سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵

آنارشيسم بي نهايت تهران

اين روايتِ گويا از زلزله‌ي بم را كه مي‌خواندم، غم و غصه راه گلوي‌ام را گرفته بود. مي‌گويد؛ قبل از زلزله‌ي اصلي يك پيش‌زلزله‌ي كوچك و هشداردهنده آمده و آنها كه در جلسه‌ي دعاي كميل بوده‌اند، يك‌نفرشان مي‌خواسته از خوابگاه خارج شود كه با درهاي بسته روبه‌رو شده. واقعن از نظر ورود و خروج، با دختران خواب‌گاه، مثل زنداني و پناهنده برخورد مي‌شود! اين هم قسمت اول‌اش است كه پيش‌تر وقايع اتفاقيه منتشر كرده بود.

نمايش‌گاه كتاب آغاز به‌كار كرده و من هم كه امسال مي‌خواهم آگاهي‌ام را پيرامون طراحي‌ي وب تا سطح حرفه‌اي گسترش دهم نياز به كتاب‌هاي تخصصي دارم. فكر كنم فردا يا پس‌فردا بروم. نمايش‌گاه تا 11 شب برپاست. اگر كسي در زمينه‌ي طراحي وب اطلاعي دارد، راهنمائي‌ام كند كه چه كتاب‌هايي براي مطالعه نياز دارم. اچ‌تي‌ام‌ال و جاوا اسكريپت را كاملن بلدم. فكر كنم بايد پي‌اچ‌پي و آاس‌پي و در نهايت SQL را ياد بگيرم. خواهش مي‌كنم راهنمائي‌ام كنيد.

اين نامه‌ي خاتمي براي فردا را هم اگر بدون توجه به‌اينكه نويسنده‌اش فردي با مسئوليت رئيس‌جمهور ايران است، بخوانيد، بيشتر آموزنده خواهد بود. شرق امروز هم ويژه‌نامه نمايش‌گاه كتاب منتشر كرده كه يك نوشته‌ي جالب هم از اورهان پاموك، نويسنده‌ي سرشناس ترك در خلال آن گزاشته. (اين ويژه‌نامه را در سايت روزنامه‌ي شرق نديدم، وگرنه لينك مي‌گزاشتم) اورهان پاموك نگاه جالبي دارد به جامعه ايران و فرهنگ عامه و نخبه‌گان و البته در مقايسه با خودشان و غربي‌ها. مطلب‌اش كوتاه است و من فقط مختصري از آن را اين‌جا تايپ مي‌كنم:

... وقتي راننده‌هاي شهر مي‌دانند كه ماموران دولتي آنها را تماشا مي‌كنند، هيچ‌كس باز هم از قوانين راهنمائي و راننده‌گي اطاعت نمي‌كند، يا انتظار ندارد كه آدم ديگري اطاعت كند، انگار كه خيابان‌ها جايي باشند كه مي‌توانند محدوديت‌هاي آزادي‌شان، تخيل و خلاقيت‌شان را امتحان كنند. ...

باز هم ممنون مي‌شوم؛ درباره‌ي كتاب‌هاي پيرامون طراحي‌ي وب كمك‌ام كنيد. با سپاس!

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴

براي توپ و پاتوپ!

وقتي در مركز قرار مي‌گيره، هيچ‌كس نمي‌دونه؛ قراره به كدوم طرف سُر بخوره. وقتي يه لگد محكم به كپل‌اش مي‌خوره، اگر شما به‌جاي‌اش بوديد، آرزو مي‌كرديد؛ اي كاش به‌زمين بازنمي‌گشتيد! اما اون برمي‌گرده، و لگد ديگه‌اي مي‌خوره ــ شايد اين‌بار محكم‌تر از پيش ــ تا آسمان رو دوباره تجربه كنه. با هر حركت كوچكي، سرنوشت عده‌اي رو تغيير مي‌ده؛ بي هيچ ادعائي، بي انتظار تشويق و توجه، انگار وظيفه‌اش رو انجام داده. بعضي وقت‌ها دلتنگ مي‌شه، براي كساني كه ديگه با لگدهاي جانانه‌شون نوازش‌اش نمي‌كنند. گردش‌هاي پياپي‌اي رو به‌ياد مي‌آره كه در ميان انبوه جمعيت، بي‌حضور حتي لحظه‌اي در فكر و خيال اون‌ها كه او هم هست، همه رو متعجب مي‌كنه. تازه‌گي‌ها اما اين اسرار، با وجودي كه هويدا شده با تمام پيشرفت ابزار، هنوز هم كسي به‌گردش او در هوا و زمين توجهي نمي‌كنه. و چه خوب. خوب كه متوجه نيستند؛ سرنوشت‌شون رو كدام گردش‌ها رقم مي‌زنه، و گرنه چهل‌تيكه‌اش مي‌كردن!

برخي اوقات خودش هم تو كارش مي‌مونه؛ چه‌طور اجازه داد يك عده آدم مفت‌خور پرمدعا به نهايت خوشي برسن، و ديگراني كه با زحمت بسيار به‌جائي رسيدن، هيچ؛ افسرده و بازنده بايد بروند رخت‌كن!؟ او براي آدم‌هاي دورانديش و سردوگرم‌چشيده، تا دل‌ات بخواد در ميانه‌ي ميدان حركت‌هاي زيبا و باورنكردني و ارزش‌مند انجام مي‌ده، و براي آدم‌هايي كه چشم‌شون تا نوك بيني‌شون جلوتر نمي‌بينه و فقط به نتيجه فكر مي‌كنند، مدام در حاشيه از روي خط‌هاي دورتادور ميدان عبور مي‌كنه. ملت ابله هم فقط براي همين حركت‌هاي ساده‌ي عبور از خط انتهاي زمين خوش‌حال مي‌شوند و كف مي‌زنند و هوار مي‌كشند؛ ديوانه‌ها هيچ توجهي به ارزش كار او در ميانه‌ي ميدان ندارن. بايد متعجب باشه از اينكه زيباترين چرخ‌هاش رو در ميانه‌ي ميدان مي‌زنه، اما همه به‌خاطر قِل كوچكي كه در انتهاي زمين مي‌خوره خوش‌حال مي‌شوند و هورا مي‌كشند.

وقتي سرش دعوا مي‌كنن، مثل موقعي كه اون‌ها از يه حركت كوچك او براي عبور از يك خط صاف و ساده خيلي خوش‌حال مي‌شوند، او هم در اين‌موقع بي‌نهايت خوش‌حال مي‌شه. خوش‌حالي‌اش براي اين نيست كه ديگران هم‌ديگه رو داغون مي‌كنند و به‌هم آسيب مي‌زنند، خوش‌حالي‌اش از اينه كه دارند به‌خاطر او دعوا مي‌كنند. خب هر كسي يه ضعفي داره؛ اون هم گرچه به روي خودش نمي‌آره، اما ديگه تحمل هم حدي داره، هركي باشه عقده‌اي مي‌شه از اين‌همه بي‌توجهي! يكي از چيزهائي هم كه در ظاهر براي خودش افتخار مي‌دونه، اما در دل‌اش هميشه ازش عصباني‌يه و حتي حسودي‌اش هم ميشه، توپ طلاي اروپاست، كه حسابي لج‌اش رو درمي‌آره از اين‌كه بي‌خودي طلائي شده و همه بهش توجه مي‌كنند و ستاره‌ها مي‌بوسندش!

در ادامه و بي‌ربط

اين همه به هم بافتم، اصل‌اش مي‌خواستم چيز ديگه‌اي بگم؛ امروز قهرمان ليگ برتر فوتبال ايران مشخص مي‌شه. پاس يا استقلال، مسئله اين است!؟ من ‌مي‌گم؛ پاس! اون‌ها فوتبال رو باشعور بازي مي‌كنن، و اين چيزي‌يه كه فوتبال ايران نياز داره. طرف ديگه استقلاله، كه داره پروين عصر جديد رو زنده مي‌كنه! اين هم مي‌تونه براي خودش يك نسخه تازه باشه و باعث پيشرفت در كوتاه‌مدت. اما جدا از قهرماني، خيلي دوست داشتم مي‌شد بازي فولاد و پرسپوليس رو ببينم. انگيزه‌ام غير از ديدن بازيكنان محبوب‌ام در فولاد، بازي دو تيم باكلاس فوتبال ايران هست، كه هميشه قابل تأمل و مسئله‌ساز بوده. (منظورم از مسئله، همون «المسئلة» است!) در اينكه فولاد تاكتيكي‌ترين تيم ليگ هست هيچ حرفي نيست (تا حالا مديريت خوبي داشتن در باشگاه‌داري، اما نمي‌دونم چرا بوناچيچ رو اخراج كردن يك‌باره!؟) ، اما در مورد پرسپوليس هم بايد بگم؛ گرچه بدشانسي آورده و هنوز تفكرات بگوويچ در تمام ابعاد زمين و در طول نود دقيقه اجرا نمي‌شه، اما كلاس برتر فوتبال‌شون در مواقعي كه روي فرم هستن رو نمي‌شه ناديده گرفت. فوتبال استقلال هم از جهتي براي من يادآور فيلم‌هاي كمدي بزن‌بكوب است! اصطلاح انگليسي‌اش و اون هنرپيشه‌هاي كمدي‌ي معروف آمريكائي كه براي اولين‌بار اين سبك از كمدي را اجرا كردن رو به‌خاطر ندارم، اما همه‌ي ما صحنه‌هاي هيجان‌انگيز و خنده‌دار (براي زمان خودش و شايد اكنون براي بچه‌ها) در كمدي‌هاي قديمي رو به‌ياد مي‌آريم كه چه‌گونه كاركترهاي فيلم به‌طرفِ هم ظرف‌هاي كيك‌خامه‌اي رو پرتاب مي‌كردند و مدام روي زمين سُر مي‌خورند و با هم گلاويز مي‌شدند. به‌اين مي‌گويند كمدي‌ي بزن‌بكوب. فوتبال استقلال هم همين است؛ فوتبال بزن‌بكوب، مناسب تماشاچيان سالخورده‌ي خردسال! (تعبير اخوان است كه مي‌گويد؛ خردسال سالخورده، و من خيلي دوست‌اش دارم!)

در ادامه و پرت‌وپلا

چند سال پيش، يك شطرنج‌باز انگليسي آمده بود ايران، و در يك برنامه‌ي پخش‌زنده‌ي تلويزيوني همراه با جوان شطرنج ايران (نام‌اش فراموش‌ام شده، از اين حافظه‌ي لعنتي) با اجراي آقاي خياباني (اين خياباني را ديده‌ايد وقتي گزارش مي‌كند و بازي بي‌خودي و بي‌هيچ جذابيتي فقط حساس است، چه‌گونه حماسه‌سازي‌ي الكي مي‌كند!؟) شركت كرده بود. وقتي هم خياباني مجري باشد، همه‌چيز را به فوتبال ربط مي‌دهد، حتي اگر شطرنج موضوع برنامه‌اش باشد. وقتي شطرنج‌باز انگليسي گفت اهل منچستر است، گل از روي خياباني شكفت و پرسيد؛ حتمن هوادار من‌يونايتد هستيد؟ جوابي كه اين جنتلمن انگليسي داد خيلي جالب بود. گفت؛ من در يكي از شهرهاي كوچك در اطراف منچستر زنده‌گي مي‌كنم و هوادار تيم فوتبال شهر كوچك خودم هستم، گرچه تاكنون نتوانسته از گروه‌اش صعود كند! حالا من فكر مي‌كنم دليل اينكه ما خوزستاني‌ها هم هر جاي دنيا كه باشيم نمي‌توانيم از اون احساس عرق بومي (!) نسبت به تيم شهر و ولايت‌مون دست‌بكشيم، همين نفوذ و گسترش حضور انگليسي‌ها در خوزستان باشه. ...تا چه در نظر افتد!؟ ببخشيد از اين‌همه درازنويسي‌ي بيهوده!

شنبه، اردیبهشت ۱۲

آفرينشي نو

پدران چند ميليون سال پيش‌ام را بايد سپاس گويم. نمي‌دانم از چه رو، با كدام ابزار محدود و انگيزه‌ي متزلزل و با پذيرش كدام خطرات، ريسك تحول ژنتيك را با چه تعداد تلفات و چه ميزان آسيب و زيان روحي و جسمي، پذيرفتند!؟ آنها در يك پروژه‌ي سنگين ژنتيك، آزمون دشواري پس دادند تا در آزمايش‌گاه هستي از ميمون‌هايي بي خرد و هوش، به انسان‌هائي متفكر و نابغه بدل شوند. آنها ميمون‌هاي بزرگي بودند. برگزيده‌گان ميمون‌ها بودند، يا شايد ميمون‌هاي پيامبر. هر چه بودند، معجزه و خرق‌عادتي بي‌نظير و تكرار ناشدني را تجربه كردند تا به امروز.

گرچه نمي‌دانيم اين جسارت آيا در ميمون‌هاي پدر به‌طور بالقوه بوده، يا كسي و نيرويي از جائي آمده و آنها را مورد آزمايش قرار داده، اما بايد بدانيم كه اين راهي‌ست باز و آزاد براي تكرار چندباره‌اش. همان معجزه‌ي تحول تدريجي‌ي ژنتيك ميمون‌ها را مي‌گويم. چرا تلاشي براي ارتقاي ژنتيك ديگر موجودات زنده نمي‌شود!؟ و حتي مانع مي‌شوند؟ آنها هم بايد چون ما بيانديشند و مرور كنند تاريخ‌شان را. يقين دارم هم‌چون ما كه خود را مديون آن ميمون‌هاي دلير و چابك ميليون‌ها سال پيش مي‌دانيم ــ همان‌ها كه خود را از ديگر هم‌نوعان‌شان سوا كردند تا به ژرفاي هستي خويش در ميان هستي‌ي درگردش، دوباره بنگرند و دريابند؛ چه‌گونه مي‌توان خود را از چرخه‌ي حياط وحش جدا كرد و دنياي وحش را به‌چنگ آورد ــ حيوانات باهوش و خردمند و تاريخ‌ساز آينده هم از حيوانات مورد آزمايش امروز سپاس‌گزار خواهند بود.

پس چه دليل موجهي براي كمك نكردن به پيشرفت ژنتيك آنها داريم؟ شايد مي‌ترسيم؛ از ما پيشي بگيرند!؟ اگر از هوش و خرد حيوانات مي‌ترسيم، بايد به آفرينش خود شك كنيم! موجودات درون چرخه‌ي حيات وحش، مي‌كُشند زيرا كُشته مي‌شوند، ما هم بايد بيآفرينيم، زيرا آفريده شده‌ايم. اين‌ها پايه‌هاي چرخه‌ي حيات وحش و گردش آفرينش هستند. نه‌تنها راه گريزي نيست، كه بايد رقص‌كنان در پي‌اش رفت. شايد به‌همين جهت هست كه حتي بي‌آزمايش ژنتيك، انسان‌ها ناآگاهانه و از روي طبيعتِ آفرينش‌شان ــ كه ناخودآگاه به‌سمت آفرينشي نو مي‌روند ــ از 9 هزار سال پيش گربه‌ها را اهلي مي‌كردند و در زنده‌گي به‌بازي‌شان مي‌گرفتند و حتي مرگ‌شان را با خود يكي مي‌كردند و با هم به گور مي‌رفتند، تا شايد از اين طريق خاطره‌ي مالوف ميليون‌ها سال پيش را زنده نگاه‌دارند، براي چنين روزهائي از ما. از اين قائده اما مرغ و خروس‌ها جدا هستند. آنها را اهلي نكرده‌ايم؛ اهلي بودند. بنابراين طبيعي‌ست كه به‌عنوان نخستين نسل حيوانات باهوش، تا چند ميليون سال ديگر، تاريخ شاهد گربه‌هاي خردمند باشد. گربه‌هايي كه تاريخ را هم همان‌ها خواهند ساخت.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰

سنت بي شكل ايرانيان

بارها در خلال نوشته‌هايم، اين نكته را سنجيده‌ام كه ما ايرانيان هيچ تفاهمي بر سر فرهنگ و سنت و تاريخ ملي‌مان نداريم. اغراق نيست اگر بگويم تنها ملتي هستيم كه مليت نداريم! اما چند روز پيش مقاله‌اي خواندم در شرق از محمد قوچاني، در باره‌ي آخرين كتاب سيد جواد طباطبائي، كه در آنجا از قول طباطبائي، گلايه داشت از سنت‌گرايان ــ يا همان روشنفكران ديني ــ كه اين‌ها «نه تنها [...] از فهم سنت هاي خود عاجز شده اند بلكه در شناخت تجدد نيز به تبع آن به بيراهه رفته اند». و در جاي ديگر تعريف طباطبائي از روشنفكر ديني را «آگاهي توام از سنت و تجدد» بيان مي‌كند. من نمي‌دانم آقاي طباطبائي چه تعريفي از سنت دارد ــ كه بايد كتاب‌اش را از نمايشگاه كتاب امسال بخرم تا بدانم ــ اما آنچه تا امروز از فرهنگ تاريخي و سنت‌هاي برآمده از دل آن باور داشتم، اين بود كه هيچ عادت رفتاري و فكري و فرهنگي و سنت تاريخي‌ي قابل جمع با ديگر عناصر تاريخي‌ي ايران وجود ندارد، و يا لااقل كمتر چنين سنت‌هاي متمركزي كه پشتيبان هم باشند در مقابل تهاجم‌هاي فرهنگي وجود دارد. مي‌دانيم ويژه‌گي سنت‌ها ــ كه همانا موجب حفظ و ديرپائي‌ي آن‌ها مي‌شود ــ در تشكيل يك اقليم فرهنگي‌ي منسجم و متمركز است، كه هرگاه ضربه‌اي به جزئي از شالوده‌ي آن وارد شود، اجزاء ديگر در بازتوليد و ترميم آن همت مي‌كنند. اين ويژه‌گي بارز يك فرهنگ سنتي است. اما ايران چه؟

به‌قول آقاي ميرفطروس؛ تاريخ ايران، تاريخ ايل‌هاست نه تاريخ آل‌ها! واقعيت هم همين است؛ چيزي كه بتوان به‌عنوان يك عنصر فرهنگي بازمانده از تاريخ ايران ــ يعني تمام اقوام ايراني‌تبار ــ و در واقع يك سنت فرهنگي، بر آن انگشت گزاشت، وجود ندارد، تا كسي بخواهد از سنت‌هاي فرهنگي‌ي ايرانيان فهم جامع و مانعي حاصل كند. حال چه‌گونه آقاي طباطبائي از سنت و تجدد به چنين قابليت فهم بالائي رسيده‌اند، من نمي‌دانم! البته خب، لازم است كه تعريف ايشان از سنت را هم دانست. آن‌چه تا امروز از سنت مي‌دانستيم كه همانا تشكل و انسجام و جزميت آن بود، در تاريخ و فرهنگ ايرانيان يافت نمي‌شود، باقي‌اش نمي‌دانم چيست! تاريخ ايران بي‌شكل است و محتوايش متغير، در نزد هر پژوهش‌گري. براي همين هم اين‌قدر اختلاف وجود دارد ميان آگاهان.

منابع:
»»تاريخ ايران، تاريخ ايل‌هاست، نه تاريخ آل‌ها ؛ علي ميرفطروس
»»رساله فيلسوف تنها : آخرين كتاب سيد جواد طباطبائي ؛ محمد قوچاني ؛ شرق

دوشنبه، اردیبهشت ۷

هدايت و شريعتي

دلهره‌ي فلسفي هدايت ناشي از رفاه است. رفاه يك پوچي است. پوچي معني ندارد. زنده‌گي‌اش هدف و معني ندارد. كسي كه رفاه دارد، برخوردار از واقعيتي است كه خود در انجام آن هيچ سهمي ندارد. ديگري كار مي‌كند و او مي‌خورد، كه اين امر يك رابطه منطقي نيست، بنابراين رفاهي كه دارد پوچي است (جامعه رفاه ندارد و او دارد) و واقعيت خارجي را كسي مي‌تواند بفهمد كه كار مي‌كند، ولي كسي كه مرفه نيست چنين نيست ... (دكتر شريعتي، تاريخ تمدن 2، 91)

يكي از سوالاتي كه همواره از من مي‌شود، و شايد روزي نيست كه بر من گرد آيند و بر سرم سوال نباشد، و من در جواب به مقتضاي حال خود، و نيز حال مسائل، پاسخي داده و سوال كننده را به هر طريقي قانع كرده‌ام، اما خود هيچ‌گاه قانع نشده‌ام، و هر گاه طرف، ساكت و قانع مي‌شده و مي‌رفته، سوالات‌اش باز در درون من مطرح مي‌شده، و باز از خود پرسيده‌ام، اين است كه: راستي به‌نظر شما هدايت چرا خودكشي كرد؟ علت اصلي‌ي انتحارش چه بود؟ و من گاه مي‌گفتم: يأس فلسفي، گاه: پريشاني فكري و خلا اعتقادي، گاه: بي‌ايماني به همه‌چيز و همه‌كس، گاه: آشفته‌گي وضع اجتماعي، گاه: بحران‌هاي روحي خاص روشنفكران بورژوا و دردهاي طبقات مرفه اشرافي، و گاه: اختلالات عصبي و رواني ناشي از مسائل جنسي و سركوفته‌گي‌هاي اين غريزه كه در او عقده‌اي سخت شده بود ... (دكتر شريعتي، گفت‌وگوهاي تنهائي، 855)

تناقض‌ها شما را از ديدن شباهت‌ها باز ندارد. اكنون همين روح (روح بي‌آرام علي) است كه در انسان جديد عصيان كرده است! خواهيد گفت: آن عصيان كجا و اين كجا؟ اين را مي‌دانم. ديدن اين اختلاف عصيان‌ها كه تنها پلك‌هاي گشوده مي‌خواهد! در زير اين كثرت صورت، وحدت جوهر را مي‌خواهم نشان دهم. طغيان علي و طغيان كامو و ... ، بودا را رنج، علي دنيا را پليد، سارتر دنيا را بي‌معني، بكت انتظار را پوچ، و كامو هستي را عبث يافته‌اند. همه‌شان به‌روي يك قله رسيده‌اند و از آنجا اين جهان و حيات را مي‌نگرند. هر چند فاصله‌شان به‌دوري كفر و دين! (دكتر شريعتي، هبوط، 89 - 90)

هنوز هم همان ام. همان نگهبان و همان شمع و همان راهب و حاجب و سالك كه بودم. پيغمبري مي‌گفت: من از دنياي شما عطر را و زن را و نماز را دوست مي‌دارم. اما من تنها، تنهائي را برگزيده‌ام، كه اگر اين صومعه‌ي پاك و پناه‌گاه مأنوس نبود، مرا اين دنيا كه در و ديوار و همه ساكنان‌اش با من بيگانه اند، دشمن اند، مي‌كشت، تعجب مي‌كردي كه آدمي چون من، چه‌گونه با اين گرمي و گستاخي با مردم درمي‌آميزد؟ مي‌داني با چه پشت‌گرمي تا قلب اين درياي جمعيت مي‌رفتم و در ديگران غرق مي‌شدم؟ هر كسي را و هر چيزي را تحمل مي‌كردم؟ من در پشت سر، برج و باروي استوار و نفوذناپذير تنهائي را داشتم كه هر گاه، ديگران براي‌ام تحمل‌ناپذير مي‌شدند و هر گاه زنده‌گي مي‌خواست گريبان‌ام را به‌چنگ آورد، به‌درون اين معبد پناه مي‌بردم و در ها را مي‌بستم، راحت! ماه اگر حلقه به در مي‌كوفت، جواب‌اش مي‌كردم. (دكتر شريعتي، كوير، 46)

تكرار مكرر اين جملات شريعتي را اگر بگويم بخاطر شيفته‌گي‌ام به شريعتي است و كاملاً بي‌بهانه‌اي خاص، دروغ محض است. من مطالعه را با آثار هدايت و بلافاصله شريعتي آغاز كردم. با وجود موضوعات مختلف ادبي و فلسفي و ديني كه خوانده‌ام از نويسنده‌هاي مختلف، و فراموش‌كاري مفرطي كه به آلزايمر بي‌شباهت نيست، هرگز مجال شيفته‌ي شريعتي يا هر كس ديگري شدن را نيافته‌ام! قصدم دعوت به مطالعه‌ي مقاله خواندني‌ي «هدايت و شريعتي» از آقاي محمود درگاهي است كه در ماهنامه‌ي آفتاب شماره‌ي 26 در خرداد 82 منتشر شد، و اكنون با بحث‌هائي كه در پي مقاله‌ي آقاي نبوي ايجاد شده، بسيار مفيد است. اميدوارم براي هواداران انديشه رهاوردي داشته باشد.

منابع:
هدايت و شريعتي، محمود درگاهي، مجله‌ي آفتاب، فايل PDF
پدر، مادر، خودتان متهم ايد ، سيد ابراهيم نبوي، خبرنامه گويا
دكتر علي شريعتي، معلم شهيد ما، سيد ابرهيم نبوي، خبرنامه گويا