دوشنبه، دی ۸

فريبت مي‌دهد

امروز خامنه‌اي رفته بم.. هي مي‌نوشتم، هي پاك مي‌كردم.. مي‌نوشتم، پاك مي‌كرديم.. اينقدر عصباني و شكست‌خورده‌ام و نوميد، كه ديگه تواني ندارم براي... فحش‌هام رو البته هيچ‌وقت اينجا نمي‌نويسم... هيچ بهانه‌اي ندارم، اما زمستان رو بخاطر دارم و زمزمه مي‌كنم..

یکشنبه، دی ۷

سفري به عمق فاجعه

مرتضي پاريزي: به اتفاق آن سه تن همراه، مي‌رويم و هزاران جنازه پيچيده شده در پتو، از كنار پاهاي‌مان مي‌گذرند، جنازه‌هائي كه پاهاي بي‌كفش و جوراب‌شان از پتوهاي خون‌آلود بيرون زده است و عمدتا در همان حالت خواب، يا ترس از فرو ريختن آوار، خشك شده‌اند. در گرمائي كه اندك اندك بيشتر مي‌شود، بوي تعفن اجساد، بيشتر مي‌شود، از بالاي سر نعش دو دختر كوچولوي چهار پنج ساله كه مي‌گذرم به محمد مي‌گويم: اين تصاوير را بگير.. دوربينش را روشن مي‌كند و مشغول مي‌شود، پيرمردي كه آنطرف‌تر، ما را مي‌پايد به گمان اينكه ما خبرنگاريم با صداي گرفته‌اي مي‌گويد: اگر مي‌خواهي شام غريبان را ببيني، برو آنطرف. مير دستش را كه نگاه مي‌كنم، انبوه جنازه‌هائي را مي‌بينم كه بي‌هيچ همراهي روي زمين رها شده‌اند، انگار منتظر نوبت‌اند تا لودرها زودتر گودالي حفر كنند و در خاك آرام بگيرند... ادامه‌ي مطلب

شنبه، دی ۶

زندگي در زير آوار

شايد اگر در كنارشان بودم، كمكي از دستم برمي‌آمد. بيشتر دوست داشتم جاي خودشان بودم تا كنارشان. در زير آوار مانده، در سرما، شب اول را با ناله سپري مي‌كردم، ناله‌اي كه هر از گاهي، نمي‌دانم خواب از چشمم مي‌ربايد، يا خوابي شايد ناله را از نهادم مي‌ستاند، اگر نامش خواب باشد ــ چنين خوابي تجربه ندارم. سنگ و آجرهائي، در ميان توده‌ي خاك؛ خاك كه سرشت شهرمان را مي‌سازد، بر سر و سينه و ديواره‌اي كه بر پايم افتاده، ساعتي ديگر جانم را مي‌ستاند، و اندوه از دست دادن خانواده را هم. با تمام اين احوال، خدا را شكر مي‌كنم كه جاي آن مردي ــ يا شايد زني، من كه نديدم ــ نيستم، كه خاك و سنگ‌ريزه را از روي انگشتان پايم پس مي‌زد و گاهي با هراس بالا و پائين مي‌كرد. شايد مي‌خواست بداند؛ مرده‌ام يا زنده. من اگر مي‌توانستم هم انگشتم را تكان نمي‌دادم؛ كه چه شود، آنگاه كه همه بوديم، آن بود، حال اگر همه مرده باشند، مي‌خواهم چه كنم؟! شايد هم مي‌ترسيد؛ كه آسيبي برساند، وضع از اين هم بدتر شود. نه، وضع از اين بهتر نمي‌شود! من اگر جاي او بودم؛ جاي او كه ناله‌ها را تحمل مي‌كرد، چه مي‌كردم؟ شب بود، ناله‌ها خوابي برايش نمي‌گزاشت. ناله‌ها نمي‌دانم از آوار بود يا از جان‌هاي زير آوار، هر چه بود چون روحي سرگردان در شهر ويران ما مي‌پيچيد، تا آنجا كه گوشه‌ي دنجي در سينه‌ي او منجمد مي‌شد. زير آوار بودن لذتي دارد كه همه عمر از آن بي‌بهره بوديم. ندانسته حماقت كرديم و آرزو كرديم؛ جاي او باشيم كه ناله‌ها را به خاطر مي‌سپارد. خدا را شكر كه دعايمان به سنگ سرد نشست و هنوز زير آواريم!

پيش از سحر اما شهر، شهر مرده‌ها شده بود. ناله‌ها كه تنها بازمانده از زنده‌گي زير آوار بود هم از بين رفت، و ماندند آنها كه به زنده‌گي ميان مرده‌ها عادت دارند! دو هزار سال بود كه اين مردم در همين شهر زنده‌گي مي‌كردند، با هم آشيانه‌اي از صبوري ساخته بودند، دو هزار سال بود كه اين تمدن با ابتدائي‌ترين تسليحات ساختماني برپا و قرص بود، دو هزار سال بود كه مردم هر گونه نشانه‌اي از مرده‌گي را از خود دور مي‌كردند، اما سرانجام زماني كه با زنده‌گي زير آوار خو گرفتند، آن شد كه سرنوشت محتوم همه‌ي ماست، تا آنگاه كه از زير توده‌هاي سنگي‌ي قلب و روح و ذهن فرسوده‌مان به در آئيم، و زنده‌گي كنيم، زنده‌گي كنيم آنچنان كه در همه تاريخ مي‌كرديم، نه اين‌گونه در زير آوار.

زلزله

واقعاً قضيه چي‌يه؟ نفرين شده‌ايم؟ چرا همه‌اش درد ، رنج، بدبختي، مرگ، ويراني و ..

اما طبيعت بي‌رحم نيست، مائيم كه وقت مناجات عمل مي‌كنيم و وقت عمل، مناجات! مائيم كه خانه مي‌سازيم تا آدم‌ها به مصرف زلزله برسند.

صحنه‌هايي از شهر بم رو كه از تلويزيون ديدم، ياد روزي افتادم كه بعد از پذيرش قطعنامه و پايان جنگ، بي‌معطلي رفتم خرمشهر. خونه‌هائي كه با خاك يكسان شده بود، و مناطقي كه هنوز پاك‌سازي نشده بود، و ورود ما ممنوع بود. صحنه‌هاي تاسف‌باري بوجود آمده، اما از آه و ناله و تاسف خوردن چيزي بدست نمي‌آد، بايد كاري كرد..

در زمان وقوع زلزله حدود 400 نفر از دانشجويان دانشكده‌ي هنر كرمان در ارگ بم بودن، كه امروز راديو اعلام كرد فقط 14 ، 15 نفرشون زنده موندن! اين خبر رو من از ديگران شنيدم، مي‌گفتن راديو اعلام كرده. غير از اين‌ها كارشناسان ميراث فرهنگي و دو نفر از نگهبانان هم زير آوار ارگ بم موندن. ارگ كه خراب شده، نگهبان‌ها رو هم به زير كشيده، و كساني كه براي طبابتش اومده بودن. اي كاش من هم براي تماشا اونجا بودم! بزرگ‌ترين سازه‌ي خشتي جهان، پس از قرن‌ها، يعني از عهد ساساني تاكنون، چنين زلزله‌اي به خود نديده، وگرنه تاكنون نبايد باقي مي‌موند. بم در منطقه كويري واقع شده، و كوير شامل هسته‌ي مقاوم زمينه، چطور مي‌شه كه تو كوير زلزله مي‌آد؟!

مي‌خواستم برم خون بدم، راديو اعلام كرد؛ فعلا توانائي گرفتن خون رو نداريم، و تا حالا نيازها بر طرف شده، اما در طول هفته نياز پيدا مي‌كنن.. از روسيه، بريتانيا، يونان، ايتاليا و آلمان نيروهاي امداد و كمك‌هاي ضروري ارسال شده. اين خبرها رو كه مي‌دم، بيشتر به زشت و سخيف بودنم پي مي‌برم. نمي‌شه كه آدم يه جا بشينه و با يه ليتر خون و يه مشت اسباب و اساس خونه كه اضافه بودن، پيش خودش فكر كنه كمك كرده، و بعد با خيال راحت خبرها رو بخونه كه از اون سر دنيا اومدن و دارن كمك مي‌كنند!؟ همون‌هائي كه ــ مي‌خواستم بگم در طول هفته و سال، اما ــ در طول زندگي و تاريخ‌مون، اون‌ها رو كافر قلمداد كرديم، و تازه‌گي‌ها به دموكراسي‌ي خودشون متهم‌شون مي‌كنيم و مي‌گيم؛ منع حجاب نشانه‌ي استبداد در مكتب لائيسمه!

راستي گفتن گروه‌هاي امداد خارجي نياز به ويزا ندارن؛ اين فقط خبره، اما بعيد مي‌دونم. 150 نفر از مجروحان رو هم به تهران اوردن.. زلزله‌اي كه اگر در سانفرانسيسكو اتفاق مي‌افتاد حداكثر دو نفر كشته يا زخمي مي‌داد، و تازه مسئولان رو هم بخاطرش محاكمه مي‌كردن، در ايران هزاران نفر كشته مي‌ده، و مسئولان به مردم تسليت مي‌گويند! راستي، فكرش رو كرديم در تهران چه‌ها مي‌كند اين زلزله؟ پس، از اين به بعد هر وقت تصويري ديديد و ناله‌اي شنيديد، خرابه‌هاي تهران رو پيش چشم‌تون بياريد، و سيل لجن و فاضلابي كه در سطح شهر و در ميان ويرانه‌هاي يك شهر بي‌دفاع، راه خودش رو پيدا مي‌كنه، به چشم ببينيد. وقتي در ماشين شخصي‌مون نشستيم و پنجره‌ها رو بالا مي‌كشيم كه سرما و برف، تو ماشين سرك نكشه، با يه مكث كوتاه چشم‌مون مي‌افته به آمبولانسي كه تو ترافيك مونده و مجروحاني كه از فرودگاه اومدن ــ نه زير آوار، كه ــ در اتوبان‌هاي تهران جون مي‌دن، بخاطر اينكه من تو ماشين شخصيم راحت‌ترم. پس به‌ياد بياريم روزي از آينده كه زير آوار مصيبت، دست و پا مي‌زنيم..

صداي گريه مي‌آيد
صداي باد...
گرامي دردمندان
دردمندان.. دردمندان.. دردمندان
منتظر باشيد..
(سيروس مشفقي)

در همين رابطه:

اين آدم هائي كه كشته مي شوند عدد نيستند، تنها به كار آمار نمي آيند يا به كار نمايش محبوبيت اين و آن. آدميانند. اصلا چرا با سقط جنين مخالفت مي كنند علماي همه اديان. چون كه مي گويند از زماني كه نطقه بسته شد او انسان شده است گرچه در رحم، و جان دارد و كسي حق ندارد جان او بگيرد. آن وقت مي پرسم چگونه باورتان بايد كرد وقتي كه همين نطفه وقتي جاني يافت و چشم به دنيا گشود، اهميتي براي جانش قائل نيستيد، براي رايش قائل نيستيد، براي نظرش اهميتي در نظر نمي گيريد، به سلامتش فكر نمي كنيد و ... همين سه روز پيش همه جهانيان ديدند، گيرم در سيماي جمهوري اسلامي سانسور شد، كه هلي كوپتر و هواپيماي امبولانسي نجات چه كردند براي جان سه نفري كه در جريان زلزله كاليفرنيا - كه سيلابي در پي آورده بود - گير كرده بودند در دل امواج. يا چه كردند براي آن خانواده كه دو دخترشان در آتش سوزي هفته گذشته سوختند. مگر مشدي حسن ما با شرلي كاچ تفاوتي دارد در ارزش انسان؟!

هم در ماتم آن همه جان‌باخته‌گان بي‌گناه و هم در عزاي آن گوهر ميراث تاريخ ايران زمين. رنجم از اين است كه گروهي از هم‌وطنان ما نه شأن آن نگه‌مي‌دارند و نه حرمت اين.

مرگ ارزان، ارزاني‌مان: خدايا! از تو ممنون‌ام كه ما را ملتي سربه‌راه و تسليم ساخته‌اي تا قدردان اين همه نعمات باشيم، به حاكمان خود احترام بگذاريم و «مرگ» را حق خود بدانيم؛ هزار هزار و دم به دم!
خدايا! آيا ما تو را مي‌شناسيم؟

گهواره جنباني طبيعت و بي‌پناهي ما در برابر خشمش.

روز بعد از كريسمس بود.. من چقدر بغض كردم امروز، بي‌آنكه بگريم. بايد سخت مي‌گريستم...ما چگونه مردمي هستيم؟ ما كه هنوز براي فاجعه هاي ملموس و عيني مثل زلزله و ايدز و فحشا و آلودگي هوا راه حلي جز توجيه و انكار و لاپوشاني و تجويزهاي موقتي نداريم اما خيال مي كنيم همه راه حل‌ها پيش ماست. ما كه زندگي را چنين سبك مي گيريم از پس چند تاوان سنگين، حجاب غفلت‌مان خواهد دريد؟ آن 20 هزار نفر تاوان سهل انگاري هاي ماست.

پس از فتح شهر، آغا محمدخان دستور داد عده‌ي زيادي را به قتل رساندند و از كله‌ي آنها منار ساختند.

20 هزار نفر كشته و 50 هزار نفر زخمي

ارگ بم ميراثي در تاريخي ايران

زلزله و اندوه بزرگ

كمك به زلزله‌زده‌هاي بم

دريافت كمك‌هاي بين‌المللي از طريق صليب سرخ

جمعه، دی ۵

فرهنگ مالكيت، و تعدد زوجات

در مورد مشكلات زنده‌گي‌ي آپارتمان‌نشيني، و اجاره‌نشيني، گفته مي‌شود كه ما ايراني‌ها فرهنگ اين نوع زنده‌گي را نداريم. علت‌العلل آن‌را هم فرهنگ مالكيت عنوان مي‌كنند. همين فرهنگ مالكيت است كه موجب مي‌شود همسايه‌ي طبقه‌ي همكف ما، به ما مي‌گويد: خوشحالم از اينكه مستأجران خوبي چون شما دارم، درحاليكه ما صاحب‌خانه هستيم!!! ايشان وقتي مي‌خواهند از درون‌شان سخن بگويد ــ نه از مناسبات اجتماعي و قانوني ــ كاملا واضح است كه اين پديده‌ي آپارتمان نشيني و حق مالكيت، بدون آنكه صاحب زمين باشيم را درك نمي‌كنند!

تا پيش از عصر مدرنيسم، انسان‌ها در ذات خود چيزي براي شناساندن هويت انساني‌شان نداشتند. به كلام ديگر؛ فرد انسان، هويت خود را از دو عامل ديگر دريافت مي‌كرد: عقيده و زمين. در مورد عقيده، تصور نمي‌كنم جاي توضيح و تفسير باشد، همه مي‌دانيم. اما زمين هم عامل مهمي بوده براي شناخت تعصبات ملي، و اينكه بهرحال هر سرزميني داراي پادشاهي بوده، كه مالكيت همه چيز را داشته. اما اين دو معيار شناخت هويت انسان‌ها، از يك نظر به هم شبيه هستند: همانطور كه زمين (خانه و ملك و مزرعه، كه بهرحال آن‌موقع خانه‌ها در هوا بنا نمي‌شدند!) نشان دهنده‌ي جايگاه انسان بر روي زمين بود، عقيده نيز مرتبه و مقام انسان را در آسمان نشان مي‌داد. در اين فرهنگ باستاني ــ كه در تمام تمدن‌ها وجود داشته ــ هر انساني با «عقيده و زمين»‌اش شناخته مي‌شد، و هويتي از پيش خود نداشت، اما امروز، انسان به نام انسانيت شناخته مي‌شود، و انسان به خودي‌ي خود داراي ارزش و حق و آزادي است. به تاريخ صدر اسلام كه نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم پيامبر براي گسترش دين، نگاه ويژه‌اي به برده‌ها و فقراي بي‌چيز و ناچيز دارد. وقتي برده‌اي، داراي عقيده‌اي مخالف عقيده‌ي حاكم مي‌شد، يكي از پايه‌هاي نظام فكري و فرهنگي سنت، و استبداد سنتي فرو مي‌ريخت. (گرچه موقتي، چون همان عقيده‌ي تازه، تشكيل پايه‌هاي استبداد ديگري را با شكل تازه مي‌دهد) و آنگاه كه اين برده، صاحب زميني براي كار و زنده‌گي مي‌شود، ديگر كاملا مردي صاحب حق و آزادي است. (كه امروز در دنياي مدرن به اين ساده‌گي‌ها اين سطح از استقلال به چنگ نمي‌آيد؛ استقلالي كه در دنياي مدرن هيچ‌گاه كامل نمي‌شود، يعني معناي استقلال تغيير يافته)

در جامعه‌ي امروز ايران، با وجود رواج تمام مظاهر تمدن مدرن، آن فرهنگ و پيش زمينه‌هاي فكري كه موجب پيدايش اين تمدن پيچيده شده، وجود ندارد. مثلا روزي كه در ايران استفاده از وسائل نقليه‌ي شخصي مد شد، همان افرادي كه از ماشين استفاده مي‌كردند، اگر پياده هم مي‌رفتند، در طول روز وقت اضافه مي‌آوردند! يعني ما نيازي به اتومبيل نداشتيم، و تنها عاملي كه موجب تحقيقات علمي و پيشرفت‌هاي صنعتي غرب مي‌شد، نياز بود، نياز جامعه؛ تمثيلي‌ست از «آنچه شيران را كند روبه‌مزاج، احتياج است، احتياج است، احتياج»، ما احتياجي نداشتيم، اما روبه‌مزاج شديم؛ يك تغيير ژنتيك در قالب‌هاي فرهنگي!!!

و هنوز هم براي ما «عقيده و زمين»، معيار ارزش‌گزاري و شناخت محسوب مي‌شود. نمود آن‌را هم مي‌توان در حكومت ديني (معيار عقيده)، و همين پديده‌ي نامأنوس آپارتمان‌نشيني (معيار زمين)، به خوبي مشاهده كرد. (همين است كه من مي‌گويم: ما هنوز به دنياي مدرنيسم پا نگزاشته‌ايم، اما روشنفكران ما پديده‌هاي درون ايران را با نگاهي مدرن و جهاني بررسي و ارزش‌يابي مي‌كنند) اما اين داستان فرهنگ مالكيت، چه ارتباطي به زنان ايران و سنت تعدد زوجات دارد؟

در فرهنگ ملي ايران، «زن» را با زمين مقايسه مي‌كنيم، و مثلا مي‌گوئيم: مام ميهن، يا مي‌گوئيم: دختر باكره، كه براي زمين اصطلاح «بكر» را بكار مي‌بريم. در اساطير ايران جنس مؤنث انسان، به زميني تشبيه شده كه مرد آن‌را تصاحب مي‌كند. اين فرهنگ خاص ايران نيست، در اغلب تمدن‌هاي شرقي وجود داشته، اما يونانيان، زن را الهه زيبائي مي‌دانستند، و ايرانيان الهه آفرينش و زايش. در فرهنگ مردسالار ايرانيان، همان‌طور كه يك مرد بايد داراي عقيده و زمين باشد، بايد صاحب زن هم باشد، تا بتواند نسلي از خود بجا بگزارد، و در واقع زن در اين فرهنگ مردسالار حضوري سنجاقي دارد، نه ذاتي! حال همين ذهنيت از زمين و كاربردش براي هويت‌يابي مردان در اين فرهنگ مردسالار، در زنده‌گي شخصي مردان هم در مورد زن وجود داشته، و همين فرهنگ مالكيت علت اصلي‌ي پذيرش ديني مي‌شده كه توجيه‌گر تعدد زوجات است.

توضيح مي‌دهم:
طبيعي‌ست كه انسان‌ها در تمام دنيا، با هر قوم و مليت، و در هر عصري كه باشند داراي صفات و ويژه‌گي‌هاي مشتركي هستند. شهوت‌راني مردان از همين دسته است، تنها تفاوت مردان دنيا در اعصار مختلف، در طرز ارضاء آن و توجيهي متناسب با اقليم فرهنگي و سنت‌هاي خود است. در فرهنگ باستاني ايران، تجاوز به زنان به معناي تصرف و تملك زن بوده؛ و مقايسه مي‌شده با زميني كه مردي آن‌را بارور و حاصلخيز مي‌كند، و ديگر آن زمين متعلق به اوست. پس با اين سيستم فكري و ارزش‌گزاري، تنها راهي كه براي ارضاء شهوت‌راني مردان باقي مي‌ماند توجيه تعدد زوجات است، و اينگونه مي‌شود كه در تمام اديان شرقي تعدد زوجات توجيه‌پذير است. (گرچه اسلام شرطي غير ممكن مي‌گزارد، اما ما از واقعيت‌هاي فرهنگي و تاريخي صحبت مي‌كنيم، و جالب است بدانيم ايرانيان باستان، قانون تعدد زوجات را گرچه فرموده خدا و امر دين نمي‌دانستند، اما بعنوان سنتي حسنه كه موجبات شرافت و مردانه‌گي را فراهم مي‌آورده از آن ياد مي‌كردند)

واقعيت اين است كه اغلب سنت‌هايي كه ما به‌عنوان ديني و ملي مي‌شناسيم، داراي ريشه‌هايي بي‌اعتبارند كه ديگر توانائي جذب املاح را ندارند، و حتي از آن بالاتر؛ محصول يك شرايط خاص اقليمي و جغرافيائي بوده‌اند. و در حالي‌كه ما معتقد به جهان‌شمولي و فرازماني بودن دين هستيم، پس بايد بپذيريم كه بسياري از سنت‌هاي ديني، در طول تاريخ و با عبور از فيلتر فرهنگ ملل مختلف به دست ما رسيده و ما آنها را دين مي‌ناميم. حال يونانيان باستان كه تجاوز به زنان را تنها به معناي ارضاء احساس شهوت يا عشق مي‌دانستند، و شرافت زن لكه‌دار مي‌شد، بنابراين در فرهنگ مردسالارشان ــ كه براي شرافت زن طبيعتاً ارزشي قائل نبود ــ توجيهي بنام تعدد زوجات هم نياز نيست.

اين نوع نگاه علت‌شناسانه، و ريشه‌يابي‌ي تاريخي‌ي اجزاء تشكيل دهنده‌ي فرهنگ، و دوباره‌شناسي‌ي معضلات درون آن ــ كه اصلا هم در مورد ايران كم نيستند ــ فقط راهي‌ست براي شناخت خويشتن، و اصلا معيار و ملاكي براي ارزش‌گزاري‌ي اين اجزاء فرهنگي نيست. يعني هيچ‌كدام از اين ريشه‌يابي‌ها دليل بر بي‌اعتباري و ضدارزش بودن اين سنت‌هاي بجا مانده از نياكان ما نيست، تنها كمك مي‌كند تا خود را بشناسيم، و بيهوده از خود و فرهنگي كه بعضاً از آن متنفريم، گريزان نباشيم. كار ديگري كه مي‌كند؛ با تشخيص ريشه‌هاي فرهنگي و تاريخي‌ي هر جزء از كل فرهنگ رايج، متوجه مي‌شويم كه امروز هم اگر همان زيربناي اجتماعي و ريشه‌هاي تاريخي و فرهنگي وجود دارد، نمي‌توانيم معتقد به انهدام و بيهوده‌گي روبنا و ظواهر اين سنت‌هاي قابل انتقاد باشيم. بايد ريشه‌ها را دريابيم و به روز كنيم، تا متناسب با زنده‌گي و جامعه و جهان امروز باشد، بعد روبنا را مضر و زيان‌ده توصيف كنيم.

اكنون كه ما وارد آپارتمان‌ها شده‌ايم، و فرهنگ مالكيت را در آپارتمان‌ها درك نمي‌كنيم، چه راه چاره‌اي داريم جز شناخت اين وضعيت دشوار؟! وقتي فرهنگ مدرنيسم را درنيافته‌ايم، آيا بايد تمام مظاهر آن‌را نابود كنيم، و مثلا همه در خانه‌هاي ويلائي زنده‌گي كنيم؟ يا چون از مظاهر مدرنيسم استفاده مي‌كنيم و حتي به آنها وابسته شده‌ايم، پس بايد فرهنگ‌مان را تغيير دهيم؟ اهم مشكل مردم ايران همين است؛ جاي مقدم و تالي در تحولات اجتماعي و فرهنگي عوض شده، و هيچ چاره‌اي هم براي‌مان نمانده جز دل‌سپردن به جريان آب.