جمعه، خرداد ۲۹

رقص مرگ

روح زنده‌گی بايد برمی خواست و می‌رقصيد كه هنوز خبری ازش نيست. و آنكه برخواست، روح نوميدی بود كه هنوز هم درحال اوج‌گيری‌يه. ... چقدر دوست دارم ناله كنم. زاری كنم و تو سرم بزنم و موهام رو بكشم. موئی هم ندارم بدبختی! واقعن چه لذتی داره اين ناليدن، برای ما ايرانی‌ها. ناله، تمام فرهنگ و هنر ماست. اى كاش آغوش بازى بود براى ناله‌هاى من هم. اى كاش چشمى بود براى ريزش اشک من هم. كسانى كه در بچه‌گى‌شون زياد گريه كردن ــ مثل من ــ در زنده‌گى كمتر بلد هستن از ته دل گريه كنن. چون گريه براشون چيزى جز عادتى به‌وقت نياز و ضعف نيست. من نمى‌تونم بى "علت" گريه كنم. براى گريه‌هام دنبال "دليل" مى‌گردم. "دليل" گريه همون كتكى‌يه كه تو بچه‌گى مى‌خوردم، و "علت" گريه همون احساس بى‌رشوتى‌يه كه هيچ بديلى نداره. اى لعنت به من كه هيچ علتى براى گريه ندارم. حاضرم به دليل فقر و گرسنه‌گى ، گدائى كنم، اما هيچ علتى ندارم تا بهانه‌اى كنم براى گدائى. گدائى آرزوئى‌يه كه من حتى وقتى فكرش رو هم مى‌كنم به خودم مى‌لرزم. مى‌بينى چه زشت و كثيف‌ام من؟! اما معماى زنده‌گى‌ى من هم شده اين وبلاگ‌نويسى‌ى گاه و بى‌گاه. ... رقص‌ام اينجا اما براى خودم جالب است. شايد رقص مرگ است. رقص پاى آويزان از چوبه‌ى دار.

تخته سياه خاطرات

"ارژنگ" ... "ارژنگ" ... چندين‌بار پشت هم اين نام زيبای پارسی را تکرار کردم؛ شايد چيزهايی که ديری ست فراموش‌ام شده و هرگز مرورشان نکرده‌ام ــ به‌خيال اينکه به کارم نخواهند آمد و هرگز نيازی به يادآوری‌شان نخواهم داشت و کسی هم نيست يقينن در ميان آن ارژنگ‌ها و دوستان از ياد رفته‌ى گذشته که از نام "محمد" و "مک‌بی" يادی کند ــ به خاطرم آيد. اما نشد که نشد. ارژنگ... ارژنگ... فردی به اين نام ... شايد هم بد باشد؛ بگويم فردی ... بالاخره که او مرا می‌شناسد!؟ پس اصلاح می‌کنم حرف‌ام را: آشنايی برای‌ام نامه نوشته و در ايميل‌اش گفته مرا می‌شناسد و ما با هم دوست بوده‌ايم در مدرسه‌ی رجايی و ، سال ۷۳ را يادت هست؟! از آن موقع هر جا فرصتی برای تمرکز دارم، فکر می‌کنم؛ ارژنگ که بود؟! اما چيزی يادم نمی‌آيد.

من سال‌های دبيرستان‌ام را در مدرسه‌ی رجايی طی کردم. از دوستانی که پس از آن سال‌ها هم به يادگار برای‌ام ماندند و من قدرشان ندانستم، "کارآمد" بود و "رئيس‌قاسم" و "آشتيانی" و گاهی هم "جبلی" و "شالچيان" و "خندقی" و "رضازاده". چه خوب شد ارژنگ خان، که اين نشانى دادى و بهانه‌ای شد برای يادآوری‌ى نام آن عزيزان حداقل. برای همين نام‌ها هم کلی فکر کردم! اما "ارژنگ" ... نه! پس از چند روز مرور خاطرات آن روزهای خوبِ سر به زيرى در جمع دوستان و هم‌کلاسی‌ها و رفيقانِ حتی کوچک‌تر از خودم... نه! سال چهارم... و حتی سوم... من که رياضی می‌خواندم، با بچه‌های تجربی هم رفاقت اندکی داشتم. يادم هست که اين نبود، جز به‌واسطه رفاقتِ نزديک یکی از رفقا با يکی از بچه‌های تجربی. نکند؛ ارژنگ همان است؟! پسر ترکه‌ای و مؤدبی که گرچه جز در مدرسه و همراه يکی از دوستان ــ که فکر کنم احمد بود ــ نمی‌ديدم‌اش، اما صميميت و گرمی‌ای داشت که ناخودآگاه با او احساس نزديکی و رفاقت می‌کردم. ارژنگ... شايد همان هستی؟! يادم هست که لاغر بودی و ترکه‌ای و اگر بد ات نمی‌آيد؛ پيزوری! منظورم اين است که خيلی لاغر و لاجون بودی؛ حتا بدتر از احمد خراسانی! با صورتی پرجوش.

می‌گويند؛ کسانی که خاطره‌ای فراموش شده را در ذهن‌شان دوباره‌سازی می‌کنند، دچار نوعی خيال‌پردازی می‌شوند، طوری که چيزهايی بيش از آن‌چه واقعن اتفاق افتاده یادشان می‌آيد! حالا من هم دچار همين داستان شده‌ام. شديدن فراموش‌کار شده‌ام، عزيز! اين نبود تا در شيراز و دانشگاه و ماجرايی عجيب و غريب که بماند. شخصی ست. يعنی فضولی موقوف! حالا ديگر کمتر می‌توانم چيزی در خاطرم نگه‌دارم. شماره تلفن‌ام را چندين‌بار در ذهن مرور می‌کنم تا مطمئن شوم از صحت‌اش! ديدی که زمانه چه بازی‌ها انگیخت؟!

اما اين چند روز، حسابی مشغول‌ام کرده‌ای با همان چند جمله در نامه‌ات! کاش کسی هم از مدرسه‌ی "هدايت" نشانی می‌داد! بهترين دوستان‌ام از آن‌جا، "رمضانی" بود و "سرلک" که حکم همسایه‌گی هم داشتيم. سال‌های پايانی‌ی جنگ بود و درگيری‌های جبهه و جنگ، مستقيمن در مدرسه ــ که هيچ ــ در خانه و زنده‌گی‌مان هم تأثير داشت. بگذريم از مصيبت‌های قابل گذشت. اما ما آواره‌ی جنگی بوديم و اين حافظه‌ی خودمختار نمی‌دانم چرا برخی سياهی‌ها را به جِد نگه می‌دارد! روز نخستى که در تهران مدرسه رفتم، يکی از همين سياهی‌ها ست. زنگ اول: علوم تجربی، زنگ دوم: حساب و رياضيات، زنگ سوم: ... دروغ چرا؟ يادم نيست! می‌بينی عزيز؟! برخی چيزها پس از مرگ هم فراموش‌ام نمی‌شود. اما "ارژنگ" ... نه! يادم نيست! زنده‌گی ست ديگر. يا به قول يکی از بچه‌های شيرازی‌ی دوران دانشگاه؛ "زند" اش رفته، "گی" اش مونده!

سال آخر دبيرستان ــ از آن‌جایی که من يک سال هم در اول دبيرستان به تقويت پايه‌ی تحصيلی‌ام همت گمارده بودم ــ از بچه‌های ديگر يک سال بزرگ‌تر بودم و از آن‌جا که علاقه‌ی وافری هم به بسکتبال داشتم، ديگر هيچ مانعی در پيش روی‌ام برای خالی کردن عقده‌ام نمی‌دیدم! سال اول دبيرستان، می‌نشستم کناری و فقط بازی‌ی چهارمی‌ها را نگاه می‌کردم و حسرت می‌خوردم. همين بود که عقده‌ای شدم ديگر! اما انصافن من هرگز مانع رشد و شکوفايی‌ی استعداد بچه‌های تازه وارد نمی‌شدم! يادم هست؛ منصور و برديا را. و يکی ديگر که نام‌اش فراموش‌ام شده. سال اولی بودند و من پای‌شان را باز کردم به زمين بسکت. هميشه موقع انتخاب تيم برای بازی، در مقابل "ايمان" از همين بچه‌هاى اولى يارگيری می‌کردم. ايمان، سياه بود و قد بلند، و عشق مايکل جردن داشت و ما هم آرزوی‌اش را برآورده می‌کرديم؛ صدای‌اش می‌زديم: مايکل! اين‌قدر اين بچه‌های اولی به من اطمينان داشتند که هرگاه دعوا و دردسری داشتند، پيش من می‌آمدند. فراموش نمی‌کنم؛ برديا، يتيم بود و از اين بابت بسيار احساس ضعف مى‌کرد. در بغل من گريه می‌کرد و از دايی‌اش گله داشت که با مادرش بد رفتار می‌کند. به‌خاطر همين رابطه‌ی نزديک من با بچه‌هاى کوچک‌تر، "علی‌رضا" به شوخی و جدی، به من می‌گفت؛ بچه‌باز و حامی حقوقِ ... . (سانسور شده البته!) خلاصه اين‌که صبح، ظهر، عصر تا ساعت پنج و شش با دانشگاه آزادی‌ها، فقط بسکت! نمی‌دانم چه‌طور شد ديپلم گرفتم و دانشگاه قبول شد؟!

آقای "ياردل" دبير جبر و رياضيات جديد بود. چه فيلمی داشتيم با اين مردکِ کمی تا قسمتی عصبی و خودبزرگ‌بين! (نه، انگار چیزهايی دارد يادم می‌آيد. اما از ارژنگ!؟) ياردل گفته بود: توی اين کلاس دو يا سه نفر دانشگاه قبول می‌شوند، که يکی‌شان، احمد خراسانی ست. احمد ــ به‌قول شيرازی‌ها ــ رفيق جِنگ من بود. ما با هم درس می‌خوانديم و او قبول نشد. يادم هست که پس از نتايج دانشگاه رفته بودم مدرسه، که همان دم در، يکی از بچه‌های فوق‌العاده درس‌خوان را ديدم. (نام‌اش چه بود؟!) می‌گفت دانشگاه آزاد قبول شده، در رشته‌ی ــ فکر کنم ــ مهندسی‌ی پزشکی. او هم همان‌جا يادی از اباطيلِ "ياردل" کرد و از هم جدا شديم. (نام‌اش ارژنگ نبود؟!) از دست اين حافظه‌ی کوفتی؛ هر چه عشق‌اش بکشد نگه‌می‌دارد و باقی همه پاک می‌شوند.

مى‌ترسم. می‌ترسم؛ بيش از اين به فکر نداشته‌ام فشار بياورم، به کل همه‌چيز را فراموش کنم و لاغير! ارژنگ خان! هر که هستی با هر آشنايی، خوش آمدی. برای من که خوش‌آمد داشتی و بهانه‌ای شدی برای مرورِِ هنوز فراموش نشده‌ها. از اين بابت، صميمانه سپاس‌گزارم.

جمعه، خرداد ۲۲

خواب‌هاى پريشانى

خيلى وقته که دوست دارم از همين‌جا داد بزنم و به همه ، به همه‌ى کسانى که صداى‌ام رو مى‌شنوند و براى شنيده‌هاى‌شان به‌اندازه‌ى باورشون ارزش قائل اند ، اعلام کنم ، با صدايى بلند و کلماتى پشت هم ، بى‌هيچ مکثى ؛ من مرده‌ام، ديگر بازنمى‌گردم، از اين‌جا و همه‌جايى که بوده‌ام پيش‌تر، من کنده‌ام و ديگر نيستم. به‌اندازه‌ى کافى شهامت‌اش را دارم براى گفتن. اما مسئله چيز ديگرى ست؛ از دروغ چه سود؟! آن‌گاه که من هنوز اين‌جا هستم ، هستم و زنده‌ام ، به هر ترتَيب که هست. تنها در خيال مى‌بينم؛ بايد از همه چيز بريد. اما هم‌چنان هستم، همان‌گونه که بودم.

آرزوى بعيدى ست براى من که تا گردن در هر آن‌چه به من چسبيده غرق ام. اما گذشته از اين‌ها که مى‌خواهم و نمى‌يابم ، چيز ديگرى هم هست ؛ دوست داشتم مى‌شد از ديد ديگران هم به آن‌چه به‌شان چسبيده نگاه کنم. آيا آن‌ها هم مى‌خواهند از هر آن‌چه به‌شان چسبيده در طول عمر ذاتى‌شان شده، بکنند و يک‌باره جدا شوند؟! گرچه يک باره که نيست! اما تنفر از اين چسبيده‌ها و آرزوى رها شده از آن‌ها حتمن به يک‌باره هست.

آرى. درست است. براى همه، چيزهايى هست براى بريدن. انسان‌ها با تمام اراده و قدرت‌شان، هرگز امکانى براى انتخاب چيزهايى که به‌شان بچسبد يا از چسبيده‌ها کنده شوند ندارند. همه‌مان اسير ايم. ما اسيران ايم. ما همه در بند چسبيده‌هاى‌مان هستيم. تا کجا آخر؟ تا گور و پس از آن هم؟! هميشه و در همه حال؟ گور و مرگ که در پايان نيست. گرچه مرگ و پايانى نيست، اما جاودان هم نيْستيم. همين چسبيده‌ها هستند که مى‌مانند و همان‌گونه که اکنون در جاى ما و براى ما زنده‌گى مى‌کنند، تا ابد و هميشه‌ى خدا هم خواهند بود، در جاى ما و به جاى ما! آن‌ها هستند که اکنون زنده‌گى مى‌کنند و مى‌ميرند و ديگران را عزادار مى‌کنند و بعد هم نزد خداى‌ى ما روزى مى‌خورند، همان‌گونه که پيش‌تر نزد ما روزى مى‌خوردند.

کاش اراده‌اى داشتم و از جايى مى‌توانستم قدرتى کسب کنم و ... آه نه ... از کجا؟ ... اين من ام ، تنها و مانده و اسير. اين احساس يارى طلبيدن هم يکى از فريب‌کارترين چسبيده‌ها ست که در لحظات بحران ظهور مى‌کند... نه! هيچ راهى به رهايى نيست. بايد دوره‌ى اسارت را تا بى‌انتها طى کرد. و آرزوى محالِ بريدن و کندن از هر چه هست را با فريب خود، اگر به بى‌هوشى و کند ذهنى و بى‌مغزى‌ى من باشيد، مى‌توانيد فقط براى دقايقى پيش از آن‌که دوباره همان چسبنده‌گى‌هاى وجودتان رخ بنمايد، تجربه‌ى پيْروزى و رهايى کنيد. دروغ‌تان نمى‌گويم، اما دريغ‌ام هم مى‌آيد؛ شما از آن لحظه‌اى رهايى بى‌نصيب بگذارم، حتى اگر به خيال باشد و خود فريبى... سنگ‌دل نباش محمد!

شراب نابى هم نمى‌يابم. خواب‌ام نيمه بيدارى ست، و بيدارى‌ام در خواب مى‌گذرد. هوش‌يارى‌ام چون مستى ست و شايد اگر مست باشم، کمى هوش‌يار و عاقلانه فکر کنم.

دوشنبه، خرداد ۱۸

قوانين يلخىِ فله‌اىِ زورى

انسان، از تنگناى برخوردهاى متناوب ميان تمدن‌هاى بزرگ، و کنش و واکنش همه‌ى اجزاى مجموعه‌ى بزرگ مناسبات درون اين تمدن‌ها شکل امروزى يافته. و آن‌چه با نگاه به تاريخ و تلاطم پى‌درپىِ دنياى درگيرانه و پربرخورد تمدن‌هاى بزرگ، امروز به‌نظرمان مى‌رسد، براى بقا و پيش‌رفت و پايدارى‌ى تمدن‌ها در طول تاريخ تا به امروز، نياز به سه پايه‌ى اساسى هست، تا شکل‌گيرى و پيش‌رفت و استحکام درونى‌ى آن‌ها به پايدارى و تداوم تا به امروز نيز برسد؛ دين و دانش و داد. اگر در تاريخ ايران، به‌عنوان بخشى از تمدن بزرگ و تاريخى‌ى اسلامى (گرچه ايران پيش از اين هم داراى همين مناسبات درونى بوده) ، در همه‌ى برهه‌هاى اين تاريخ داراى دانشى شکوفا و دانشمندانى پرآوازه در جهان بوده که تاکنون نام‌شان بر سر زبان‌هاست، و در هميشه‌ى تاريخ، دين‌دارانى خوب و فرهيخته و خداشناس و مردم‌پسند در اين ملک زنده‌گى مى‌کرده‌اند که به افراشتن و گسترش خير و نيکى و ويژه‌گى‌هاى پسنديده‌ى انسانى يارى مى‌رسانده‌اند، و حتا، گاه‌گاهى برخى افراد دادگر و دادستان بر اريکه‌ى قدرت تکيه مى‌زده‌اند ــ گرچه هرگز قانون با همان تعريف‌هاى عصرى‌ى خويش، به‌عنوان پايه و اساس برقرارى‌ى عدالت و دادگرى در جامعه مطرح نبوده ــ اما امروز ديگر نشانى از هيچ‌يک از اين سه پايه‌ى شکل‌گيرى و گسترش و پيش‌رفت تمدن‌ها در ايران يافت نمى‌شود:

دين که جاى خويش را عملن و علنن به سياست داده، دانش که به دادوستد پيوسته و فرار مغزها نمود واقعى‌ى آن است، قانون هم ابزارى براى ايجاد محدوديت و جريان‌سازى است. بنابراين ديگر چه مى‌ماند از اين تمدن تاريخى که دل به آن خوش کنيم و زنده‌گى و همّ و غمّ خود را بر افزودن چيزى در حد توان خود بر خوبى‌هاى آن و کاستن و پيراستن چيزى از بدى‌هاى آن صرف کنيم؟

اين‌ها بيش‌تر درد دل بود و از روى عصبانيت، گرچه اصلن هم غير واقعى نيست، اما گفتن‌اش هم دستور نيست. آن‌چه چنين آشفته‌ام کرده، تصويب پيش‌نويس قانون مبارزه با جرايم رايانه‌اى ست. از ديروز که اين خبر را خواندم، بسيار فکر کردم و در خيابان و اتوبوس با خود کلنجار رفتم و مى‌گفتم؛ اين چه نگاهى ست که اين‌ها به اينترنت و فضا و دنياى مجازى و ساکنين اين بوم خُرد و شهروندان کلان آن دارند، که چنين قوانين عجيب و غريبى وضع مى‌کنند؟!

من هيچ کارى به مسايل فنى و امکان عملى‌ى آن ندارم. نمى‌خواهم بدانم و بپرسم؛ چگونه مى‌خواهند همه‌ى رفتارهاى کاربران اينترنتى را بررسى کنند؟! مى‌دانم که در طول اين سال‌ها چنان در جامعه‌ى ايران ساختارهاى لازم براى تحکيم اراده‌ى خويش را پى ريخته‌اند که مى‌توانند ملتى را براى اهداف خويش به خدمت بگيرند. مگر نيست که در هر محل و منصب ساده و بى‌شکلى که تنها براى بازرسى و سلطه‌ى بيش‌تر خود بر رفتار و افکار مردم پى‌ريزى شده، صدها و هزاران نفر با کيفيت کار بالا و بازدهى‌ى صد در صدى مى‌گمارند و اطمينان دارند که هرگز از آن‌چه دستورشان است تخطى نمى‌کنند؟! اطمينان دارم که اگر اراده کنند، مى‌توانند براى هر فرد، فردى مأمور بگزارند که بى‌هيچ خللى و با صد در صد بازدهى کار کند!

و هرگز پرسشى درباره‌ى استانداردهاى حقوقى نمى‌کنم، که اصلن آيا مى‌توان نام اين بند و ماده‌ها را قانون نهاد يا خير؟! بهرحال قانون هم قانون دارد. نمى‌توان نام هر چه که تصويب شد را قانون گزاشت. بايد ديد؛ آيا در چارچوب استانداردها و ويژه‌گى‌هاى متعارف و بين‌المللى‌ى قانون جاى مى‌گيرد، يا فقط به‌خاطر مصوبه بودن‌اش است که نام قانون را بر آن نهاده‌اند. من به اين هم کار ندارم. گرچه، هم فکر مى‌کنم اين قوانين عملى نيستند، و هم بعيد مى‌دانم که داراى وجاهت قانونى باشند. (ما در ايران قانون اساسى‌مان که فارغ از انگيزه‌هاى سياسى و با حُسن نيت کامل تصويب شده هم فاقد ويژه‌گى‌ى ذاتى‌ى "قانون" است، چه رسد به اين مورد خاص که در تب و تاب انگيزه‌هاى سياسى تصويب شده)

درگيرى‌ى من با اين قوانين، نه به عنوان يک کارشناس امور فنى، و نه يک کارشناس حقوقى است. من تنها به‌عنوان يک شهروند در اين دنياى مجازى، که به‌هرحال ممکن است روزى تحت پيگرد همين قوانين قرار گيرد، مى‌خواهم شناخت و آگاهى‌ى خود را از قوانينى که بايد در هر قدم و قلمى که مى‌زنم رعايت کنم، بيش‌تر بشناسم.

مشکل نخست من، شکل و محل اجراى قوانين و مجازات‌ها ست، که مطلقن نشان دهنده‌ى گنگ و ناشناخته بودن محيط و فضاى اينترنت براى طراحان اين قانون است. کسانى که کوچک‌ترين رابطه‌اى با محيط اينرنت دارند و در کم‌ترين زمان ممکن در اين فضا تنفس کرده‌اند، مى‌دانند که چه‌قدر مسخره است، اگر بخواهيم فردى را به‌خاطر حرفى که در يک اتاق چت زده، در يک دادگاه کيفرى به جرم‌اش رسيده‌گى و در زندان‌هاى کشورى مجازات‌اش کنيم. البته در کشور ما هيچ چيز غير ممکن نيست. در قوانين راهنمايى و راننده‌گى‌ى ما، فردى که با اتومبيل خود عابرى پياده را در خيابان بکُشد، مرتکب قتل غير عمد شده، و بايد در دادگاه‌هاى کيفرى به جرم آن رسيده‌گى شود. گويى اتومبيل يک وسيله‌ى نقليه نيست، بلکه اسلحه‌ى گرم و آلت قتاله است که مردم براى دفاع از جان‌شان در خيابان از آن استفاده مى‌کنند! حالا همين نوع نگاه هم در اين مورد وجود دارد؛ در نظر بگيريد روزنامه‌اى را به‌خاطر تشويش اذهان عمومى محکوم به اعدام مى‌کنند، و در همين رابطه بدون توجه به حقوق نويسنده، او را هم مجازات مى‌کنند. من کارى به درست و غلط آن ندارم. مى‌خواهم بدانم؛ آيا مى‌شود فردى را به‌خاطر اينکه در ايست‌گاه اتوبوس و در يک گفت‌وگوى ساده به ولايت فقيه فحش داده، با همين قانون متهم به نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى کرد؟ اين که ديگر نمى‌تواند تشويش اذهان عمومى باشد! در اينترنت هم ما چنين شهروندانى داريم که در دنياى مجازى زنده‌گى مى‌کنند و نمى‌توان همان قوانين دنياى واقعى را در مورد آن‌ها جارى دانست. يک وبلاگ، يک شهروند دنياى مجازى است. گرچه تمام زنده‌گى ما در اين‌جا همين نوشته‌هاى مکتوب و مستند هست، اما در مقايسه با آن‌چه که در دنياى واقعى رخ مى‌دهد، اين نوشته‌ها همان حرف‌هاى يوميه‌ى مردم در کوچه و بازار و خانه و محل کار است. و کسى را هم نمى‌توان به اتهام نشر اکاذيب در هنگام حرف زدن با خودش در کنج چهار ديوارى توالت خانه‌اش دادگاهى کرد! آقايان اين را درک کنيد. اين فقط يک وبلاگ شخصى است. مثل هوله‌ى شخصى که اگر کسى هوله‌ى شخصى‌ى شما را به صورت‌اش بمالد خلاف‌کار است، اما اگر شما آن را به کون‌تان هم بماليد خلافى نيست. حالا من هم مى‌خواهم با وبلاگ‌ام کون‌ام را تميز کنم و هر چه چرنديات است بنويسيم و در انتها هم آن‌را آويزان کنم روى طناب رخت در فضاى باز و جلوى ديد همه، به کسى چه؟! ديگر روشن‌تر از اين نمى‌توان‌ام توضيح دهم! من به اين قوانين مى‌گويم قوانين يـِلخى!

مسئله بعدى‌ى من قوانينى است که فقط نام قوانين رايانه‌اى بر خود دارند، و اصلن هيچ نشانى از محتواى چالش‌هاى درون اينترنت ندارند. جرم تشويش اذهان عمومى چه ارتباطى مى‌تواند با دنياى مجازى داشته باشد؟ همان مثال قبلى در مورد قوانين راننده‌گى را اين‌گونه بازگو مى‌کنم؛ فرض کنيد فردى با اتومبيل‌اش به قصد قتل فردى، او را هدف قرار دهد و بکُشد. در اين‌صورت آيا او مرتکب يک فعل خلاف در مجموعه‌ى قوانين راننده‌گى شده و تنها بايد منتظر افسر راهنمايى و راننده‌گى باشد؟ خير! او مرتکب قتل شده و بايد در دادگاه‌هاى کيفرى به جرم جنايى‌ى او رسيده‌گى شود. بنابراين نيازى نيست که در قوانين راهنمايى و راننده‌گى، به موارد ارتکاب قتل عمد با اتومبيل بپردازيم و ماده‌اى هم براى قتل با استفاده از اتومبيل بيافزاييم، و مثلن تعيين کنيم که با چه سرعتى مجاز است و با چه سرعتى نيست! نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى هم جرمى است که براى آن، قوانين لازم وضع شده. قانون نشر اکاذيب هيچ دخلى به چالش‌هاى درون دنياى اينترنت ندارد. بگذريم که چه انتقاداتى به قانون مطبوعات وارد است ــ بحث اين نيست ــ اما مطلقن اين قوانين مربوط به اينترنت و فضاى مجازى نيستند.

در واقع هر جامعه‌اى، از يک زمانى به بعد نياز به قوانينى خاص پيدا مى‌کند، تا دعواهاى درون خود را حل و فصل کند. نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى، مسئله کنونى‌ى جامعه کاربران اينترنت در ايران نيست. شما در نظر بگيريد که قوانين پيش‌رفته‌ى امروزى را به جامعه‌ى يونان باستان ببريم و بخواهيم آنجا اجرا کنيم!؟ هر جامعه‌اى در هر عصرى، مشکلات خود را با طرح قانون و مقرراتى خاص نهادينه مى‌کند تا براى آن‌ها راه حل‌هاى منطقى و عامه‌پسند بيابد، به جز ايران امروز ما! واقعيت اين است که جامعه‌ى مجازى‌ى ما هنوز به چنان پيچيده‌گى و عمق و گسترش در ميان شهروندان جامعه‌ى ايرانى دست نيافته که مشکلى به‌نام نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى داشته باشيم. حتى ما مشکلى به‌نام سايت‌هاى مستهجن و غير اخلاقى هم نداريم ــ با وجود نياز گسترده‌اى که جوانان ايرانى در اين زمينه احساس مى‌کنند. مشکلاتى چون نفوذگران (هکرها) ، هرزنامه‌ها (اسپم) و SMSهاى ناخواسته‌ى مخابرات ، دزديدن خبرها و محتويات سايت‌ها و وبلاگ‌ها ، کمبود سيستمى براى تجارت اينترنتى‌ى جهانى ، تماس‌هاى ضعيف و پرمخاطره‌ى اينترنتى ، و در آخر فيلترينگ بى در و پيکر و فله‌اى. هيچ قانونى براى رفع اين دعواها و مشکلات و پيش‌رفت وضع موجود اينترنت در ايران وضع نشده. مشکلات ما آن‌چنان ساده و ابتدايى هستند که با همان قوانين جهانى و ذاتى‌ى اينترنت هم مى‌توان آن‌ها را برطرف کرد. ما اکنون نيازى به قوانين بومى نداريم. در واقع اين قوانين با هدف و انگيزه‌ى بهره‌بردارى‌ى تام و مصادره‌ى به مطلوبِ اينترنت در ايران وضع شده، نه راه‌گشايى در کار آن. به اين هم من مى‌گويم قوانين فله‌اى!

و مشکل آخر من؛ خانم‌ها! آقايان! شهروندان محترم و از همه رنگ دنياى مجازى‌ى اينترنت در ايران! دارند براى ما قانون مى‌چينند. کسانى که هرگز در اين دنيا نقشى نداشته‌اند، به‌جز استفاده‌ى ابزارى از اينترنت براى اهداف سياسى‌ى خود، هرگز هيچ تأثيرى نداشته‌اند. هر از گاهى در هنگام انتخابات، سايتى درست کرده‌اند تا عده‌اى را بکوبند و دسته‌اى را بنازند و ما را نيز در پى خويش بخوانند. اکنون پا فراتر نهاده‌اند و مى‌خواهند براى ما شهروندان اين جامعه ــ قانون که نه ــ خط و ربط اساسى بچينند و همآهنگ‌مان کنند با خواسته‌هاى‌شان.

ما که اينجا زنده‌گى مى‌کنيم، نياز به قانون داريم، اما قانونى که خودمان بچينيم. اگر نتوانيم در اين فضاى آزادى که اکنون مورد تهاجم و اِشغال قرار گرفته آزادى‌مان را حفظ کنيم، هرگز نمى‌توانيم ادعا کنيم؛ در گريزناى تجربيات تاريخى‌ى خود، اکنون تغيير کرده‌ايم و شايسته‌ى آزادى و برابرى هستيم. ما که زنده‌گى‌مان در اين دنياى مجازى، جز وبگردى و نوشتن و خواندن نيست، بايد دست‌کم در اين‌باره مخالفت خود را با قدم و قلم‌مان نشان دهيم.

و در پايان: آقاى بهنود! اينجا هم براى‌مان پاسبان گزاشتند. کجا پيکر خود را به تمامى و برهنه بر آفتاب پشت اين نيمه‌ابر بنماييم؟ آيا هنوز هم بر ما دستور است؟

پنجشنبه، خرداد ۱۴

ويرايش جديد راهنماى لينکدانى

پس از چند روز کار، آخر سر ويرايش جديد "راهنماى لينکدانى و فتوبلاگ" را کامل کردم. نيمى از ساده‌گى‌ى کار اين راهنما به‌خاطر تگ‌هاى جديد بلاگر است و نيمى ديگر هم کار خودم است که طراحى‌ى صفحات را به‌صورت کامل درآورده‌ام و ديگر نيازى به حذف و اضافه کردن قسمت‌هاى مختلف نيست. در روش لينکدانى‌ى قبلى ــ که برخى هم از آن در وبلاگ‌شان استفاده کرده‌اند ــ صفحات آرشيو لينکدانى، همه‌گى به‌صورت اسکريپت بود و همين باعث ضعف کار مى‌شد و قابليت جست‌وجو را هم نداشت. اما در روش جديد، آرشيوها همه واقعى و با HTML جمع‌آورى مى‌شوند. بنابراين، هم کار براى وبلاگ‌داران براى ويرايش طرح صفحه امکان‌پذير است، و هم همه‌ى لينک‌ها در سايت‌هاى جست‌وجو درج مى‌شوند.

از همه‌ى کسانى که از روش قبلى استفاده مى‌کنند ــ يا قصد به‌کار بردن آن‌را داشتند اما موفق نشدند ــ پيشنهاد مى‌کنم از روش تازه استفاده کنند. بسيار ساده است و در کمترين زمان ممکن به نتيجه مى‌رسند ــ به‌خصوص اگر فقط به لينکدانى نياز داشته باشند.

براى کسانى که مى‌خواهند خودشان قالب وبلاگ لينکدانى را به‌کلى طراحى کنند، توضيح مختصرى درباره‌ى شکل کار مى‌دهم؛ تمپلت اصلى در لينکدانى به دو بخش تقسيم شده: قسمت نخست فقط مربوط به صفحه‌ى اصلى وبلاگ لينکدانى است که با تگ‌هاى

<MainPage>
....
....
....
</MainPage>

در ابتداى تمپلت قرار گرفته و شامل اسکريپتى مى‌شود که آخرين لينک‌هاى ارسالى (يا آخرين عکس پست شده) را در صفحه وبلاگ اصلى قرار مى‌دهد. بخش ديگر مربوط به صفحات آرشيو است که با تگ‌هاى

<ArchivePage>
....
....
....
</ArchivePage>

در ادامه‌ى بخش نخست (در همين تمپلت) قرار گرفته و شامل طرح و شکل صفحات آرشيو مى‌شود که اصل کار لينکدانى است. در مورد وبلاگ فتوبلاگ در اين تمپلت بخش سومى هم براى طرح و شکل صفحات هر يک از عکس‌هاى پست شده به‌صورت جداگانه در نظر گرفته شده که با تگ‌هاى زير از ديگر قسمت‌هاى تمپلت جدا مى‌شود:

<ItemPage>
....
....
....
</ItemPage>

تمپلت دوم، ايندکس آرشيو لينکدانى (يا فتوبلاگ) است که به‌عنوان صفحه اصلى لينکدانى (يا فتوبلاگ) معرفى مى‌شود. در اين تمپلت همه‌ى طراحى‌ها قابل تغيير هستند به‌جز اسکريپتى که صفحه‌ى اصلى‌ى وبلاگ را در انتهاى اين صفحه بارگزارى (Include) مى‌کند.
حرف بى‌ربط

توصيه مى‌کنم توى اين روزهاى جشن و عزا، از فيض حضور در مرقد مطهر روح خدا غافل نشويد! از اين جهت من شانس آورده‌ام که فردا جمعه است و من توفيق اجبارى دارم براى پابوسى خاک بى‌بى‌ام در نزديکى‌ى همان حرم مطهر. تعارف نکنيد؛ حرام‌خورى خوش‌مزه‌ست! خرج‌هاى ميلياردى شهردار محترم براى هر چه باشکوه‌تر برگزار کردن اين شب‌ها و جشن و بخور بخور به‌هدر مى‌رود بى‌حضور من و شما. به‌جز شهردارى، سازمان بانک‌دارى‌ى کشور هم نمى‌دانم از کدام حساب معوقه‌اى خرج‌هاى کلان مى‌کند براى چاى و شيرينى و ناهار و شام و شربت و آب‌ميوه و گل‌دسته و طاق ــ نمى‌دانم کدام ــ نصرت؟! من نرفته‌ام و نديده‌ام تاکنون، اما خبرهاى ريالى گوش آدم را کر مى‌کند از اين همه خدمت و انجام وظيفه. مولانا وقتى مى‌گويد؛ گفتم اش پوشيده خوش‌تر سِرّ يار ، خود تو در ضمن حکايت گوش‌دار، حجت را براى گفتن اين حکايت تمام مى‌کند؛ روز قيامت بود و سيدالشهدا نخستين کسى بود که بايد وارد بهشت مى‌شد. همين‌که خواست وارد شود، ديد فرد ديگرى هم هست که ادعاى سيدالشهدائى دارد. گلايه نزد خداى‌اش مى‌برد که اى بابا! خداى من! پس قول‌ات چه شد که پيش از ديگران وارد بهشت مى‌شوم؟ اين کيست که ادعاى سيدالشهدائى دارد؟ خدا گفت؛ پروا نکن؟ اين که مى‌گويى، اسم‌اش بهشتى است! ايرانى‌ست تفلک! چند روز پيش هم ايرانى‌ى ديگرى آمده بود، مى‌گفت؛ من روح تو ام!

حرف‌هاى بى‌ربط ام را با اين جمله پايان مى‌دهم؛ ما تو گور کى‌ها زنده‌گى مى‌کنيم؟!