ارزش است. (حتي اينكه چه حقوقي وضع ميكنيم هم داراي معيار ارزشگزاري جداگانهاي است.)
بنابراين مسئله اين نيست كه دين با حقوق بشر سازگاري دارد يا ندارد، بلكه مسئله اين است كه اصلاً چرا بايد سازگاري داشته باشند؟ مگر در دنياي ما انسانها همه چيز با هم تفاهم تام دارند؟ آن هم وقتي دين و حقوق بشر داراي جايگاه و مخاطبي كاملا متفاوتاند. و اساساً انسانها در ذاتشات جمع تضادها نهفته است، و تعالي فرد انساني در همين جمع تضادها در وجود اوست، چون تنها انسان است كه در درون خود ميتواند اقليمهاي متفاوتي شناسائي كند، و از پديدههاي متضاد، استفادهاي درخور و شايسته ببرد.
وقتي من در يك جامعه با قوانين منطبق با حقوق بشر زندگي ميكنم، و بعنوان يك ديندار بايد در يكي از مناسك ديني خود، هر ماه فردي را در پيشگاه خداي خودم قرباني كنم، همه ميگويند: اين دين مخالف حقوق بشر است. دين بعنوان انگيزه اين قتل و ناقض حقوق بشر شناخته ميشود، و بايد از بين برود، چون بر خلاف امنيت جامعه و ناقض حقوق بشر است.
هيچ كس نميپرسد؛ مگر اينهمه نقض حقوق بشر در دنيا رخ ميدهد، همه با انگيزهي ديني است؟ آيا انگيزههاي ديگر نقض حقوق بشر شناسائي شدهاند؟ آيا برخوردي چنين با آنها ميشود؟ اصلاً فرض ميگيريم تمام اعمال ناقض حقوق بشر ناشي از انگيزههاي ديني است، آيا ميتوان به بهانهي انگيخته (نقض حقوق بشر)، انگيزه (دين) را مجرم دانست؟ آيا قائل به رابطهاي منطقي ميان انگيزه و انگيخته هستيم؟ آيا واقعاً ميتوان تمام انگيزههاي نقض حقوق بشر را برشمرد و از بين برد؟ آيا در اساسنامهي حقوق بشر، حقي براي كساني كه مرتكب نقض حقوق بشر ميشوند در نظر گرفته نشده، تا با توسل به آن حقوق در يك دادگاه صالح، محاكمه و مجازات شوند؟ و آيا اين حق، شامل افرادي كه با انگيزهي ديني، حقوق بشر را نقض ميكنند، نميشود؟ آيا ميشود انسانها را پيش از ارتكاب جرم، بخاطر وجود انگيزههاي شرارت و نقض حقوق بشر (يعني دينداري)، مجازات كرد؟ آيا انسانها ميتوانند انگيزهي اعمال يكديگر را از طريق ارزشگزاري اعمالشان، ارزشگزاري كنند، در حاليكه حتي روشي براي تشخيص انگيزهي اعمال انسان وجود ندارد؟ آيا هر انگيزهاي كه منجر به نقض حقوق بشر شد، بد است و بايد از بين برود، در حاليكه ميدانيم خلاف آن بسيار رخ داده؟
تصور ميكنم با اين سوالات جايگاه دين بيشتر مشخص شده باشد. دين در دنياي انگيزهها جايگاه ثابتي دارد، و البته نسبت به هر فرد هم ــ در همين دنياي انگيزهها ــ داراي جايگاههاي متفاوتي است. اما حقوق بشر تنها ميتواند به بخشي از انگيختههاي انسانها نگاه كند، و مطلقا حق هيچ تصرفي در انگيزهي شهروندان جامعه را ندارد (كه اصلاً توانائي آن را ندارد). قوانين جامعه هر چه كه باشند، نميتوانند براي من تعيين كنند كه با چه انگيزهاي ميتوانم و ميخواهم مرتكب نقض حقوق بشر شوم. من حق دارم با انگيزههاي ديني مرتكب نقض حقوق بشر شوم، همچون بسياري ديگر كه در سراسر دنيا با انگيزههاي مختلفي (همچون فقر و تبعيض نژادي) مرتكب اين امر خلاف ميشوند.
نگاه سوم
هر چه تلاش ميكنم در تاريخ ملتهاي مسلمان، همان سير تاريخي كه در غرب و دنياي مسيحيت، ديده ميشود را بيابم، چيزي نميبينم. تاريخشناسان ميگويند؛ اديان بزرگ داراي سير تاريخي و تكميلي يكساني هستد. اما در ايران ما، بعنوان مترقيترين ملت مسلمان، اثري از دنياي مدرن ديده نميشود. عصر خرد در ايران، نميتواند قدمتي بيش از يك قرن داشته باشد، و عصر انقلاب را هنوز به پايان نبردهايم. ما در يك قرن اخير، عصر اصلاح ديني، عصر خرد و عصر انقلاب را همه يكجا طي كردهايم، و هنوز هم اين روند ادامه دارد. عصر خرد را وقتي سزارين كرديم، كه هنوز اثري از اصلاح ديني در جامعه نمود نداشت. و اصلاح ديني وقتي رونق گرفت كه عصر انقلاب را تجربه ميكرديم.
اين شرايطِ تحول پرشتاب و گنگ و گيج، عوالم مختلف انساني را براي ما، در هم و با هم مخلوط كرده. وگرنه من يقين دارم هيچيك از دولتمردان كشورهاي صاحب دموكراسي، باور نميكنند كه لزومي براي اثبات تناقض يا عدم تناقض دين با حقوق بشر وجود داشته باشد. آنها پس از يك رشد طبيعي تاريخي به قد و قوارهي امروزشان رسيدهاند، و به خوبي جايگاه دين را به عنوان يك انگيزهي قوي در تلطيف روح انسان، نه يك علم، يا قانون و حكومت، ميشناسند. اما در گفتوگو و ديپلماسي رايج با ما، مجبور به رفع برخي سوءتفاهمهاي بيهوده هستند، و ميخواهند از اين طريق نظر مساعد مردم و حكومت را توأم با هم جلب كنند، بنابراين ترجيح ميدهند در ايران حكومتي قدرت بگيرد كه ــ گرچه به اشتباه اما ــ دين و حقوق بشر را بيتناقض بيان ميكند. و در ايران هم برخي، همچون آقاي رئيس جمهور خاتمي، اين جايگاه دين را بخوبي درك ميكردند، و اين از نوشتهها و سخنرانيهاي ايشان كاملاً پيدا بود، اما چه شد كه بتدريج اين دين جاي خود را به حكومت داد؟ و اكنون در كلامشان هم به سختي ميتوان از آن دينِ حداقلي كه تنها در دنياي انگيزهها حق تقدم دارد، چيزي پيدا كرد.
واقعيت اين است كه در ايران ما، براي دولتمردان محال است كه هم در حكومت ديني حضور داشته باشند، ــ كه دين را همچون قانون و علم مديريت جامعه ميخواهد و بكار ميبرد ــ و هم در كلام و رفتارشان به آن دين حداقلي كه تنها در دنياي انگيزهها حق تقدم دارد، پايبند باشند. از اين رو هر كس بخواهد به هر طريقي (انتصابي يا انتخابي) وارد حكومت كنوني ايران شود، بايد برخي جنبههاي دين حكومتي را از هم اكنون رعايت كند، پس چه بهتر كه ميان بد و بدتر، بد را انتخاب كند. يعني بجاي اينكه بگويد: اسلام در تناقض با حقوق بشر است، بگويد: اسلام با حقوق بشر تناقضي ندارد. (كه بهرحال به آن دين حداقلي خيانت كرده)
و خانم شيرين عبادي هم، يا فقط قصد دارد به هواداران و اطرافيان خود، و همچنين مخاطبان مردمياي كه امروز يافته، آموزش دينداري بهتري بدهد ــ يعني همان روال پيامبران قبلي كه مردم را از موضع دينداري خطاب قرار ميدادند (احياءگران ديني) ادامه دهد ــ يا قصد دارد در آينده ــ خودش يا اطرافيانش ــ وارد دنياي سياست شوند. من دومي را بدتر از اولي ميدانم.
سهشنبه، آبان ۶
من اگر خدا نباشم كه نيستم!
پيش از اين من نمينوشتم. اما حالا كه نوشتم، پس نويسندهام. فيزيكدانها ميگويند؛ شئ متحرك، شناخته شده است، اما شئي كه حركت نكرده، معلوم نيست ثابت باشد! يعني حركت در مقابل ثبات نيست. يا به زبان ديگر؛ شرط لازم براي ثابت بودن يك شئ، بيحركتي آن نيست.. با همين استدلال ميتوان نتيجه گرفت؛ هيچ معلوم نيست پيش از اين هم من نويسنده نبوده باشم! روشن گفتم؟ يعني مسئله ديگر بودن يا نبودن نيست. چيزي بين اين دو هم ممكن است وجود داشته باشد.
آن روز رفته بودم كتابفروشي، گفتم: آقا من اين كتاب را از شما خريدهام.. نه، نميخواهم پس بدهم.. ميخواهم بدانم؛ چرا اين كتاب، نام نويسنده را بر روي جلدش ندارد؟ شايد من بخواهم از نويسندهي آن تشكر كنم، يا انتقادي داشته باشم، خب حتي نامش هم نميدانم، چه رسد به آدرس، تلفن يا ايميل.. اصلاً شايد فردا اين كتاب را با كمي تغيير به نام خودم منتشر كردم.. اگر من ادعا كنم نويسندهي اين كتاب هستم، چه كسي ميخواهد خلافش را ثابت كند؟.. من همينجا به قرآن قسم ميخورم كه اين كتاب را من نوشتهام.. بگذاريد، همين فردا ميروم و از همهي ناشراني كه در دنيا اين كتاب را چاپ و ترجمه كردهاند شكايت ميكنم.. حتي اگر پولش را مهر همسرشان كرده باشند، تا آخرين ريالش را پس ميگيرم.. اين حق من است.. چه گفتيد؟.. نام كتابي كه نوشتهام نميدانيد؟ همان كتابي كه روز و شب به نامش قسم ميخوريد؛ قرآن.
ببخشيد.. واقعاً از احساسات جريحهدار شدهي شما عذر ميخواهم. حقيقتش را بخواهيد من كمي عصباني هستم. دليلش هم اين است كه من يك نويسندهي حرفهاي و صاحب سبك هستم، و بخاطر يكي از آثارم، نوبل ادبيات را دريافت كردهام.. دهها جايزهي ادبي ديگر هم بخاطر نوشتههايم گرفتهام.. چندي پيش كتابي را به پايان بردم كه بنظرم يك شاهكار ادبي بود، اما آنرا از من دزديدند، و اكنون فرد ديگري آنرا به نام خود منتشر ميكند.. من از وقتي به ياد دارم، نويسنده بودم، اما حالا تنها يك مالباخته بيشتر نيستم.. بنابراين خواستم.. يعني فكر كردم.. گفتم شايد اين يك بيمهي تأمين اجتماعي باشد، براي مال باختهها؛ قرآن را ميگويم! مگر چه ميشود اگر من آنرا به نام خودم منتشر كنم؟! كتابهاي ديگري هم هستند كه بينام و نشان در زمين سرگردان ماندهاند، نويسندهشان هم معلوم نيست، خب، بدبخت و بيچاره هم كه كم نداريم!
آه، ببخشيد.. ميخواستم درستش كنم، چشمش هم كور كردم.. از تمامي صاحبان حقيقي خدا پوزش ميخواهم.. ببخشيد اگر به اموال ايشان دست درازي كردم.. آخر ميدانيد؟ يك مسئلهي ديگر هم برايم پيش آمد، و بايد اينجا جوابگو باشم.. بدبختيهاي من كه يكي دو تا نيست.. اي كاش من هم خدائي داشتم، تا اينقدر بي كس و كار نميماندم.. بعد از آن ماجرا، روزي خوابي ديدم.. آخر من شبها كار ميكنم و روزها ميخوابم.. خواب ديدم روي زمين خشك و بي آب و علفي نشستهام.. دختر بزرگم بر پشتم سوار شده و موهاي سرم را ميكشد.. پسر كوچكم هم دستش را جلوي صورتم گرفته و گاهي انگشتان كوچك و نازنيناش را در چشمم فرو ميكند، و گاهي دو دستش را دور گردنم حلقه ميكند، و گلويم را ميفشارد تا خفه شوم. وحشتزده سوال كردم: آخر چرا؟ و آنها جواب دادند: چرا زندگي را بر ما حرام كردي؟.. تا ميآيم از خودم دفاع كنم، زنم را ميبينم، كه پيش ميآيد و با نفرت و گاهي ملتمسانه صدايم ميزند: پس كي ميآيي؟ اين بچهها چه گناهي كردهاند؟ گيسوانم سفيد شد، ديگر ترش كردم، پس كي به خواستگاريم ميآيي؟!
شرمنده!.. خوابم هم به آدميزاد نرفته.. دوام نياوردم.. رفتم سراغ يك معبر خواب، ببينم آخر اين خواب يعني چه؟.. اول راضي نميشد.. ميگفت پولش زياد ميشود.. اما بالاخره قبول كرد با پول كم من بسازد، ميگفت؛ از خوابت متوجه مالباخته بودنت شدهام، برايت ارزانتر حساب ميكنم.. خلاصه خوابم را اينگونه تعبير كرد: در دنيا دو نوع انسان هست. يك نوع، آنها كه به آرزوي خود ميرسند، و نوع ديگر كساني كه در خواب آرزوهاي خود را ميبينند.. تو از دستهي دوم هستي. اما استثناء همه جا هست.. اين خواب براي تو يك رمز موفقيت است.. تو يك استثناء در ميان خوشبختي و بدبختي هستي، كه هميشه ميتواني از يك سر آن به سر ديگر برسي!
حرفهايش كه تمام شد.. خب، شما بگوئيد.. اگر جاي من بوديد چه ميكرديد؟ من هم همان كار را كردم. رفتم خانه، و تخت گرفتم خوابيدم!.. اما هر چه كردم نتوانستم نشاني يا تلفني، از همسر نازنينام در خواب بگيرم! ديگر از آشنائي با همسرم مأيوس شده بودم، كه فكري به كلهام زد؛ چرا شروع به نوشتن كتاب تازهاي نكنم؟ و همين كار را كردم.. روزها و شبها خودم را از راحتي و آسايش منع كردم، خورد و خوراكم هيچ بود.. همهي زندگيام را صرف اين كتاب تازه كردم، كه الهامي غيبي بود، و شاهدي در خواب داشت.. لحظه لحظهي آنرا با تمام وجود لمس كردم، تا بتوانم اثري بيهمتا خلق كنم.. وقتي به پايان رسيد، سر از پا نميشناختم. ميتوانستم با پر و بال نداشته پرواز كنم.. ميخواستم نامي هم برايش انتخاب كنم؛ نامي درخور، و شايستهي طاقتي كه كشيدم، اما سخت بود. در تمام اين مدت از نامگزاري كتابي كه در حال نوشتن آن بودم غفلت كردم. اما بالاخره يافتم، نامش را يافتم.. و همين نام باعث شد كه اكنون در خدمت شما باشم. گرچه هنوز برايم روشن نيست؛ چرا؟
من به اين كتابي كه شما دستم داديد قسم ميخورم كه آن كتاب را خودم نوشتهام. با فكر و روح خودم، و به وسيلهي همين انگشتان. تنها اسمش را قرآن گذاشتم. اما اين قرآن من كجا، و مال شما كجا؟! قرآن شما كه نويسنده و صاحب امتياز ندارد. اگر هم دارد، خب، من كه نميخواهم حق او را بخورم، ميآمد با خودم صحبت ميكرد، به توافق ميرسيديم، نيازي به اين دادگاه نبود، من خودم را ملزم به رعايت حق مؤلف ميدانم.
آقاي قاضي، من به هر دو قرآن قسم ميخورم؛ نه تنها مرتكب جرمي نشدهام، گناهي هم ندارم! من تنها كتابي نوشتهام كه نامش قرآن است. اگر اين جرم است، پس نويسندهي قرآن اول را قبل از من محاكمه كنيد.
آري، اين هم از زندگي بيسرانجام من!.. بعد از چند ماه كه در زندان آب خنك خوردم، و بيرون از زندان بساط دعا و مناجات صاحبان خدا را كه به پيشگاه او قرباني آورده بودند، رونق بخشيدم، دادگاه رأيش را صادر كرد؛ تغيير نام كتاب به يكي ديگر از كتابهاي آسماني، و تبعيد به كشوري كه مردمش آن كتاب را مقدس ميشمارند.. عمري را نه در راه خدا طي كردم، نه وكلايش را پذيرفتم!.. در به در و سرگردان، از همه جا رانده شدم.. و اكنون در اين اقيانوس بيانتها، در انتظار لحظهي پايان عمر فلاكتبارم هستم.. از هيچكس، جز آن معبر خواب دروغگو، راضي نيستم.. همهي شما به من ظلم كرديد، و مرا چون خود خواستيد.. اما خدا را گواه ميگيرم، كه تو را از اين نسل بشر نادان و ظالم نجات بخشم، فقط به يك شرط؛ اين نامه را با خط خوش پاكنويس كن، و در يك بطري ديگر بگزار. خوب آنرا محكم كن، تا در ميان امواج پرتلاطم آبهاي آزاد، گزندي به آن نرسد.