پنجشنبه، دی ۴

مهر و ماه ما، گم شده تو چشماي ما


كي گفته كه دريا، با خشكي در جداله؟
كي گفته مشت دريا، بر سينه‌ي ساحل
بوسه‌اي بر پيشاني محبوب از ياد رفته نيست!

كي گفته كه بارون
خبر مي‌ده از فاصله‌ي زمين تا آسمون؟
كي گفته چتر،
كم نمي‌كنه فاصله‌هامون؟
اگه زير يكيش بريم، وقت بارون!

كي گفته پارس سگ‌ها،
خبر مي‌ده از دشمن ديرينه‌ي ما؟
كي گفته اين دشمن ديرينه‌ي ما،
يه دوست ناشناخته نيست؟!

كي گفته پشت اين ابر سياه،
خورشيد بي‌غروب ماست؟
كي گفته مهر و ماه ما،
گم نشده تو چشماي ما؟!

سه‌شنبه، دی ۲

شاهزاده و گدا

در آن سوي آب‌ها، جزيره‌ايست به نام انگلند، كه شاه‌زاده‌ي جواني دارد؛ خودرأي و متكبر، و البته بازي‌گوش. روزي اين شاه‌زاده‌ي جوان، گدائي را به قصر خود فراخواند تا با او بازي كند، اما متوجه شباهت بي‌حدش با گدا شد، و ...

نع! داستان من، اين نيست.. حداقل واقعي‌تر از اينه، و از زمانه و روزگار خودمون:

تو تاكسي نشسته بودم، از اين تاكسي‌هاي پژوئي، داشتم فكر مي‌كردم؛ نكنه بخاطر پژو بودن ماشينش، مي‌خواد كرايه‌ي بيشتري بگيره، تا اينكه مسافري كه جلو نشسته بود، با اشاره‌ي دست، گفت پياده مي‌شه. ماشين ايستاد، پياده شد، دستش رو از پنجره وارد كرد و يه پونصدي به راننده داد. راننده هم بدون توجه به باقي‌ي كرايه، دنده رو جا انداخت و پاش رو از كلاج برداشت. مسافر از اون طرف پنجره‌ي ماشين، گرهي به ابروهاش انداخت و گفت: چه خبره آقا! من پونصدي دادم. راننده هم با خونسردي، پشت فرمون تكيه زد و بدون اينكه نگاهي به مسافر بيچاره بندازه، گفت: پول خرد ندارم، باقيش رو مي‌ندازم صندوق صدقات.. و گازش رو گرفت.

من اول خواستم برگردم و مسافر بيچاره رو يه ديد كوچيك بندازم، بعد گفتم: فايده‌ش چيه؟! آدم مال باخته ديدن نداره، به احتمال زياد اون هم مثل من هاج و واج مونده كه اين ديگه چه منطقي‌يه؟!

تو راه راننده بدون اينكه كارش رو توجيه كنه مسيرش رو ادامه مي‌ده، انگار كه اتفاقي نيفتاده. بله، زمانه‌اي شده كه همه‌مون با مشاهده‌ي يك واقعه‌ي معين و ثابت، حتي اگر خودمون نقش‌هاي مختلفي توش داشته باشيم، باز هم برداشت‌هاي يكساني ازش داريم. نمي‌دونم اين رو بايد به حساب تفاهم و احساس مشترك بزارم، يا كمبود تخيل و عدم فكر نو!؟ بهرحال هر چه كه بود، من هم به مقصد خودم رسيدم، و راننده كرايه‌اش رو مي‌خواست، اما من كه تجربه قبل رو داشته، گفتم: پول خرد ندارم، باش تا برم خردش كنم. وقتي برگشتم و پول رو درست دادم دستش، طوري نگاهم كرد كه انگار اونه كه داره به من پولي مي‌ده، نه من به اون؛ پول كرايه هم نه، پول صدقه! جالبه بدونيد كه احساس خودم هم همين بود؛ احساس گدا صفتي! گدا صفتم، نه!

تو خونه ديگه همه چيز يادم رفته بود، اغلب همين‌طوره؛ خونه، فكرهاي خاص خودش رو داره، نيازي نيست از بيرون وام بگيره! اما قبل از خواب كسي بهم زنگ زد كه دوباره فكرش رو ريخت تو سرم؛ همين قضيه‌ي شاهزاده و گدا رو مي‌گم. همون تلفنه كه باعث شده تا اين موقع شب بيدار بمونم و قصه‌ي شاهزاده و گدا رو بنويسم.

يكي از دوستان قديمي‌ام بود. ده سالي مي‌شد كه خبري ازش نداشتم؛ يعني بي‌معرفتي از جفت‌مون بود. آخرين باري كه همديگه رو ديديم، يك شب قبل از پروازش بود، وقت نداشت، بايد مي‌رفت، فقط يه احوال‌پرسي مختصر و شوخي‌هاي هميشه‌گي، و بعد هم خداحافظ تا فردا، كه قرارمون تو فرودگاه بود. اما من نتونستم به ساعت پرواز برسم، اون هم رفت و ديگه خبري ازش نشد. وقتي يادم مي‌افته كه چه كارهايي مي‌كرد، درحاليكه اين همه وقت مي‌گذره، برام باور نكردني‌يه.

وضع مالي‌شون بدك نبود، اما هر پادشاهي با بذل و بخشش‌هايي كه اون مي‌كرد، دو روزه به گدائي مي‌افتاد. اين حرف هميشه‌گي من بود، اما تو كتش نمي‌رفت، كه نمي‌رفت. هر وقت فكرش رو مي‌كنم، ياد شبي مي‌افتم كه تو بازارچه‌ي پارك لاله بوديم. يكي از همين صدها و هزاران آدم بيچاره و گدا، جلوي درب بازارچه ايستاده بود؛ به كسي التماس نمي‌كرد، ناله‌اي براش نمونده بود، اما نسخه‌اي كه دستش گرفته بود ــ گرچه، نه براي من، اما ــ براي كساني مثل دوست شاهزاده‌ي من، كاملا واضح و گويا بود. با ديدنش، بدون معطلي رفت جلو، كيف پول رو از جيبش بيرون آورد، داد دستش، يه چيزي هم بهش گفت و برگشت پيش من. من شكه شدم، مات و مبهوت مونده بودم؛ اين ديگه بي‌سابقه‌ست!؟ يه نگاهي به پشت سرش كردم؛ ديدم اون مرد بيچاره هم خشكش زده. شايد فهميد كه تو سرم چي مي‌گذره، چون فوري پول‌هاي توي كيف رو برداشت و كيف خالي رو داد به رفيقم، اجازه‌ي هيچ عكس‌العملي به من نداد. لحظه‌اي كه كيف خالي رو پس مي‌داد، چيزي زيباتر از چشم‌هاي نمناكش نبود، و چيزي زشت‌تر از نگاه‌هاي ما كه فقط متوجه جيب قلنبه‌ي اون مرد بيچاره بوديم.

آره ديگه، داشتم مي‌گفتم، اون شب بعد از ده سال، داشتم با يه همچين رفيقي گپ تلفني مي‌زدم. نمي‌شد صداي گرم و پر احساسش رو فراموش كرد، فوري شناختم. بعد از تعارفات و خجالت‌زده‌گي از بابت اون شب كذائي‌ي تو فرودگاه، باز هم بزله‌گوئي‌ها و شوخي‌ها شروع شد. من از خودم شروع كردم و گفتم كه چرا نتونستم به ساعت پرواز برسم. داستان من مختصر و كوتاه بود، اما مثل هميشه، داستان اون مفصل بود و شنيدني؛ تو كانادا با همون قدم اول، يه ايراني‌ي از خدا بي‌خبر، دار و ندارش رو ازش مي‌دزده، و تنها چيزهائي كه تو جيبش بوده براش مي‌مونه. با هزار بدبختي يه كار چيپ و سطح پائين پيدا مي‌كنه. همون‌جوري زنده‌گيش رو مي‌گذرونه تا اينكه همين دو سال پيش با همه‌ي بدبختي‌هائي كه داشته، يه بدبختي ديگه هم بهش اضافه مي‌شه: تصادف. راننده‌ي ماشين، يه مرد ژاپني از آب درمي‌آد، كه با خوش اخلاقي و روحيه‌ي خوبي كه از رفيقم سراغ داشتم، اصلا تعجب نكردم وقتي گفت با هم دوستان صميمي هستن. بعد از اينكه از بيمارستان مرخص مي‌شه، همون مرد ژاپني دست دوستش رو مي‌گيره و مي‌بره به شركتش. بعدها بهش كمك مي‌كنه، و اون هم اينقدر از خودش لياقت نشون مي‌ده، تا اينكه امروز يكي از سهام‌داران همون شركت ژاپني شده.

القصه.. تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز، كه ايزد در بيابانت دهد باز.. پاي تلفن نمي‌تونستم جلوي اشكم رو بگيرم، وقتي ازم دعوت كرد برم كانادا، گفت همه‌جور كمكي هم مي‌كنه. اما من كه چند ساعت قبلش احساس گدائي مي‌كردم، نمي‌دونم چرا با احساس شاهزاده‌گي بهش گفتم: من ايراني‌ام، و در خاك وطنم دفن مي‌شم!

خاك؟.. گفتم خاك؟!

ما انسانيم، پس حق داريم


تفاوت دو لبخند ؛ يك پيشنهاد و يك تفاوت ديدگاه

آي‌اس‌پي‌هائي هستن كه فيلتر كمتري دارن، اما بهرحال گويا و حتي حسين درخشان رو فيلتر مي‌كنن. اما من كار ديگه‌اي مي‌كنم. شايد دارم تبليغ مي‌كنم، اما تا جائي كه من تو اين چند سال از اكانت ندارايانه استفاده كردم، از نظر سرعت، با وجود اينكه از همون سيستم‌هاي كند قديمي استفاده مي‌كنند (منظورم از سيستم‌هاي جديد همين كانكت‌هاي 56 كيلوبايتي‌يه) اما باز هم خيلي خوب كار مي‌كنه. البته حتما فكر مي‌كني؛ خب اون هم كه فيلتر مي‌شه! آره، فيلتر مي‌كنه، خيلي هم زياد، اما بي‌اثر. كانكت‌هاي ديگه‌اي كه من امتحان كردم، براي عبور از فيلترشون نياز به همين فيلترشكن‌ها دارند، اما ندارايانه فيلترش خيلي بي‌اثره. من الان سه ماهه كه با يك تغيير پراكسي، گويا رو كامل و به روز شده مي‌خونم، هيچ مشكلي هم با سايت‌هاي ديگه ندارم. فكر مي‌كنم ابتدائي‌ترين و ساده‌ترين و البته مؤثرترين راه براي عبور فيلتر، همين تغيير پراكسي باشه، كه البته در مورد اغلب اين آي‌اس‌پي‌ها الان كارآمد نيست، يعني من تا حالا با تغيير پراكسي فقط با اكانت ندارايانه تونستم عبور كنم، اگر هم در مورد آي‌اس‌پي‌هاي ديگه چنين كاري انجام بشه، با پراكسي‌هاي پورت 8080 و 8000 و از همين‌ها است كه هم پيدا كردنش سخت‌تره و هم سرعت ارتباط رو به شدت پائين مي‌آره، اما براي ندارايانه بايد از پراكسي‌هاي با پورت 3128 استفاده كنيد تا جواب بده، كه من تا حالا نديدم سرعت اينترنت رو پائين بياره، و روش پيدا كردن اين پراكسي‌ها هم خيلي ساده‌ست. اگر دوست داشتيد مي‌تونم توضيح بدهم. اگر هم خواستيد از آي‌اس‌پي ندارايانه استفاده كنيد، كارت‌هاي اينترنتي ساعتي‌شون خيلي گران هستند، اما اگر اكانت ماهانه بگيريد براتون ارزون‌تر تموم مي‌شه. بنظرم حسابي تبليغ كردم. من از وقتي كه يه كار موقت تو يكي از شركت‌هاي زير نظر ندارايانه داشتم، از اكانت اونها استفاده مي‌كنم. بهرحال اين وضعيتي‌يه كه ما دچارش شديم، و فكر هم نمي‌كنم فرقي داشته باشه كه ما دست به دامن آقاي حداد عادل بشيم (از اعضا هيئت امناي ندارايانه، و البته وزير اطلاعات زمان قتل‌هاي زنجيره‌اي، كه اسم نكبتش هم يادم رفته، و خاتمي و مهاجراني هم هستند) يا اينكه به پاي آمريكا و صداش بيافتيم! واقعا فرقي هم مي‌كنه؟! دست به دامن قدرت شدن، فقط يك معني رو مي‌ده؛ نياز. حالا مي‌خواد اين قدرت، بيگانه باشه يا آشنا. مهم اينه كه من و شما و ما به هدف و خواسته‌مون برسيم. هيچ توجه كرديد كه توي همين همايش مولانا و حواشي اون، اين همه كارشناس و عالم و دانشمند، اومدن و مهم‌ترين حرف‌شون اين بود كه چرا مردم دنيا نمي‌دونن كه مولانا ايراني‌يه؟! يعني حالا كه كسي مثل مولانا، كه شاهكارش اين بوده كه تونسته در عصر سنت، جهاني فكر كنه و زندگي، ما مي‌خوايم با همون فكر سنتي و بومي خودمون، و با يه برداشت كج‌فهمانه از مليت و فرهنگ، مولانا رو هر جور كه شده ايراني كنيم! حالا از طرفي هم يه عده كه به اين نكته توجه مي‌كنن، مي‌آن و در رساي مولانا حماسه‌ها سر مي‌دن كه آقا غافليد از اينكه مولانا جهاني فكر مي‌كرد و جهاني شد. اما من مي‌گم؛ مگر ما نيستيم، خب ما هم جهاني هستيم و بايد از تمام مواهب اين دنيا بتونيم استفاده‌اي در حد خودمون داشته باشيم. ما كه زنده‌ايم، ايراني‌ايم، مولانا كه مرد، جهاني‌ست؟! همه‌ي ما جهاني هستيم و اين حق ماست. الان ديگه زمانه‌اي نيست كه كسي مثل مخملباف يا كيارستمي مجبور باشن براي كار هنري درون مرزهاي كشور متبوع‌شون (و شايد حتي نامطبوع‌شون، كه حق هم دارن) كار كنن، مثل خيلي‌هاي ديگه‌اي كه مهاجرت مي‌كنند و بنام فرار مغزها مي‌شناسيم. خب اين كمك خواستن از بيگانه، در دهكده‌ي جهاني، اصلا به معني خيانت و زبوني نيست. اينها معاني‌ايي بودن كه براي نسل‌هاي پيش از ما مفهوم و اعتبار داشت؛ انسان‌ها رو با عقيده و اراضي‌ي مايملك‌شون، كه نشان دهنده مليت‌شون بود مي‌شناختن، (عقيده، جايگاه‌شون رو در آسمان مي‌ساخت و ملك، موضع‌شون رو در زمين) ولي ما كه اينطور فكر نمي‌كنيم! اگر قديمي‌ها رو با عقيده و مليت‌شون مي‌شناسيم، بايد نشون بديم كه در مورد ما اين برداشت اشتباه‌ست؛ آسمان مال من است، و زمين نيز! ما انسان هستيم و انسان به خودي‌ي خود داراي ارزش و اصالت. ما حق داريم از تمام ابزارهايي كه براي بهتر شدن زنده‌گي‌مون در جهان شناخته شده‌ي اطراف‌مون وجود داره استفاده كنيم، و اين كاملا طبيعي و منطقي‌يه، حالا اين ابزار مي‌خواد بيگانه باشه يا آشنا، تفاوتي در ارزش كار نداره. (يعني معياري براي ارزش‌گزاري نيست)

دوشنبه، دی ۱

دوست ناديده ستمكار

نمي‌شه جلوي بعضي از چيزها رو گرفت. خواهي نخواهي پيش مي‌آد؛ مثل درد غربت، يا حس اشتياق، شادي و غمي غيره‌منتظره، كه از پي هم و پي‌درپي مي‌آد، بي‌هيچ بهانه و دلواپسي از بابت آوار سنكپ و مرگ، پس از نواسانات شديد زنده‌گي. لحظه‌ي ديدار رو مي‌شه به خاطر سپرد؛ برق نگاهي كه از ديده‌ي دوستي ناديده، بر چشم دلت مي‌نشينه، و جانت رو آگاه مي‌كنه؛ آگاه از وجود يك دوست ناشناخته، كه هست، تا پيداش كني، اما لام تا كام حرفي براي گفتن نداره! رك بگم: دوستي و نزديكيش رو غنيمتي مي‌دونه براي لحظه‌هاي دوري و جدائي..

چرخ روزگار چه بازي‌ها انگيخت!.. بازي‌هايي داره كه ناغافل اما.. اما امان از بازي‌هاي خان‌ومان برانداز.. براي من كه اينطور رقم زده.. قبلا هم گفتم: ناشكري نمي‌كنم؛ بهشون اعتراف مي‌كنم! روزي رو مي‌گم كه سينه‌ام پر بود از نفَس عشق، نفسم عار داشت دم بزنه جز در صحبت عشق، صحبتم گل نمي‌كرد مگر با يادش، يادش از خاطرم نمي‌رفت مگر با ديدارش، وقت ديدارش همه تن گوش مي‌شدم، مي‌افتادم پيش پاي‌اش... اما عشق كه در شيراز، با آن آب و هواي سفله‌پرورش دنيا گرفت، گزيري از عشق حافظ‌گونه نداشت؛ كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل‌ها..

من عاشقِ عاشق شدن بودم، ولي وقتي عاشق شدم.. و من.. همين من.. آره، من عشق رو به بازي گرفتم.. شايد هم.. كار خودش بود.. نفهميدم.. اما فهميدم كه چقدر ناشكرم.. اين ناله‌ها كه هر از گاهي مي‌كشم، از زخم‌هائي‌ست كه هيچ وقت خوب نمي‌شن.. و.. فقط هستن كه كفاره‌ي ناشكري و ستمكاري من رو بگيرن.. من هم.. طبيبي هستم كه فقط دواي زخم‌هاي تنش رو داره.. راهي براي درمان روح زخم‌خورده‌ام ندارم.. اگر تلاشي هم مي‌كنم، فقط براي تسويه‌ي حساب كفّارمه..

هر از گاهي هم اميدي به سرابم نقبي مي‌زنه، تا تلاشي‌ام رو از نزديك تماشا كنه.. و من با گرمي ازش استقبال مي‌كنم، كه گوئي از دوست، دوست‌تره.. گذشت آن زماني كه لاف گزاف مي‌زدم از دردت؛ كه از خودت دوست‌تره.. اكنون به دوستي با سرابت هم راضي‌ام و شكرگزار، اي دوست ناديده‌ي ستمكار..

یکشنبه، آذر ۳۰

مسئله انيشتن

آيا شما در زمره‌ي دو درصد افراد باهوش در دنيا هستيد؟ پس مسئله‌ي زير را حل كنيد تا دريابيد كه در ميان افراد باهوش جهان قرار داريد يا خير.

هيچ‌گونه كلك و حقه‌اي در اين مسئله وجود ندارد، و تنها منطق محض مي‌تواند شما را به جواب قطعي برساند:
1- در خياباني، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
2- در هر يك از اين خانه‌ها يك نفر با مليتي متفاوت از ديگران زنده‌گي مي‌كند.
3- اين پنج صاحب‌خانه هر كدام نوشيدني متفاوت مي‌نوشند، سيگار متفاوت مي‌كشند، و حيوان خانه‌گي متفاوت نگه‌داري مي‌كنند.

راهنمائي:
1- كبوتر در خانه‌ي قرمز زنده‌گي مي‌كند.
2- مرد سوئدي، يك سگ دارد.
3- مرد دانماركي چاي مي‌نوشد.
4- خانه‌ي سبز رنگ در سمت چپ خانه‌ي سفيد رنگ قرار دارد.
5- صاحبِ خانه‌ي سبز، قهوه مي‌نوشد.
6- شخصي كه سيگار Pall Mall مي‌كشد، پرنده پرورش مي‌دهد.
7- صاحب خانه‌ي زرد، سيگار DunHill مي‌كشد.
8- مردي كه در خانه‌ي وسطي زنده‌گي مي‌كند، شير مي‌نوشد.
9- مرد نروژي در اولين خانه زنده‌گي مي‌كند.
10- مردي كه سيگار Blends مي‌كشد، در كنار مردي كه گربه نگه مي‌دارد زنده‌گي مي‌كند.
11- مردي كه اسب نگه مي‌دارد، كنار مردي كه سيگار DunHill مي‌كشد زنده‌گي مي‌كند.
12- مردي كه سيگار BlueMaster مي‌كشد، آب‌جو مي‌نوشد.
13- مرد آلماني سيگار Prince مي‌كشد.
14 - مرد نروژي كنار خانه‌ي آبي زنده‌گي مي‌كند.
15- مردي كه سيگار Blends مي‌كشد، همسايه‌اي دارد كه آب مي‌نوشد.

سوال: كدام‌يك از آنها در خانه، ماهي نگه مي‌دارد؟

آلبرت انيشتن اين معما را در قرن نوزدهم ميلادي نوشت. به گفته‌ي وي، 98 درصد مردم جهان نمي‌توانند اين معما را حل كنند!

اين معماي رياضي كه با يك الگوريتم نسبتا ساده حل مي‌شود را دائي‌ام از طريق ايميل دريافت كرده بود، و براي من هم فرستاد. او مي‌گفت در مدت نيم ساعت حل‌اش كرده، من دو برابر او زمان بردم، اما بيشتر وقتم صرف يك اشتباه شد. سوال اين است كه كدام‌يك ماهي نگه مي‌دارد، اما اگر حيواناتي كه در طرح سوال نام برده شده را بشماريد، متوجه مي‌شويد كه پنج تا هستند، بنابراين ديگر كسي نمي‌ماند كه ماهي نگه دارد! اشتباه من اين بود كه فكر مي‌كردم؛ يك نفر پرنده پرورش مي‌دهد و يكي هم كبوتر نگه مي‌دارد، درحالي‌كه هر دو يكي هستند.. من اين مسئله را جائي نديده بودم، اما بنظرم براي شما تكراري باشد، و به احتمال زياد شما بايد جزء همان دو درصد باهوش جهان باشيد، بهرحال در زمان مرگ انيشتن، دانش‌آموزان چيزي از الگوريتم و احتمالات نمي‌دانستند، اما حالا.. تصور مي‌كنم زيادي از باهوش بودن خودم ذوق كرده‌ام.. گرچه.. هوش، هم انتزاعي دارد و هم واقعي.. در امور واقعي كه مي‌دانم، مطلقا باهوش نيستم، اما هوش انتزاعي.. شايد..