چهارشنبه، بهمن ۱۵

آخرين شطحيات نيچه ــ دكتر حامد فولادوند

... تنها رجال سياسى كه به نظر نيچه ارزش حشر و نشر دارند قيصر، امپراطور روم است و بورژيا و ناپلئون و ماكياول. چرا كه فقط اينان اهل عمل هستند.

به نظر نيچه سياست علمى است كه مي‌بايست به تنها سئوال واقعاً مهم جواب بدهد. يعنى بگويد چگونه مي‌توان "بيمارى" بشريت را علاج كرد؟ چگونه مي‌توان انسان را در صراط مستقيم انداخت و چگونه مي‌توان فضايل خاص "حيات" و شهامت و آفريننده‌گى را در او احياء كرد.

امّا سياستى كه رجال غرب پيش گرفته‌اند، بيمارى‌ي مذكور را مانده‌گار كرده است. يعنى توده‌ها تبديل شده‌اند به ابزار اراده‌ي معطوف به عدم دموكراسى. طبقه كارگر طبقه آفريننده‌ي عدم شده است.

كار ارزش وابسته به عدم شده است. كاپيتاليسم (رژيم سرمايه‌دارى) اقتصاد معطوف به عدم است. از ذهن مردم توهماتى مثل معاضدت و ايثار و ميهن و خير عموم مي‌تراود. غريزه اجتماع را بكَنيد و به آنها بگوييد كه ما در جهان بي‌قوامى زندگى مي‌كنيم كه غايتى ندارد و يا اين كه دنياى ما در مِه و ابهام غليظى غوطه‌ور است.

مردم قدرت تحمل آزادى‌ي فردى را ندارند. مردم بدون طرح و برنامه و بدون اعتماد و بدون سرنوشت جمعى و بدون وعده‌ي سعادتمند شدن نمي‌توانند زندگى كنند. بدون اين‌ها مردم در وحشت و ويرانى و هرج و مرج خرد مي‌شوند. مردم به افيون و دين و پول و كار و غرور ملي احتياج دارند. افيون را از مردم بگيريد، خود را معدوم مي‌كنند. وحدت گله‌ي گوسفند را بشكنيد، مي‌بينيد كه يك يك چهار پايان به گوشه‌اى مي‌خزند و مي‌ميرند.

كسى كه بخواهد و بتواند بشريت را علاج كند، آن كس "ابرمرد" يا "انسان كامل" است. ابرمرد از اين كه در معرض خطرات قرار دارد غافل نيست. چون هيچ چيز بدتر از اين نيست كه آدم از يقينياتِ تسكين دهنده و بالش پَرقُوىِ منطق ارسطو دست بكشد.

...

... حامد فولادوند نيچه‌اى را به ما معرفى مي‌كند كه تا چندى پيش خود فرنگي‌ها از آن بي‌خبر بودند. يعنى نيچه‌ي فولادوند يك عارف انسان دوست است (اومانيست) و "ابرمرد" او را در سِلك و سلوك عرفا بايد جست‌وجو كرد. و يادم مي‌آيد كه يكى دو سال پيش حامد فولادوند ضمن نقل حوادثى كه در جريان اين ترجمه پرزحمت براي‌اش پيش آمد يكي‌اش هم اين بود كه كارگزار كتابخانه عمومى شهر بازلِ سويس (نيچه مدتى در دانشگاه اين شهر درس فقه‌اللغة داده بود) تعدادى قبض وصول كتاب به امضاى نيچه به فولادوند نشان داده بود كه اكثراً ترجمه‌ي فرنگى‌ي آثار عرفانى اسلامى بودند!

یکشنبه، بهمن ۱۲

گويا و خموش

يك تجربه‌ي دروني، بي سببي از بيرون نيست، اما هيچ شاهدي هم ندارد، و همين بيان‌اش را مشكل مي‌كند؛ آنكه موجودي زنده را در خود مي‌پرورد، زبان شرح دردش را ندارد، و آنكه اين درد را به تفصيل مي‌گويد، توان تحمل آنرا ندارد و دروغ مي‌گويد؛ مي‌خواستم تجربه‌اي را كه با تمام وجود در اين پايان عمر بي‌ثمرم دريافتم، بيان كنم، كه متوجه اين ضعف در ذات و طبيعت انسان شدم. تجربيات تمام اين سال‌هاي پرمخاطره، چون حلقه‌هاي زنجيري ناپيوسته، بي هرگونه سببي از پيش، يا مناسبتي با حالتي از حالِ اين لحظه‌ي من، بي‌اختياري از انتخاب كدام گوشه‌ي اين كوير خاطرات زنده‌گي‌ي نافرجام، سيل‌وار همچون انبوه جوهر اين قلم، كه صنعت مدرنيسم آنرا منظم مي‌كند تا ذره ذره از حلقوم باريك‌اش خارج شود و بر صفحه سفيد، جوهر و مدرنيسم و تجربه‌اي دروني را نقش كند، اكنون اين دنياي عجايب ذهن و روح پيچيده‌ي من هم در يك لحظه و گاه بي يك آن معطلي، از بوم ذهن‌ام درمي‌گذرند ــ چون نقاشي كوبيسم ــ و مرا اسير خود رها مي‌كنند تا خاطره‌اي از تجربه‌ي بعدي نيش دردناك و زهرآگين‌اش را بر بوم زه‌وار دررفته‌ي ذهن فرسوده‌ام خنجر كند. من اگر يك دم يكي از اين خاطره‌ي تجربيات‌ام را مي‌توانستم به بهانه‌اي در ذهن معطل كنم و وارسي كنم، تا پستي و بلندي و شكاف و عمق‌اش را به خوبي درك و لمس كنم، آنگاه شايد، فقط شايد قسمتي از تجربيات دروني‌ام را مي‌توانستم مختصر بيان كنم.

مثلا از روزي بگويم كه در قايقي، تك و تنها شناور بر شط كارون بودم و ترس غرق شدن‌ام در اين موج توفنده و سيل‌وار آب مرا يك دم رها نمي‌كرد. مرغ‌هاي ماهي‌خوار اگر آني سكوت مي‌كردند، شايد متوجه پشت سرم مي‌شدم كه از لب شط دوستان و خويشان فرياد مي‌كشند؛ پارو بزن! پارو بزن! اما وحشت از پهناي شط و سيل آب، هوش و حواس‌ام را كاملا ربوده بود. اين لحظه را و آن احساس دروني‌ام را كه تجربه‌اي يگانه و بي‌واسطه و تنها متعلق به من بود، چگونه براي كسي شرح دهم. شايد با ايماء و اشاره راحت‌تر باشم! مثل مترسكي كه تنها با ايستادن بر سر جاليز، محصول كشاورز را مي‌پايد. اما من با تمام تلاش و توان و تحرك و قدرتي كه در بازو و زبان و فكرم مي‌يابم، نمي‌توان‌ام كوچك‌ترين اثري از آن تجربه را به شما منتقل كنم؛ از مترسك هم كمترم. آخر چگونه؟ اين تجربه از يك اثرِ بي‌معني‌ست.

صفا و گرمي‌ي خاطر دوستان مگر چيزي‌ست كه بتوان بيان‌اش كرد؟! يا زيبائي‌ي نگاه كودكي، و انعكاس آن در چهره‌ي مادري، كه آغوش‌اش را مي‌گشايد تا تنها پناه فرزندش شود به گاه سختي. فراموش نمي‌كنم آن مادري كه پناه‌گاه فرزندش بود در زير آوار بم. چه سقف ستبري‌ست، اين لانه‌ي مادرانه! اما چگونه اين احساس را مي‌توان بيان كرد؟ آيا خودش مي‌تواند؟ نه! به گمان‌ام مادران در بيان عشق مادري از همه ناتوان‌ترند، شايد به فكر وقتي هستند كه «چون به عشق آيند، خجل باشند از آن». همچون من كه مي‌سوزم از تب اين همه خاطره‌ي تجربيات‌ام و در جا نشسته‌ام در پي شرح حال اين لحظه و آني كه گذشت.

يا وقتي زادروزم را به جشن نشسته‌اند، در حالي‌كه من گرفتار آن نگاه مخفيانه از پس شعله‌هاي شمع كيك تولدم هستم. نگاهي كه هرگز كسي آنرا كشف نكرد، حتي خودم. و اگر من مي‌توانستم زبان بگشايم و به ديگران نشان‌اش دهم ــ آنچه فقط به چشم‌ام آمده بود ــ حتما امروز هم مي‌توانستم به ساده‌گي و با تمركز كامل فكر، تمام تجربه‌ام را بنويسم. آخر يك نگاه ساده و مخفيانه چه كيفيتي دارد كه من آنرا به تجربه‌اي دروني و يگانه، براي بيان و تفصيل آن، بهانه كنم؟ هيچ! به پيري ياد از آن نگاه خيره و جذاب، چه تمثيل خوبي براي «پيري و معركه گيري» است!

تنها ساز و نواي تنبور، و تاريكي شب و ناله‌ي مرغ چمن تسلي‌ده اين دل پژمرده‌ي بيمار من است. اگر از غبار گرفته بر سينه و چشم، راهي به درون باز كنم، شايد كه سخن بگشايم، از آنچه كه نه‌آموخته‌ام:

هفتاد و دو سال‌ام بود. سالي يك بار اين اواخر براي جراحي چشم به خارج مي‌رفتم نزد طبيبي؛ هر يكي حاذق‌تر از ديگري. هيچ‌يك راه چاره‌اي نيافته‌اند. مي‌گويند؛ اگر همين امروز چشم‌ات آب‌مرواريد آورده بود، درمان داشت، آن هم سرپائي، با يك جراحي چند ساعته. اما اكنون با اين لايه‌ي ضخيمي كه بر تخم چشم‌ات پيله بسته، نمي‌شود. همه جاي دنيا را رفته‌ام؛ اروپا، آمريكا، ژاپن، كانادا. كانادا كه دكترش ايراني بود. اما هيچ علامت مثبتي در چشم‌ام نيافتند، تا اميدي به موفقيت جراحي شود. اين روزهاي آخري كاملا نوميد بودم. سرگردان دست در دست نوه‌ام، در خيابان‌هاي پاريس مي‌گشتيم و او تمام تلاش‌اش اين بود كه مرا هم در زيبائي‌هاي آنچه مي‌ديد، با تعريف و توضيحات‌اش شريك كند. آنان كه مي‌بينند، برخي اوقات براي بينايان توان شرح زيبائي آنچه با هم ديده‌اند، ندارند؛ واي به حال نوه‌ي بيچاره‌ي من. چقدر دوست داشت پدربزرگ‌اش چهره‌اش را مي‌ديد و مقايسه مي‌كرد با ديگران؛ از عمه و عمو گرفته تا خاله و دائي. من اما هميشه مي‌گويم‌اش؛ هر روز به «وي ويانلي» شبيه‌تر مي‌شوي!

سخن كوتاه مي‌كنم. يك روز همان‌جا، در خانه‌ي نوه‌ام كه با شوهر فرانسوي‌اش در پاريس زنده‌گي مي‌كند، نشسته بوديم و بحث درباره‌ي رقص بود. آخر، شب ژانويه بود. آنها اين روزهاي تعطيل‌شان را بخاطر من كنج خانه خراب كردند. مانده بوديم خانه و از صفحه تلويزيون با شادي ديگران شاد بوديم. قبل از ظهر بود؛ يادم هست كه نماز نخوانده بودم. ناشنوا هم اگر باشم وقت نماز را درمي‌يابم. ديدم.. آخ.. حس كردم اتفاقي افتاده و من بي‌خبرم. هميشه وقتي اتفاقي مي‌افتاد ديگران به من مي‌گفتند؛ اين‌بار هر چه صبر كردم، كسي چيزي نگفت. فكر كردم؛ اين از آن دست اتفاقاتي‌ست كه تا رسيدن نتيجه بايد صبر كرد، بلكه به سمع بي‌بصر من هم برسد! صداي موسيقي و جاز و خواننده‌ي زن از تلويزيون بلند بود. من عادت ندارم تظاهر به بينائي كنم. يعني وقتي صدا از جائي مي‌آيد، خودم را ملزم به گرداندن صورت‌ام به طرف صدا نمي‌دانم. آنجا هم من پشت‌ام به تلويزيون بود. اما ناخودآگاه برگشتم و به طرف صدا نگاه كردم. آن تجربه‌اي كه مي‌گويم همين لحظه بود. آه كه اي كاش لب خنجري تيز اين تجربه‌ي كور را از بوم خاطرم مي‌بريد.

براي‌ام كاملا طبيعي بود. انگار از ابتدا هم كور نبودم. عين شما كه وقتي در پگاه صبح چشم مي‌گشائيد، انتظار داريد انعكاسي از نور خورشيد را تجربه كنيد، و در غير اين‌صورت عجيب است. من هم مي‌ديدم. شعار نمي‌دهم كه يك لحظه بينائي‌ام را به‌دست آوردم و حقيقت دنيا براي‌ام آشكار شد. نه، اين‌ها افسانه است و افسون. من كور بودم و كور ماندم. اما صحنه‌هاي رقص تلويزيون را مي‌ديدم؛ من در سالنِ يك «بار» بودم. سال‌هاي جواني‌ام آنجا مي‌رفتم. محل شاد و امني بود. دختركي آنجا مي‌خواند و مي‌رقصيد كه سوگلي‌ي آنجا بود و مورد توجه همه.. و هم من.. كه اي كاش همان‌وقت هم كور مي‌بودم. به اينجا كه رسيد قلب‌ام از حلق‌ام بيرون زد و گلوي‌ام را فشرد. نفس‌ام بند آمد. همان دخترك خوش‌گل و خوش ادا بود. ديگر آرزو مي‌كردم؛ اي كاش واقعا كور بودم و هيچ نمي‌ديديم!

سخت است به دوران پيري و ناتواني، ريشه‌ي تجربيات جواني را دريابي، اما نوميد از ثمردهي آنها باشي؛ چرا كه ضمير وجودت ديگر خشك و بي‌بار است. آنگاه كه زمين روان‌ات حاصلخيز بود چيزي جز تمناي شهوت نكاشتي، امروز كه درمي‌يابي آنچه تو را به سمت او كشيد، شهوت نبود؛ عشقي بود ناباورانه، كه راه قلب‌ات را به گمراهي مي‌پيمود، ديگر از تو كاري برنمي‌آيد و اگر شهد تجربه‌اي دروني را اين‌گونه در پيري بچشي، جاي شكر دارد. سخن از عشق گفتن براي من كه لذت آنرا هرگز نچشيده بودم آسان بود تا آن‌زمان كه حرام‌ام كرد. حال شما بگوئيد؛ من چگونه اين تجربه‌ي خام و نارس كه هيچ صفت آشكاري ندارد بيان كنم؟

شنبه، بهمن ۱۱

عشقِ بي زبان


عاشقي پيداست از زاريّ دل ــ نيست بيماري چو بيماريّ دل
علت عاشق ز علت‌ها جداست ــ عشق، اصطرلاب اسرارِ خداست

هر چه گويم عشق را شرح و بيان ــ چون به عشق آيم، خجل باشم از آن
گر چه تفسير زبان روشنگرست ــ ليك، عشقِ بي‌زبان روشن‌ترست

چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت ــ چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت
عقل، در شرحش چو خَر در گل بخفت ــ شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليلِ آفتاب ــ گر دليل‌ات بايد، از وي رو متاب
از وي ار سايه نشاني مي‌دهد ــ شمس، هر دم نورِ جاني مي‌دهد

كي بود كه اين‌ها رو به من بگه؟ اون‌موقعي كه تاريكي شب و چلچراغ ستاره‌ها و نور مهتاب جذب‌ام مي‌كرد، برام از اينا بخونه. چرا كسي ادب مثنوي‌خواني رو يادمون نداد؟ هر چي مي‌گفتن، از ادب تفال به ديوان حافظ بود. چرا مجموعه آموزش‌هاي مدرسه و تلويزيون و كلاً محيط زنده‌گي‌مون، از مولانا و مثنوي چيزي دور و دست‌نيافتني درست كرده؟ كه هرگز دنبال‌اش نريم و نخونيم. چرا مثنوي رو اينقدر برامون ثقيل و باورنكردني و غيرقابل فهم جلوه دادن، كه تازه حالا متوجه بشيم چقدر در جواني مي‌تونست به دردمون بخوره. بخدا حرف دل مي‌زنه اين صوفي‌ي ابن‌الوقت! كه «فردا گفتن» و «فردا شنفتن»، نيست شرط طريق. جوونه كه دل داره و دل‌دار. اين حرف‌ها به درد دوره‌ي جووني مي‌خوره؛ دوره‌ي عاشقي و شور و شيدائي. اصلا بايد گفت؛ فقط جوون‌ها اين‌ها رو مي‌فهمن، نه پير و پاتال‌هايي كه خيره به خورشيد هم از چشم‌شون اشكي سرازير نمي‌شه، دل‌مرده شدن و بي‌احساس؛ حالا چه فايده؟ نوش‌داروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي، سنگ‌دل! اين زودتر مي‌خواستي، حالا چرا؟

خفه‌شو محمد! كه گنده‌تر از دهن‌ات حرف مي‌زني! اين حرف‌هات خودش مصداق چيزي‌يه كه گفتي؛ اين حرف‌هاي مولانا رو فقط جوون‌ها مي‌فهمن. اگر تو قابليت درك‌اش رو داشتي، مي‌فهميدي؛ عشقِ بي‌زبان روشن‌ترست!؟

پنجشنبه، بهمن ۹

قانونگرائي و گسترش فرهنگ مدرنيسم

مردم شهر آتن براي رفع مشكلات و دعواهاي ميان خود، پيشنهاد تدوين و تبيين يك قانون جامع براي شهر آتن را به برجسته‌ترين خردمند ايوني روزگار خود مي‌دهند، كه همان «سولون» باشد. او بعد از تدوين و ارائه‌ي اين قانون براي زنده‌گي اجتماعي مردم آتن، از آنان مي‌خواهد كه تمام تلاش و همت خود را معطوف به اجراي دقيق اين قانون كنند، و تا ده سال هيچ‌گونه تخطي و تغييري در آن ندهند. او خود نيز براي اينكه مجبور به تغيير قانون نشود، به مدت ده سال از آتن دور مي‌شود و به سياحت و گشت و گذار در امور جهان و تمدن‌هاي ديگر مي‌پردازد، تا در اين مدت آتني‌ها كاملا ضعف و قوت و اشكالات اين قانون را تجربه كنند، تا بعد از اين ده سال به رفع اشكالات آن بپردازند و اين تغييرات تنها با حضور خود سولون ممكن بود. در واقع اين يك رفورم در قانون و زنده‌گي اجتماعي است، و يك تجربه تاريخي از عهد باستان براي تمدن امروز غرب، كه نشان دهنده‌ي شالوده‌ي فرهنگ قانون‌گراي آنان‌ست. آنچه امروز بعنوان ثمره‌ي مدرنيسم و به نام دموكراسي مي‌شناسيم، ناشي از همين تجربيات تاريخي و بازآفريني‌ي مداوم قوانين جامعه است. همان‌چيزي كه هيچ‌گاه بعنوان شالوده‌ي فرهنگي‌ي ما در تاريخ چندين هزار ساله‌ي تمدن ايران‌زمين وجود نداشته ــ گرچه در برخي از برهه‌هاي تاريخي به دليل قدرت‌يابي‌ي برخي شخصيت‌هاي تاريخ‌ساز و دنياديده و خردمند و دادگر و دين‌دار، به آن رو آورده‌ايم، اما هيچ‌گاه سير پايدار و روال طبيعي‌ي تاريخ و فرهنگ ايران‌زمين نبوده.

پس از فرمان‌روائي‌ي حدود پانصدوبيست ساله‌ي آشوريان بر آسيا، به تدريج قبائل و اقوام آسيائي راه سركشي از قيد پادشاهي آشوريان را از مادها كه اولين قوم استقلال‌طلب و آزادي‌خواه بودند آموختند. پس از استقلال مادها، «ديه‌ئكو» فردي از آنان بود كه در ميان مردمان آن حدود به تدريج به دادگري و بي‌طرفي در قضاوت مشهور شد، و مراجعات بسياري براي حل اختلاف در مرافعات مردم پيدا كرد، تا آنجا كه تمام وقت و زنده‌گي‌اش صرف مردم مي‌شد. بنابراين روزي تصميم گرفت؛ ديگر بر كرسي قضاوت ننشيند و عرض‌حال كسي را نپذيرد، چون اين كار او را از پرداختن به امور زنده‌گي و خانواده محروم مي‌كرد. با اين تصميم او، دوباره هرج‌ومرج و دزدي و دعوا و مرافعات معمول ميان مردم بي نتيجه و قاضي ماند. مادي‌ها در جرگه‌اي (همان لوئي‌جرگه‌اي كه امروز در افغانستان وجود دارد) تصميم گرفتندحكومت مركزي قدرت‌مند مادها را براي ايجاد نظم و انظباط در جامعه برپا كنند، و ديه‌ئكو را هم به‌عنوان پادشاه برگزيدند. من كاري به ادامه‌ي كار ديه‌ئكو و روش او براي استواري‌ي سلطنت پادشاهي‌اش با برپائي‌ي كاخ عظيم اكباتان و لشكركشي‌هاي او و فرزندان‌اش براي گسترش امپراطوري مادها ندارم، تنها مي‌خواهم اين روش ما ايراني‌ها براي استقرار نظم و انظباط در جامعه را با روش آتني‌ها و كلا ايوني‌ها مقايسه كنم؛ آنها در هر شرايطي و با هر پادشاه و سلطنتي در پي وضع قانون و پايبندي به آن بوده‌اند، اما ما در تاريخ و فرهنگ خود هميشه متكي به افرادي دادگر بوده‌ايم، كه به هر حال روزي خواهند مرد.

تجربه‌ي تاريخ تا پيش از عصر مدرنيسم ــ كه بهرحال نمي‌توان اين تاريخ نسبتا كوتاه و پرتحول مدرنيسم را با همان ديدگاهي كه در اعصار پيش از آن وجود دارد مورد بررسي قرار داد ــ نشان مي‌دهد كه سه پايه‌ي اصلي براي بالنده‌گي‌ي هر تمدني وجود دارد؛ دانش و دين و داد. اگر دو پايه‌ي خرد و دانش و آگاهي عمومي، و همچنين خدا و دين و مذهب را در ايران با كمي تسامح و اغماز، به سستي و كاهلي متهم نكنيم، يقينا پايه‌ي ديگر؛ قانون و حكومت قانون‌مند و فرهنگ قانون‌گراست كه بيشترين سهم را در ايجاد وضع موجود و اضمحلال تمدن ايران‌زمين داشته.

در تاريخ معاصر ايران شاهد نفوذ و استعمال پديده‌ها و دستاوردها و مظاهر دنياي مدرن غرب هستيم، و حتي امروزه برخي پايه‌هاي شكل‌گيري‌ي مدرنيسم در غرب را در فرهنگ ايران‌زمين مي‌آزمائيم؛ نقد باورهاي فرهنگ سنت، رشد فردگرائي، و عدم تداوم زايش قهرمانان و اسطوره‌هاي ملي، نشانه‌هاي رشد فرهنگ مدرنيسم در ايران هستند، گرچه در اين وضعيت موجود بيشترين چيزي كه در ايران نمودار است، تزاحم و تداخل و عدم تجانس فرهنگ سنت با مظاهر وارداتي دنياي مدرن است كه باعث ناچيز شمردن تمام دستاوردها و پيشرفت‌هاي مردم ايران در زمينه رشد زيربنائي‌ي فرهنگ مدرنيسم مي‌شود، اما شواهدي غيرقابل انكار در اين زمينه وجود دارد.

دموكراسي اصلي‌ترين دستآورد دنياي مدرن است، كه در يك پروسه‌ي تاريخي در محيط مناسب فرهنگي غرب كه پيش‌تر اشاره شد صورت يافته است. دموكراسي بدون فرهنگ قانون‌گرائي مطلقا قابل تصور نيست. من تاريخ ربع قرن اخير ايران را در گرايش به تغيير و ايجاد فرهنگ مدرنيسم برآورد مي‌كنم، و اگر عده‌اي را خوش نيايد باكي نيست؛ دولت قانون‌گراي خاتمي را با تمام ضعف‌ها و كاستي‌هائي كه در ايفاد حقوق و منافع مردم ايران داشته، اولين اثر آشكار گسترش پايه‌ها و پيش‌زمينه‌هاي فكري و فرهنگي و زيربنائي تمدن مدرنيسم در روبنا و ساخت سياسي جامعه‌ي ايراني مي‌دانم، كه مي‌تواند نويدبخش وجود استعدادهاي بالقوه‌اي در فرهنگ و زيربناي جامعه‌ي امروز ايران براي ايجاد حكومتي دموكراتيك و پايبندي به آزادي‌هاي قانوني و گسترش و تداوم آن باشد. (فرهنگ مدرنيسم در ايران ضعيف و نارس و ناقص هست، اما شكست دولت خاتمي به خاطر ضعف در ساخت سياسي‌ست نه ساخت اجتماعي و زيربنائي)

دو دليل براي ادعاي خود دارم كه مربوط مي‌شود به دو صفت ويژه‌ي دولت آقاي خاتمي ــ كه گرچه جاي خدشه و ايراد بسيار دارد، اما در نوع خود در تاريخ ايران، و با در نظر گرفتن اراده‌ي عمومي در فرهنگ رو به مدرنيسم مردم ايران براي برپائي‌ي حكومت قانون قابل ملاحظه است؛ يكي ويژه‌گي‌ي قانون‌گرائي‌ست، كه با وجود قوانين عمومي و اساسي موجود در ايران كه به زعم اغلب كارشناسان حقوق فاصله‌ي بسيار با اصول متعارف قانوني دارد، و با وجود اين شرايط خاص قوانين دو پهلو و قابل تفسير براي عوام و خواص، باز هم دولت ايشان سعي در اجراي اين قوانين با سعه‌صدر و مداراي بسيار كرد، يا حداقل اراده‌ي اجراي قانون را هميشه در عمل نشان داده. قانون‌گرائي نياز فرهنگي كل تاريخ ايران بوده، اما امروز ايرانيان پس به بارنشستن ثمره‌ي دنياي مدرن ــ دموكراسي ــ مي‌خواهند قانون‌گرائي را تجربه كنند، كه خود جاي اميدواري بسيار دارد!

دومين دليل‌ام مربوط مي‌شود به ايرادهائي كه به خاتمي گرفته مي‌شود؛ چرا از بسيج توده‌هاي مردم براي پيشبرد اهداف دولت منتخب اصلاح‌طلب استفاده نكرد، و هيچ‌گاه نتوانست در قامت اسطوره‌اي مردمي چون مصدق ظاهر شود. نه تنها آقاي خاتمي و نه هيچ فرد ديگري امروز توان ظاهر شدن در قالب اسطوره‌هايي چون مصدق را ندارد، بلكه امروز اصلا مردم ايران خود را نيازمند به چنان قهرماناني نمي‌دانند، و حتي مي‌بينيم به كساني كه در همين تاريخ ربع قرن اخير چنين سودائي در سر داشته‌اند چگونه پشت پا زده‌اند. من مطمئن‌ام كه آقاي خاتمي كاملا آگاهانه نخواسته كه قهرمان و اسطوره‌ي ديگري براي مردم ايران خلق كند، گرچه كه اگر هم مي‌خواست نمي‌توانست، اما مطلقا تلاشي هم نكرد، بلكه اساسا بر ضد اين فرهنگ اسطوره‌ساز ستني‌ي ايرانيان اقدام كرد. ملت ايران ديگر به دنبال قهرمان نمي‌گردد، گرچه هنوز تا احساس و ارداه‌ي قهرمان بودن فاصله دارند.

من اميدوارم با وجود اين شواهدي كه در ساخت سياسي جامعه‌ي ايران در نتيجه‌ي گسترش و تعميق پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي و زيربنائي‌ي مدرنيسم در همين سال‌هاي پرمخاطره‌ي بعد از انقلاب در ايران رخ داده، بتوانيم در آينده‌اي نزديك حتي با قرار گرفتن در شرايط فعلي‌ي كشور متفاوتي چون عراق ــ كه در مورد ايران چنين وسعت ويراني امري غير قابل تصور است ــ بتوانيم شاهد اولين حكومت مدرن و دموكراتيك ايراني باشيم. احساس و عقل من و تجربه‌ي تاريخ ايران و جهان در عصر حاضر، با وجود تمام بيم‌ها و سختي‌هايي كه در اين مسير وجود دارد، و با در نظر گرفتن استعدادهاي بالقوه و شايد ناچيز فرهنگي و زيربنائي در جامعه‌ي ايران، چنين نويدي را به من مي‌دهد.

دوشنبه، بهمن ۶

لحظه مرگ و فراموشي ما

همه‌ي عمر بشر، بيهوده صرف روشن كردن زنده‌گي‌ي پس از مرگش شده. تمام تلاش‌مان اين است؛ بدانيم پس از لحظه‌ي مرگ چه بلائي سرمان مي‌آيد. اگر روشن شدن زنده‌گي‌ي پس از مرگ، آرزوئي صادقانه و قلبي در ذات بشر باشد، در اين‌صورت ما به غايت آرزوي خود رسيده‌ايم؛ زيرا امروز هر فرد انسان باوري خاص خود نسبت به زنده‌گي‌ي پس از مرگ دارد. اين يك آرزوي واقعي و قلبي در ذات بشر است؛ بيهوده كه انسان در تمام تاريخ در پي كشف تاريكي‌هاي زنده‌گي خود نبوده؟! اما اگر باشد چه؟ چگونه است كه در لحظه‌ي مرگ تمام آرزوي‌مان اين است؛ اي كاش با مرگ همه چيز پايان مي‌گرفت. لحظه‌ي مرگ، لحظه‌ي كشف حقايق تاريك زنده‌گي‌ست.

فراموش مي‌كنيم، آنچه در تمام تاريخ و زنده‌گي فردي خود در پي‌اش بوديم، در پي تدوين اجزاء و اقسام‌اش بوديم، مراحل مختلفي را مي‌شمرديم، طبقاتي را براي هر دسته از همسايه‌گان خود تعريف مي‌كرديم، مي‌گشتيم به دنبال نشانه‌هائي از آن در دنياي واقع، ليكن در لحظه‌ي مرگ همه را فراموش مي‌كنيم. چه بيهوده آرزوئي داشته‌ايم در تاريخ بشر. چه فريبي خورديم در اين بحر مواج. چگونه در لحظه‌ي مرگ، آرزوي برافتادن همه‌ي آرزوها را داريم؟!

گفتيم به دين ايمان آوريم، تا نجات يابيم. خواستيم ساحل آرامشي براي خود بسازيم. اين كاخ عظيم خيال‌واره‌هاي بشر چه سست بنياد است كه به يك تلنگر تصور مرگ فرومي‌پاشد.