نمیشه بهجای اين بحثها و کارهای فرصتسوز انرژیکش نوميد کننده، يه راه عملی پيش گرفت و يه کاری کرد که بشه اسماش رو "کار" گذاشت. بهخدا میشه. برای اين قضيه فکر کردم. چيزهايی نوشتم برای اين وبلاگ که پست نکردم. نامهای نوشتم به دوستی که پست نکردم. يه فکر "کاری"ی احمقانه و بچهگانه داشتم، که مطرح نکردم، چون بیفايده ست. اصلن هر فکری که "کار"ی باشه بیفايده ست. در نطفه خفه میشه. نمیدونم آخه؛ هيچکدوم از اين امضاکنندهها احساس مچل شدن بهش دست نداده از اينهمه بيانه و امضاء؟ بعد از اين مدت، لازم نيست يه قدم بريم جلوتر، يه کار تازهتر، با يه محدودهی وسيعتر، تو يه تعريف ديگه، با يه چارچوب مشخص انجام بديم. البته اگر بشه کاری انجام داد. "کار"ی که به معنیی آفرينش باشه، نه تکرار مکررات. ... قانون رو رعایت نمیکنيم، قانونگزار رو قبول نداريم، مجریی قانون رو تحويل نمیگيريم، برای مخالفت قانونی در مقابل قوانين فعلی به جون هم میافتيم، برای ايجاد قانون مورد نظرمون هم هيچ کار نوئی نمیکنيم و تازه اين رو خيانت میدونيم و همدستی با حکومت نامطبوعمون، پس چه کار میخواهيم بکنيم؟
چهارشنبه، تیر ۳
یکشنبه، خرداد ۳۱
مسئلهی انسانيت
وقتی کسی می بينم کمکی می خواهد... نمی دانم.. نمی دانم به چه زبانی بگويم؛ نه وجدانخرجی کرده باشم نه بنده نوازی، نه حاتم طائی شده باشم نه منجیی عالم بشريت! مسئله اينها نيست. مسئله اين نيست که چه هستم و چه بايد بکنم؟! مسئلهی بودن يا نبودن هم که مبتکرش برای عملگرائی بنيان نهاد اکنون تنها موضوعی برای فکر کردنِ بيشتر شده. خليفهی خدايی هم که نشد رنج انسانی؛ قالبی ست برای انسانهای تقلبی. پس جريان چيست؟ چرا من هنگام پاسخ به درخواست کمک مردی نشسته بر بیراهه، با کولهباری از مصيبت دنيا و آخرت، چمباتمه زده و دست _ که نه ، خاک _ بر سر، تمنای اندکی سرمايه برای گذران ساعتی از زندهگیی نکبتبارش را دارد، از او دريغ میکنم، با همه همدلی که با او دارم؟!
ما فکر نمیکنيم! يا شايد میکنيم و توجهی نداريم، شايد هم از پيگيریمان حاصلی نداشتهايم هرگز، که اکنون راه چارهی هر کاری را در کوتاهترين راه ممکن میجوئيم؛ عمری که نه در پی عشق بگذاشتهايم، يک روزه به خون دل قضا خواهيم کرد! آنها که به فکر آخرتشان هستند، يا راحت شدن وجدانشان، يا در فکر بودن و نبودن، تکليفشان را معلوم کردهاند با همه چيز، و به يکباره هم معلوم کردهاند. خودم را میگويم که رابطهای ندارم با اينها، و هميشه در حال کشفام، تا چيزی شايد معلومام شود از اين دنيای نامعلوم؛ چگونه فراموش کنم همهی آنچه برای آن زندهام: انديشيدن؟!
ما فکر میکنيم، اما فکرمان عملی نيست و سرانجامی ندارد برای آن مرد بيچاره. مثلن من؛ فکر میکنم کمک به هر رهگذر درمانده، سادهانگاری و کجفهمی از صورت مسئله است. مسئله اين نيست که او درمانده ست و بايد کمکاش کرد، مسئله اين است که با کمک به او مشکلی حل نمیشود، نه از او و نه از جامعهی پر از درماندهی ما. بايد در پی راهی برای ريشهکنیی فقر بود. خب، اينها درست، فکرهای خوبی ست، اما نزديک به خيال باطل! و حتا اگر هم میتوانستم با يکسری فکرهای خوش و منطقی، اين خيالات را وجه واقعی بدهم و قابل پذيرش کنم، باز هم چيزی عوض نمیشد و به ارزش انسانیی من نمیافزود. البته اگر انسان بودن و انسان ماندن در درجهی نخست اهميت باشد!
پيشتر هم گفتم؛ مسئله اين نيست که "چه بايد کرد؟ گداپروری و مظلومنوازی، يا يکجا نشستن و فکر کردن و غم خوردن و بلکه هم شعار دادن!". اين که يک رفتار ايدئولوژيک نيست، که با يک منطق ديالکتيک مشکل حل شود. مسئلهی بودن يا نبودن هم نيست، که مثلن بگويم اکنون اين "من" هستم که در مقابل اين بيچاره رد میشوم و او از "من" هست که کمک میخواهد نه کسی يا ارگان و سازمانی با مسئوليت کارهای خيريه. مسئلهی خير و شر و خليفةاللهی هم به کار من نمیآيد که بی چونوچرا و بیانديشه دربارهی آنچه در دنيای درون و پيرامونام رخ میدهد، تنها به تکليفام بپردازم. من انسان ام، نه ماشين نيکوکاری و خودپردازی.
پس میماند مسئلهی انسانيت، و دنيای ناشناخته و هزارتوی درون، و اين دانش کاربردی و ابزارانگار مديريت کلان و مدرن جامعه؛ طرحاش ساده است و حلاش... !؟
شنبه، خرداد ۳۰
هر چه میخواهند مردم بگويند
بگذار هر چه میخواهند بگويند. من کاری میکنم و ديگران فکری میکنند. من فکری میکنم و ديگران حرفی میزنند. من حرفی میزنم و ديگران برای خودشان خيالی میبافند. اين طبيعت ما آدمها ست. شايد زمانی هم بوده که کسی دربارهی من چنين نظری داشته. پس سختگير نباش و بپذير. دنيا ست ديگر. همه که نبايد از آدم راضی و خوشنود باشند!
ستايش انسانها
برخی را بیهيچ دليلی دوست دارم، و از کسانی که از آنها ناخشنود اند يا حتا متنفر، هيچ دليلی نمیخواهم برای نفرتشان. من صادق هدايت را دوست دارم، و برایام مهم نيست؛ چند نفر با خواندن داستانهای او خودکشی کردند. من شريعتی را هم دارم، و برایام مهم نيست؛ نسلی با خواندن آثار او از خود بی خود شد و ديوانه.
آن نسلِ تازه از پيله درآمده، که با خواندن داستانهای هدايت، به مرگ خود راضی میشد و خودکشی میکرد، نياز به شريعتی و جادوی کلاماش داشت، تا بهجای خود، نسلی ديگر را راضی به مرگ کند و مجبور به خودکشی. اما بازماندهگان اين نسل در روزگار ما، آدمهای جالب و دوستداشتنیای هستند. ديدنشان هميشه برایام مسرتبخش است و با خندههای عميق درونی همراه میشود. با ديدنشان بيشتر به اين باور میرسم، که ما ايرانيان چه مردمان مؤدب و خوشرفتار و ساده و خری بودهايم!
اين را به من حق بدهيد؛ انسانها را ستايش کنم، بهتر ست که انديشههایشان را!
جمعه، خرداد ۲۹
آگهى در سيماى ما و سيماى ديگران
آگهى بازرگانى در سيماى ما و سيماى ديگران ، تفاوتهايى دارد که مقايسهى آنها مىتواند براى بينندهگان بىاختيار برنامههاى سيما جالب باشد (بىاختيار از اين جهت که جايى براى انتخاب برنامه يا کالاى مورد نظرشان ندارند):
۱ــ شعرهاى موزون با موسيقى ريتميک، که شنونده را بىخيالِ پيام آن مىکند، همراه با تصاوير کامپيوترىى غير قابل لمس، که هيچگونه حس مشترکى با بيننده بهوجود نمىآورد، در آگهىهاى ما يک اصل و پايه محسوب مىشود، طورى که شرکتهاى سازندهى آگهى بازرگانى، اين شکل آگهى را بهعنوان دم دستترين راهکار خود بهکار مىبرند. اين را در نظر داشته باشيد و مقايسه کنيد با تبليغات تلويزيونى شرکتهاى بزرگ در سيماى ديگران، آنجا که برخى از اين آگهىها را مىتوان با يک فيلم دورانساز که تا چند نسل خاطرهى آن و تأثيرش ماندهگار است مقايسه کرد. حتا در همين ايران خودمان هم در سيماى شاه معدوم، برخى تبليغات تلويزيونىى آن زمان در خاطرهى مسنترها مانده است، و گاهى ديده مىشود از آنها ياد مىکنند.
۲ــ آگهى مثل تيرى ست که از چلهى کمان صدا و تصوير تلويزيون رها مىشود و هر چه نشانهگيرىى درستترى داشته باشد، آگهىى مؤثرترى خواهد بود. در سيماى ما، اين تير فرضى، پس از رها شدن از چلهى تلويزيون، به دهها هدف غير مشخصِ قبلى برخورد مىکند، اما کمتر به هدف اصلى مىرسد. مثلن براى تبليغ يک شامپوى ساده، چند جور نام براى يک محصول در تبليغاتشان بهکار مىبرند؛ هم مىخواهند شرکت توليدى را معرفى کنند، هم نام محصول، و هم کارخانهى مربوطه. بهاين ترتيب ذهن بيننده را گمراه مىکند از پيام و نقطهى اثر اصلى، و در نهايت هيچيک از اين نامها در ذهن بيننده جاى نمىگيرد.
۳ــ در سيماى ديگران، نخست برنامههاشان را مىچينند، بعد در خلال آن آگهى پخش مىکنند. اما در سيماى ما، ابتدا تکليف رپرتاژ آگهى را روشن مىکنند، سپس در ميان آگهىهاى بىبرنامه و شلخته، برنامههاى اصلىشان را پخش مىکنند. البته از طرفى هم بايد حق داد؛ با وجود اين برنامهها، مخاطب سيما بينندهى آگهى باشد.
۴ــ براى اينکه فردا نگويند؛ طرف، انتقاد مخرب کرد و هيچ پيشنهادى هم نداد، پيشنهاد مىکنم؛ مسئولان تنظيم خبرهاى سيما، جاىشان را با مسئولان تنظيم آگهى عوض کنند، تا هم شاهد بهبود اثر تبليغىى آگهىها باشيم، هم خبرهاى سيما اندکى منصفانهتر شود و از اين حالت تبليغى و جانبدارى خارج شود.
لازم به ذکر است؛ مديران شرکتهاى جذب آگهى در سيما، شايستهگى مديريت يک آژانس خبرى را هم دارند. ويزيتورهاى پرشمار و سمج و کنجکاو و جستوجوگرِ اين شرکتهاى سازندهى آگهىى تلويزيونى را ببينيد که چهگونه از جان و دل مايه مىگزارند تا سفارشهاى بهتر و بيشترى بگيرند. اگر همين روش کار را در يک خبرگزارى هم دنبال مىکردند، آنگاه داراى خبرنگاران پرتلاش و جسورى مىشدند که در کشف حقيقت و افشاگرى مثالزدنى بود.