سه‌شنبه، دی ۳۰

خوزستاني

خوزستاني يعني ساده‌گي، بي‌پيرايه‌گي، يعني باور نزديك‌ترين احتمال ممكن، تا سر حد ساده‌انگاري. افكار و گفتار و رفتارشان به نوعي فيلم‌هاي هندي را در ذهن تداعي مي‌كند. شايد خود هندي‌ها هم با ديدن فيلم‌هاي‌شان به قدر خوزستاني‌ها متأثر نشوند. مي‌گويد: هوا بس ناجوانمردانه سرد است.. سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.. سرها در گريبان است.. اما اينجا خوزستان است و گرما عتش سلام گفتن را چون نفس كشيدن واجب كرده. وقتي سلام‌شان مي‌كني گوئي دنياي‌ات را با آنها قسمت مي‌كني. و وقتي سر صحبت را مي‌گشايند گوئي آشناي ديرين‌شان هستي. با كسي پرده‌اي از ناآشنائي ندارند. همه آشنا و دوست‌اند. اينجا ؛ «كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را» ، بي‌معني‌ست. به ساده‌گي فاتح قلب‌شان مي‌توانيد باشيد؛ به ساده‌گي‌ي زدن لبخندي، حتي مصنوعي. هيچ كينه و تيره‌گي در دل‌شان مانده‌گار نيست. اگر دشمن‌شان نزدشان اشكي به استعاذه و التماس بريزد، تعجب نكنيد اگر با او همراهي كردند در مصيبت و عزاداري. خوزستاني‌ها دوست داشتني‌اند؛ نمي‌توان جز اين با آنها بود.

فيلم «سام و نرگس» ساخته‌ي ايرج قادري در هيچ اتوبوس بين شهري نمي‌توانست تا اين حد احساسات تماشاگران‌اش را برانگيخته كند. مي‌ديدم چگونه در حالي‌كه پرهيز از گريه‌ي آشكار دارند و گاهي حتي با صداي بلند مي‌خندند، اما زير زيركي پر اشك‌شان را پاك مي‌كنند.

طبيعت و تاريخ، آن‌قدر با آنها سر ناسازگاري داشته و دارد كه با نخنديدن، خنده را فراموش نكنند. خوزستاني‌ها كم مي‌خندند، اما وقتي هم مي‌خندند، بي‌بهانه و دليل است. براي خنده نياز به بهانه ندارند، چون اگر قرار بر دليل بود و بهانه، تا كنون خنده جاي‌اش را به گريه‌ي مدام داده بود؛ مي‌خندند چون با خنده دوست داشتني‌تر مي‌شوند. مي‌خندند كه غم و غصه را فراموش كنند، نه اينكه در ميان انبوه درد و آلام زنده‌گي‌شان، وارسي كنند، بلكه جائي شادي‌اي باشد و جا مانده باشد، كه نيست. مي‌خندند كه با گذشتن روزگار جز همين خنده‌ها هيچ نمي‌ماند. مي‌خندند كه فراموشي را پاس بدارند؛ «ياد روزگاران به‌خير» را، نجوا نكنند.

براي زيبائي و تميزي و پاكي و سفيدي و راستي ارزش بي‌حدي قائل‌اند. هيچ چيز در دنيا براي‌شان مهم‌تر از ظاهر آراسته و پاك و پسنديده و چشم‌نواز نيست؛ بايد تميز باشند و شيك و مرتب. اگر در تهران با ديدن ظاهر مردم پي به ميزان درآمد و سطح اجتماعي‌شان مي‌بريد، در خوزستان ممكن نيست چنين قضاوتي؛ همه ــ حتي در كوچك‌ترين شهرها و دور افتاده‌ترين روستاها ــ داراي يك فرم ظاهري شيك و به‌روز هستند. مد روز براي‌شان مهم‌تر از ديگر نقاط ايران ــ حتي تهران ــ است.

خوزستاني‌ها عاشق‌اند و عاشق‌پيشه. احساسي بودن‌شان را نمي‌دانم از گرماي جنوب دارند، يا از نغمه‌ي جادوگر بلبل خرماخور خوزستان. هر چه هست، هيچ‌كدام از درد عشق بي‌نسيب نبوده و نيستند؛ در اين مرام عاشقي هم طبع لطيفي دارند. هرگز بي‌پروا كاري خلاف اراده‌ي معشوق نازنين نمي‌كنند. هرگز دل از دل‌سپرده‌ي خويش نمي‌برند. خشونت در عاشقي براي‌شان عين كفر است. پيوند زنده‌گي‌شان اغلب آميخته به احساسات عاشقانه است. به تبع اغلب جوانان امروزي كه از عاشقي پرهيز دارند، در خوزستان نيز اين الگوي رفتاري از تهران به آنها سرايت كرده، اما هنوز پيوند مهر بر كاخ پرصلابت عشق دم مي‌زند و روشنائي‌بخش قلب جوانان خوزستاني‌ست.

به كل فراموش كرده بودم؛ وقتي در تهران و در ميان بچه‌هاي هم سن و سال دبيرستاني، غذا يا پولي داشتم هرچند اندك، نمي‌توانستم تنها بمانم. بايد با كسي تقسيم مي‌كردم. در همان سال‌ها كه هنوز لهجه‌ي جنوبي داشتم، و اغلب مورد تمسخر بودم، احمد مي‌آمد پيش‌ام و از آن به بعد رفيق جِنگ و عياق‌ام بود. احمد بچه‌ي مشهد بود. من آن موقع نمي‌دانستم در مشهد و در حرم امام با جنگ‌زده‌ها چه كرده‌اند، او هم اطلاعي نداشت، مهم هم نبود. احمد همه‌ي فاميل‌اش را در قتل عام معروف در حرم امام رضا از دست داده بود؛ جز يك عمه هيچ كس نداشت... اكنون كه پس از سال‌ها دوباره به خوزستان رفته‌ام و اين مردم را با تجربيات تازه‌ام مي‌بينم، مي‌فهم‌ام كه چرا هم‌سن و سالان‌ام در تهران مرا با نه‌چندان صفات پسنديده‌اي كه داشتم، فردي بامعرفت مي‌دانستند؛ من خوزستاني‌ام.

اگر در تهران ببينم در يك پيتزافروشي يا سالن غذاخوري‌اي، مگس پر مي‌زند يا دستكش دست‌شان نمي‌كنند، يك لحظه هم آنجا نمي‌مانم، اما دوست داشتم اينجا يك ساندويچ فلافل بخوررم؛ از دست پسركي ده دوازده ساله، در حالي‌كه با انگشت شصت‌اش فلافل را در نان ساندويچي لِه مي‌كرد و قاشقي كه فلافل را در روغن غوطه‌ور مي‌كرد، دو بار از دست‌اش افتاد و هر بار با سفره‌ي بساطش آنرا پاك كرد. چقدر خوش‌مزه هم بود، اصلا من هر جاي ايران كه مي‌روم براي خوردن غذاي خوشمزه مي‌روم آنجا كه كثيف‌ترين غذا را درست مي‌كنند. امتحان كنيد؛ غذاي بيرون هر چه كثيف‌تر، خوشمزه‌تر. دلت پاك باشد. شما هم بفرما!

تنها كساني كه به خوزستاني‌ها براي ادعاي استقلال از ايران حق نمي‌دهند، خود خوزستاني‌ها هستند! (علامت تعجب براي چه؟ از چه؟) واقعا كيست كه نداند؛ ايران بي خوزستان هيچ درآمدي ندارد و يك روزه ورشكسته مي‌شود (گرچه همين الان هم هست و ما بي‌خبرانيم) و كيست كه نداند؛ خوزستان بعد از كردستان بالاترين آمار بي‌كاري را داراست، و پس از بلوچستان محروم‌ترين استان كشور است. با اين شرايط چرا خوزستاني‌ها بصورت خودانگيخته ــ نه مثل جريان خلق عرب و عجم ــ تلاشي براي استقلال‌طلبي نمي‌كنند؟ و مطلقا هم در فكرش نيستند، همچون كردها كه بعد از جنايات عهد صفوي هميشه سوداي برپائي پرچم كردستان مستقل را داشته‌اند و دارند، و بنظرم حق هم دارند؛ هر كسي حق دارد تابعيت‌اش را انتخاب كند.

اهواز را پس از شش سال ــ كه مدت دو هفته آنجا بودم ــ دوباره ديدم؛ تنها رشد جمعيت داشته، مطلقا پيشرفتي در شهرنشيني نيافته. نمي‌دانم چرا پس از آغاز كار شوراهاي شهر و روستا، به هر شهري كه مي‌روم، از شهرداري و شوراي شهر ناراضي‌اند؟! مردم اهواز تمام اوقات فراغت خود را در بازارهاي مركز شهر سپري مي‌كنند. وجود كارون در اهواز بي‌تأثير است؛ هيچ نقشي در جلب توريست داخلي ــ خارجي بماند ــ يا ايجاد فضائي تفريحي و سالم و سرگرم كننده و نشاط آور و فعاليت‌زا ندارد. زماني همه‌ي رونق جنوب از كارون بود. اما اكنون كه از بازار امام (يقينا نام سابق‌اش بازار شاه بوده) وارد پارك ساحل كارون (هر جا كه چمني بود و راه‌هاي سيماني، پارك است؟!) شدم، يك‌باره جمعيت انبوهي كه در بازار و پياده‌روهاي اطراف در هم مي‌رفتند، غيب‌شان زد. گوئي از ابتدا هم كسي اينجا نبوده.. شب است، هيچ چراغ روشني نيست. مردي با لباس يك‌دست سياه در ميان تاريكي راه مي‌رود و فرياد مي‌كشد؛ خواهر! اگه مي‌خواي راننده‌گي ياد بگيري، بيا تو كلاس‌هاي پارك ثبت نام كن... از كنارش به آرامي گذشتم و همچنان خيره به رفتار عجيب‌اش و حرف‌هاي عجيب‌ترش ماندم. سلام‌ام كرد و جوابش دادم، و همچنان ادامه داد. بيچاره!.. بچه كه بوديم، به مسخره مي‌گفتيم؛ ما جنوبي‌ها، آفتاب عقل از سرمان پرانده. خودمان كه نمي‌دانستيم، بزرگ‌ترهايمان گفته بودند. اما اكنون كه بزرگ شده‌ايم. اين رفتارها از آفتاب سوزان جنوب نيست. خورشيد در آسمان است و سوزش‌اش اما بر زمين و در شهر زنده‌گي‌مان و انعكاس‌اش گوشه‌ي چشم‌مان. اين خورشيد سوزنده‌ي عقل و هوش‌مان جائي در آسمان نيست كه با رفتن به سايه هوش‌مان را بازيابيم.

همان‌جا ديواري كه در مقابل كرانه‌ي كارون، پارك را محدود مي‌كند، متعلق به ادارات و ارگان‌هاي دولتي‌ست. تمام شهر را رها كرده‌اند و عدل آمده‌اند كنار كارون كه بايد جاي توسعه داشته باشد ساختمان‌سازي كرده‌اند. رودي كه اگر در هر كجاي جهان بود، مركز توجه توريستي بود، اكنون هيكل ديلاق‌اش را در خوزستان آوار كرده و گهگاهي با شلنگ تخته‌هائي كه مي‌اندازد، مصيبت بر مصيبت انبار مي‌كند. متاسفانه يا خوشبختانه نتوانستم بيش از دو روز بمانم و بيشتر دوست داشتم خرمشهر هم بروم كه نشد.

در تهران آهنگ‌هاي غربي با صداهاي گوش خراش يكي از چيزهائي‌ست كه جلب توجه مي‌كند. در تبريز موسيقي تركي، در كردستان موسيقي كردي، در بلوچستان موسيقي بلوچ، و در هر منطقه‌اي موسيقي خاص و دل‌پذير خودشان را دارند، و اين تكثر در تمايلات موسيقائي‌ي مردم اقوام مختلف ايراني، براي همه از بابت تصور ذهني‌شان پذيرفته شده... فراموش نمي‌كنم؛ اولين‌بار كه ملكوت آهنگي عربي به شور و اشتياق گزاشت، انگار كمي ترديد و ترس داشت از مواجهه‌ي محتمل مخاطبان وبلاگ‌اش. در آخرين كلام مطلب آن روزش ــ اگر اشتباه نكنم ــ نوشت: هر چه مي‌خواهند بگويند!... شايد اگر مي‌خواست آهنگ هندي بگزارد، تا اين حد نياز به وسواس و ترديد در عمل نبود.

خوزستاني‌ها بلد نيستند دروغ بگويند. آن‌قدر تابلو سرت را كلاه مي‌گزارند كه خنده‌ات مي‌گيرد. دروغ‌شان از تغيير صدا و لحن‌شان پيداست، و تا بوئي ببري، فوري حرف‌شان را پس مي‌گيرند. وقتي گران‌فروشي مي‌كنند، ابله‌ترين‌ها هم مي‌فهمند. انگار خودشان مي‌دانند كه هيچ عذر و بهانه‌اي براي كارشان نيست؛ در درون‌شان عذاب وجدان دارند، و در نهايت لو مي‌روند. مردمان بسياري ديده‌ام كه دروغ گفتن و كلاهبرداري در خون‌شان تزريق شده، و چون عادت نفس كشيدن شده براي‌شان. اما اينها وقتي خلافي مي‌كنند آگاهانه است. از روي عادت و روش معمول زنده‌گي نيست. بخاط همين چهره‌شان داد مي‌زند كه دروغ مي‌گويند. خوزستاني‌ها بلد نيستند با پنبه سر ببرند؛ وقتي خودت باور نداري، از ديگران چه انتظاري داري؟ اين فقر و محروميت است كه وادارشان مي‌كند به پستي و خلاف‌كاري. اما اي كاش همه‌مان آگاهانه دروغ مي‌گفتيم!

نديدم خوزستاني‌ها به چيزي در طول زمان و با تكرار مدام، عادت كنند. اين روح طغيان‌گر و سركش و لجوج‌شان را از كارون دارند، كه هيچ ترتيبي نمي‌جويد و هيچ مانعي سد خروش سيل‌وارش نيست. اين‌كه مي‌گويند خوزستاني خلاف است، ناشي از همين روحيه‌ي غُد و خودرأي‌شان است... در كدام برهه از تاريخ ايران، ما حاكميت قانوني متناسب با روحيات فرهنگي متنوع ايرانيان را شاهد بوده‌ايم، كه اكنون با وجود اين بي‌تناسبي‌ي كامل قوانين و عملكرد حاكميت با فرهنگ‌هاي بومي و ملي، انتظار داشته باشيم؛ خوزستاني‌ها با تمام تمايلات تاريخي و فرهنگي‌ي تنوع‌طلبي و عادت‌ناپذيري‌شان، بتوانند خود را در قالب تنگ اين قوانين كنوني جا دهند و خلافي مرتكب نشوند. اين درحالي‌ست كه خلاف‌كاري بتدريج تبديل به سنت حسنه‌اي نزد تمام جوانان ايراني شده. در اين شرايط در خوزستان، خلاف يعني پيروي از فرهنگ بومي، نه قانون‌شكني.

پنجشنبه، دی ۲۵

كرم خاكي

اگر از من بپرسند؛ چه عواملي تو را تا به امروز ساخته‌اند؟ پاسخ مي‌دهم: ساعت و سال و محل تولدم، نام‌‌ام، خانواده و تبارم، مردم شهر و كشورم، و همه‌ي دنيا، تمام آنها كه زنده‌اند يا مرده، زمين و آسمان نيز، كل كهكشان و هستي. و اگر بگويند؛ تو در اين ميان كجائي؟ مي‌گويم: من آن كرم‌ام، كه در خاك مي‌غلتد؛ شايد از اين انبوه چشمان كنجكاو و دستان توانا، به كنجي تاريك و عميق پناهي يابم، تا آنگاه كه سر از خاك خود برمي‌كشم، طعمه‌ي گنجشك‌كي خاكستري نشوم.

چهارشنبه، دی ۲۴

ايرانيان زبان نفهم

رنج تاريخ و سنگيني بار خطاهاي اسلاف ما، مانع از گويائي زبان و توانائي دستان‌مان شده. آنكه مي‌گويد، نمي‌فهمد و آنكه مي‌فهمد، گويا نيست. آنكه كلامش شنونده دارد، درد نكشيده، وآنكه دردآگاه است، زبان‌اش ياراي بيان درد نيست. استخوان در زبان دارد آنكه بغض گلوي‌اش را مي‌فشارد. تك و توكي هستند از دردمندان كه احساس‌شان باعث گرفته‌گي صدا و خشكي‌ي گلو نيست تا داد به بيداد نياميزند و جامه ز خرد بيارايند؛ كساني كه در پايان هر شب از زنده‌گي‌ي دردمندانه‌شان، بغض‌شان را مي‌تركانند و گريه‌ي سيري مي‌كنند، وآنگاه براي دقايقي عاقلانه فكر مي‌كنند! اينها پيامبران زمان خويش‌اند، و پيام‌شان از ضمير مفردشان نيست، از ديگ جوشان و سرآسيمه سينه‌ي مردم است.

اگر بار گناهان اسلاف‌مان نبود و از بيداد آنها بر خودشان و ما چيزي نشنيده بودم، امروز به يقين باور مي‌كردم؛ ما مردماني هرزه‌گرد و لاابالي هستيم. ايرانيان ديگر كشيد بار تاريخ نتوانند. از فرط غم اشك در چشم نبارند. گوش به آسمان نسپارند و در سينه تخم كينه نكارند. ايرانيان به هر بزنگاهي كه مي‌رسند، بي‌تأمل درمي‌گذرند، گوئي كه چنين راه فراخ بن‌بست مي‌آيد به چشم؛ اين‌ست كه مي‌گويند لاابالي‌اند ايرانيان. سگ بريند به قبر پدر آنكه به ما مي‌گويد نفهم. لاابالي‌ايم ما؟ ما تنها درد كشيده‌ايم و استخوان داريم در زبان، پيامبري هم نيست كه بگويد دردمان. اگر اين‌گونه هم‌صدا خفه‌قان گرفته‌ايم، از زور درد و بي پيامبري‌ست اين. باشد كه نكو داريم ملتي همه پيامبر را. آن روز اگر داريوش زنده بود، جشن مغ‌كشان برپا مي‌كرد، آن‌گونه كه قرن‌ها پيش كرد. آن روز آيا ستاره‌ي بخت داريوش متعلق به همه‌ي ما خواهد بود؟

دوشنبه، دی ۲۲

اساطير ناياب

1 ــ اسطوره‌هاي يوناني توسط انديشمندان و نوابغ‌شان خلق مي‌شدند، و گرچه اين داستان‌ها داراي جنبه‌هايي از واقعيت انساني بودند، اما بدون استثناء زائيده‌ي ذهن و تخيل اين اشخاص داستان‌سرا بودند. به همين دليل مصريان آنها را انسان‌هائي فريبكار با خداياني دروغين مي‌دانستند. اين نكته براي من بسيار مهم است كه يونانيان داراي اسطوره‌هاي افسانه‌اي و خيالي بوده‌اند كه گرچه با واقعيت نسبت داشته، اما بسيار دور و بعيد و انتزاعي‌ست. اين موضوع را مي‌توان در شخصيت تك بعدي‌ي اسطوره‌هاي يوناني مشاهده كرد، كه دقيقا به‌خاطر زائيده ذهن انسان بودن‌شان است. اما اسطوره‌هاي ايراني به نوعي غيراسطوره هستند. مثلا زردشت و پيروانش، منجيان خود را به عنوان روايت‌هاي اساطيري و افسانه‌اي از آنچه رخ داده و يا در آينده‌ي رخ خواهد داد و اكنون گزارشي از آن در دست هست معرفي نمي‌كند، بلكه بعنوان كساني تعبير مي‌كند كه براي خرد و داد و «دين به‌اي» در جهان واقعي و دروني خود فعاليت مي‌كنند و راه را بر نيروهاي مخرب جهان و درون خود مي‌بندند. يعني اسطوره‌هاي ايراني، انسان‌هائي با شخصيت‌هاي متعالي بوده‌اند كه در داستان‌هاي نقل شده از آنها بصورت افسانه و با نگاهي انتزاعي بصورت اسطوره درآمده‌اند.

2 ــ اسطوره‌ها در تمدن‌هاي متفاوت، داراي جايگاه‌هاي متفاوتي از لحاظ عملكرد و تأثير واقعي‌ي آنها بر زنده‌گي مردمان هستند، اما آنچه وجه اشتراك اين نگاه‌هاي متفاوت به اسطوره است، خدايگاني‌ي اسطوره است. به اين معنا كه اسطوره‌ها بايد نقش اندرزها را در يك مجموعه‌ي اخلاقي‌ي والا و دست نيافتني و الگو داشته باشند تا سرمشقي براي نوع بشر در زنده‌گاني خويش باشند. در اين ميان اسطوره‌هاي ايراني براي مردم در زمان خودشان نجات‌بخش و رهائي‌دهنده از سيل بلا و مصيبت و ظلم و ستم و بي‌عدالتي و نويد دهنده‌ي آزادي‌هاي مشروع و حق و عدالت و رفاه و آسايش و امنيت بوده‌اند، اما پس از مرگ‌شان براي مردم چيزي جز خاطره‌اي خوش و داستاني با شمه‌هاي افسانه‌اي بجا نمي‌مانده. پس از مرگ اسطوره‌ها، جهان براي ايرانيان تيره و تار مي‌شود؛ همان نكبت و بدبختي پيشين سرآغازي دوباره مي‌يابد، تا آنگاه كه مام ميهن فرزندي به صفت خدايگاني بارآورد و با روشنائي و زيبائي صفات و شخصيت خود، سياهي و زشتي را از وطن دور كند.

3 ــ اما تاريخ معاصر ايران نشان مي‌دهد كه دوران چنين اسطوره‌هاي نامي به پايان رسيده. اين اسطوره‌ها در تاريخ حيات يافته‌اند و ادامه‌ي زنده‌گي‌شان نيز وابسته به تاريخي‌ست كه پيروان راستين و ثابت‌قدم، نادر و كمياب بودند، نه چون اكنون كه ريشه‌كن شده‌اند! اگر امروز «قهرماني» و اسطوره‌گي، صفتي معيوب و نارس شده، نه به‌خاطر بي‌اخلاقي و نفوذ اهريمن در وجود ما و فرهنگ‌مان است (كه اصلا منكر آن نيستم)، بلكه بخاطر باور عمومي همه‌ي مردم ايران‌زمين بر اطاعت از راستي و درستي، و اراده‌ي اكثريت آنان بر پيروي از داد و خرد و دين‌به‌اي است. اين باور و اراده‌ي عمومي ــ در اوج غلبه‌ي اهريمن بر سرشت و كردار و گفتار ما ــ به داد و خرد، موجب بي‌قهرماني و عدم بروز اسطوره در تاريخ معاصر ما مي‌شود. اين ادعاي گزافي‌ست كه علي‌رغم تمام شواهدي كه عكس‌اش وجود دارد، من باور دارم!

یکشنبه، دی ۲۱

بد باشيم خوبتر است!

ابرهاي ايراني مثل مردمانش بيش از آنكه باران ببارند، رعد و برق دارند! باران حاصل يك فعل و انفعال عميق و دروني‌ست، اما رعد و برق، همان بگو مگوهاي روزانه‌ست، كه از خواب و خوراك براي‌مان واجب‌تر شده! ميهماني‌هاي ايراني، همه‌اش تعارفات بي‌حاصل است. خوشايندترين قسمت مجالس ايراني همان دم در ــ موقع تشريف فرمائي يا خداحافظي ــ بوجود مي‌آيد. آخ كه چه لذتي دارد اين تعارفات، آن هم دم در!

اين ضرب‌المثل‌ها بي‌خود در جامعه‌ي ما رواج يافته، يا شايد ضرب‌المثل كاربرد ذاتي‌اش چيز ديگري‌ست، چون تا حالا فكر مي‌كردم ضرب‌المثل نشان دهنده‌ي حساسيت‌هاي فكري و رفتاري مردم است، خب پس چرا ضرب‌المثلي در مورد تعارف كردن نداريم؟ يا شايد هست و من نمي‌دانم. با اين حساسيت ويژه و دائم ما بر امر خطير تعارفات، چرا مثلا ضرب‌المثلي نمي‌سازيم كه فرضا: تعارف كن، حتي در ژاپن! يا مثلا بگوئيم: كوه به كوه برسد، حرف بي‌تعارف نمي‌شود!

آقا بي‌تعارف؛ يكباره بگوئيم: دنيا آمده‌ايم كه لاس بزنيم! رودربايستي كه نداريم. زندگي‌مان همين شده. حالا كاش در همين سطح تعارف باقي مي‌ماند، و به ريا و فريب و تقلب و پاچه‌خواري نمي‌كشيد. از بچه‌گي و نوجواني به فرزندان‌مان مي‌آموزيم؛ چطور نظر لطف معلم و دبير را جلب كنند، در مواقع لزوم با تكان دادن سر و بلند كردن دست و پرسش‌هائي كه صرفا براي جلب توجه‌اند، و بعد هم با تعريف و تمجيد از معلم؛ چقدر شما خوبيد، چه خوب درس مي‌ديد، امروز چه بوي خوبي مي‌ديد، به‌به چه لباس و مانتوي قشنگي، چقدر دوست‌تون داريم و ... خلاصه مغز معلم را شستشو مي‌هند! در اين ميان با اين روش تربيتي چاپلوس‌پرور فقط شاگردان نيستند كه آسيب مي‌بينند، بلكه معلم هم نمي‌تواند غير از رفتاري كه محيط براي‌اش درست كرده، داشته باشد. باز جاي شكرش باقي‌ست كه الان اين مسايل گرچه بيشتر هم شده، اما نوعي آگاهي نسبت به كاري كه مي‌كنند بوجود آمده، و هر دو طرف مي‌دانند كه چه مي‌كنند: يكي مجيز مي‌گويد و ديگري بنده‌نوازي مي‌كند! در واقع اين فريب ديگر عادت نيست، آگاهانه شده، و ترك عادت است كه موجب مرض مي‌شود.

در كلاس‌هاي دانشگاه، بعضي وقت‌ها خودم را جاي استاد مي‌گذاشتم، در خيال‌ام مي‌رفتم آن جلو، روي سكو، پشت ميز استاد مي‌ايستادم و درس مي‌دادم. آنگاه دهان‌هاي باز دانشجويان را مي‌ديدم؛ هاج و واج مانده بودند و آنها كه زبل‌تر بودند، ته خودكار را گوشه‌ي لب مي‌گذاشتند و هر از گاهي باصطلاح نُت‌برداري مي‌كردند، كه يعني ما يك چيزكي حالي‌مان است! بعد، از وضعيتي كه در كلاس وجود داشت متحر مي‌ماندم؛ آخر هر چه منِ استاد و دبير و معلم بگويم، آنها بي چون و چرا مي‌پذيرند! همه فقط سر تكان مي‌دهند و قبول مي‌كنند. اصلا پيش نمي‌آيد كه كسي حرفي بزند و اعتراضي بي‌پروا داشته باشد. عدم اعتراض و كمبود اعتماد به نفس؛ اين روش زنده‌گي ما شده. مربوط به ديروز و پريروز هم نيست، تاريخ باستان ايران، و حتي تمام آسيا همين است.

سفير انگليس در زمان مصدق، در خاطرات‌اش مي‌نويسد؛ مردم ايران هميشه خوب بوده‌اند و بعد از اين هم بايد خوب باشند. آري، ما خوب بوديم و خوب مانديم. در زمان كوروش كبير، وقتي ايران بر امپراطوري‌ي ليديها چيره مي‌شود، كوروش يك ساتراپ يا فرماندار براي آنجا منصوب مي‌كند. اين ساتراپ گرچه خوشنود بود از ثروت بسيار اين منطقه، اما هميشه شكايت داشت از معترض و ناآرام بودن اين مردمان يوناني تبار. در ازاء اعتراضات بي‌پايان مردم اين منطقه از امپراطوري بزرگ ايران، ديگر اقوام آسيايي هرگز اعتراضي نداشتند. راضي نگه‌داشتن منطقه‌ي كوچكي از سرزمين‌هاي يوناني، به سختي‌ي حكومت بر تمام امپراطوري ايران بود؛ نه اعتراضي، نه تأثيري، نه نشانه‌اي از هستي، انگار مرده‌اند. پس كي زنده مي‌شويم؟!