چهارشنبه، اسفند ۱۳

عذر تقصير مك‌بي را بپذيريد!

به‌دلايل شخصي و به‌منظور ايجاد دگرگوني در حالات روحي و رواني خويش، تا اطلاع ثانوي اين وبلاگ به‌روز نخواهد شد. وبلاگستان را از شرّ اين كلبه‌ي احزان به خدا مي‌سپارم! تا بعد.

سه‌شنبه، اسفند ۱۲

دوشنبه، اسفند ۱۱

جامعه فاشيستي وبلاگستان

خوب يادم هست؛ اوايلي كه وبلاگ‌نويسي‌ي فارسي با بلاگ‌اسپات شروع شد، خيلي تعداد كم بود و مي‌شد به يك جمع‌بندي از مطالب و نوشته‌هاي وبلاگ‌ها رسيد. تعداد كم بود و همه از هم باخبر بودند و مطالب هم‌ديگر را دنبال مي‌كردند. گرچه وبلاگستان رشد سريعي داشت، اما تا موقعي كه جمعيت هزارتائي پيدا نكرده بود، واقعاً محيط خوب و دل‌پذير و امني بود. الان اين‌قدر معضلات زياد شده‌اند كه آدم نمي‌داند بايد چه‌كار كند و به كدام برسد. موقعي‌كه داشتم يك ابتكار خوب مثل لينكستون را براي اولين‌بار در ذهن‌ام حلاجي مي‌كردم، طبيعي بود كه يك سري مسائل و معضلات را در بررسي‌هايم درنظر گرفتم، اما بعد در عمل ديدم كه در اين زمينه هيچ كاري نكرده‌ام و مشكلات خيلي زياد هستند.

يكي از اين مشكلات، فاشيستي شدن جامعه‌ي وبلاگستان فارسي‌يه. اين‌را واقعاً عرض مي‌كنم. الان يك‌سري وبلاگ‌هائي هستند كه مطالب‌شون را با يك كلمه‌ي نداي تكراري شروع مي‌كنند، يا حالتي در كلام‌شان هست كه انگار مخاطب‌شان را كاملا مي‌شناسند. مثلا اين‌طور آغاز مي‌كنند؛ دوستان سلام... يا مي‌نويسند؛ سلام بچه‌ها... اين يعني بقيه دشمن هستند! يا مثلا با هم قرار مي‌گزارند كه لينك ردوبدل كنند، و قول مي‌دهند كه حتما براي هم كامنت بگزارند. اين جريان از ابتدا بود، اما اكنون معضلي شده. عده‌اي هم بخاطر شغل و حرفه‌اي كه دارند، يا مثلا تخصص‌شان، يا موضوعاتي كه درباره‌اش مي‌نويسند، با هم متحد مي‌شوند و به هم لينك مي‌دهند و تشكيل يك گروه (بخوانيد حزب مجازي) مي‌دهند. انصافاً هم به اين اتحادشان وفادار هستند. در اين ميان برخي هم تشكيلات صنفي‌ي وبلاگ‌نويسي راه مي‌اندازند و عده‌اي هم براي همشهريان‌شان يك شأن و مقام برتري قائل مي‌شوند! بعد مي‌بينيم عده‌اي هستند كه در مقابل عده‌اي ديگر موضع‌گيري مي‌كنند و به‌جاي ضمير مفرد هم از ضمير جمع استفاده مي‌كنند؛ من را ما مي‌گويند و او را آنها! اين هم مرا به‌ياد دوران سربازي مي‌اندازد كه باندهاي قومي تشكيل مي‌دادند و برعليه هم متحد مي‌شدند و مدام از يكديگر بدگوئي مي‌كردند. عده‌اي هم هستند كه همه را مبتذل مي‌دانند و خودشان را تافته‌ي جدا بافته و اهل فرهنگ و هنر. تفسيرهاي آن‌چناني هم براي اين نظريه‌شان دارند. اين‌ها هم واقعاً قوم بي‌نظيري‌اند! از اين نمونه‌ها خيلي زياد شده، و در مقابل يكديگر هم موضع‌گيري‌هاي عجيبي مي‌كنند. در واقع جامعه‌ي وبلاگستان فارسي تبديل به جزيره‌هاي جدا از هم شده كه حداكثر در قسمت‌هائي از اين جزاير، همسايه‌گي‌هائي وجود دارد، اما نه بيشتر از اين. هر كس هم كه نخواهد در يكي از اين جزيره‌ها گنجانده شود و تحت حمايت قرار بگيرد، بايد زير پا له شود و فراموش شود.

من به اين مسئله شك داشتم، تا موقعي كه خواستم نظر وبلاگ‌نويسان را به لينكستون جلب كنم. متوجه شدم كه هر وبلاگي خودش را وصل كرده به اسكله‌ي جزيره‌اي در اين اقيانوس وبلاگ‌ها، و از اين طريق روزي مي‌گذراند. هيچ نيازي هم به لينكستون نمي‌بيند. چون لينكستون مي‌خواهد اين جزيره‌ها را به هم وصل كند، و به هر وبلاگ يك جزيره‌ي مخصوص خودش ببخشد. من يقين دارم؛ اگر لينكستون خودش را مربوط و محدود به يكي از همين جزيره‌ها مي‌كرد، سريع‌تر به مخاطبان‌اش دست مي‌يافت. شايد هم من زيادي ماكياوليستي فكر مي‌كنم، اما براي روند فاشيستي شدن وبلاگستان فارسي هم شواهدي دارم كه بماند.

شنبه، اسفند ۹

شايد اين شايدها بايد شود

شب بود. چه شبي فرقي نمي‌كنه؛ عزا يا عروسي، هيچ فرقي نمي‌كنه. هميشه همه‌جا نقطه‌اي كور هست براي بروز اتفاقات ناخوشايندي كه در تمام روشنائي‌هاي روز و شب هر چي دنبال‌شون مي‌گرديم، پيداشون نمي‌كنيم، اما هست. اين هم شبي بود مثل بقيه شب‌ها، هيچ فرقي هم نمي‌كنه چه شبي بود. چون هميشه امكاني هست براي يه قتل نابه‌هنگام. قتلي كه فرصت فكر كردن درباره‌ي انگيزه‌ها رو بهت نمي‌ده. چه فرقي مي‌كنه اون آدمي كه كشته شده با چي بوده؛ تيغي تيز و آغشته يا تبري سنگين و كوبنده، يا صرب داغ زوزه‌كشان يك اسلحه‌ي گرم. با انگيزه‌ي پول بوده يا جهاد اسلامي. اسم‌اش مي‌خواد ترور باشه يا سرقت مسلحانه. قتل، قتله. اون شب هم يه شبي بود مثل بقيه‌ي شب‌ها. يكي از خونه‌اش زد بيرون. حالا هركجا كه فكرش رو بكني. اگر عروسي بوده، حتما مي‌خواسته از سروصدا خلاص بشه، يا شايد هم ناراحت بوده از اينكه چرا هم‌پياله‌اش رو يه‌نفر ديگه قاپ زده، و حالا مي‌خواد براي اعتماد به‌نفس هم كه شده يه سيگار دود كنه، يا پيپ‌اش رو روشن كنه، و تو اين ميون خودش رو گول بزنه كه آره، طرف چه اشتباهي كرد من رو از دست داد. اگر هم تو يه مجلس عزا باشه، به‌احتمال زياد مي‌خواد نفسي تازه كنه از بوي گند جوراب، يا اگر كمي بخواهيم ساده‌انگار باشيم، مي‌تونيم فكر كنيم؛ اومده بيرون تا اشكي به ريا نريزه. هر چي كه هست فرقي نمي‌كنه. قتل هميشه و همه‌جا رخ مي‌ده و براي همه‌كس يكسانه. من فكر مي‌كنم در بستر بيماري هم ممكنه قتلي رخ بده، حتي اگر طرف دو دقيقه‌ي ديگه مي‌مرد اگر نمي‌كشتيش. بهرحال هميشه ما آماده‌ايم براي قتل؛ حالا يا خودمون، يا ديگري. اون شب هم كسي كشته شد. قاتل هم فرار كرد. اما چه فرقي مي‌كنه؛ مرده كه زنده نمي‌شه. از اون گذشته؛ اگر زنده مي‌شد خودش تبديل به يه قاتل بالقوه مي‌شد. حالا حداقل مطمئن هستيم كه يه قاتل رو مي‌شناسيم، چون بالفعل شده. اون شب هم يه قاتل بالقوه، بالفعل شد، و همه‌ي ما مقتولان بالقوه را كشت. دست از اين بازي‌هاي مسخره‌ي بالقوه و بالفعل برداريم. گيرم كه ما همه مقتول بالقوه‌ايم، چه فايده كه هنوز بالفعل نشديم؟ خوب كه نگاه كني، همه‌مون قاتل و مقتول‌ايم. مردم يا قاتل‌اند يا مقتول. من قاتل‌ام چون مقتول نيست. و من مقتولم چون قاتل نيستم. ما همه مرده‌ايم، زنده‌گي چه مفهومي داره؟ من اگر نتونم قاتل باشم، پس بلد نيستم زنده‌گي كنم. و اگر زنده‌گي كردن بلد نباشم، پس يه مقتول حسابي هستم. ما همه مرده‌ايم، زنده‌گي چه مفهومي داره؟

حالا كه همه مرديم، بهتر مي‌شه تصميم گرفت چه‌طور مي‌شه زنده‌گي كرد. يعني خيال‌مون راحت‌تره. ديگه دعوائي سر تقسيم غنائم نداريم. پس خوب فكر كنيم؛ چه‌طور مي‌شه مرده‌ها رو به زنده‌گي دعوت كرد؟ چه‌طور مي‌شه با يك پياله شراب، انبوه جمعيت مرده‌ها رو زنده كرد. زنده‌هائي كه به مرگِ هم راضي نباشند. زنده‌هائي كه مرگ رو تنها وقتي بپذيرند، كه نتونند زنده باشند. و زنده يعني آگنده از زنده‌گي، يعني همه‌ي زنده‌گي، يعني رنگين‌كماني از رنگ‌هايي كه هرگز با هم قاطي نمي‌شوند. و زنده‌گي رو در قله‌هاي سرد و تاريك دژهاي طبيعي ــ گيرم اسم‌شون كوه‌هاي سر به فلك كشيده ــ جست‌وجو نكنند. براي‌اش از طلا قفسي زيبا نسازند. و كودكان‌شون رو در حياط زنده‌گي بازي بدهند. كودكاني كه همه‌ي احساس زنده‌گي هستند. و بلكه همه‌ي زنده‌گي هستند. و آنگاه كه كودكي در بغل مادري شير زنده‌گي نوشيد، همه به‌خاطرش زنده‌گي كنيم. اينجا اوج زنده‌گي‌يه. نهايت‌اش. پس همه به‌خاطر اون كودك زنده‌گي مي‌كنيم.

اون شب هم يه قتل رخ داد ــ مثل همه‌ي شب‌ها. بيرون بودم. تو تاريكي پرسه مي‌زدم. دنبال چيزي بودم كه بكشم شايد. چون من نمي‌خوام مقتول باشم. از راه‌هاي قديمي و تكراري، از همون راه‌هائي كه هميشه رفته‌ام و ديگه هيچ شوقي برنمي‌انگيزه كشتن؛ كشتن زمان شايد. در ميانه‌ي اين راه عادي اما يك جعبه‌ي كوچك بود. اين تازه‌گي داشت. اندازه‌ي قبر بچه‌اي. اي كاش ديشب مي‌كشتم‌اش. من كه ديشب ديدم‌اش. اي كاش همان‌موقع كشته بودم‌اش. كار ديگري كه نداشتم. بهرحال كه مي‌مرد. اما كار ديشب را به امروز انداختم و امشب اما؛ پارچه‌ي روي‌اش را پس زده، تا حواله‌ي كار ديروزم را امروز دريافت كنم شايد. اثر انگشتان زمخت يك پيرمرد گرسنه روي گلوي ظريف‌اش بود. اي كاش ديشب خودم مي‌كشتم‌اش. ما ديوانه‌ايم آخر. كاغذي كه ديشب روي سينه‌اش ديده بودم را دوباره خواندم. در آخرش اضافه شده بود؛ كور خوندي! به گرد پاي من هم نمي‌رسي! من همه رو مي‌كشم. حالا مي‌بيني! من قاتل‌ام. اما تو انگار نيستي؟! پس منتظر باش تا مقتول باشي!

به پيشاني‌ي نرم و لطيف كودك خردسالي نگاه مي‌كنم كه بي‌جون افتاده عمق يه زنبيل خشك و خشن. احساسي كه نيست، تا بگم چشم‌ام تر شده بود و نور چشم‌هاي نيمه‌باز بچه رو شفاف نديدم، اما بي‌اختيار دست بردم به قنداق بچه؛ به گره‌هائي كه با وسواس زيادي بسته شده بود. گره‌ها رو تو مشت‌ام گرفتم و فشار دادم. اين‌قدر كه شايد گره‌ها باز شوند. شايد چشم‌هايش باز شوند. ما زنده‌ايم كه دل‌مون رو به همين شايدها خوش كنيم. زنده‌گي‌ي ما يعني همين شايدها؛ شايد گره‌ها باز شوند، شايد چشم‌ها روشن شوند، شايد كورها بينا شوند، شايد كرها شنوا شوند، شايد ماها من‌ها شوند، شايد من‌ها ما شوند، شايد مرده‌ها زنده شوند، شايد زنده‌ها زنده‌گي كنند. شايد اين شايدها بايد شود.

جمعه، اسفند ۸

ديكتاتوري در ذهن و روح ما

اعتماد يا بي‌اعتمادي‌ي مطلق؛ راه سومي نيست. نه‌تنها راه سومي نيست، راه دومي هم نيست؛ فقط بي‌اعتمادي‌ي مطلق. ديكتاتوري‌ها به ذهن و روح ما هم راه پيدا مي‌كنند. اين‌جا، در اين فضاي مجازي هم كسي به كسي اعتماد نمي‌كند. سايه‌ي ديكتاتوري كسترده‌تر هم مي‌شود. ...

آقاي مطلبي، بايد اين گزارش مفصل و افشاگرانه را پيش از انتشار عمومي در وبلاگ، به همين سايت‌هائي كه رفتار مبهمي داشته‌اند مي‌داد، تا اگر منتشر نكردند، بدانيم كه حتما ريگي در كفش‌شان هست. مخصوصاً همين خبرنامه‌ي گويا، كه هميشه به نوشته‌هاي آقاي فضلي‌نژاد در وبلاگ‌اش لينك مي‌داد و گزارش و خبر و مصاحبه از او منتشر مي‌كرد. دقيقا به‌خاطر دارم كه حتي مطالب ارسالي از سوي فضلي‌نژاد را در ستون ويژه‌اش مي‌گزاشت. بقول آقاي پاريزي: اگر دفتر گويا هم در ميدان فاطمي نباشد!

اما مسئله‌ي جالب كامنت‌هائي‌ست كه براي آقاي مطلبي گزاشته‌اند، مبني بر اينكه؛ ديگر به چه كسي مي‌توان اعتماد كرد، حتي به خود شما آقا سينا ...

كجا نياز به اعتماد داريم؟ و بايد وجود داشته باشد؟ اعتماد در فعاليت‌هاي سياسي و حزبي هيچ جائي ندارد. اعتماد فقط در روابط دوستانه مطرح است و بس. اما آنچه باعث مي‌شود كه ما در ايران حتي روابط دوستانه‌ي قابل اعتمادي هم نداشته باشيم، بخاطر اين است كه همه چيز سياسي شده! وقتي دين عين سياست باشد، حتماً پيوند مهر و دوستي هم ائتلاف حزبي و فعاليت سياسي مي‌شود! اصلاً اين‌طور نيست كه بگوئيم: آقا چه زمانه‌ي بدي شده و برادر به برادر خيانت مي‌كند و از اين حرف‌ها. انسان‌ها تغييري نكرده‌اند، تنها شرايط محيطي‌ي زنده‌گي است كه غير انساني شده، و جائي براي اعتماد دوستانه باقي نگزاشته. در واقع احساسات انساني (دين) سياسي شده، و در سياست جائي براي اعتماد وجود ندارد.