پنجشنبه، شهریور ۲۷

منافع ملي ، آزادي فردي

نمي‌دانم كشورهاي اروپايي براي منافع ملي خود تعريفي دارند يا نه، كه اينگونه قوي و شايسته سالارانه از آن دفاع كرده و همه جا در پي آن هستند و آحاد جامعه در تمام شئونات زندگي، رعايت آنرا در دستور كار خود دارند، و بسيار جالب است كه خيلي كم درباره‌ي آن حرف مي‌زنند (به عكس ما ايراني‌ها) درحالي‌كه لحظه لحظه‌ي زندگي خود را معطوف به آن كرده‌اند. دقيقا مثل عارف عاشقي كه به هر كجا مي‌نگرد روي خوب يارش بيند و اگر بپرسي او كيست جوابي ندارد!

بنظر من «منافع ملي» گرچه داراي وجوه گسترده‌اي از نيازهاي مادي بشر است، اما بخاطر پيچيده‌گي و ارتباط مستقيم با نيازهاي بشري، كاملاً سواي از ديگر تعاريف علم جامعه شناسي است. يعني قابل تعريف نيست؛ تعريفي جامع و مانع از آن وجود ندارد. تعريفي كه نه تنها براي ملت‌هاي متفاوت كارساز باشد، بلكه براي فرضاً يك كشور مستقل چون ايران در اعصار مختلف يگانه باشد. گفتم اعصار؛ متوجه شدم در زمانه ما كه به كل از آن پرت هستيم، ساعت‌ها و دقايق هم تعيين كننده هستند!

پس بايد از تعريف آن بگذريم. اما راه ديگر بجاي تعريف ، تشخيص است. اروپايي‌ها منافع ملي خود را تعريف نمي‌كنند؛ اگر قرار بود بر اين بود، بايد همچون ما سياستمداران و متفكران و صاحب‌نظران روز و شب خود را صرف آن مي‌كردند، و آنگاه مردم تعريف آنها را مي‌يافتند و موضوع از سطح كلان خود به سطحي جزئي و خاص وارد مي‌شد، و آن خصيصه‌ي ذاتي منافع ملي كه همانا اقبال عمومي و وحدت ملي و توافق نظري و عملي است، از ميان مي‌رفت. اين همان اتفاقي‌ست كه در ايران رخ داده. يعني اين‌قدر براي كاري نافرجام اما قابل ستايش ــ يعني تعريف منافع ملي ــ بحث و نظرخواهي مي‌كنيم كه هويت ذاتي آن از بين مي‌رود؛ در واقع تعريف منافع ملي به آراء عمومي گذاشته شده، و يقيناً اختلافات زياد مي‌شود، و .. ديگر منافع ملي به منافع افراد بدل مي‌شود.

منظورم اين نيست كه ذاتاً آراء عمومي بد است، اما هر خير و شري در دنياي ما نسبت به برخي موقعيت‌ها و شرايط، كاركرد ذاتي خود را از دست مي‌دهند. اشتباه در تشخيص منافع ملي از جايي شروع مي‌شود كه اولاً تصور اشتباهي از انسان بعنوان موجودي اجتماعي داريم، و دوم اينكه منافع ملي اين‌قدر گسترده و پيچيده و سيال است كه نمي‌توان با روش جمع‌آوري اطلاعات آنرا تشخيص داد، بلكه بايد گفت چه چيزي جز منافع ملي نيست.

براي توضيح يك مثال خيلي ساده مي‌زنم تا روشن شود؛ نانوايي‌ها را ديده‌ايد كه داراي دو صف هستند؛ يكي براي يك دانه‌ايي‌ها و دومي براي ديگران. اين يك نمونه‌ي خرد از منافع كلان ملي است. حال در نظر بگيريد صف يك ناني بلندتر از صف چندتائي باشد. آيا شما باز هم براي يك نان در صف يكي‌تائي مي‌ايستيد؟ منافع فردي اقتضاء مي‌كند در صف چندتائي بايستيد كه خلوت‌تر است. اين هم يك نمونه از منافع فردي كه عملا براي آن تعريفي در منافع جمعي مشتريان نانوائي وجود ندارد.

در اين مثال ابتدا منافع گروهي بخوبي پاسخ‌گوي شرايط موجود و ارضاء كننده‌ي نياز‌هاي فردي است. اما هميشه مشكلات منافع ملي از جائي آغاز مي‌شود كه طبق سنت اين دنيا و تاريخ آن، جامعه‌ي انساني به نحوي سيال و بي‌شكل، مدام در تغيير و دگرديسي، كارايي منافع ملي را به چالش مي‌طلبد. علت‌العلل آن هم از تعبير اشتباه ما از نيازهاي انساني است. ما اصل را بر اجتماعي بودن انسان مي‌گذاريم و سعي مي‌كنيم با شكل دادن به جامعه ــ نه تنها بعنوان اساس زندگي كه بعنوان هدف و نهايت خلقت ــ ، فرد انسان را تعريف كنيم ــ بعنوان موجودي ضابطه‌مند در جامعه ــ. درحاليكه انسان هيچ‌گاه موجودي اجتماعي و قانون‌مند نبوده و نيست، بلكه اجتماعي شده! انسان مجبور به زندگي در كنار ديگران شد، چون توانائي برآورده كردن نيازهاي خود را به تنهايي نداشت. امروزه مي‌بينيم تعريف استقلال كشورها هم دگرگون شده، و تعريف امروز استقلال، ديروز به‌معناي وابستگي بود! فرد بشر هم به همين صورت مجبور شد ظاهر خود را تغيير دهد و خود را با مطابق ميل ديگران ظاهرسازي كند! اما انسان ذاتاً در جستجوي فرديت خود است و اعتلاي خود را در آن مي‌بيند، و اين با ديدگاه ما در تشخيص و تعيين منافع ملي، دير يا زود در تضاد قرار خواهد گرفت.

راه‌كاري كه براي رفع اين انسداد و تشخيص صحيح وجود دارد؛ بجاي اينكه بگوييم چه چيز در منافع ملي هست، بگوييم چه چيزي نيست. ديده‌ايد كه در تفسير و توضيح آزادي‌هاي فردي در جامعه مي‌گويند، مردم آزاد هستند مگر غير از آن ثابت شود. يا مثلاً؛ اصل بر برائت است. اين تعريف‌ها خود ناشي از آن نگاهي است كه به انسان داريم؛ بعنوان موجودي متكي به فرديت خود، كه بايد جامعه در خدمت تعالي شخصيت او باشد، و ظاهر فرديت او نيز مخل نظم اجتماعي نشود. مي‌دانيد چرا در ايران استعدادها به حدر مي‌روند؟ چون جامعه براي تعالي خود برنامه‌ريزي شده نه رشد فردي آحاد جامعه. و مي‌دانيد چرا افراد نه تنها در جهت تقويت منافع ملي حركتي نمي‌كنند، مدام هم در پي نقض آن هستند؟ چون بدنبال تعالي شخصيت و فرديت ذاتي خود هستند نه رشد اجتماعي. اين واقعيتي‌ست كه در تمام دنيا ــ چه جهان اول و چه سوم ــ وجود دارد و ابطال ناپذير است، اما آنچه كمال منافع ملي را در كشورهاي پيشرفته‌ي غربي موجب مي‌شود؛ تعيين منافع ملي در راستاي حفظ منافع فردي است.

كوتاه سخن اينكه؛ منافع كلان ملي از حفظ فرديت انساني و تقويت آن، و برپايي منافع خرد اجتماعي و ايجاد روابط سالم با يكديگر، حاصل مي‌شود. تلاش براي گنجاندن منافع ملي در قالب تعريفي خاص، اشتباه محض و موجب خسران يك ملت است. منافع ملي را بايد تشخيص داد، و راه‌ش هم در احياء فرديت آحاد جامعه است؛ يعني آزادي فردي. تا منافع ملي به وجوهي از منافع فردي ملت بدل شود.

چهارشنبه، شهریور ۲۶

پر مرغي در قفس، زار

þ بعد از فوت بنان من نديدم شاگردي از ايشان مانده باشد، كه به سبك و سياق او بخواند. جايي خوانده بودم كه بنان در خانواده‌اي‌ از اعيان متولد شد. اما خانواده‌ي او مثل كاپيتان فون‌تراپ در آن فيلم معروف آواي موسيقي (اشك‌ها و لبخندها) مخالف آوازخواني فرزندشان بودند و اين‌را براي خود كسر شأن مي‌دانستند. براي همين غلام‌حسين كه علاقه وافري به موسيقي از خود نشان مي‌داد و جائي هم براي ابراز آن نبود، مجبور مي‌شد در كنج دنجي از خانه‌ي بزرگ پدري، آن نواهايي كه «همچون برگ گل بود و تو گفتي بر حرير»، براي اولين‌بار تجربه كرد. اين‌گونه بود كه صداي بنان شد نوايي ناب و صيقل خورده، كه هرگز مثل آن پيدا نخواهد شد. اين تصوري بود كه من تا آن زمان كه كاست‌هاي آقاي «كاوه ديلمي» را شنيدم، با خود داشتم. متأسفانه از كاوه ديلمي فقط دو آلبوم موجود است؛ يكي كه بصورت جفت كاست است، و با عنوان «مي‌ناب». مي‌ناب اثري از استاد روح‌الله خالقي است كه اولين‌بار خود بنان آنرا خواند. اما اين‌بار كاوه ديلمي شاگرد بنان با رهبري اركستر از گلنوش خالقي فرزند استاد خالقي، آنرا اجرا مي‌كرد. در روي دوم نوار هم آهنگ باشكوه آمدي جانم به قربانت ولي« حالا چرا»، توسط اين‌دو شاگرد روحي و صلبي آن اساتيد بزرگ اجرا شده. اين كاست را هر جا و براي هر كسي كه خود را آشنا با صداي بنان مي‌دانست گذاشتم، متوجه نشد كه خودش نيست. دومين كاستي كه از او دارم ــ و متأسفانه امروز مكشوف شد كه به سرقت رفته ــ آلبومي بود كه براي بنان اجرا شد. شعر را فريدون مشيري در توصيف صداي دل‌نشين بنان سروده. روح‌شان شاد. موسيقي آنرا فريدون شهبازيان و خواننده هم كه چه كسي بهتر از شاگرد او، كه بي‌نهايت صدايي شبيه به او دارد. نمي‌دانم چه شد كه آقاي ديلمي ديگر نخواند. من از صداي‌ش واقعا لذت مي‌برم.

يك قطعه‌ي كوتاه در كاست «ياد يار مهربان» هست كه براي‌م فوق العاده است، البته همه‌ي كاست زيباست. آنرا نه از روي نوار اصلي، بلكه از كپي آن كه در كامپيوترم داشتم، ضبط مي‌كنم. اگر ضعف و كاستي داشت ببخشيد.

اشك و آه‌م، مي‌دهند از هجر ياران آگهي / مي‌گدازد سينه‌ام را داغ آن سرو سهي
باغ ويران است و مرغان بي‌نوا، ايوان تهي / اي بنان آخر كجايي تا نوايي سر دهي
ياد باد آن همدلي، آن همدمي، آن همرهي / ساز محجوبي و آواز بنان، شعر رهي

براي شنيدن آهنگ، بعد از كليك بر روي لينك بالا، بايد در ستون سمت چپ پايين، قسمت انتخاب آهنگ زمينه، كليد Play را كليك كنيد. براي قطع آهنگ هم اينجا كليك كنيد. در غير اينصورت مي‌توانيد با كليك راست بر روي لينك آنرا Save Target As كنيد و بر روي كامپيوتر خود داشته باشيد. ببخشيد كه اين‌قدر دردسر داشت.

þ ديروز مطلبي از آقاي طواف خواندم كه حسابي منقلبم كرد و نتوانستم به حال خود باشم. در ذهن‌م موضوع ديگري داشتم براي نوشتن، اما به اينجا ختم شد؛ و من نام اين شطحيات را مي‌گذارم خواب‌هاي پريشاني، كه ... :
كنون كه دروازه‌ي اميد،
در غروب و خزان سر رسيده از پس يك روز بي‌نسيب،
بر هم نهاده پلك، چون من لب دوخته‌ي بي‌شكيب،
شب‌هاي غم‌زده و بي‌نياز مرا، بدل مي‌كند به آرزوي فرش پاره‌اي در حضيض.
مي‌توانم در يك دم و آني نگاه مخفيانه به فروزش شعله‌هاي مهيب،
سرما زده در چشمان سلطان فريب،
بسپارم تن خود را به تن درياي تن‌رباي همواره پرغريق،
تا چشمه‌نوش خود را سيراب سازم از اين حليب.
اما دريغ و صد افسوس كه آبيار بي‌مروت و ستمكار اين باغ بي‌فصل،
مرا در بند يك جرعه نوش قطره‌ي شبنم بست.
...
نه سازشي با دل سوخته،
نه درك حال پر مرغي در قفس، زار.

دوشنبه، شهریور ۲۴

نامه‌هاي بي‌اعتباري شديم

þ نمي‌دانم بشر چگونه به اينجا رسيد! چه شد كه غافل و بي‌اثر شد؟! انسان‌هاي امروز؛ نامه‌هايي با مبدأ و مقصدي از پيش معلوم، و غير قابل تغيير! .. تنها تلاشي كه مي‌كنم، تصحيح غلط‌هاي املائي و شمارش نقاط و اندازه‌ي فاصله‌هاست.. چگونه از نامه‌هايي با توانايي تغيير مفهوم و انجام، سخن مي‌گوييم؟! نامه‌هايي كه در تاريخ، خود بعنوان كدپستي هستند! نامه‌هايي كه با نوشتن خود با معاني تازه و خودخواسته، جهاني دگرگون ساختند.. كدامين نامه امروز، خود تعيين مقصد و مزمون مي‌كند؟! نهايت تلاش ما كه خارج از توان‌مان نيز مي‌نمايد؛ جايگزيني برخي كلمات مترادف و ساختن جملاتي زيباتر است، با همان معاني!.. معاني خارج از فهم و درك ماست. ما تنها نامه‌هاي بي‌اعتباري هستيم، از پيش نوشته شده، بر شانه‌هاي باد!

þ تصور اينكه بشر، نسل بشر؛ موجودي پست و پليد است، و زائيده‌ي كثيف‌ترين ماده، و درمانده‌ي بي‌ارزش‌ترين اكسير پليدي‌ها، و اسير كوچك‌ترين و نزديك‌ترين خواهش نفس، تنها تفسيري‌ست كه مي‌توان با آن نامردي و دروغ‌گويي و خون‌ريزي و تمام زشت‌كاري‌ها و خيانت‌هاي او را تحمل كرد و خدا گونه بر او ترحم كرد. ولي اينكه؛ اين شرايط را خودم هم دارم، سخت در اشتباه‌ام. اين فقط يك تفسير است، براي تحمل فشارهاي زندگي كه از زشت خويي «ديگران» حاصل شده.. «من» ؛ تافته‌اي جدا بافته، كه «بايد» در پي كمال باشد!

þ ملكوت: ... برخي پرده‌ها را هرگز نمي‌توان كنار زد. هرگز نمي‌توان گفت كه چه بوديم و چه شديم. از كجا به كجا رسيديم و همراه كه بوديم و همراه كه شديم. مهابتِ همين لحظه كه همراهي كسي را دارم كه از رشك نامش را هم نمي‌برم، كفايت است كه همه چيز را رازآلود و مستور كند:
تك مران، در كش عنان، مستور به
هر كس از پندارِ خود مسرور به

شنبه، شهریور ۲۲

واقعيت نه چندان معتبر و محترم ما

من در مورد اينكه با «كنار گذاشتن همه‌ي احكام سياسي و اجتماعي اسلام» مي‌شود مردم را دوباره جذب اصلاحات كرد، شك دارم. بنظر من مردم ايران هيچ‌گاه تجربه‌ي اصلاح‌طلبي نداشته‌اند و اين اولين تجربه‌ي ما بود. بنابراين انتظار گزافي است كه خود را با انگليسي‌ها مقايسه كنيم كه هيچ‌گاه تجربه فكر و عمل‌كرد انقلابي نداشته‌اند! حتي اگر زمان اصلاحات بجاي 700 سال فقط 70 سال باشد. اگر اين تجربه اصلاح‌طلبي در هزار سال پيش رخ مي‌داد و پس از آن هم حداقل در هر قرن براي پنج سال چنين تجربه‌اي را مي‌آزموديم، اكنون مي‌توانستيم بگوييم؛ مردم تنها به اصلاحات بعنوان شايسته‌ترين راه ايمان آورده و فقط به آن فكر خواهند كرد و همين راه را ادامه مي‌دهند.

اما نظر من اين است كه وضعيت ايران چندان هم كه مي‌گوييم و مي‌گويند وخيم و غيرقابل حل نيست. ما تنها توانايي مديريت سياسي و اجتماعي اين مجموعه‌ي انساني پيچيده و سردرگم را فارغ از هر گونه ملاحظات تاريخي و قومي و فرهنگي، آن‌چنان كه جهاني فكر كنيم و عمل كنيم، نداريم. علي‌رغم آنچه ما فكر مي‌كنيم كه جهاني شدن در جهت انهدام سنت‌هاي بومي است، عملاً نشان داده شده كه به عكس اين نظريه است، و حتي اگر جهاني شدن با زور اسلحه، و براي مردماني چون عراقي‌ها باشد، باعث قوت و قدرت فرهنگ بومي و ارزش‌ها و منافع ملي آنها مي‌گردد (چه بسا آنها پيش‌تر هيچ‌گونه توافق نظري در مورد منافع ملي نداشتند). و اساساً جهاني شدن براي تقويت فرهنگ‌هاي بومي و البته در جهت تفاهم متقابل ملت‌ها، آن‌چنان كه شائبه‌ي يكي شدن آنها را دارد، پديد آمده است.

من نه تنها راه دوم آقاي حجاريان را محتمل مي‌دانم (در مقام تماشاگر) ، بلكه بنظرم سازنده‌تر و قابل دسترس‌تر است (در مقام بازيگر). توضيح اينكه؛ پس از هجوم اعراب، اين اولين بار است كه مردم ايران اين‌چنين تجربه‌اي در پذيرش و استقبال از مهاجم را مي‌آزمايند. (در مورد سهولت اشغال ايران بزرگ براي اعراب باديه نشين، رجوع كنيد به جلد دوم كتاب روزگاران ايران، اثر استاد زرين‌كوب) و از طرفي ما ايرانيان در تاريخ پنج هزار ساله‌ي خود مردماني متصف به صفت بيگانه‌نوازي بوده‌ايم. ايرنيان باستان هميشه به دنبال پديده‌هاي نو، و كشف و آميزش با تمدن‌هاي غريب و تازه بوده‌اند، و از آنان با اشتياق استقبال كرده‌اند. ما هميشه به آميخته‌گي با مردماني با صفات و فرهنگ‌هاي ناشناخته عادت داشته‌ايم، و آنرا از كرامات خود مي‌دانسته‌ايم و حتي يونانيان هم اين صفت را از كمالات ما مي‌پنداشته‌اند كه توانايي هضم تمدن‌هاي غريب و بزرگ و هرچند قدرتمند را در خود داشته‌ايم.

مي‌دانيم اين خصيصه‌ي ملي تا پيش از انقلاب 57 كاملاً نمود و حضور داشته (به اشكال متفاوت). خصوصيتي كه بيشتر بخاطر شرايط جغرافيايي ايران است. اما ما معاصران ايران بخاطر اين ربع قرن زندگي در پوست گردو، ممكن است فكر كنيم؛ چه وضعيت بغرنج و نامحتملي براي‌مان پيش خواهد آمد، و چه ننگ و خفت ملي براي ايران خواهد بود، اگر به هجوم بيگانه تن دهيم! اما در مقام پاسخ‌گويي بايد گفت؛ ما در پذيرش بيگانه‌گان و هضم و حتي هدم آنها در فرهنگ و تمدن خود، و تأثير متقابل بسيار چيره‌دست هستيم، و خوش‌بختانه يا متأسفانه بايد گفت اين تنها تجربه منحصربه‌فرد و موفقيت آميز ما ايرانيان است، كه هميشه‌ي تاريخ به بهترين وجه از عهده‌ي آن برآمده‌ايم.

شايد برخي در مقابل اين رأي و نظر (كه يقينا نياز به مداقّه دارد) با احساسات شوونيستي و از موضع دفاع از حيثيت ملي برخورد كنند. و حتماً شنيده‌ايد سخنان اخير آقاي رفسنجاني كه از موضع برتر و دست بالا مي‌گويد: آمريكا در محاصره‌ي ما است! ايشان به نوعي از موضع همان احساسات ملي‌گرايانه‌ي كاذب، كه در اين ربع قرن اخير به شدت توهم‌آميز شده ــ و البته تصور مي‌كنم پيش از انقلاب هم حكومت رسماً مروج آن بوده ــ سخن مي‌گويند. احساسي كه نهايتاً نتيجه‌اي جز ويراني و سرشكسته‌گي براي‌مان نخواهد داشت. اكنون بايد پرده‌هاي ملي‌گرايي ــ يا همان نخوت و تكبر ــ حاصل توهم از خود را كنار بزنيم و به واقعيت نه چندان معتبر و محترم خود بازگرديم.

البته واقعيت ديگري هم هست؛ من بي‌نام و نشان بي‌هيچ ترس و واهمه‌اي و مسئوليتي از بابت اعتقاد و عملكردم، فقط در مقام بحث و نظر حرفي مي‌زنم و مي‌روم. شما در نظر بگيريد آقاي حجاريان ممكن است بخاطر بيان راه دومي كه در مقام تماشاگر گفته‌اند و نه در تأييد آن، تهديد و مجازات شوند. اما از نظرگاهي ديگر تجربه‌ي اين چند سال اخير نشان داده؛ اصلاح‌طلبان گرچه در نيت و نظر چنين قصدي نداشته‌اند، اما نتيجه‌ي عملي فعاليت‌هاي اصلاح‌طلبانه‌ي آنها در جهت تقويم راه دوم بوده، و كاملاً ثمربخش.

جمعه، شهریور ۲۱

در خلايق مي‌رود تا نفخ صور

ما ايراني‌ها مردماني عيب‌جو بوديم، و در عصر حاضر ساده‌انگار و بي‌فكر هم شده‌ايم. عيب‌جويي‌هاي اخيرمان اغلب با ساده كردن موضوعات پيچيده‌ي انساني همراه است. از پيچيده‌گي‌هاي خاص بشر غفلت مي‌كنيم و خيلي راحت و با خيالي آسوده و بي‌كنكاش از دلايل و عوامل انساني و طبيعي كه بر زندگي و تصميمات و قضاوت‌ها و كلاً روان و روح و شخصيت انسان تأثير مي‌گذارند، براي ديگران رأي صادر مي‌كنيم؛ يا بقول جبران خليل: عيب‌جويي مي‌كنيم. (جبران خليل مي‌گويد هنر پارسيان عيب‌جويي است!) اين ساده‌انگاري يا به‌زبان دقيق‌تر؛ تحويل دلايل به تك علت‌ها، در اوج خود به عالي‌ترين مدل ايدئولوژي شيطاني يا همان دگماتيسم بدل مي‌شود. اما اگر يك مقدار تخفيف درجه بدهيم و از لجاجت و پافشاري‌هاي ابلهانه و ساده‌انگارانه‌ي آن بكاهيم، مي‌شود همان جزم‌انديشي‌ي خودمان. حال شما كسي را در نظر بگيريد كه با همين استدلال ضعيف و بي‌پايه؛ كه فلاني انساني جزم‌انديش بود، بنابراين او بود كه سياست و تاريخ و ادبيات معاصر ايران را به اين پديده‌ي سستي آور مغز آلوده كرد، سعي دارد جزم‌انديشي ناگوار خود را ناباورانه بپوشاند. اما مسئله واقعاً پيچيده‌تر از اين است كه تمام جزم‌انديشي و تفكرات دگماتيك معاصر ايران را به گردن كساني چون دكتر شريعتي بگذاريم، حتي اينكه او را مؤثر بناميم هم بنظر من چيزي را ثابت نمي‌كند؛ چرا كه انسان ذاتاً مؤثر و متأثر است و گفتن اينكه فلاني در رواج آن پديده‌ي انساني زشت مؤثر بوده چيزي را ثابت نمي‌كند. چرا كه انسان‌ها مغلوب و اسير زمانه‌ي خود هستند و اين استثناء ندارد، چيزي هم كه استثناء ندارد ديگر گفتن ندارد.

آري واقعيت اين است ما در دنياي پيچيده و به هم پيوسته‌اي زندگي مي‌كنيم، كه دلايل و عوامل مختلف در كنار هم در يك ستون و در رديف‌هاي مختلف جا گرفته‌اند، تا در نهايت پديده‌هاي متفاوتي در زندگي و دنياي ما شكل واقعي به خود بگيرد. و اگر بخواهيم دكتر شريعتي را بعنوان مروج شيوه‌ي تفكر و رفتار جزم‌انديشانه بگيريم، و به او نيز ختم كنيم، و يا خفيف‌تر از آن؛ او را مؤثر در تبليغ اين روش شيطاني بدانيم، بنظرم در حق او جفا كرده‌ايم. اين روش چيزي جز همان استنباط به روش دگماتيك و تحويل دلايل به علل نيست. يعني همان چيزي كه منكر آن هستيم. ما با اين كار دستان پرتوان و نيرومند و متكثر دنيا را كوتاه كرده و فقط يكي را بعنوان علت روشن تمام مسائل مي‌گيريم. آيا داستان آن عرب كه در مسجد نشسته بود و به دنيا فحش و ناسزا مي‌گفت را شنيده‌ايد؟ حضرت علي او را كه ديد گفت مگر دنيا به تو چه آسيبي رسانده كه اينگونه آنرا به باد ناسزا گرفته‌اي؟ مگر كسي تو را مجبور به بنده‌گي و اطاعت از دنيا كرده؟ ... حالا اين شده داستان ما و شريعتي. مي‌خواهيم خود را از اين ايدئولوژي شيطاني تبرئه كنيم و براي اين كار از همان روش جزم‌انديشي استفاده مي‌كنيم و مسائل پيچيده انساني را آن‌قدر ساده مي‌كنيم كه ديگر مجالي براي منطق و عقل باقي نمي‌ماند. و ما مي‌مانيم و همان دربند و اسيري كه بوديم.

طور ديگري هم مي‌شود ديد كه قضيه را روشن‌تر مي‌كند. فكر مي‌كنيد آب از چه وقت كشف شد؟ آيا پيش از اينكه دانشمندان شيميدان آب را بعنوان تركيب دو اتم هيدروژن و يك اكسيژن كشف نكرده بودند، انسان‌ها آب نديده بودند و از آن نياشاميده بودند؟ خير، پيش از آن هم آب بوده و از ابتداي خلقت آب وجود داشته به عنوان اصلي‌ترين ماده زندگي. جزم‌انديشي هم پيش از اينكه ما آن‌را بشناسيم و تعريف‌اش كنيم و درباره آن بحث‌هاي مفصل و كتاب‌هاي علمي و فلسفي بنويسيم و بخوانيم، وجود داشته، فقط شناخته شده نبوده. انسان هميشه براي محكوم كردن رقباي فكري و مخالفان اعتقادي خود از روش نشاندن علت بجاي دليل استفاده مي‌كرده، و اين چيزي نيست كه شريعتي يا ماركس آنرا بوجود آورده باشند، و همين امروز و در تاريخ معاصران ايران و جهان متمدن غرب هم از اين روش‌ها به سهولت استفاده مي‌شود و البته ايدئولوژي شيطاني هم روز به روز با پيشرفت علمي بشر براي شناخت او، پيچيده‌تر و عميق‌تر عمل مي‌كند.

من يقين دارم كه شما هشيارانه قصد استفاده از اين روش دگماتيك را نداشتيد، و خود منكر اين شيوه‌ي غيرانساني هستيد. و يقين دارم اگر مي‌توانستيم الان نظر شريعتي را بپرسيم، واكنشي شبيه به من و شما داشت؛ من نمي‌دانستم و زمانه‌ي من آگاهي اينچنيني از اين روش نبود و همه اين‌گونه بودند و بدتر از من هم بودند و مخالفين‌ام همه‌گي مرا به همين روش تخطئه مي‌كردند و خلاصه از اين حرف‌ها. حالا شما به من پاسخ دهيد؛ فرق ميان ما و شريعتي كه ربع قرن اختلاف عصر زيستن و نوع نگاه به جهان داريم، در چيست؟