سه‌شنبه، دی ۱۶

دستبرد به لانه زنبور

هر چيزي بايد سر جاي خودش باشد. اين منش و پايه‌ي فكر و رفتار من است. چون در غير اين صورت هر چيزي ممكن است كارائي ذاتي‌اش را از دست بدهد و نتيجه‌اي خلاف آن چيزي كه بايد باشد بدهد.

من اگر به جاي نويسنده‌ي كتاب «شازده كوچولو» بودم، بجاي شازده كوچولوئي كه مدام حرف‌هاي بچه‌گانه و كمي هم با تظاهر به تفاخر مي‌زند، و يك ستاره دارد با يك گل سرخ ساده دل و حتي احمق، و همچنين يك بيلچه كه بايد هر روزه ريشه‌ي درختان بائوباب را از خاك ستاره‌اش درآورد، داستان پير زني را مي‌نوشتم؛ از آن پير زن‌هائي كه در خانه‌ي نوه‌شان مي‌نشينند و مدام غر و نق مي‌زنند؛ آهاي بچه! اسباب بازي‌هات رو اينقدر پخش و پلا نكن، آهاي زن! غذات بي‌نمكه، آهاي پسر! امروز چرا دير خونه اومدي؟! آن‌وقت به اين نويسنده‌ي كتاب شازده كوچولو نشان مي‌دادم كه من هم مثل او كه از يك شازده كوچولوي نازنازي، محبوب‌ترين شخصيت داستاني‌ي قرن بيستم را خلق كرد، مي‌توانم از يك پير زن غر غرو، تنفربرانگيزترين شخصيت داستاني قرن بيست و يكم را خلق كنم! كه با غر و نق‌هاي پياپي، هر چيزي را مي‌خواهد سر جاي‌اش بگزارد و همه را كلافه كرده با گيرهاي عجيب و غريب‌اش.

البته خب، من مثل آن نويسنده‌اي كه تا حالا حتما فهميده‌ايد اسمش يادم رفته، با استعداد صاحب قريحه نيستم، اما يك چيز را خوب مي‌دانم؛ ما در ايران نيازي به شازده كوچولوي نازنازي‌ي او نداريم. كار ما خراب‌تر از اين حرف‌هاست. ما فعلا نياز به يك پير زن داريم تا مخ‌مان را به هم بريزد و از نو سر جاي‌اش بگزارد، با غر و نق‌هايش!

بيچاره حق هم دارد. در ايران همه چيز به هم ريخته. يك روز كه ديگر خودش هم جانش به لب آمده بود از اين غر زدن‌ها، پيش خودش گفت: امروز مي‌روم به جائي كه مو لاي درزش نرود و نيازي به غر و نق من نباشد! تصميم گرفت به بزرگ‌ترين كتابخانه‌ي مركز شهر برود كه بسيار تعريف‌اش را شنيده بود. البته او كه چشم خواندن كتاب نداشت، حواس جمعي هم براي‌اش نمانده بود از اين روزگار پر انتقاد، تنها فكر مي‌كرد؛ اينجا ديگر ايراد و اشكالي نيست. (پيش خودمون بمونه! انگار داستان رو شروع كردم، گرچه هنوز نمي‌دونم چه‌جوري بايد ادامه‌ش بدم. خدا آخر و عاقبت‌اش رو بخير كنه!) واقعا هم همين‌طور بود. هيچ كم و كسري نداشت. همه چيز كامل و تمام كارها رديف بود. اما همان موقعي كه منِ عقل كل هم درمانده بودم كه چه ايرادي بگيرم، پير زن شروع كرد؛ مي‌گفت: مگر اينجا بك مركز ديني نيست؟ پس چرا در كتابخانه‌ي اين مؤسسه‌ي بزرگ ديني، هيچ اثري از كتاب‌هاي ديني پيدا نمي‌شود؟! حرف‌اش هم راست بود. من هم اصلا دقت نكرده بودم، كه البته طبيعي‌ست؛ خب من هم در همين جامعه زنده‌گي مي‌كنم، با اين تفاوت كه كمي احساس عقل كل بودن دارم! در جواب پير زن، مدير مؤسسه جلو آمد و گفت: تمام شهرت كتابخانه‌ي ما بخاطر اين است كه قفسه‌هاي كتابخانه را با بهترين كتاب‌هاي ديني طراحي و ساخته‌ايم. اين كار زحمت بسياري دارد و ما از اين جهت، تنها كتابخانه‌ي جهان هستيم.. واقعا كه بعضي‌ها براي شهرت و قدرت چه كارها مي‌كنند؟! پيرزن كه سخت دل‌گير بود و مدام غر مي‌زد، تصميم گرفت از كتابخانه خارج شود. وقتي ديد براي ورود و خروج دو درب جداگانه طراحي شده كه مجبور است از شرق وارد شود از غرب خارج، كاملا اعصاب‌اش به هم ريخت. مدير مؤسسه هم كه پير زن را در اين حال ديد، خواست كاري بكند؛ يك تقويم زيبا آورد و با احترام بسيار به او داد. پيرزن كمي آرام شد، اما چند قدم بيشتر از آنجا دور نشده بود كه دوباره شروع كرد؛ آخر مردك ابله! جاي غم و شادي در دل انسان است. آدم به دلش شاد يا غمگين مي‌شود، نه به تقويم ساليانه! مي‌خواهم بدانم؛ شما از هم‌اكنون مي‌دانيد ده سال ديگر در فلان روز از بهمان ماه سال ناراحت هستيد و عزادار يا خوشحال هستيد و مشغول جشن عيد؟! يعني شما براي عيد و عزا برنامه‌ريزي مي‌كنيد؟ برنامه داشتن خوب است، اما براي زنده‌گي جمعي و گروهي، نه براي احساسات قلبي!

پير زن از شدت عصبانيت در راه با خودش هم غر مي‌زد؛ عاقل‌ترين و باهوش‌ترين انسان‌ها، در زنده‌گي عجيب‌ترين و مجهول‌ترين كارها را انجام داده‌اند و نادان‌ترين‌ها شناخته شده و مورد وثوق مردم‌اند، مؤمنان كساني‌اند كه به كفر متهم‌اند و در جامعه‌ي كافران باتقوي‌ترند، و كافران كساني‌اند كه به كفر متهم مي‌كنند و در جامعه‌ي دين‌داران محترم و معتبرند... آه كه چه جامعه‌ي در هم بر همي داريم ما! به هم ريخته چون گرداب بلا!

{... متاسفم! داستان كه به اينجا رسيد، تازه فهميدم چه كار بزرگي كرده آن نويسنده‌ي شهير و ناكام. نه، باز هم اعتراف مي‌كنم كه من اين كاره نيستم. مطمئنم كه اگر اون پيرزن، منِ عقل كل رو مي‌ديد، كلي غر و نق داشت فقط براي همين طرز داستان‌گوئي، بگذريم از اينكه من بي‌دليل، جاي نويسنده‌اي رو گرفته‌ام. آخه اين داستانه يا خطابه؟! بهرحال ما كه با هم رودربايستي نداريم؛ نويسنده‌ي شازده كوچولو هم يه سري حرف‌هائي براي گفتن داشته، كه نمي‌خواسته از زبان خودش بگه ــ حالا بهر دليل ــ براي همين شخصيت شازده كوچولو رو خلق كرده. خب من كه اصلا اهل تعارف نيستم، پس مي‌رم سر اصل مطلب و خود حرفم رو مي‌زنم...}

پيرزن با خودش فكر مي‌كرد:

... چگونه است كه وقتي مردم با شوق و ذوق به عده‌اي رأي مي‌دهند براي رفتن به مجلس، از آنها انتظار جنگ دارند و سازش‌ناپذيري، و هر گونه سازگاري به معني‌ي خيانت تلقي مي‌شود؟! و آن نماينده‌گان احمق هم وقتي به مجلس مي‌روند، در ابتدا با مخالفان‌شان سعي مي‌كنند به توافق برسند، بعد بر اساس آن توافقات با هم بحث و جدل بي‌نتيجه مي‌كنند؟! بجاي اينكه اول بحث و گفت‌وگو كنند و بعد به توافق برسند. خب حق هم دارند؛ چون اصلا رأي آورده‌اند براي دعواهاي بي‌حاصل، نه براي به توافق رسيدن و پيدا كردن راهي براي سازش. اگر هم عده‌اي بخواهند اين روال منطقي را طي كنند و با رقيب سياسي به توافق برسند، از سوي مردم متهم به خيانت و سازش‌كاري مي‌شوند.

... تعجب مي‌كنم از اين مردم كه در وقت نماز و عبادت به فكر كشتن نفس درون‌شان هستند و اينكه بايد با هواي نفس مبارزه كرد، و آنگاه در طول روز و كار و هميشه‌ي خدا، اين مبارزه‌ي دروني با هواي نفس را فراموش مي‌كنند. يعني در همان زماني كه بايد اعلام صلح كنند مي‌جنگند، و همان موقعي كه بايد با پليدي‌هاي درون‌شان مبارزه كنند، صلح مي‌كنند.

... هميشه از نوميدي در هراسيم، اما تنها كاري كه مي‌كنيم اين است كه فكر خود را به كار مي‌گيريم تا اگر در كاري شكست خورديم نوميد نشويم. غافليم كه هرگز پاي چوبين تدبير به گرد پاي اسب سركش اميد نمي‌رسد. نوميدي امري سوا از شكست‌هاي زنده‌گي‌ست. درخت اميدي كه آبيارش پيروزي‌هاي زنده‌گي باشد، با يك شكست ناگزير به باد خزان نوميدي گرفتار خواهد شد. آنچه باعث اميد است، اطمينان قلبي‌ست كه بي‌وسوسه‌ي حاصل كار به‌چنگ آيد، نه تفكري كه فريبكارانه احساسات قلبي را مديريت كند، و بعد، از احساس و قلب‌مان، براي كسب يك تجربه‌ي شهودي، به نفع فعاليت‌هاي روزمره‌ي زندگي بهره برد، و آنگاه كه براي موفقيت، صبوري كرديم و در نهايت شكست نسيب‌مان شد، نوميدي؛ شياه‌چال عاقبت كارمان باشد.

... براي توانگري و بخشنده‌گي كمتر چيزي داريم؛ چيزي از جنس مال و منال، يا نه، حتي محبت صوري. درحالي‌كه در طول زنده‌گي تنها دارائي خود را بخشيده‌ايم؛ اختيار و اراده را. اختياري كه لحظات بي‌اثر زنده‌گي را سرنوشت‌ساز مي‌كند، و اراده‌اي كه در لحظات سرنوشت، توانمندي‌ي انسان را به رخ مي‌كشد.

... زنده‌گي به خواب و خيالي مي‌ماند، و براي فرار از اين واقعيت، ميان خواب و بيداري خط‌كشي مي‌كنيم، تا به بيداري‌ي خود اعتباري بدهيم، كاذب. آنچه در خواب مي‌بينيم، تعبير مي‌كنيم و آنچه در بيداري، انكار. آنچه در خواب مي‌گوئيم، هذيان است و آنچه در بيداري، باد هوا. اين باد هوا و نور ديده هم صيغه‌اي دارد براي خود كه مي‌گويم؛ راست و دروغ حرف مردم را از نور چشم‌شان مي‌فهميم، و آنگاه حرف‌شان را باد هوا مي‌گيريم. درحالي‌كه چشم ما نوري از خود ندارد، هر چه هست از بيرون است، ولي زبان گرچه در دهان لق مي‌زند، اما به قلب متصل است. بي‌اصالت‌تر از چشم‌مان چيزي نداريم و زبان اما اصالتي دارد از قلب‌مان. زبان است كه بايد راست بگويد نه چشم، كه اگر دروغ بگويد حرجي نيست، براي‌اش ننگي نيست، زيرا روح ندارد، اصالت ندارد، وجدان ندارد. يك زبان ناراست صد شرف دارد به هزار چشم صادق. ما زبان را ولنگار كرده‌ايم و چشم‌ها را مي‌پائيم.

{آه كه چه سخت بود.. مي‌گي مزخرف بود؟ توهم بود؟ پس خودت امتحان كن تا بفهمي حتي به خطابه درآوردن اين داستان مثل دست بردن در لانه‌ي زنبور براي يافتن عسلي‌يه كه در جاي خودش نيست و كاربردي گه‌وار پيدا كرده!!!}

نامه به دوست ناديده

من آدمي نيستم كه در دنياي واقعي و بصورت ظاهر از احساسات دروني‌ام حرف بزنم، حتي نزد دوستان صميمي. نزديك‌ترين دوستم مرا فردي بي‌احساس مي‌داند؛ يخ و بي‌روح. در اين وبلاگ هم تقريبا همين‌طور هستم. اما در اين نامه‌هاي مجازي جور ديگري هستم. دوست دارم درد دل كنم. منظورم همين نامه‌هاي معروف به ايميل است، وگرنه من در عمرم دو بار فقط نامه نوشته‌ام؛ از همين نامه‌هاي كاغذ و قلمي! اولي به دوستي بود. اينقدر نامه‌ي مسخره و افضاحي بود كه گيرنده‌اش تا امروز انكار مي‌كند و مي‌گويد: نامرد! دو سال اصفهان بودم يه نامه ندادي! شايد چون دوست‌ام است! دومي هم نامه‌اي عاشقانه بود كه اصلا با طبع سرد و بي‌روح من هم‌خوان نيست، و اگر دختر بودم و در شرايط گيرنده‌ي نامه.. درست است.. همان كاري را مي‌كردم كه او با من كرد.. بگذريم.. توقع ندارم جوابم را بدهي، اما يقين دارم كه مي‌خواني، اگر به دست‌ات برسد و مشكلات سابق كه يا نامه‌هاي من گم مي‌شد يا نامه‌هاي تو، تكرار نشود!

در ميان وبلاگ‌ها به دنبال‌ات گشتم، نبودي. رد پائي هم در وبلاگ‌ات نيست، كجائي؟ نه من مولانا هستم و نه تو شمس، اما.. نمي‌دانم چه بگويم.. تجربه به من آموخته كه هرگاه اين‌گونه به حاشيه مي‌زنم و افكار و احساساتم به بيراهه مي‌زند، در حال فريب خود هستم. درست است، من خودم را مي‌شناسم؛ خودم را فريب مي‌دهم، تا شايد با اين حرف‌ها و پرت و پلا گوئي‌ها، نداي وجدانم را خفه كنم. بنابراين از همين‌جا راه فريب را سد مي‌كنم و آنچه وجدانم وادارم كرده به نوشتن اين نامه برايت بازگو مي‌كنم: من مقصرم! من بودم كه تو را وسوسه كردم. هوس ساختن خانه‌اي تازه از من بود، و من بودم كه تو را آواره كردم.. بعد من از تو خواستم كه مرا در خلوتم تنها گزاري، تا بمانم در همان لجن كه بودم ــ اين تعبيري‌ست كه يكي از دوستانم، هرگاه مرا در خلوت خود مي‌ديد مي‌گفت ــ اما من كه چنين خواهشي از تو كردم.. آري همين من.. تو را از خلوتي كه همه به آن راهي داشتند، محروم كردم.

اين‌ها شعر نيست، از سر درمانده‌گي و بنده‌گي و غلامي هم نيست، من مجيز شاه و سلطاني را نمي‌گويم. اگر هم بگوئي؛ ديوانه‌ي رواني، حق داري! اما در زمانه‌ي ما كه سلامت رواني خودش عين بيماري‌ست، وقتي ناياب است و نادر! اين‌ها تنها چكامه‌اي‌ست در رساي يك دوست ناديده كه هرگز به او دروغ نگفته‌ام. مي‌دانم كه مسخره است؛ اگر اين نامه‌ي مجازي را بجاي دومين نامه‌ي واقعي‌ام مي‌دادم شايد ثمربخش‌تر مي‌بود و... چه كنم؟! نابلدم و بي‌تجربه. شما به بزرگي خود ببخشيد. فقط مي‌خواستم بگويم؛ دوست دارم باشي! دوست دارم بخوانمت! دوست دارم مرا دوست بداري، آنچنان كه دوستت مي‌دارم!

دوشنبه، دی ۱۵

از دولت شب

وقتي همه‌جا نوراني شد، آنوقت غمي نيست، همين‌كه رفت و تاريك شد، به دنبالش مي‌گيرديم؛ نور كو؟ (بو كه برآيد!) مظلوم‌تر از نور نديدم چيزي. مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود تا همه چيز را ديده‌ور كند، آنچنان تاريكي‌ها را از ياد ببريم و مست شادي و غرق تماشاي نور شويم، كه هرگز خودش را نبينيم. نه فقط تماشاگري ندارد، كه مطلقا به چشم نمي‌آيد. شايد اين مظلوميت خودخواسته ناشي از ناداني‌ي ذاتي او باشد، زيرا كه هرگز به كاستي خويش اعتراف نمي‌كند، و در توهم بي‌نيازي بسر مي‌برد. او تصور مي‌كند؛ چون نور است پس هيچ خال و نقطه‌اي كور در هستي‌اش نيست، و همين مطلق‌انگاري‌اش باعث ناديده گرفتن‌اش مي‌شود.

اما تاريكي؛ بردبارتر و بخشنده‌تر از او نديدم چيزي. تاريكي يعني بي‌نوري، يعني خودت عين نوري! نور همه چيز را روشن مي‌كند تا تاريكي‌ي درونت را فراموش كني. تاريكي همه را كدر مي‌كند، تا خودت روشنائي شوي. در تاريكي چاره‌اي جز نور شدن نيست.

نور هستي‌اش را خاكستر مي‌كند براي روشني‌ي چيزها؛ اگر كوري، بيماري‌ي همه‌گير هم نباشد، بيهوده است! چيزي كه روشن است اگر ديده نشود، فتيله‌ي هزار چراغ هم ديده‌ورش نمي‌كند؛ تنها در تاريكي‌ست كه همه چيز بي‌روشنائي ديده مي‌شود. روشنائي، تاريكي را دروني مي‌كند، و تاريكي، نور را از درون آغاز مي‌كند. ساعتي كه از شب گذشت، آنگاه كه صدائي جز تيك تاك ساعت نيست، چراغ‌ها مزاحم گردش نور در درونت هستند، خاموشي و سياهي كه همه جا را فراگرفت، همكاري‌ي روز روشن و ذهن فريبكار هم پايان مي‌يابد، زيرا كه تاريكي‌ي روز، جايش را به نور درونت مي‌دهد. همه چيز براي يك آرامش و نور دروني فراهم است، عين كرم شبتابي كه مي‌لولد و مي‌خزد در گوشه‌اي تا لحظه‌ي فريادرسي‌ي شب تار، كه تنها آنگاه همه هستي‌اش مي‌شود نور.

ميان شب و شهاب، شهري‌ست؛ هزار شهريار
هر شهريار به كنجي خزيده
بر قامت خويش مي‌نگارد به نياز:
هر دم كه شهاب افتد ز شب
پيكي ز شهاب مي‌رسد به من
كه گر ديده‌ور شدم، از دولت شب بود

تن تب دار


ــ چرا باز ريش‌ات رو نزدي؟ مگه رئيس نگفت؟ دنبال دردسر مي‌گردي؟!

اول حواسم بهش نبود، نديدم كي وارد اتاق شد. صداش رو كه شنيدم، كمي جا خوردم و آب دهنم رو قورت دادم. نه از ترس؛ ترس از اينكه به رئيس گزارش بده! نه، اون آنتن نيست، يعني اصلا بلد نيست. بر عكس؛ يكي از شوق‌هاي ادامه‌ي اين كار كسالت‌بارمه. مسئله چيز ديگه‌ست؛ من عادت ندارم با خانم‌ها، در محل كار حرفي به غير از كار داشته باشم. شايد هم يه جور شرم و حيا باشه. اما مي‌دونم؛ اون روي پليد و مردونه‌ام در تنهائي‌هاست كه رو مي‌آد، و اونوقت شرم و حيائي در مقابل هيچ زني باقي نمي‌مونه! اين حس شرم و حيا رو زياد در خودم محك زدم و ديدم كه وابسته‌گي چنداني به جنسيت فرد مقابل‌ام نداره، بيشتر بخاطر چشمائي‌يه كه ممكنه من رو بپاد! چشمي كه در درون ما از تربيت‌هاي كودكانه نور يافته مهم‌تر است، چون كور شدني نيست!

يه نگاه زير چشمي بهش كردم و مشغول كارم شدم؛ فقط براي اينكه بدونم مانتو و روسري و آرايش امروزش چطوري‌يه: ــ دوستام مي‌گن من آدم لجبازي هستم. خودم قبول ندارم، اما اين‌رو خوب مي‌دونم؛ وقتائي كه لجبازي مي‌كنم، لذت مي‌برم، روان‌ام شاد مي‌شه!

از اتاق مي‌ره بيرون. باز هم جواب‌هاي اينطوري دادم. نمي‌دونم چرا نمي‌تونم محبت و دوستي رو تحمل كنم؛ مثل آوار رو سرم خراب مي‌شه، مثل عقرب نيش‌اش مي‌زنم. بخاطر همين ازش خجالت مي‌كشم؛ اون پاك و معصومه، و من زشت و آلوده.

فين و فين‌ام راه افتاده، دستمال هم ندارم. اصلا فكرش رو نمي‌كردم سرما بخورم. اين مكافات دو ساعت قدم زدن در سرما و برفه. اما به لذت‌اش مي‌ارزيد. احساس مي‌كردم دارم رو ابرها راه مي‌رم؛ آرامش مطلق، بي‌فكري محض، تولد دوباره‌اي‌يه براي ذهن فرسوده‌ي من. اما اين سرماخورده‌گي امان‌ام رو بريده. اگر با اين حال‌ام بميرم، روي حكومت سفيد مي‌شه! اونوقت مي‌تونن بگن؛ وقتي يه نفر از سرماخورده‌گي مي‌ميره، ديگه زلزله جاي خودش رو داره!

اين توصيف اخوان ثالث؛ خردسال سال‌خورده، كاملا به وصف حال امروز من مي‌خوره. مني كه بي‌بدنسازي و صرف وقتي خاص براي ورزش، همه بهم مي‌گفتن؛ تو كار مي‌كني، يعني بدنسازي. هم شطرنج بازي مي‌كردم، هم بسكتبال. تو مدرسه، من چارلز باركلي تيم بودم. يادش بخير؛ به مجيد هم مي‌گفتيم مجيك، مجيك جانسون. حالا با دو ساعت شب‌گردي‌ي زمستونه تو برف، بايد اين‌طوري سرما بخورم.

اين تنم نيست كه سرما خورده و از ديشب هم اتفاق نيافتاده. مي‌دونم؛ سرما خورده‌گي‌ي من از موقعي شروع شد كه با تن تب‌دار مي‌رفتم ولگردي.. من شجاع هستم، اما نه به آن اندازه كه تمام سرّ درونم رو بيان كنم، گرچه تا همين‌اش رو هم كمتر كسي مي‌تونه اعتراف كنه. اما يه مسئله‌اي رو هيچ وقت نبايد از ياد برد؛ چقدر از كتاب‌هاي كتابخانه‌ي هستي‌ام را خوانده‌ام، كه اكنون بخواهم بي حرفي اضافه و كم، به وجود پليدم اعتراف كنم؟!
...

اكنون كه متن بالا را مي‌خونم خنده‌ام مي‌گيره. چه حرف‌ها؛ اتاق كار، همكار خانم، من كه با شرم و حيا عين جنّ و بسم‌الله هستم!؟ من و شب‌گردي؟ آن‌هم در اين سرما؟ برف كجا بود؟ عجبا! چه دروغ‌ها؟! مثل اين فكر اخيرم است كه تصور مي‌كنم تمام جمجمه‌ي سرم را چرك و كثافت پُر كرده، و وقتي انگشت‌ام را روي دندان عقلم فشار مي‌دهم، از زير پلك چشم‌ام چرك و خون فواره مي‌زند، تا ثابت كند كه اين چشم بايد چون چشمه باشد؛ چشمه‌ي چركي از دندان عقلم!

در نزد دشمن، حرف زدن از دوست و دوستي‌هايش، دشمن را دشمن‌تر مي‌كند، و در نزد دوست، حرف زدن از دشمن، دوست را دوست‌تر. اما در زنده‌گي‌ام هرگز نتوانستم با حرف زدن از مرگ و سياهي‌اش، زنده‌گي‌ام را زنده و روشن كنم.

یکشنبه، دی ۱۴

پايبندي بر سنتهاي قومي نه ديني

آقاي پاريزي مطلبي در مورد اشرار سيستان و بلوچستان نوشته‌اند، كه به نظرم ديدگاه جالب و موشكافانه دارند. من در اين مورد آگاهي كافي ندارم، اما معتقدم اين‌گونه برنامه‌ريزي‌ها و سياست‌مداري‌ها از عهده‌ي كله‌ي پوك حاكمان ج.ا.ا برنمي‌آيد! بنظر من؛ ما در ايران شاهد يك حكومت استبدادي‌ي قرون وسطائي هستيم، كه توانائي حتي جلب رضايت فرزندان سران نظام را هم ندارد! اين‌گونه سياست كردن‌ها و برنامه چيدن‌هاي مدبرانه كه ايشان به ج.ا.ا نسبت مي‌دهند، متعلق به حكومت‌هاي توتاليتر است كه داراي يك نظم مشخص ديكتاتوري مي‌باشند. ج.ا.ا را نه مي‌توان اينچنين دست بالا و مدرن دانست، و نه آنچنان دست و پا بسته و ضعيف كه از پس قلدري‌هاي بوش برنيايد و نتواند آمريكا را با زبان خاص قرون وسطائي رام و اهلي كند.

اما مسئله‌ي دوم اينكه در قسمت: «دلايل پيدايش اين گروه تو در تو»، در انتها نوشته‌اند؛ آشنائي با تيراندازي و نشانه‌روي از سنت‌هاي مؤكد اسلامي‌ست. اين درست، اما من نظر ديگري دارم: در ميان ايرانياني كه در اين مرز مشترك ايران اكنون زنده‌گي مي‌كنند، اقوام بلوچ در حفظ اصالت‌هاي ملي و باستاني خود بيشترين تلاش را داشته‌اند، كه بنظرم بيشتر مديون منطقه‌ي جغرافيائي‌شان هستند. (به نام‌هاي پارسي آنها توجه كنيد. پس از بلوچ‌ها بايد كردها و لرها را نام برد كه آنها هم بخاطر همين اتحاد و اصالت قومي‌شان از ديرباز مورد سياست حاكميت بوده‌اند) اين سنت‌هاي تيراندازي و نشانه‌روي كه ايشان خواسته يا ناخواسته به نام تأكيدات اسلامي ذكر كرده‌اند، بجا مانده از دوران باستان ايران است. آموزش شكار و كشتي و رزم از بعد از دوران طفوليت براي كودكان پارسي واجب بوده و بسيار سخت‌گيرانه دنبال مي‌شده. فن شكار و رزم تن به تن از صفات برتري جوئي ايرانان در مقابل ديگر تمدن‌ها، و باعث تفاخر مردان ايراني بر يكديگر بوده. وابسته‌گي امروز اين اشرار جنوب شرق ايران به زنده‌گي با اسلحه، و در گذشته كردها و دورتر از آنها لرها، بخاطر پايبندي بر سنت‌هاي قومي ــ ايراني است، نه ديني ــ عربي.