سه‌شنبه، دی ۱۶

نامه به دوست ناديده

من آدمي نيستم كه در دنياي واقعي و بصورت ظاهر از احساسات دروني‌ام حرف بزنم، حتي نزد دوستان صميمي. نزديك‌ترين دوستم مرا فردي بي‌احساس مي‌داند؛ يخ و بي‌روح. در اين وبلاگ هم تقريبا همين‌طور هستم. اما در اين نامه‌هاي مجازي جور ديگري هستم. دوست دارم درد دل كنم. منظورم همين نامه‌هاي معروف به ايميل است، وگرنه من در عمرم دو بار فقط نامه نوشته‌ام؛ از همين نامه‌هاي كاغذ و قلمي! اولي به دوستي بود. اينقدر نامه‌ي مسخره و افضاحي بود كه گيرنده‌اش تا امروز انكار مي‌كند و مي‌گويد: نامرد! دو سال اصفهان بودم يه نامه ندادي! شايد چون دوست‌ام است! دومي هم نامه‌اي عاشقانه بود كه اصلا با طبع سرد و بي‌روح من هم‌خوان نيست، و اگر دختر بودم و در شرايط گيرنده‌ي نامه.. درست است.. همان كاري را مي‌كردم كه او با من كرد.. بگذريم.. توقع ندارم جوابم را بدهي، اما يقين دارم كه مي‌خواني، اگر به دست‌ات برسد و مشكلات سابق كه يا نامه‌هاي من گم مي‌شد يا نامه‌هاي تو، تكرار نشود!

در ميان وبلاگ‌ها به دنبال‌ات گشتم، نبودي. رد پائي هم در وبلاگ‌ات نيست، كجائي؟ نه من مولانا هستم و نه تو شمس، اما.. نمي‌دانم چه بگويم.. تجربه به من آموخته كه هرگاه اين‌گونه به حاشيه مي‌زنم و افكار و احساساتم به بيراهه مي‌زند، در حال فريب خود هستم. درست است، من خودم را مي‌شناسم؛ خودم را فريب مي‌دهم، تا شايد با اين حرف‌ها و پرت و پلا گوئي‌ها، نداي وجدانم را خفه كنم. بنابراين از همين‌جا راه فريب را سد مي‌كنم و آنچه وجدانم وادارم كرده به نوشتن اين نامه برايت بازگو مي‌كنم: من مقصرم! من بودم كه تو را وسوسه كردم. هوس ساختن خانه‌اي تازه از من بود، و من بودم كه تو را آواره كردم.. بعد من از تو خواستم كه مرا در خلوتم تنها گزاري، تا بمانم در همان لجن كه بودم ــ اين تعبيري‌ست كه يكي از دوستانم، هرگاه مرا در خلوت خود مي‌ديد مي‌گفت ــ اما من كه چنين خواهشي از تو كردم.. آري همين من.. تو را از خلوتي كه همه به آن راهي داشتند، محروم كردم.

اين‌ها شعر نيست، از سر درمانده‌گي و بنده‌گي و غلامي هم نيست، من مجيز شاه و سلطاني را نمي‌گويم. اگر هم بگوئي؛ ديوانه‌ي رواني، حق داري! اما در زمانه‌ي ما كه سلامت رواني خودش عين بيماري‌ست، وقتي ناياب است و نادر! اين‌ها تنها چكامه‌اي‌ست در رساي يك دوست ناديده كه هرگز به او دروغ نگفته‌ام. مي‌دانم كه مسخره است؛ اگر اين نامه‌ي مجازي را بجاي دومين نامه‌ي واقعي‌ام مي‌دادم شايد ثمربخش‌تر مي‌بود و... چه كنم؟! نابلدم و بي‌تجربه. شما به بزرگي خود ببخشيد. فقط مي‌خواستم بگويم؛ دوست دارم باشي! دوست دارم بخوانمت! دوست دارم مرا دوست بداري، آنچنان كه دوستت مي‌دارم!

دوشنبه، دی ۱۵

از دولت شب

وقتي همه‌جا نوراني شد، آنوقت غمي نيست، همين‌كه رفت و تاريك شد، به دنبالش مي‌گيرديم؛ نور كو؟ (بو كه برآيد!) مظلوم‌تر از نور نديدم چيزي. مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود تا همه چيز را ديده‌ور كند، آنچنان تاريكي‌ها را از ياد ببريم و مست شادي و غرق تماشاي نور شويم، كه هرگز خودش را نبينيم. نه فقط تماشاگري ندارد، كه مطلقا به چشم نمي‌آيد. شايد اين مظلوميت خودخواسته ناشي از ناداني‌ي ذاتي او باشد، زيرا كه هرگز به كاستي خويش اعتراف نمي‌كند، و در توهم بي‌نيازي بسر مي‌برد. او تصور مي‌كند؛ چون نور است پس هيچ خال و نقطه‌اي كور در هستي‌اش نيست، و همين مطلق‌انگاري‌اش باعث ناديده گرفتن‌اش مي‌شود.

اما تاريكي؛ بردبارتر و بخشنده‌تر از او نديدم چيزي. تاريكي يعني بي‌نوري، يعني خودت عين نوري! نور همه چيز را روشن مي‌كند تا تاريكي‌ي درونت را فراموش كني. تاريكي همه را كدر مي‌كند، تا خودت روشنائي شوي. در تاريكي چاره‌اي جز نور شدن نيست.

نور هستي‌اش را خاكستر مي‌كند براي روشني‌ي چيزها؛ اگر كوري، بيماري‌ي همه‌گير هم نباشد، بيهوده است! چيزي كه روشن است اگر ديده نشود، فتيله‌ي هزار چراغ هم ديده‌ورش نمي‌كند؛ تنها در تاريكي‌ست كه همه چيز بي‌روشنائي ديده مي‌شود. روشنائي، تاريكي را دروني مي‌كند، و تاريكي، نور را از درون آغاز مي‌كند. ساعتي كه از شب گذشت، آنگاه كه صدائي جز تيك تاك ساعت نيست، چراغ‌ها مزاحم گردش نور در درونت هستند، خاموشي و سياهي كه همه جا را فراگرفت، همكاري‌ي روز روشن و ذهن فريبكار هم پايان مي‌يابد، زيرا كه تاريكي‌ي روز، جايش را به نور درونت مي‌دهد. همه چيز براي يك آرامش و نور دروني فراهم است، عين كرم شبتابي كه مي‌لولد و مي‌خزد در گوشه‌اي تا لحظه‌ي فريادرسي‌ي شب تار، كه تنها آنگاه همه هستي‌اش مي‌شود نور.

ميان شب و شهاب، شهري‌ست؛ هزار شهريار
هر شهريار به كنجي خزيده
بر قامت خويش مي‌نگارد به نياز:
هر دم كه شهاب افتد ز شب
پيكي ز شهاب مي‌رسد به من
كه گر ديده‌ور شدم، از دولت شب بود

تن تب دار


ــ چرا باز ريش‌ات رو نزدي؟ مگه رئيس نگفت؟ دنبال دردسر مي‌گردي؟!

اول حواسم بهش نبود، نديدم كي وارد اتاق شد. صداش رو كه شنيدم، كمي جا خوردم و آب دهنم رو قورت دادم. نه از ترس؛ ترس از اينكه به رئيس گزارش بده! نه، اون آنتن نيست، يعني اصلا بلد نيست. بر عكس؛ يكي از شوق‌هاي ادامه‌ي اين كار كسالت‌بارمه. مسئله چيز ديگه‌ست؛ من عادت ندارم با خانم‌ها، در محل كار حرفي به غير از كار داشته باشم. شايد هم يه جور شرم و حيا باشه. اما مي‌دونم؛ اون روي پليد و مردونه‌ام در تنهائي‌هاست كه رو مي‌آد، و اونوقت شرم و حيائي در مقابل هيچ زني باقي نمي‌مونه! اين حس شرم و حيا رو زياد در خودم محك زدم و ديدم كه وابسته‌گي چنداني به جنسيت فرد مقابل‌ام نداره، بيشتر بخاطر چشمائي‌يه كه ممكنه من رو بپاد! چشمي كه در درون ما از تربيت‌هاي كودكانه نور يافته مهم‌تر است، چون كور شدني نيست!

يه نگاه زير چشمي بهش كردم و مشغول كارم شدم؛ فقط براي اينكه بدونم مانتو و روسري و آرايش امروزش چطوري‌يه: ــ دوستام مي‌گن من آدم لجبازي هستم. خودم قبول ندارم، اما اين‌رو خوب مي‌دونم؛ وقتائي كه لجبازي مي‌كنم، لذت مي‌برم، روان‌ام شاد مي‌شه!

از اتاق مي‌ره بيرون. باز هم جواب‌هاي اينطوري دادم. نمي‌دونم چرا نمي‌تونم محبت و دوستي رو تحمل كنم؛ مثل آوار رو سرم خراب مي‌شه، مثل عقرب نيش‌اش مي‌زنم. بخاطر همين ازش خجالت مي‌كشم؛ اون پاك و معصومه، و من زشت و آلوده.

فين و فين‌ام راه افتاده، دستمال هم ندارم. اصلا فكرش رو نمي‌كردم سرما بخورم. اين مكافات دو ساعت قدم زدن در سرما و برفه. اما به لذت‌اش مي‌ارزيد. احساس مي‌كردم دارم رو ابرها راه مي‌رم؛ آرامش مطلق، بي‌فكري محض، تولد دوباره‌اي‌يه براي ذهن فرسوده‌ي من. اما اين سرماخورده‌گي امان‌ام رو بريده. اگر با اين حال‌ام بميرم، روي حكومت سفيد مي‌شه! اونوقت مي‌تونن بگن؛ وقتي يه نفر از سرماخورده‌گي مي‌ميره، ديگه زلزله جاي خودش رو داره!

اين توصيف اخوان ثالث؛ خردسال سال‌خورده، كاملا به وصف حال امروز من مي‌خوره. مني كه بي‌بدنسازي و صرف وقتي خاص براي ورزش، همه بهم مي‌گفتن؛ تو كار مي‌كني، يعني بدنسازي. هم شطرنج بازي مي‌كردم، هم بسكتبال. تو مدرسه، من چارلز باركلي تيم بودم. يادش بخير؛ به مجيد هم مي‌گفتيم مجيك، مجيك جانسون. حالا با دو ساعت شب‌گردي‌ي زمستونه تو برف، بايد اين‌طوري سرما بخورم.

اين تنم نيست كه سرما خورده و از ديشب هم اتفاق نيافتاده. مي‌دونم؛ سرما خورده‌گي‌ي من از موقعي شروع شد كه با تن تب‌دار مي‌رفتم ولگردي.. من شجاع هستم، اما نه به آن اندازه كه تمام سرّ درونم رو بيان كنم، گرچه تا همين‌اش رو هم كمتر كسي مي‌تونه اعتراف كنه. اما يه مسئله‌اي رو هيچ وقت نبايد از ياد برد؛ چقدر از كتاب‌هاي كتابخانه‌ي هستي‌ام را خوانده‌ام، كه اكنون بخواهم بي حرفي اضافه و كم، به وجود پليدم اعتراف كنم؟!
...

اكنون كه متن بالا را مي‌خونم خنده‌ام مي‌گيره. چه حرف‌ها؛ اتاق كار، همكار خانم، من كه با شرم و حيا عين جنّ و بسم‌الله هستم!؟ من و شب‌گردي؟ آن‌هم در اين سرما؟ برف كجا بود؟ عجبا! چه دروغ‌ها؟! مثل اين فكر اخيرم است كه تصور مي‌كنم تمام جمجمه‌ي سرم را چرك و كثافت پُر كرده، و وقتي انگشت‌ام را روي دندان عقلم فشار مي‌دهم، از زير پلك چشم‌ام چرك و خون فواره مي‌زند، تا ثابت كند كه اين چشم بايد چون چشمه باشد؛ چشمه‌ي چركي از دندان عقلم!

در نزد دشمن، حرف زدن از دوست و دوستي‌هايش، دشمن را دشمن‌تر مي‌كند، و در نزد دوست، حرف زدن از دشمن، دوست را دوست‌تر. اما در زنده‌گي‌ام هرگز نتوانستم با حرف زدن از مرگ و سياهي‌اش، زنده‌گي‌ام را زنده و روشن كنم.

یکشنبه، دی ۱۴

پايبندي بر سنتهاي قومي نه ديني

آقاي پاريزي مطلبي در مورد اشرار سيستان و بلوچستان نوشته‌اند، كه به نظرم ديدگاه جالب و موشكافانه دارند. من در اين مورد آگاهي كافي ندارم، اما معتقدم اين‌گونه برنامه‌ريزي‌ها و سياست‌مداري‌ها از عهده‌ي كله‌ي پوك حاكمان ج.ا.ا برنمي‌آيد! بنظر من؛ ما در ايران شاهد يك حكومت استبدادي‌ي قرون وسطائي هستيم، كه توانائي حتي جلب رضايت فرزندان سران نظام را هم ندارد! اين‌گونه سياست كردن‌ها و برنامه چيدن‌هاي مدبرانه كه ايشان به ج.ا.ا نسبت مي‌دهند، متعلق به حكومت‌هاي توتاليتر است كه داراي يك نظم مشخص ديكتاتوري مي‌باشند. ج.ا.ا را نه مي‌توان اينچنين دست بالا و مدرن دانست، و نه آنچنان دست و پا بسته و ضعيف كه از پس قلدري‌هاي بوش برنيايد و نتواند آمريكا را با زبان خاص قرون وسطائي رام و اهلي كند.

اما مسئله‌ي دوم اينكه در قسمت: «دلايل پيدايش اين گروه تو در تو»، در انتها نوشته‌اند؛ آشنائي با تيراندازي و نشانه‌روي از سنت‌هاي مؤكد اسلامي‌ست. اين درست، اما من نظر ديگري دارم: در ميان ايرانياني كه در اين مرز مشترك ايران اكنون زنده‌گي مي‌كنند، اقوام بلوچ در حفظ اصالت‌هاي ملي و باستاني خود بيشترين تلاش را داشته‌اند، كه بنظرم بيشتر مديون منطقه‌ي جغرافيائي‌شان هستند. (به نام‌هاي پارسي آنها توجه كنيد. پس از بلوچ‌ها بايد كردها و لرها را نام برد كه آنها هم بخاطر همين اتحاد و اصالت قومي‌شان از ديرباز مورد سياست حاكميت بوده‌اند) اين سنت‌هاي تيراندازي و نشانه‌روي كه ايشان خواسته يا ناخواسته به نام تأكيدات اسلامي ذكر كرده‌اند، بجا مانده از دوران باستان ايران است. آموزش شكار و كشتي و رزم از بعد از دوران طفوليت براي كودكان پارسي واجب بوده و بسيار سخت‌گيرانه دنبال مي‌شده. فن شكار و رزم تن به تن از صفات برتري جوئي ايرانان در مقابل ديگر تمدن‌ها، و باعث تفاخر مردان ايراني بر يكديگر بوده. وابسته‌گي امروز اين اشرار جنوب شرق ايران به زنده‌گي با اسلحه، و در گذشته كردها و دورتر از آنها لرها، بخاطر پايبندي بر سنت‌هاي قومي ــ ايراني است، نه ديني ــ عربي.

جمعه، دی ۱۲

آينده ايران را در ايتاليا بيابيم

هر چند كه معتقدم ريشه‌ي گرفتاري‌ها و نابساماني‌هاي امروز ايران را بايد در تاريخ و فرهنگ‌مان جست، اما مطلقا دليلي براي بزرگ‌نمائي و انگشت گزاشتن بر صفتي خاص و ويژه‌ي ما ايرانيان وجود ندارد تا آنرا مسئول وضعيت امروز قلمداد كرد. مسلم است كه تاريخ به مثابه رودي روان است، كه هرگونه ويژگي‌ي اقليمي‌ي منطقه‌ي خاصي از آن، ناشي از وضعيت جريان آب در منطقه‌اي پيش از آن است، اما هيچ رابطه‌ي منطقي ميان مناطق مختلف آن وجود ندارد. به كلام ديگر؛ فراز و فرودهاي تاريخ يك تمدن را نمي‌توان با چنان استدلال و منطقي علمي تفسير كرد تا با آن منطق آينده را هم پيش‌گوئي كرد.

اين فكر زماني به ذهن‌ام خطور كرد كه در ميان مقالات و گفت‌وگوها و شكوائيه‌هايي كه در مورد ويرانه‌هاي بجا مانده از زلزله بم نوشته شده، به غير از كنايه‌ها و شكايتهاي به حقي كه از عملكرد دولت وجود دارد، يك سري ريشه‌يابي‌ها يا شايد بهانه‌گيري‌هاي بي‌غرضي هم ديدم كه سر از تاريخ و فرهنگ مردم ايران درمي‌آورد. مثلا جائي خواندم كه ما ايرانيان مردماني سهل‌انگار هستيم و همه چيزمان را سرسري مي‌گيريم ــ نه فقط نحوه‌ي ساخت و ساز خانه‌هايمان را. يا مثلا گفته مي‌شود كه ما ايراني‌ها مردماني هستيم كه فقط به گاه مصيبت‌هاي اينچنيني به داد و فغان و فرياد هم مي‌رسيم و به فكر چاره‌جوئي هستيم، اما در شرايط امنيت و آسايش چنين نيست. نه اينكه اينها تهمت و افترائي ناروا به فرهنگ و تاريخ ايران باشند، نه. رفتارهاي امروز ايرانيان، هر چه كه باشد داراي ريشه‌هايي در تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم هست، اما هيچ‌گونه دليلي وجود ندارد كه ريشه‌ي آنها همين باشد كه مي‌گوئيم، و اگر هم به فرض باشد، دليل نمي‌شود كه بخاطر ثمره‌ي نامطلوبي كه امروز داشته، ريشه‌ها را فاسد بدانيم.

اين‌گونه تحليل‌هاي تاريخي و فرهنگي مفيد هستند، اما فقط براي شناخت و آگاهي از خود، نه بيشتر. اين گونه ريشه‌يابي‌ها هيچ‌گونه كمكي به تغيير وضع موجود نمي‌كند، و هيچ راه حلي را پيش پاي ما نمي‌گزارد. حتي برخي مخاطبان كوته‌نظر و ناآگاه را مستأصل و نوميد مي‌كند؛ كه يعني تا ابدالدهر ايران ويران خواهد ماند، زيرا كه ما در تاريخ خود اين‌گونه فرهنگي داشته‌ايم و همين‌گونه خواهيم ماند. اما واقعيت اين است كه ويژه‌گي‌ها و تغييرات درون تمدن‌ها در هر عصر و دوره‌اي متناسب با شرايط حاكم بر مردم در همان دوره (از قبيل داخلي و خارجي كه عوامل خارجي مطلقا متأثر از تاريخ و فرهنگ ملي نيستند) است، و تاريخ و فرهنگ ملل تنها محدود كننده‌ي اين تغييرات و ويژه‌گي‌ها در هر عصر بوده.

براي توضيح بيشتر مثالي از تاريخ ملموس معاصرمان مي‌زنم؛ انقلاب. انقلاب به صورتي كه ما مي‌شناسيم به هيچ وجه با تاريخ سازگار و فرهنگ مداراي ايرانيان مأنوس نيست، اما رخ داد. در روزگاري كه اعراب به ايران حمله كردند و پس از چند قرن به كلي خود را بر ايرانيان تحميل كردند، ما به‌جاي مخالفت و تضاد و دشمني با اعراب، شيوه‌ي آميخته‌گي فرهنگي را پيشه كرديم (گرچه اكنون اين ما هستيم كه مدعي تأثيرگزاري بر آنهائيم). اين روحيه‌ي سازگاري با محيط و سختي‌ها و حاكمان زورگو و جبار ــ كه تا سر حد انقياد و تسليم و تمكين مطلق پيش مي‌رود ــ در تمام تاريخ كهن ايران مانع از هر گونه شيوه‌هاي انقلابي‌گري‌ي مردم بر عليه حاكمان مي‌شد. (تغييرات پي‌درپي حاكمان را نمي‌توان به حساب انقلاب و قيام ملي نهاد) از اين گذشته، فرهنگ صلح‌طلبي و منش و خوي آرام و مداراگرايانه‌ي ايرانيان، باضافه‌ي سخت‌كوشي و تلاش بي‌وقفه‌اي كه لازمه‌ي زنده‌گي در اين طبيعت و سخت و بلاخيز بوده با راحت‌طلبي و كوته‌نظري انقلابيون در تضاد است، و ديگر اينكه فرهنگ عرفاني و نسبي‌گرائي كه ميراث باستاني ايران براي تمامي تمدن‌هاي جهان است هم مانع از جزم‌انديشي انقلابيون مي‌شود، اما با همه‌ي اين تفاصيل آخرين انقلاب قرن بيستم را ايرانيان رقم زدند. (البته از جهاتي بي‌شباهت به ديگر انقلاب‌هاي جهان است)

براي توجيه و تفسير علل انقلاب 57 ايران بايد شرايط منطقه و اوضاع بين‌المللي را مورد ارزيابي قرار داد، و همچنين جزئيات و ريزه‌كاري‌ها و اتفاقات همان زمان انقلاب را نيز مورد مداقه قرار داد، نه تاريخ و فرهنگ ايران را، تا شايد آنگاه معلوم شود كه فرضا وجود يك فرد به نام روح‌الله خميني موجب پيدايش انقلاب ايران شد! (محض مثال گفتم) منظور اين است كه آينده را تاريخ و فرهنگ نمي‌سازد. ممكن است يك فرد كه شايد حتي تربيت‌يافته‌ي آن اقليم فرهنگي هم نباشد ــ مهاجر خارجي باشد و مطلقا از آن تاريخ و فرهنگ متأثر نباشد ــ اما باعث تغيير سرنوشت در تاريخ يك ملت شود. آينده‌ي هر ملتي را نه تنها همان ملت با توجه به محدوديت‌هاي تاريخي و فرهنگي خود مي‌سازند، بلكه حوادث و اتفاقاتي كه در زمان خودشان هم هيچ پيش‌آمدي ندارد و تأمل قابل توجهي را برنمي‌انگيزد مي‌تواند تأثيري سرنوشت‌ساز داشته باشد. تاريخ ملل، سراسر پر شده از اين گونه عبرت‌آموزي‌ها براي ما:

پس از فتح شهر ساردس توسط كوروش، او سرداري به نام هارپاگ را مسئول سركوب و غلبه بر ديگر قبائل امپراطوري بزرگ لوديه (ليديها) مي‌كند. در يكي از اين لشكركشي‌هاي هارپاگ، مردم منطقه‌ي مورد هجوم شروع به كندن آب‌راهي دور تا دور شهر خود مي‌كنند تا شهرشان تبديل به يك جزيره شود و از لشكر پارسيان در امان بماند. در اين هنگام سنگ‌ريزه‌هاي خاك مدام در چشم‌شان مي‌رفت، و اين مسئله را نشانه و علامتي از خداي خود دانستند، بنابراين پيكي به سوي معبد دلفي روانه كردند تا كسب تكليف كنند و تعبير آن را بدانند. كاهن معبد دلفي هم اينگونه تعبير كرد: اگر خدا مي‌خواست آن شهر را جزيره‌اي مي‌كرد پس از اين كار خود دست برداريد. بنابراين مردم اين منطقه به راحتي تسليم هارپاگ شدند، بدون كوچكترين مقاومتي. در ميان يونانيان از اينگونه كسب تكليف يا تعبيرها بسيار زياد بوده. حال در نظر بگيريد كه چه جنگ‌ها و سقوط امپراطوري‌هاي بزرگ فقط به خاطر يك خواب و تعبيرهاي يك كاهن بوده، كه همين تمدن بزرگ لوديه نيز از همين نمونه است، و اين‌ها مطلقا بواسطه علل تاريخي و فرهنگي نيست. نمونه‌ي ديگر؛ نحوه‌ي رشد و تربيت و قدرت‌يابي كوروش است كه از همين عواملي كه باز هم نمي‌توان آنرا به فرهنگ و تاريخ پارسيان ارتباط داد موجب بزرگي او و ايران شد. (داستان او از پيش از تولدش شروع مي‌شود، هردوت در اين زمينه مفصل نوشته) و اگر سقوط امپراطوري ساسانيان را بررسي كنيم شايد به يك دزدي و شبيخون ساده و طبيعي اعراب در مرز ايران برسيم كه ضعف استحكامات دفاعي ايران را در آنجا آشكار كرد، و يا حتي مي‌توان به يك نامه‌ي پاره‌پاره در دستان مبارك خسرو پرويز رسيد!

تاريخ با ابزارهائي بسيار ساده و ابتدائي شكل گرفته، اما امروز در نگاه ما بسيار پيچيده مي‌نمايد. تاريخ را بايد با نگاهي از زمان خودش ديد و امروز را هم با چشماني از زمان حال. در واقع ما هر روزمان را در همان روز مي‌سازيم، نه از پيش و نه از پس. گرچه وقايع تاريخي داراي ريشه‌هاي علّي‌ي گسترده‌اي در تاريخ گذشته‌ي خود هستند، اما اين ريشه‌يابي‌ها اگر به هوس پيدا كردن راهي براي پيشرفت و توسعه‌ي آينده باشد، نه تنها منطقي نيست كه اساساً قابل اثبات و استدلال، و قابل حصول نتيجه هم نيست، و ايضاً در صورت پذيرش برهاني منطقي در عمل گمراه مي‌شويم و نوميد.

اكنون با تشريح اين ديدگاه به تاريخ و فرهنگ، و بازشناسي آن از گسترش يا اضمحلال تمدن‌ها مي‌توانم موضوع اصلي اين مقاله را بيان كنم:

چند ماه پيش در ميان برخي وبلاگ‌ها كليپ جالبي ديدم كه حاكي از نوع نگاه جامعه‌ي اروپا به مردم ايتاليا بود. در همان زمان براي همه‌ي ما جالب بود بدانيم؛ چرا ايتاليائي‌ها تا اين حد شبيه به ايرانيان هستند؟ شما هم با ديدن اين كليپ جالب به همين ذهنيت خواهيد رسيد! اين كنجكاوي اما روي ديگري هم دارد؛ برخي گمان مي‌كنند وقتي از شباهت‌هاي فرهنگي مي‌گوئيم، بايد دخلي هم به شرايط سياسي و اقتصادي و اجتماعي داشته باشد. مثلاً زماني كه از يك مورد شباهت مقطعي از تاريخ و فرهنگ آمريكا و ايران نوشته بودم، فرد محترمي از ايرانيان مقيم آمريكا براي‌ام نامه‌اي نوشت و منظور ايشان اين بود كه مطلقا هيچ شباهتي ميان ايران و آمريكا وجود ندارد.

حال اگر با اين ديدگاهي كه پيش‌تر شرح دادم به تاريخ و فرهنگ دو سرزمين ايران و ايتاليا بنگريد، شما هم مثل من باور مي‌كنيد كه ايران و ايتاليا برادران دو قلوي هم هستند! با نگاهي مختصر به تاريخ ايتاليا (كه با اين شرايط تاريخي ايتاليا اصلا ممكن نيست، دقيقا مثل ايران!) كه از قرن هشتم پيش از ميلاد شروع مي‌شود و با تشكيل امپراطوري عظيم روم در قرن پنجم پيش از ميلاد وارد مرحله‌ي تازه‌اي مي‌شود، متوجه اين شباهت‌هاي غيرقابل انكار مي‌شويم؛ تسلط اقوام مختلف با فرهنگ‌هائي مطلقا ناهمگون، از تمدن بزرگ و پيشرفته‌ي يونان و قبائل وحشي اروپا گرفته تا مسلمانان كه در مقطعي از تاريخ به مناطق جنوبي ايتاليا وارد شدند، مجموعه‌ي فرهنگي نامتجانسي را بوجود آورده است، و مهمتر از آن، جنگ و گريزهاي پياپي در اين منطقه كه مانع از هرگونه امنيت اجتماعي و پايداري حاكمان در ايتاليا مي‌شده. (شباهت‌هاي تاريخي ايتاليا و ايران آنقدر هست كه خود نيازمند يك مقاله باشد!) در مورد تاريخ ايران هم شواهد متعددي از نظر عدم تجانس فرهنگي اقوام مسلط بر ايران (آيا هيچ شباهتي ميان اقوام وحشي شرق ايران و يونانيان در غرب و مسلمانان در جنوب و مغول‌ها در شمال شرقي و ترك‌ها در شمال غربي وجود دارد؟!) ، و همچنين امنيت اجتماعي و پايداري و ثبات حكومت‌ها (كه اصلا نياز به ذكر مثال نيست!) وجود دارد. گرچه ايران از اين دو ديدگاه، بسيار پيشرفته‌تر از ايتالياست (!) ، تا حدي كه به تعبير برخي تاريخ‌پژوهان؛ سرزمين ايران در طول تاريخ به مثابه يك بزرگ‌راه و چهار راه حياتي براي تمامي‌ي تمدن‌هاي شناخته شده در تاريخ جهان بشمار مي‌رود كه مي‌توان از همه‌ي آنها بلااستثناء اثري در تاريخ ايران جست‌وجو كرد (و البته همه‌ي آنها هم گرچه اندك اما متأثر از ايران بوده‌اند) ، و ايتاليا مطلقا اين شرايط ويران كننده‌ي ايران را تا اين حد نداشته، اما نمي‌توان شباهت‌هاي استثنائي‌ي تاريخي ايران و ايتاليا را با اين دو معياري كه من نگاه كردم، ناديده گرفت.

آنچه ذهن انسان را به انكار اين شباهت‌ها ــ شباهت‌هاي واقعي ــ منحرف مي‌كند؛ قضاوت در مورد سطح و جايگاه كشور ايتاليا از لحاظ سياسي و اقتصادي و پيشرفت‌هاي علمي و تكنولوژيك است. اما وقتي با همان ديدگاهي كه در ابتدا شرح دادم به داستان اين شباهت‌ها و تفاوت‌ها بنگريم، در مي‌يابيم كه ممكن است. ممكن است كه ما ايرانيان هم بدون پيش‌نياز به اصلاح و تغيير عقايد و دين و مذهب خود، حكومتي دموكراتيك را بنا كنيم و حقوق بشر را بدون لزوم توجيه سازگاري با اسلام بي‌هيچ قيد و شرطي بپذيريم، يا مي‌توانيم بدون تغيير فرهنگ مالكيت بجا مانده از تاريخ باستان، سيستم اقتصادي‌اي باز و سرمايه‌داري را برقرار كنيم و به آنها عملا هم پايبند باشيم، زيرا اين ويژه‌گي عصر ماست ــ كه ملت‌ها تنها و مجرد نيستند و بر يكديگر تأثير بسزائي دارند كه غير قابل انكار است. بايد بدانيم كه تغييرات فرهنگي نياز به يك پروسه‌ي مستقل از تغييرات سياسي و اقتصادي و اجتماعي دارند، كه گرچه اين دو نمودار زنده‌گي‌ي انسان‌ها در تاريخ (نمودار تغييرات فرهنگي و نمودار تغييرات سياسي)، بر روي يكديگر تأثير بسزائي دارند، اما هر كدام مستقل از هم بررسي و كنكاش مي‌شوند و براي پيشرفت در آينده‌ي هر كدام از اين زمينه‌ها نياز به راهكارهاي خاص خودش داريم، و تنها با توجه به همين اصل اساسي است كه مي‌توان باور كرد؛ ايتاليا با اين تفاوت فاحش فرهنگي در مقايسه با جامعه متحد اروپا، يكي از قدرت‌هاي برتر جهان به شمار مي‌رود.

نه اين اصل ذكر شده (استقلال تغييرات نمودارهاي سياسي و فرهنگي) توجيهي براي تعطيلي‌ي توليد و دادوستدهاي فرهنگي و روشنفكرانه است، و نه توليدات فكري و فرهنگي ابزاري براي كسب رفاه و امنيت اجتماعي است. اگر بحث‌هاي روشنفكرانه را كه نگاهي با تفرعن و خود برترانگار به مردم عامي و تاريخ و فرهنگ باستاني‌شان دارد را به كناري بنهيم (البته تلاش روشنفكران براي ارتقاء سطح فرهنگي جامعه قابل تحسين است) ، مي‌بينيم؛ تمام مشكلات و مسائل بغرنجي كه ايشان مطرح مي‌كنند (نمونه‌هائي از آن را در همين ايام مصيبت زلزله شاهد بوديم) ، و مدام آنها را به مسائل تاريخي و فرهنگي ارتباط مي‌دهند، با اتخاذ تدابير سياسي و اقتصادي در طي يك فرآيند مستقل در سطح بالا و كلان حكومت و جامعه قابل رفع است، نه يك پروسه‌ي بلند مدت فرهنگي. اكثر ايرادات و مسائلي كه روشنفكران ما به جامعه‌ي ايران دارند از همين نوع است؛ مخاطب‌شان تاريخ و فرهنگ مردم است، اما مقصود نهائي‌شان تغييرات سياسي و اقتصادي‌ست. نمي‌توان براي شكست اصلاحات سياسي و اقتصادي دولتي اصلاح‌طلب دلايلي نظير تاريخ پر فراز و نشيب، و فرهنگ اختناق يا دين‌گرائي، و يا حتي روشنفكري ديني را مطرح كرد، يا براي ويراني‌هاي زلزله‌ي بم مسائلي چون فرهنگ سرسري گرفتن و سهل‌انگاري را بيان كرد. ايران مي‌تواند آينده‌ي نزديكي نظير وضعيت كنوني ايتاليا داشته باشد؛ با فرهنگي نامتجانس و پر انتقاد، و داراي شرايط سياسي و اقتصادي قدرتمند.