<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904</id><updated>2011-08-05T23:39:10.277+04:30</updated><title type='text'>Dark Ages</title><subtitle type='html'>I Sure, We Dont Find Any Things In This Dark Ages!</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>212</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-1842694188974229114</id><published>2010-11-07T14:14:00.003+03:30</published><updated>2010-11-07T14:34:49.081+03:30</updated><title type='text'>بعد از چند سال</title><content type='html'>امروز در شركت بيكار بودم و شايد هم بيحال از كار زياد اين چند هفته ، شروع كردم به وبگردي و ناگهان وبلاگ خودم جلوي چشمم آمد. سيري كردم در نوشته هاي پيشين و عمق افكارم در گذشته و جالب بود برايم و خواستم قلمي و اثري تازه كنم به ياد گذشته.
واقعا موضوعات زيادي دارم براي نوشتن و فكر كردن، اما زندگي ديگر مجال هيچ تاملي براي تمركز و گماشتن فرصتي هر چند ناچيز نمي دهد. كار و زندگي و بچه و طي كردن راه تهران تا فرديس و همه و همه شده زندگي پر ازدحام من، من الي رغم ميل باطني بايد دوري كنم از اين وبلاگ.
نوشتم تا عهدي تازه كرده باشم با دنياي گذشته و شايد بجا آورم دوباره آنرا در زندگي آينده؛ چه، هر چه در روياي خود ببيني بوجود خواهي آورد در زندگي‌ات ...!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-1842694188974229114?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/1842694188974229114/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=1842694188974229114&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/1842694188974229114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/1842694188974229114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='بعد از چند سال'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-7538205599814889628</id><published>2008-07-21T23:09:00.000+04:30</published><updated>2008-07-21T23:14:59.432+04:30</updated><title type='text'>به نام آنکه جان را فکرت آموخت</title><content type='html'>&lt;br&gt;دوشنبه شب 31 تیر 1387

&lt;p&gt;شايد پس از دوران دانشگاه زيباترين خاطرات زنده‌گی‌ام را در فراگستر پشت سر گذاشته باشم. ترش و شيرين را با هم نوشيدم. گله‌ای نداشتم. چيزها آموختم و تجربيات گرانی کسب کردم. از انجام کارهايی که سر تا پا نشان از بيهوده‌گی داشت نگريختم و باورم بود که هر سختی و طاقتی انسان‌ساز است به‌شرطی که دل در آن نبندی و گوهر خويش نفرسويی. چه بالا و پايين کردن‌ها که آن روز به اميد می‌رفتم و چه ديده‌ها که به تحقير در کارم می‌نگريست و چه خيال‌ها که در آرزويشان بود از تصاحب جای رقبا آنان‌که در طمع ثروت به کارم گمارده بودند.
&lt;p&gt;
اکنون که به گذشته می‌نگرم هيچ دل چرکين‌ام نيست از آنان ، که خود می‌دانستم چه می‌کنم؛ آبی به آسياب آنان می‌ريختم و طراوت و شادابی آن آب نسيب من بود که آنان لياقت‌اش نداشتند. سروری که از آب روان آن مجموعه نسيب‌ام می‌شد از هر چيزی گران‌بهاتر بود ، تا آنزمان که ديگر جای آسياب آبی را دستگاه‌های پيشرفته و مکانيزه گرفت و امضا معتبر بود و قول پوچ ، رفاقت و وجدان جای خود را به وظيفه و دستمزد داد و ديگر کار در آن مجموعه بهره‌ای نداشت. مدام با خود کلنجار می‌رفتم که طور ديگری ببينم اين ماجرا را ، لذا با رهايی گريبانم از دود و دخانيات خواستم فکرم را آزاد سازم و شايد حقيقت را بهتر ببينم. گمان‌ام اين بود که اين کج‌خيالی است و از سر تغيير روحيه و شکل و حال زنده‌گی ، پس بنا به تغيير و بهبود گزاشتم و موفق هم بودم ـ بيش از آنچه فکرش را می‌کردم ـ اما نتيجه آن شد که آن کابوس کج‌خيالی عين حقيقت درآمد و گريزی از ناگزيری جريان کارم نيست.
&lt;p&gt;
اين دومين باری‌ست که تصميم به ترک آن مجموعه پرخاطره دارم و دل‌ام سخت می‌گيرد از آن رو که در آن دل بسته بودم و پای‌مردی تاکنون‌ام را مزد و ثمر همان دل‌داده‌گی می‌دانم و به هيچ کس رنجشی ندارم و از همه حلاليت می‌طلبم.
&lt;p&gt;
آن‌جا جايی بود که من روزهای موفقيت و بلندی و پرکشی را با ديگران می‌ديدم و تلاش‌ام از آنرو بود تا در کنار يکديگر باشيم و آن چشمه زلال صفا و صميميت به خيال‌ام هرگز نمی‌خشکد. چه من خوش‌خيال بوده‌ام از ابتدا و پيش از آن ، چه در دوران دانشگاه که به هر روی دورانی دارد به پايان می‌رسد ، من به خيال‌ام آن جمع شيرين و با صفا هرگز نمی‌فرسايد و دوری مانعی بر نزديکی قلب‌ها نيست.
&lt;p&gt;
بيشترين فاصله‌ها فاصله دل‌هاست و نزديک‌ترين‌ها. آنی نمی‌گذرد که برگی از درختی بيافتد يا جوانه زند ، دوری نزديک شود يا نزديکی دور. کار دل اين است. دنيای من اين‌گونه بود و سزاوارم آن بود؛ بی‌حساب و لاقيد!
&lt;p&gt;
اکنون در فکرم که راه‌ام را از روز اول ادامه دهم و ...  تا خدا چه خواهد و چه پيش آرد.
&lt;br&gt;&lt;br&gt;
تا کـی غم آن خورم که دارم يا نه
&lt;br&gt;                   وين عمر به خوش‌دلی گزارم يا نه
&lt;br&gt;پر کن قدح باده که معلوم‌ام نيست
&lt;br&gt;                   ايـن دم کـه فرو برم برآرم يا نه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-7538205599814889628?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/7538205599814889628/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=7538205599814889628&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/7538205599814889628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/7538205599814889628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='به نام آنکه جان را فکرت آموخت'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-7854720757253218923</id><published>2008-02-08T14:01:00.001+03:30</published><updated>2008-02-08T13:33:13.257+03:30</updated><title type='text'>زنده‌گی نایلونی</title><content type='html'>نرم لطیفه! کش می‌آد و جاداره! مثل مورچه چند برابره وزن‌اش بار می‌کشه! می‌تونه جمع بشه و دوباره باز بشه! توی جیب جا می‌شه، بعضی وقت‌ها اما توی صندوق عقب ماشین جا نمی‌گیره!&lt;br&gt;
زنده‌گی هم خیلی وقت‌ها همین‌جوریه، اما منظورم فقط این نبود!&lt;br&gt;
دیدید؟! همه‌جا و همیشه یه نایلون - کوچیک یا بزرگ - چه‌قدر کار راه اندازه و به درد می‌خوره؟! اصلا زنده‌گی‌مون بی نایلون راه نمی‌افته. حالا تو بگو؛ زنده‌گی‌مون نایلونی نیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-7854720757253218923?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/7854720757253218923/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=7854720757253218923&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/7854720757253218923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/7854720757253218923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='زنده‌گی نایلونی'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-4055758676941034300</id><published>2007-08-30T11:51:00.000+03:30</published><updated>2007-08-30T11:59:27.870+03:30</updated><title type='text'>کاربرد سيستم‌هاى مداربسته در کارگاه‌هاى ساختمانى</title><content type='html'>&lt;p&gt;با پيشرفت تجهيزات و تکنولوژى دوربين‌هاى مداربسته و به بازار آمدن دوربين‌هايى با کارايى خاص پس از اشباع بازار دوربين‌هاى حفاظتى حرفه‌اى ، مشتريان تجهيزات CCTV به سطح دسترسى و توقع بالاترى از اين قبيل تجهيزات رسيده‌اند. اين دوربين‌ها براى مصارف خاص تعريف ، طراحى و تنظيم مى‌شوند. مثلاً در شهر لندن به دليل بافت سنتى مناطقى که نياز به نظارت تصويرى وجود دارد از دوربين‌هايى با شکل ظاهرى ستنى که تجانس تام با بافت سنتى کوچه‌ها ، خيابان‌ها و بازار و محل تردد مردم دارد استفاده شده ، يا براى کسب اطلاع از پوسيده‌گى و اقدام جهت ترميم جداره داخلى خطوط اصلى انتقال گاز از دوربين‌هاى متحرک که در مسير خطوط انتقال کنترل مى‌شوند استفاده مى‌شود. همچنين براى نظارت بر فعل و انفعالات درون کوره‌هاى ذوب آهن به دوربين‌هاى ويژه ضد انفجار نياز هست. البته برخى از اين دوربين‌ها تنها در کمپانى‌هاى خاصى توليد مى‌شوند که پرداختن به آن در موضوع اين مقال نمى‌گنجد.

&lt;p&gt;شرکت‌هاى ساختمانى اغلب داراى دفتر مرکزى در تهران هستند و در پروژه‌هاى متعدد در شهرستان‌ها فعاليت مى‌کند و در عين حال نياز به نظارت بر عملکرد عوامل خود و تاييد پيشرفت کار در هر پروژه دارند که اين امر با زحمت بسيار ، اتلاف وقت ، نيروى انسانى و صرف هزينه مالى بسيار و يا حتى جبران خطاهايى که به خاطر عدم نظارت دقيق متحمل مى‌شوند همراه است.

&lt;p&gt;در کارگاه‌هاى ساختمانى با در نظر گرفتن موقعيت و شکل کارگاهى و با همفکرى مهندسين محترم هر پروژه مى‌توان يک طرح ويژه براى هر پروژه پايه‌ريزى کرد. به عنوان مثال هم اکنون در يکى از پروژه‌هاى ساختمانى در بندر چابهار با نصب يک دستگاه دوربين P/T/Z Speed Dome بر روى Tower پروژه ، مهندسين شرکت ساختمانى مربوطه از تهران کليه عمليات کارگاهى را نظارت مى‌کند که اين امردر فاز يک طرح تحقق يافته. اين دوربين توانايى گردش ۳۶۰ درجه بدون توقف با سرعت 380˚/s در هشت جهت و بزرگ‌نمايى تا ۲۷ برابر را دارا مى‌باشد. در فاز دوم اين طرح ، جهت تکميل سيستم مورد نياز دوربين‌هاى ثابت براى مناطقى که سقف کار مى‌شود در نظر گرفته شده. اين دوربين‌ها بدليل عدم امکان سيم‌کشى مى‌تواند مجهز به باطرى‌هاى قابل شارژ و دستگاه‌هاى فرستنده و گيرنده بى‌سيم باشند. از آن‌جايى که اين دوربين‌ها به‌طور موقت و فقط در زمان انجام عمليات کارگاهى کاربرى دارند مى‌بايست کاملاً انعطاف پذير و داراى تنظيمات حرفه‌اى براى محيط‌هاى کارگاهى مختلف باشند ، از اين‌رو استفاده از پکيج کامل بى‌سيم و دوربين‌هاى حرفه‌اى با مصرف کم بسيار ضرورى مى‌باشد تا در آينده نيز براى کارگاه‌هاى بعدى استفاده شود. همچنين با پيشرفت تکنولوژى سيستم‌هاى Mini DVR با مصرف 12VDC و برخوردارى از تنظيمات حرفه‌اى در ابعاد کوچک و ارتباط USB و الحاق RAM Reader با ظرفيت يک کارت حافظه 4GByte حتى مى‌توان با طراحى باکس‌هايى شبيه باکس‌هاى دوربين‌هاى کنترل سرعت و استقرار آنها در مکان‌هاى مورد نظر بدون هيچ ارتباط کابلى سيستم‌هاى نظارتى مستقلى را طراحى کرد که تنها با تعويض و شارژ باطرى مى‌توان تا هفته‌ها تصوير ذخيره را درون اين باکس داشت. جهت انتقال زنده تصاوير به يک مرکز کنترل و دسترسى ADSL  جهت انتقال تصاوير روى شبکه بايد از سيستم‌هاى بىسيم 2.4GHz استفاده کرد که هم‌اکنون در تجهيزات شبکه موبايل به منظور توسعه و تقويت شبکه آنتن استفاده مى‌شود. کاربرد اين تجهيزات به‌خاطر افزايش ناگهانى سيگنال‌هاى نامطلوب در محيط پروژه‌هاى ساحتمانى بسيار ضرورى است. از اين دستگاه‌هاى انتقال بى‌سيم حتى براى فاصله‌هاى چند کيلومترى نيز مى‌توان استفاده کرد. اين دستگاه‌هاى توسط کمپانى‌هاى معتبر &lt;a href="http://www.wisi.de" target="_blank"&gt;WISI&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.kathrein.de/en/index_main.htm" target="_blank"&gt;CATHREIN&lt;/a&gt; ساخته مى‌شود.

&lt;p&gt;کوتاه سخن اينکه با استفاده از سيستم‌هاى مديريت و نظارت تصويرى هر يک از مهندسين مجرب و مدير پروژه مى‌توانند با کمترين اتلاف وقت ، هزينه ، انرژى و با بيشترين بهره از تمرکز فکرى و استخدام مهندسين کارگاه مورد وثوق خود ، چندين پروژه را به‌طور همزمان مديريت و راهبرى کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-4055758676941034300?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/4055758676941034300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=4055758676941034300&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/4055758676941034300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/4055758676941034300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='کاربرد سيستم‌هاى مداربسته در کارگاه‌هاى ساختمانى'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-116422002504982230</id><published>2006-11-22T21:52:00.000+03:30</published><updated>2006-11-22T21:57:07.340+03:30</updated><title type='text'>زبان قاصر</title><content type='html'>&lt;p&gt;
يه موقع مى‌شه تو اولين ديدار يکى رو مى‌شناسى و بعضى وقت‌ها هم يکى رو سال‌ها مى‌گذره و هنوز نمى‌شناسى!
&lt;p&gt;
امروز تو يه کارگاهى يه مهندسى رو ديدم که تو همون نيم ساعت جلسه‌اى که داشتيم ، قلباً آرزو کردم اى کاش مى‌شد بهش نزديک‌تر مى‌شدم و رابطه‌ى دوستانه‌اى پيدا مى‌کرديم به‌جاى کار؛ خاکى و افتاده ، کم حرف و نکته سنج ، مومن و امانت‌دار ، صبور و خجالتى ، و خلاصه خوش‌قلب و دوست داشتنى بود اين مرد. تو هر شرايط ديگه‌اى بوديم صحبت با او رو به هر چيزى ترجيح مى‌دادم.
&lt;p&gt;
يه استادى بود مى‌گفت: به دوست‌ات نمى‌تونى چيزى بفروشى ، پس با مشترى‌ات دوست نشو! من فروشنده نيستم اما به هر حال هر چه‌قدر هم سعى کنم نمى‌تونم دوست نزديکى براى اون‌ها باشم. اين خيلى بده!
&lt;p&gt;
ما همه کار مى‌کنيم. در کارمون هم ممکنه مهارت داشته باشيم، يا اگه مهارت نداريم مى‌تونيم ياد بگيريم. ياد گرفتن خيلى خوبه. اما همه چيز ياد گرفتنى نيست؛ اخلاق و معرفت ، ادب و نزاکت. اين‌ها رو کسى ياد نگرفته ، دوست داشتن و دوستى کردن هم ياد گرفتنى نيست، دريافتنى‌يه ، فهميدنى‌يه. مثل کسى که مى‌خواد آب بارون رو جمع کنه، يه مشغل برمى‌داره مى‌زاره زير بارون تا آب جمع بشه توش. وقتى مى‌بينى آب توش نمى‌مونه برمى‌داره مشغل‌اش رو بزرگ‌تر مى‌کنه. غافل از اين‌که ته مشغل پر سوراخه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-116422002504982230?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/116422002504982230/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=116422002504982230&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/116422002504982230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/116422002504982230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2006/11/blog-post_22.html' title='زبان قاصر'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-116413411703157844</id><published>2006-11-21T22:02:00.000+03:30</published><updated>2006-11-21T22:05:21.816+03:30</updated><title type='text'>آرزوى اهميت سيستم‌هاى حفاظتى</title><content type='html'>&lt;p&gt;بعد از مدت‌ها فرصتى دست داد تا سرى به وبلاگ‌ام بزنم و به ياد ايام گذشته شور حسينى نوشتن و از دل گفتن‌ام گل کرد. اخيراً زياد وب‌گردى مى‌کنم شب‌ها در وقت آزاد ، اما کمتر پى عشق‌ام مى‌چرخم. سايت‌هايى هستند که مجبورم سرکشى کنم، پى اطلاعاتى تازه. سايت‌هايى که مربوط به کارم هستند؛ سيستم‌هاى حفاظتى. &lt;A target="_blank" HREF="HTTP://WWW.HQS.SBT.SIEMENS.COM/FS/CONTENT/20/20_010EN.HTM"&gt;SIEMENS&lt;/A&gt; ، &lt;A target="_blank" HREF=" HTTP://WWW.ZITON.COM/INDEX.ASP"&gt;ZITON&lt;/A&gt; ، &lt;A target="_blank" HREF=" HTTP://WWW.ONIX.CO.KR"&gt;ONIX&lt;/A&gt; ، &lt;A target="_blank" HREF=" HTTP://WWW.WISI.DE/ENGLISH.PHP?"&gt;WISI&lt;/A&gt; ، &lt;A target="_blank" HREF=" HTTP://WWW.HYUNDAITEL.COM/MAIN.ASP"&gt;HYUNDAI&lt;/A&gt; ، &lt;A target="_blank" HREF=" HTTP://WWW.COMMAX.COM"&gt;COMMAX&lt;/A&gt; ، &lt;A target="_blank" HREF=" HTTP://WWW.GATEAUTO.CO.UK"&gt;LIFTMASTER&lt;/A&gt; . بايد کاتالوگ و مشخصات فنى بيرون بکشم. خيلى از اين‌ها کمپانى‌هاى معتبرى هستند اما برخى فاقد يک دفترچه فنى و راهنماى کامل در مورد سيستم‌هاى توليدى‌شان هستند. اخيراً از شرکت مشاور مجموعه فرهنگى آزادى که به جاى سينماهاى آزادى و شهرقصه (اگر نام‌شان را اشتباه نگفته باشم) در حال بنا است تماس گرفتند و گفتند نياز به سيستم ارتباط داخلى دارند که قابليت اتصال به شبکه را دارا باشد. من هم هر چه مى‌دانستم در اين‌باره گفتم با اين فرض که مى‌توانم اطلاعات مهندسى در اين‌باره را از سايت کمپانى به دست آورم اما چيزى حاصل نشد. برخى از اين کمپانى‌ها داراى نماينده‌گى‌ى انحصارى هم در ايران مى‌باشند اما آن‌ها هم اطلاعات خاصى ندارند. مثل شرکت ما که نماينده انحصارى است اما کمپانى محترم با وجود تقاضاهاى مکرر يک دفترچه فنى مختصر و مفيد را از ما دريغ کرده و تنها به فکر فروش بيشتر در ايران است. اگر هم نفروشى نماينده‌گى را سلب مى‌کنند. داستان غم‌انگيزى‌ست براى ما که بايد چيزى را بفروشيم که نمى‌شناسيم!
&lt;p&gt;
يکى از آرزوهاى زنده‌گى‌ام اين است که روزى سيستم‌هاى حفاظتى ساختمان تبديل به يک اصل در تمامى پروژه‌هاى ساختمانى گردد. در همين زمينه مشغول برقرارى ارتباط با قوى‌ترين و معتبرترين مهندسين مشاوردر ايران هستيم. برخى از همين مشاورين محترم با درآمدهاى آنچنانى از پروژه‌هاى بزرگ‌تر از آنچه که تصورش را بکنيد فرق ميان دوغ و دوشاب را تشخيص نمى‌دهند و مشغول طراحى سيستم‌هاى حفاظتى به شکل‌هاى فوق‌العاده ابتدائى هستند. سوء تفاهم نشود، بسيارى هم دلسوزانه در پى کسب دانش روز هستند و عاشق پيشرفت حتى به قيمت از دست دادن اندکى درآمد بيشتر. اينها را هم ديده‌ام و رابطه دارم با برخى از آن‌ها اما عموماً اين‌گونه نيست. نمى‌توانم نام بياورم و گستاخى کنم ، مبادا از فال بد اين وبلاگ کوچک تير غيبى به يک شرکت جوان حادث شود! من به اين نتيجه رسيده‌ام که راه پيشرفت سيستم‌هاى حفاظتى در اولين مرحله بايد از خان مهندسين مشاور بگذرد. مشاورين به خاطر موقعيت شغلى‌شان و اعتبارى که نزد کليه بخش‌هاى مختلف دست‌اندرکار برنامه‌ها و پروژه‌هاى ساختمانى دارند موجب ارتقاى سطح توقع و دانش کارفرمايان و شرکت‌هاى ساختمانى و پيمانکاران کل مى‌گردند.
&lt;p&gt;
سرتان را به درد نياورم؛ دوست دارم اينجا از اين سيستم‌ها بيشتر بنويسم و از لزوم توجه بيشتر به آن‌ها بنويسم. مثلا اينکه يک سيستم دوربين مداربسته در بانک بايد داراى چه ويژه‌گى‌هايى باشد. به عنوان حسن ختام نمونه دوربين نصب شده در بانک پارسيان را مثال مى‌زنم. اين قول را به هر سارق نيمه حرفه‌اى مى‌دهم که بدون توجه به سيستم دوربين مداربسته نصب شده مى‌توانند به اين بانک دستبرد بزند و خيال‌اش راحت باشد ، به هيچ‌وجه تصوير قابل رديابى از او بجا نخواهد ماند. سيستم آنها نه تنها قابليت پيگرى از طريق ضبط تصوير و انتقال تصوير را ندارد ، هيچ‌گونه علايم هشدار عمومى هم ندارد. تنها مزاحم آنها همان نيروى انسانى محافظ است. قول مى‌دهم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-116413411703157844?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/116413411703157844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=116413411703157844&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/116413411703157844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/116413411703157844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='آرزوى اهميت سيستم‌هاى حفاظتى'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-115040050894772458</id><published>2006-06-15T23:10:00.000+03:30</published><updated>2006-06-15T23:11:49.250+03:30</updated><title type='text'>آرزوی جوانی</title><content type='html'>&lt;p&gt;امروز توی شرکت يه کارت ويزيت ديديدم مخصوص پسرهای مجرد! اون‌هايی که در آرزوی ازدواج هستند، حالا ديگه! کارت بتگاه همسريابی بود. گفتم خانه‌ی عفاف خصوصی‌يه شايد! ياد يکی از کارگرهای شرکت افتادم؛ رفته بود تو يکی از بلوک‌های مجتمع بوعلی برای تنظيم آنتن مرکزی، بعد از کارش سر می‌زنه به يکی از واحدها برای چک کردن تصوير تلويزيون. در می‌زنه می‌گه: اومدم ببينم آنتن‌تون وصله يا نه؟ يه دختری در رو باز می‌کنه با شيطنت دور و برش رو نگاه می‌کنه، می‌گه: آنتنی به من وصل نيست! اين پسره هم بنده‌ی خدا بدون هيچ مزاحمتی ميره کارش رو درست انجام می‌ده می‌آد بيرون. موقع بيرون رفتن يه خانمی رو می‌بينه از هيئت مديره ساختمان، جريان رو بهش می‌گه از رو سادگی! بعداً متوجه می‌شه اون زنی که باش صحبت کرده مادر همون دختره بوده! الان اين جريان بين تمام مهندسين و پيمانکاران مجتمع پيچيده، با هم تعريف می‌کنن و می‌خندن. آش نخورده و دهن سوخته!
&lt;p&gt;
فردا جمعه‌ی کاری‌ی منه! يه موفقيت بزرگ برای شرکت و البته من که با وجود تجربه‌ی کاری‌ی پائين‌ام به اون رسيدم. دو سه هفته پيش از طريق پيمانکار کل برج نگين رضا که صاعقه‌گیرش رو نصب کرده بوديم معرفی شديم به مدير پروژه‌ی يکی از بال‌های برج تهران. به قول يکی از بچه‌ها: تنها برج ايران. اون روز منی که بايد هميشه توی کارگاه‌های مختلف‌مون باشم با کارگرها، کت و شلوار و کراوات زدم. خيلی جلسه‌ی خوبی بود. اين آقا زمانی مدير پروژه‌ی مترو بود. اون بود که کار رو راه انداخت وگرنه شايد هنوز هم راه نيافتاده بود مترو! فوق‌العاده باهوش و زيرک ، اصلاً رو نمی‌کرد چی تو فکرشه. ما هم خوب جوونی کرديم؛ فقط حرف زديم، و البته دروغ و گزافه نگفتيم، اطلاعات فنی‌مون رو نشون داديم. شايد از جوونی‌مون خوش‌اش اومده که خودش تلفن زده شرکت؛ فکر کنيد کار مال خودتونه، سوالات و طرح‌های پيشنهادی‌تون رو بديد! امروز تو شرکت می‌گفتم: اگه من برم پشت بام برج تهران حداقل يه شب بايد همون بخواب‌ام!
&lt;p&gt;
شايد هم خدا خواست و شبانگاهان ستاره‌ای بر چيدم از آسمان و صبحگاهان که خروس سحری می‌کند در سطح زمين نوحه‌گری، به نوازش دست خورشيد برخواستم از خوابی که هرگز به عمق نخواهد رفت! چه بسا خوابم ممکن نباشد. آرزو بر جوانان عيب نيست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-115040050894772458?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/115040050894772458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=115040050894772458&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/115040050894772458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/115040050894772458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2006/06/blog-post_16.html' title='آرزوی جوانی'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-115031332081632929</id><published>2006-06-14T22:57:00.000+03:30</published><updated>2006-06-14T22:58:42.076+03:30</updated><title type='text'>کی تموم می شه؟</title><content type='html'>&lt;p&gt;بعد از يک سال و اندی بالاخره خدا بخواد تموم می‌شه! فردا! فردا قراره پروژه بزرگ مجتمع بوعلی رو تحويل بديم. جائی که پيمانکار کل می‌گه اينجا آلکاترازه! هر کی بیاد رفتن نداره.
&lt;p&gt;اما آيا واقعا تموم می‌شه؟ وقتی با وجود همه‌ی کار زياد و سختی که می‌کنم هشتم گرو نهمه، نوميد می‌شم. وقتی به رنج علی و ميلاد نگاه می‌کنم، رنج می‌کشم. وقتی خسته‌گی‌ی آقا تهرانی رو می‌بينم خسته می‌شم. وقتی افسرده‌گی‌ی آقا ابراهيمی رو می‌بينم از نفس می‌افتم. وقتی هراس و دو دلی خانم خادم رو می‌بينم دلهره می‌گيرم. وقتی پول دوستی‌ی نوری رو می‌بينم غصه می‌خورم. وقتی جوونايی رو می‌بينم که به دنبال کار کمتر و سود بيشتر هستند، فکر می‌کنم نبايد دنبال تموم شدن چيزی باشم. فکر می‌کنم من در همين رنج‌ها زنده بودنم زنده‌گی می‌گيره.&lt;p&gt;پس می‌گم: هرگز تمام نشو زنده‌گی!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-115031332081632929?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/115031332081632929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=115031332081632929&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/115031332081632929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/115031332081632929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2006/06/blog-post_14.html' title='کی تموم می شه؟'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-114944189473644085</id><published>2006-06-04T20:22:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T20:54:54.800+03:30</updated><title type='text'>سلام دوباره</title><content type='html'>&lt;p&gt;فقط می‌دونم؛ می‌خوام بنويسم، همين!
&lt;p&gt;
نه آغازش رو يادم می‌آد - و نه اصلاً می‌خوام که يادم بياد - نه انجامش. و نه حتی می‌دونم - و يا می‌خوام بدونم - که چرا می‌خوام بنويسم.
&lt;p&gt;
اول شروع کردم به مرور نوشته‌های قديم، بعد فکر کردم. فکر کردم؛ چی شد که نوشتم و ادامه دادم. من مگر موفق بودم؟ اصلاً! کسی برام کف می‌زد؟ نه! شهرت؟ نچ! پول؟ برو بابا حال نداری! پس چی؟ نوشتن برام مثل هيچی نيست. فقط همين‌رو می‌دونم.
&lt;p&gt;
پس من می‌نويسم. اما نه مثل سابق. کاش حال داشتم يه وبلاگ ديگه درست می‌کردم. اما بی‌خيال. خدايا شکر!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-114944189473644085?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/114944189473644085/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=114944189473644085&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/114944189473644085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/114944189473644085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='سلام دوباره'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-111245308519445734</id><published>2005-04-02T19:14:00.000+04:30</published><updated>2005-04-02T19:15:24.503+04:30</updated><title type='text'>سالی که گذشت؛</title><content type='html'>&lt;br&gt;روزها ؛ ساعت‌ها ؛ عمری که می‌سفرد،
&lt;br&gt;نگاهی که بيهوده می‌گردد،
&lt;br&gt;به سويی که همواره در سراشيبی می‌رقصد،
&lt;br&gt;به رويی که از ما می‌گذرد،
&lt;br&gt;به تلاشی که متلاشی می‌گردد،
&lt;br&gt;به ندايی که به نجوا می‌شکند،
&lt;br&gt;به آشنايی که به همراهی می‌سازد،
&lt;br&gt;به خدايی که خدای‌اش نيست،
&lt;br&gt;به صراطی که سرای‌اش نيست،
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;می‌دانم که دگر آوازی مرا در دل نيست،
&lt;br&gt;غرق می‌شوم در هر آن‌چه به تنهايی‌ام گم بود،
&lt;br&gt;رفته‌ام تنها و بی‌تن می‌خزم در سراب،
&lt;br&gt;که او تنهايی‌ام را از من ستاند،
&lt;br&gt;به تنهايی‌ام انداخت در شن‌زاری شگفت،
&lt;br&gt;در تنگاتنگ اميد و آرزوهايی بکر.
&lt;br&gt;در خيال ام (1)، هم به روز و هم شب‌ها،
&lt;br&gt;هم‌نوای نقش و رنگ خيال گشته‌ام،
&lt;br&gt;هم‌جوار آرزوهای مردمان نشسته‌ام،
&lt;br&gt;هم‌سفر با شما گشته‌ام،
&lt;br&gt;در کنارتان هستم،
&lt;br&gt;تا در خيال زنده‌گی می‌غلتيد.
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;خفته‌ام و در خيال می‌بينم؛
&lt;br&gt;که نمانده گوشتی بر تن‌ام،
&lt;br&gt;که نمانده نوری در شب‌ام،
&lt;br&gt;که نخواهم بود دگر در خواب،
&lt;br&gt;خفته‌ام و ديگر نمی‌روم به خواب؛
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;«هر که بيدار ست، او در خواب‌تر
&lt;br&gt;هست بيداری‌اش از خواب‌اش بَتر
&lt;br&gt;چون به‌حق بيدار نبود جانِ ما
&lt;br&gt;هست بيداری چو در بندانِ ما
&lt;br&gt;جانْ همه‌روز از لگدکوب خيال
&lt;br&gt;وز زيان و سود، وز خوفِ زوال
&lt;br&gt;نی صفا می‌ماندش، نی لطف و فَر
&lt;br&gt;نی به‌سوی آسمان راهِ سفر
&lt;br&gt;خفته آن باشد که او از هر خيال
&lt;br&gt;دارد اوميد و کند با او مَقال» (۲)
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;... ... ...
&lt;br&gt;نوايی نزديک و جانی آشنا،
 &lt;br&gt;که امسال نيز صفای پارسال را می‌داد،
&lt;br&gt;صدای خوش دوستی که نوای‌اش، پرواز شوق چلچله‌هاست،
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;نکند سال‌ام را تحویل نکنی!؟
&lt;br&gt;نکند جان‌ام را به تماشا بنشينی!؟
&lt;br&gt;نکند حال‌ام را به خويش بسپاری!؟
&lt;br&gt;نکند نفس‌ام در سينه بماند!؟
&lt;br&gt;و نگويم که تو را می‌شناسم!
&lt;br&gt;و صدای‌ام را نشناسی!
&lt;br&gt;نبينم که مرا می‌بينی!
&lt;br&gt;و بيابم که مرا می‌رانی!
&lt;br&gt;و ندانم که مرا می‌خواهی!
&lt;br&gt;به صدايی که رسا ست می‌گويم:
&lt;br&gt;سالی که نکوست از صدای خوش دوست پيداست.
&lt;br&gt;&lt;br&gt;
(۱) در خيال ام = در خيال هستم
&lt;br&gt;(۲) مثنوی معنوی، جلد اول، ۴۱۱ تا ۴۱۵&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-111245308519445734?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/111245308519445734/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=111245308519445734&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/111245308519445734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/111245308519445734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2005/04/blog-post_02.html' title='سالی که گذشت؛'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109860235829008471</id><published>2004-10-24T10:48:00.000+03:30</published><updated>2004-10-24T10:49:18.290+03:30</updated><title type='text'>آدم خوش‌خواب</title><content type='html'>&lt;P&gt;دنيا مثل يه خوابِ نيمروزی‌يه:
&lt;P&gt;
کی واسش فرق می‌کنه؛ با احساس اميد و آرزو و پيروزی و سرافرازی و هزارجور غرور و افتخار ديگه بخوابه، يا با احساس غم و اندوه و شکست و نوميدی و هرجور احساس بيهوده‌گی‌ی ديگه که به نظرش می‌رسه؟ هان؟!
&lt;P&gt;
کی می‌تونه تو خواب، فکر کنه که بهتره خواب ديگه‌ای ببينه؟! کی می‌تونه تو خواب بگه؛ حالا ست، يا بعده، يا قبل؟!
&lt;P&gt;
نه اينکه پشيمونی تو خواب سودی نداره، اصلا معنی نداره! جبران گذشته کيلويی چنده؟!
&lt;P&gt;
خوابت‌و ببين‌و برو پی کارِت حوصله داری!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109860235829008471?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109860235829008471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109860235829008471&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109860235829008471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109860235829008471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/10/blog-post_24.html' title='آدم خوش‌خواب'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109835029279496339</id><published>2004-10-21T13:46:00.000+03:30</published><updated>2004-10-21T12:48:12.796+03:30</updated><title type='text'>جوون آى قلعه‌ى پير، همه روزت به زنجير</title><content type='html'>&lt;p&gt;يک جوان بيکار ديدم ــ گفتن ِ بيکار ضرورى نبود، همه مى‌دونند که بيکاره ــ از ماجراى کارى که تازه‌گى رفته بوده براى استخدام مى‌گفت؛ کار فروشنده‌گى‌ى پوشاک مردانه در يکى از فروشگاه‌هاى شهروند. صاحب ِ کار يه توليدى داره که مى‌خواد توى چند تا از فروشگاه‌هاى شهروند فروش داشته باشه.
&lt;p&gt;
ــ من کارى ندارم به اينکه همه‌چيز رو به نفع خودشون ضبط مى‌کنند، به‌هرحال بى‌تجربه نيستم؛ مى‌دونم که حاضر نيستن هيچ قراردادى ببندن، هيچ تعهدى براى عمل به قول و قرارهاشون نمى‌دن، من آخر برج نمى‌دونم چقدر دستم رو مى‌گيره، مى‌تونه اصلا منکر وجود من بشه، تا اين حد دستش عملا بازه، اما از اون طرف، من بايد براى يه مسئله کوچيک ضامن بيارم. به من مى‌گه؛ من پشت‌ام چند ده سال کار توليدى‌ى پوشاکه، اما شما يه فروشنده ساده‌اى که امروز مى‌خواى براى من کار کنى، پس بايد ضامن بيارى. من مشکلى ندارم، ضامن مى‌يارم، فقط مى‌گم؛ چه ضمانتى وجود داره که شما اين چک ۲۰۰ - ۳۰۰ تومنى رو اصلا به من پس بدى!؟
&lt;p&gt;
(جاى سخن: ضامن در دو مورد متعارف است؛ ضمانت اجرائى و ضمانت ابواب‌جمعى. ساده‌تر اينکه، اولى براى تعهد به اجراى يک قرارداد است و دومى براى نگهدارى از کالا يا هر چيز امانتى. اين عزيز مى‌گفت؛ کالاى ايشان امانت نزد شهروند است، نه من. ضامن را هم به گفته‌ى خودش مى‌خواسته براى اينکه در آينده کالاى شرکت‌هاى ديگر را در شهروند نفروشد!)
&lt;p&gt;
من ِ نويسنده البته براى‌ام اين‌ها گفتنى بود، اما نکات جالب‌ترى هم هست:
&lt;p&gt;
ــ روز اولى که آگهى رو ديدم و رفتم، ديدم آدم خوش‌مشرب و محترمى‌يه. اما بعد از نيم ساعت که با هم گُل گفتيم و گُل شنفتيم، شروع کرد که نظرش رو درباره‌ام بگه؛ هى تعريف کرد و تعريف کرد ازم، من هم برام غيرطبيعى نبود، اين‌ها رو خوب مى‌شناسم، ولى آخرش گفت: من تو شخصيت و روحيه‌ى شما يه چيزى مى‌بينم که نمى‌دونم مثبته يا منفى، خودت بگو ببينم؛ مثبت يا منفى!؟ من خَندَم گرفته بود، به‌هرحال شروع کردم به گفتن اينکه، من از سروکله زدن با مردم جورواجور لذت مى‌برم، و ديگه اينکه ميگرن دارم و ممکنه از ۸.۵ صبح تا ۱۰ شب و بدون تعطيلى دَوُوم نيارم. اين گذشت و دو شب بعدش تلفن زد، بعد از کلى حرف‌ها که درباره شکل کار و آدمى که دنبالش مى‌گرده و اينکه من چقدر مناسب هستم زد، گفت اما هنوز هم در مورد شما اون‌چيزى که در شخصيت‌تون ديدم و گنگ بود، نگرانم مى‌کنه، با وجود اين مسئله اگر موافقى فردا بيا که نامه بــِدَم تا بــِرى شهروند. من از خدا مى‌خواستم و گفت چشم. از اون موقع تا فرداش که رفتم تو فکر بودم راجع به ضامن و دستمزد کـَمـِش. پيش خودم مى‌گفتم باهاش صحبت مى‌کنم، شايد هم به نتيجه رسيدم. به‌هرحال فوقـِش نمى‌پذيره و من مجبورم کوتاه بيام. اما تا خواستم حرفى بزنم بـِهـِم گفت؛ «نگاه کن! اين همون نقطه‌ى تاريکى‌ى که من تو شخصيت شما ديدم و نِگرانـِش بودم. اجازه بديد من بيشتر در مورد شما فکر کنم!» نامه رو از دستم گرفت و گفت: خدانگهدار.
&lt;p&gt;
من ِ نويسنده اين‌قدر اين داستان براى‌ام آشنا بود که اصلا به ريزه‌کارى‌هايش توجه نکردم، تا اينکه مرا هشيار کردند:
&lt;p&gt;
(فرجام جامعه‌شناسى سخن: اين‌جور گيرهاى روان‌کاوانه و تفتيش عقايد و بازجويى‌هاى فاشيستى در ايران فقط نزد گزينش‌هاى دولتى مرسوم بوده و هست، اما اکنون مى‌بينيم که... در جامعه اين روش را گرچه منکرند و مذمت مى‌کنند (براى دولت!) ، اما تا عمق و ريشه‌ى تمام فعاليت‌هاى اجتماعى و معاشرت عمومى‌شان نفوذ کرده و رواج دارد.)
&lt;p&gt;
(فرجام فلسفى سخن: زمانى مارکس مى‌گفت؛ براى اصلاح روبناى جامعه بايد زيربنا را تغيير داد. اکنون زمانه‌ى ديگرى ست؛ روبنا مى‌تواند زيربناى خواسته‌ى خود را بسازد که موجب استوارى‌اش شود.)
&lt;p&gt;
(فرجام عوامانه سخن: خاک تو سر احمقش. اين‌همه دارن اين کار رو مى‌کنن، چيزى هم نشده، اون هم يکيش... يه جاى کارش مى‌لنگيده. همون‌جايى که طرف گفت رو بايد درست کنه!)
&lt;p&gt;
فقط اين‌ها نيست. هزار حرف هست و يکيش کارگر نيست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109835029279496339?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109835029279496339/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109835029279496339&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109835029279496339'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109835029279496339'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/10/blog-post_21.html' title='جوون آى قلعه‌ى پير، همه روزت به زنجير'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109798628368357245</id><published>2004-10-17T07:40:00.000+03:30</published><updated>2004-10-17T07:41:23.683+03:30</updated><title type='text'>تو دلمون حرف مى‌زنيم، بيرون داد مى‌زنيم</title><content type='html'>&lt;br&gt;تو اتوبوس نشسته بودم، با خودم حرف می زدم؛ چرا نمى‌شه بلند بلند با خودم حرف بزنم؟
&lt;br&gt;بغل‌دستى‌ام توى دل‌اش گفت؛ کى گفته نمى‌شه؟ مى‌شه!
&lt;br&gt;ــ چه‌جورى آخه؟
&lt;br&gt;ــ وانمود کن دارى با کسى حرف مى‌زنى. و همين‌طور هم ادامه بده!
&lt;br&gt;ــ اون‌وقت بايد جاى يکى ديگه هم حرف بزنم. سخته! مى‌شه؟
&lt;br&gt;ــ آره. همين‌طورى‌يه. ادامه بده.
&lt;br&gt;ــ راست مى‌گى. من مى‌تونم با خودم بلند بلند حرف بزنم. تو به من نيروى درونى مى‌دى.
&lt;br&gt;ــ آفرين! ادامه بده. حتى با ديگران هم مى‌تونى همين‌جورى حرف بزنى.
&lt;br&gt;ــ با ديگران که ديگه نمى‌شه؟!
&lt;br&gt;ــ به اطراف‌ات نگاه کن. اون‌هايى که ساکت نشستن، با خودشون حرف مى‌زنن، اون‌هايى هم که با هم حرف مى‌زنن، همين کار رو مى‌کنن، اما با صداى بلند. اگر نه؛ چرا حرف‌شون به سرانجامى نمى‌رسه؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109798628368357245?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109798628368357245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109798628368357245&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109798628368357245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109798628368357245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/10/blog-post_17.html' title='تو دلمون حرف مى‌زنيم، بيرون داد مى‌زنيم'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109769672544371092</id><published>2004-10-13T23:14:00.000+03:30</published><updated>2004-10-13T23:15:25.443+03:30</updated><title type='text'>مراسم اهداى نشان لياقت و شجاعت</title><content type='html'>&lt;p&gt;... نشان شجاعت را با احترام و سپاس تقديم مى‌کنيم به آقاى على دايى، به‌خاطر حماسه‌سازى‌ها و کسب افتخارات ورزشى‌اش به‌نام و براى ايران و ايرانى ...

&lt;p&gt;و در پايان برنامه:

&lt;br&gt;... با وجود اين همه نشان پرافتخار و ارزنده، هيچ نشانى فروزنده‌تر و باارزش‌تر از نشان بردبارى و سازگارى‌ى مردم ايران نيست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109769672544371092?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109769672544371092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109769672544371092&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109769672544371092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109769672544371092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/10/blog-post_13.html' title='مراسم اهداى نشان لياقت و شجاعت'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109756947256692121</id><published>2004-10-11T23:53:00.000+03:30</published><updated>2004-10-12T12:15:14.046+03:30</updated><title type='text'>آواز گل تازه</title><content type='html'>&lt;p&gt;پس از ۹ ماه دائى‌مخفى بودنم، سرانجام آشکار شدم!
&lt;p&gt;
تلاشى که براى باز کردنِ يواش‌يواش چشم‌اش مى‌کرد، دست و پائى که در بستر پارچه و هوله مى‌زد، جيغ بلبلى‌اش، آرامش و امنيتى که در آغوش مادر مى‌يافت، خيره‌گى چشم‌اش به چهره‌ى پدربزرگ، و لبخندهای پياپی در هنگام اذان گفتن به گوش ناشنوده‌اش، شيفته‌گى و کنجکاوى ما براى سنجش ريزترين حرکات‌اش، و ديگر اينکه؛ اى کاش هجده ساله دنيا مى‌آمديم ما، آماده‌ى سربازى!
&lt;br&gt;&lt;br&gt;
در دهر چو آوازِ گلِ تازه دهند، فرماىْ بُتا، که مى به‌اندازه دهند
&lt;br&gt;
از دوزخ و از بهشت و از حور و قُصور فارغ بنشين، کاين همه آوازه دهند
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109756947256692121?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109756947256692121/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109756947256692121&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109756947256692121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109756947256692121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/10/blog-post_11.html' title='آواز گل تازه'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109739204036684325</id><published>2004-10-10T10:20:00.000+03:30</published><updated>2004-10-10T10:37:20.366+03:30</updated><title type='text'>خفته و خواب</title><content type='html'>&lt;p&gt;هيچ لذتی بالاتر از خواب شبانه از پس خسته‌گی‌ی روزانه نيست، فقط حيف؛ باز هم بايد بيدار شد!&lt;br&gt;&lt;br&gt;هر که بيدار ست او در خواب‌تر&lt;br&gt;هست بيداری‌اش از خواب‌اش بَتر&lt;br&gt;&lt;br&gt;چون به‌حق بيدار نبود جانِ ما&lt;br&gt;هست بيداری چو در بندانِ ما&lt;br&gt;&lt;br&gt;جان، همه روز از لگدکوبِ خيال&lt;br&gt;وز زيان و سود، وز خوفِ زوال&lt;br&gt;&lt;br&gt;نی صفا می‌ماندش، نی لطف و فَر&lt;br&gt;نی به‌سوی آسمان راهِ سفر&lt;br&gt;&lt;br&gt;خفته آن باشد که او از هر خيال&lt;br&gt;دارد اوميد و کند با او مَقال&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109739204036684325?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109739204036684325/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109739204036684325&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109739204036684325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109739204036684325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title='خفته و خواب'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109247761466981673</id><published>2004-08-14T14:25:00.000+04:30</published><updated>2004-08-14T14:30:14.670+04:30</updated><title type='text'>زنده‌گى با مرگ، خودکشى با اميد</title><content type='html'>&lt;p&gt;الان چندين سال از اون موقع می‌گذره، و من فقط می‌تونم این ماجرا رو برات تعريف کنم، بی‌هيچ تأثيری که در سرنوشت آدم‌ها داشته باشم، چون همه مى‌دونند؛ اون مُرده. ... برادر من بود، و من انتظار دارم؛ تو که پسر من هستی و او عموی تو بود، کمی درباره‌اش بيانديشی و ، درباره‌ی من هم، و زنده‌گی‌ام، حالا که ديگه پيش تو نيستم. من می‌تونم پس از مرگ‌ام با تو حرف بزنم و، تو نمی‌تونی پاسخی بـِدی و اعتراضی کُنی. متاسفم از اين‌که تو نمى‌تونى جواب‌ام رو بدى، و فقط بايد بخونى و بس!
&lt;p&gt;توى نامه‌ای که صبح کنار دست‌اش ديديم، حرف‌هايی زده بود که گفتن‌اش جز در اون شرايط برای همه‌ی ما يه‌جورهايی نامأنوس بود. يعنی عادت نداشتيم اين‌طوری با هم حرف بزنيم. نوشته بود؛ همه‌تون رو دوست دارم، تا سر حد مرگ. يادم هست؛ نامه رو من کنار بالش‌اش پيدا کردم و شروع کردم به خوندن. به کلمه‌ی "مرگ" که رسيدم، مامان زد زير گريه. اون‌موقع من هنوز باورم نمى‌شد. اما بهرحال اون مادره، اين چيزها رو زودتر می‌فهمه، گرچه شايد نه‌بهتر!
&lt;p&gt;دو زانو نشسته بودم کنار رخت‌خواب‌اش. به صورت‌اش نگاه می‌کردم که بی رنگ بود و هيچ حالتی نداشت. خوابيده بود، و راحت شده بود. شايد اين يکی از معدود خواب‌های راحت‌اش بود. من و اون تو يه اتاق می‌خوابيديم و من هميشه معترض بودم به داد و فريادهای‌اش در خواب، و اون در پاسخ فقط می‌تونست بخنده و همه‌چيز رو به شوخی بگذرونه. اما حالا ديگه راحت شده بود. مثل بچه‌گی‌هاش، پاهاش رو جمع کرده بود تو سينه‌اش، و عين يه گلوله شده بود. نمی‌دونم از درد بوده يا به‌خاطر عادت هميشه‌گی‌اش که اين‌طور می‌خوابيد، فقط اين‌رو مى‌دونم؛ خيلى‌ها دوست دارن، مثل بچه‌گى‌هاشون بميرن. ... شيشه‌ی قرص افتاده بود بالای سرش. قرص‌های مامان بود. ... چه وحشتناک! يعنی در آخرين لحظات زنده‌گی‌اش به فکر ما بوده و اين نامه رو می‌نوشته؟!
&lt;p&gt;سلام. سلام. سلام. ...حرفی برای گفتن ندارم، جز همين؛ سلام. همه‌تون رو دوست دارم. در اين آخرين لحظات زنده‌گی، بيش از هميشه احساس می‌کنم؛ دوست‌تون دارم. نمی‌دونم از چی بايد بگم. چيزی ندارم که ببخشم، جز همين عشق و علاقه‌ام به شما، و شايد هم به همه هست اين محبت درونی‌ام، که در اين لحظات بيش‌تر احساس‌اش می‌کنم و می‌تونم حتى بنويسم‌اش؛ کاری که معمولاً سخته، سخته آدم حرف‌هايی که می‌نويسه رو باور نداشته باشه. بهرحال نوشتن با حرف زدن خيلی فرق داره. وقتی‌که حرف می‌زنيم، درحالی‌که هم‌ديگه رو دوست داريم، با هم دعوا می‌کنيم، اما وقتی حرف‌هامون رو می‌نويسيم، نه! ممکن نيست با هم دعوا کنيم. قلم نمی‌تونه احساس‌اش رو مخفی کنه، تازه دروغ گفتن هم بى‌فايده مى‌شه ــ به‌هرحال، دروغ رو براى فايده‌اش مى‌گن!
&lt;p&gt;شايد شوکه شُديد از اين کار من. خودم هم چنين گمانی نداشتم از خودم. فکر نمی‌کردم توانايی‌اش رو داشته باشم. به‌نظر شجاعت‌ای می‌خواد که در من نيست، و شايد حالا بايد بگم؛ نبوده، چون مُرده‌ام! اما حالا دیگه فهميده‌ام؛ خودکشی اصلاً نياز به شجاعت و شايد هم حماقت نداره، برعکس، خودکشی نياز به آگاهی داره، همون‌طور که زنده‌گی نياز به آگاهی داره. اين رو از داستان‌های صادق هدايت فهميدم، وقتی دوباره مرورشون می‌کردم، و خودم رو به‌جای هدايت گزاشتم در هنگام خوندن، نه به‌جای شخصيت داستان‌هاش؛ اون‌هايی که خودکشی می‌کردند. بعد که از هيجان اين نگاه تازه در آمدم، ديدم؛ زنده‌گی و زنده بودن و نفس کشيدن، با هر شرايطِ خوب يا بدی که داره، چندان ارزشی نداره، اگر التهاب خودکشی رو با تمام وجودت دم‌به‌دم حس نکرده باشی. تنها کسانى که زنده‌گى رو در عالى‌ترين سطح تجربه کرده باشن، براى خودکشى به آگاهى و توانايى‌ى کافى رسيده‌اند. هدايت، خودکشی رو از نظرش دور نمی‌کرد با داستان‌هاش. خودکشى هم مثل ديگر کارهای ساده‌ای که در زنده‌گی انجام می‌دهيم، و اصلن هم تعجب براگيز نيستند.
&lt;p&gt;از اين حرف‌ها بگذريم. همه می‌دونيد که من زنده‌گی‌ی بدی نداشتم، شايد هيچ عاقلی در جای من آرزوی خودکشی نداشته باشه، اما من داشتم و شما همه می‌دونستيد، گرچه شايد حرف‌های من رو جدی نمی‌گرفتيد. حالا و در اين آخرين لحظات عمرم، احساس شکست را بيش از هميشه حس می‌کنم. احساسی که هميشه همراه‌ام بوده. شايد الان بهترين فرصت برای بيان حرف‌هايی باشه که در دل‌ام آتشی به‌پا می‌کردند، اما تجربه‌ی زنده‌گی به من آموخته که گرمای آتش هر چه بيش‌تر باشه زودتر خاموش می‌شه، و من با اين آتش درون‌ام زنده‌گی می‌کنم، پس گرمای‌اش را هدر نمی‌دهم. می‌بينيد که من خوب زنده‌گی می کنم.
&lt;p&gt;این نامه‌ای بود که برادر کوچک‌ام از خود باقی گزاشت. غم‌انگيز بود. خيلی افسوس خورديم، چون اصلن انتظارش رو نداشتيم. کسی که مدام از مرگ حرف می‌زنه، منطقی‌يه که کمتر بهش عمل کنه. اين طبيعت ما آدم‌ها ست؛ وقتی احساس خطر می‌کنيم، به‌طور طبيعی يک واکنش عصبی و روانی داريم برای دور کردن اون بلا و خطر. و در واقع حرف‌هاى اون درباره‌ى مرگ، فقط يه واکنش طبيعى بود به ترس از مرگ. ما هم حرف‌های برادر کوچک‌مون رو واقعی نمی‌دونستيم، و حتی وقتی حال و حوصله داشتيم، باهاش بحث هم می‌کرديم برای وقت‌گذرونی.
&lt;p&gt;اما او خودکشى کرد و رفت از بين ما. ديگه کسى نبود که به‌خاطر خُل‌وچل بازى‌هاش، دست‌اش بندازيم و بخنديم، بى اينکه بدش بياد و احساس تمسخر کنه. اون از اين‌که مسخره ست، اصلاً خوشنود هم بود. دوست داشت؛ کسى حرف‌ها و کارهاش رو جدى نگيره. شايد مى‌خواست هميشه غيرمنتظره باشه. اين يه نيت و قصد از پيش تعيين شده نبود. ذاتى بود در وجود او و اُخت شده بود با شخصيت سازگار و بى‌قيد اش، گاهى جوشى، گاهى بى‌رگ، گاهى لج‌باز و گاهى مطيع تام، فريبنده و بسيار دروغ‌گو، درون‌گرا و احساسى و حتى گوشه‌گير، اما در جمع، خوش‌رو و دوست‌داشتنى، با قيافه‌اى که مثل يه چهره‌پرداز تغييرش مى‌داد، تا ديگران تصورى که مى‌خواست ــ يا شايد نمى‌خواست، چون با خودش لج مى‌کرد ــ رو ازش داشته باشند؛ قيافه‌ى احمق‌ها رو به خودش مى‌گرفت، درحالى‌که از حرف‌اش منظور داشت، و قيافه‌ى مظلومانه به‌خودش مى‌گرفت، تا کارش راه بيافته جايى که لازم بود.
&lt;p&gt;يک‌بار که بعد از پايان دانشگاه‌اش، دوستان‌اش رو دعوت کرده بود خونه، من در بين‌شون بودم. مى‌گفتن و مى‌خنديدن و من هم هم‌راهى مى‌کردم. رفقاى خوب و صميمى‌اى داشت. نمى‌دونم چرا به يک‌باره همه‌رو کنار گذاشت و تنها شد. تو اون جمع، من يواش‌يواش همين‌جورى خواب‌ام بُرد، اما نصفه‌نيمه. تو خواب شنيدم که داشتن دست‌اش مى‌نداختن. اولين‌بار بود که از اين‌کار ناراحت مى‌شد. هيچ‌وقت نديده بودم؛ به‌خاطر اين‌که کسى بهش مى‌خنده ناراحت بشه. دوست‌هاش داشتن درباره‌ى يه اسم، در کنار نام او صحبت مى‌کردن. به‌نظرم او ماجرايى داشت در دانش‌گاه و به ما هرگز نگفت، حتى در نامه‌ى پايانى‌ى زنده‌گى‌اش هم.
&lt;p&gt;او هيچ‌وقت کار بزرگى نکرد و، اصلاً هم دوست نداشت در اين اندازه‌ها جلوه کنه. مرگ‌اش هم مثل زنده‌گى‌اش خيلى بى‌سروصدا بود و ساده. چون خودکشى کرده بود و پدرم اين رو حرام و گناه مى‌دونست، خجالت مى‌کشيد کسى رو خبر کنه. خيلى ساده و خلوت بود مراسم سر خاک‌اش. اما پسرم، وصيت مى‌کنم؛ هر وقت فرصت داشتى، يادى از عموت بکن. خاک‌اش رو به سر انگشتى گرم کن!
&lt;p&gt;اکنون که اين‌ها رو مى‌نويسم، زنده‌ام، گرچه براى تو که مى‌خوانى، مُرده. و حتى نمى‌دونم چقدر از مرگ‌ام مى‌گذره. ... عموت هيچ شباهتى نداشت به من؛ نه از ظاهر و قيافه، نه از اخلاق و شخصيت‌اش. من هرگز پرخاش‌گر نبودم، اما عادت‌های رفتاری‌ی من پرخاش‌گرانه بود. برعکس اون؛ گرچه از نظر روانی در درون‌اش نمی‌تونست بعضی‌ها رو تحمل کنه، اما ظاهر ملايم و خوش‌رفتاری داشت. برای همين دخترها از من خوش‌شون نمی‌اومد، اما اون می‌تونست ديگران رو جذب کنه، درحالی‌که شايد هيچ‌کدوم از کسانی که اون رو دوست داشتن، برای هم قابل تحمل نبودند، و حتی خودش هم شايد از اون‌ها خوش‌اش نمی‌آمد در باطن، اما ظاهرش با ملاطفت بود. اين برای من چيزی بالاتر از تعجب‌آور بود، و حتی کفرآميز بود، که اون بعد از يک ارتباط جنسی‌ی خسته‌کننده، می‌تونست با آرامش تمام به کارهای روزمره‌ی زنده‌گی‌اش بپردازه و، حتی کتاب‌های مورد علاقه‌اش رو که اغلب هم شعر و داستان و فلسفه بود بخونه. درحالی‌که من، چه پيش و چه پس از چنين کارها و برنامه‌هايی، کلی درگيری‌ی درونی و روانی داشتم با خودم و، هرگز نتونستم با وجدان‌ام به توافق برسم و کلافه‌گی‌ام رو مخفی کنم.
&lt;p&gt;يادم هست؛ وقتی هنوز کوچيک بود به‌خاطر درس‌های دينی‌ی مدرسه و بحث‌هايی که می‌کرد با معلم، به اين نتيجه رسيده بود که دين‌داری يعنی نهايت خودخواهی، چون اون‌ها اگر کمکی، گذشتی يا کار خيری می‌کنند، به‌خاطر خودشان است. بعدها که خودش دين‌دارانه رفتار می‌کرد، می‌گفت؛ اصل دين‌داری در فراموشی‌ی خود است. و بعد که دين رو فراموش کرد، می‌گفت؛ دين مال خواصه، ماها همين که آدم باشيم و خودمون رو فراموش نکنيم، شاه‌کار کرديم. و در تمام اين مدت که اون مدام خط و ربط اش رو عوض می‌کرد، من هرگز نتونستم باورم رو به بعضی چيزها، مثل خدا و پيغمبر و امامِ معصوم تغيير اساسی بِدم. گرچه در ظاهر، رفتارم عوض می‌شد و هيچ‌وقت نتونستم کاملاً پای‌بند بعضی از اين خرافه‌ها و باورهايی که ممکن بود در هر جا و وسط هر بحث و گفت‌وگويی، به‌اقتضای اوضاع و شرايط، بهشون اعتراف کنم باشم. و جالب اينکه، او از اين رفتار بوقلمونی‌ی من، اصلاً بَدش نمی‌اومد، و حتی پاره‌ای اوقات از اين رفتار من، به‌عنوان تساهل و تسامح دينی، يا حتی پلوراليسم دينی ياد می‌کرد، که اين يه حرف‌اش ــ گرچه کاملاً جِدی می‌گفت، اما ــ لج من رو درمی‌اورد!
&lt;p&gt;حالا که او مُرده و من هم ديگه نخواهم بود، اين طور قضاوت می‌کنم، وگرنه وقتی زنده بود، اغلب با هم دعوا داشتيم. آخرين‌باری که با هم گَلاويز شديم رو نه اون فراموش کرد، نه من، هرگز. اين مربوط می‌شد به چند سال پيش ــ خيلی پيش‌تر. الان سال‌اش رو هم يادم رفته، اما اصل ماجرا موبه‌مو خاطرم هست. وقت‌ای بود که اون ــ فکر می‌کنم ــ از خوف و رجاء ميان آن‌چه پيش‌تر بود و آن‌چه در آينده خواهد بود، داشت به‌تدريج خلاص می‌شد و به يک سو می‌پيوست. و اين در ماه رمضان بود. تازه هم رفته بود سر کار. کاری که مجبور بود انتخاب کنه. از روی بی‌کاری. محيط خشک‌مقدسی و نظامی‌ی محل کارش، اتفاقاتی که هر روز برای‌اش پيش می‌اومد، و گرچه می‌تونست تحمل کنه و ديگران رو درک کنه ــ با همه‌ی بدبختی‌ها و کج‌فکری‌هاشون ــ اما توى بد شرايط روحی و روانی گير افتاده بود. يک روز سر افطار، ... من اصلاً عصبی و کج‌خُلق نيستم، اما گفتم که؛ من کمی ظاهر تُندی داشتم و دارم. هنوز که نمُرده‌ام! ... تو سُفره، غذا به‌اندازه‌ی همه بود و زياد هم بود. اما ما دعوامون شد، سر غذا... مسخره ست! از اون به بعد با هم حرف نزديم. هرگز با هم حرف نزديم. روزی که اون نامه رو کنار بالش‌اش ديدم و خوندم، شايد بيش‌تر از همه غصه خوردم.
&lt;p&gt;حالا چرا اين‌ها رو می‌گم؟! خودم هم نمی‌دونم. فقط يه حس بازگشت و مرور گذشته ست که دارم در اين ساعت‌های پايانى‌ى عمرم تجربه می‌کنم. احساسی که می‌خواهم فرصت تجربه‌اش رو از تو بگيرم. ... بچه‌گى‌هات هميشه خنده‌رو بودى. يعنى بدون دليل مى‌خنديدى. هميشه شادى و خنده‌ات رو مى‌ريختى بيرون و، به همه نشون مى‌دادى که چقدر در درون‌ات شاد هستى. اما گريه و عصبانيت‌ات هيچ‌وقت از درون نبود. هميشه خشم و گريه‌ات به‌خاطر کتک‌ها و پرخاش‌گرى‌هاى من و مامان‌ات بود. .. اگر بِهِت بد کردم، من رو ببخش! مى‌دونم که مى‌بخشى. اما حالا.. نمى‌دونم.. من وقتى بچه بودم، گريه‌هام، علت درونى داشت. بچه‌ها دنياى ديگه‌اى دارند در درون‌شون و من هم دنياى درون‌ام انگار عصبانى بود و غمناک. در عوض خنده‌هام همه به‌خاطر يه علت و اتفاق بيرونى بود؛ جشن تولد اى، هديه اى، يه چيز خوشمزه، و از اين‌ها. يعنى درست برعکس تو. اما بعد هرچه بزرگ‌تر شدم، خنده‌هام درونى شد و خشم و اندوه‌ام بيرونى. شايد براى تو هم همين‌طور بشه؛ خنده‌هات بيرونى بشه و خشم و اندوه‌ات درونى. .. خدا نکنه.. خدا نخواد که تو.. بگذريم.. به‌هرحال تو الان در سنى نيستى که اين چيزها رو درک کنى. گرچه حتما مرگ و خودکشى‌ى من رو مى‌فهمى و درک مى‌کنى که به‌خاطر خودتون بود.

&lt;p&gt;هميشه اين رو يادت باشه؛ زنده‌گى مال زنده‌هاست، و خودکشى هم. پدرت زنده‌گى کرد و خودکشى. و عموت هم. اما زنده‌گى‌ها متفاوت هستند. عموت به‌خاطر چيزهايی که بود زنده‌گى کرد، و براى چيزى که از دست رفته بود و هرگز بازنمى‌آمد خودکشى کرد. اون خودش رو اسير مى‌ديد در عشقى سوخته و روزگارى سپرى شده. هرگز نتونست با تاريخ و روزهايى که مى‌گذشتند خودش رو يک‌نواخت و هماهنگ کنه. نمى‌خواست باور کنه و وقتى به جبر زنده‌گى و تاريخ حالى‌اش شد، خودکشى کرد و گريخت. باز هم گريخت. او موفق شد به زنده‌گى‌اش ادامه بده با خودکشى. او نمى‌پذيرفت و مى‌گريخت، من نمى‌پذيرم و مقاومت مى‌کنم. اما ديگه توان‌اش رو ندارم. سيل مهاجمان رو در اطراف‌ام مى‌بينم که فضا رو تنگ مى‌کنند و با هر يورش قسمتى از زنده‌گى‌ام رو مال خودشون مى‌کنند و من تحمل ندارم. .. تحمل اين يعنى زنده‌گى رو ندارم. زنده‌گی در رنج ست که معنی پيدا می‌کنه. .. اما من طاقت اين رنج رو ندارم. اين رنج زنده‌گی نيست، این رنجِ آرزو ست.
&lt;p&gt;مى‌خواهم خودکشى کنم، اما از تو چه پنهان، با اين‌همه ملال و انگيزه‌ى درونى‌ام برای خودکشی، در طى همين دقايقى که اين نامه رو مى‌نوشتم، به تناوب پشيمان شدم و خواستم برگردم به همان زنده‌گى‌ى اسيرى. .. آری.. من زنده‌ام و زنده‌گى رو دوست دارم. آن‌چه از دست رفته رو مى‌تونم ببخشم و برگردم که چيزهاى بيش‌ترى از دست ندهم. .. اما در کنار گرگ‌هاى گرسنه چگونه زنده‌گى مى‌شه کرد؟ گرگ‌هايى که فقط گوشت تن‌ات رو تيکه‌پاره نمى‌کنند، روح‌ات رو سلاخى مى‌کنند، طورى که خودت چيزى نمى‌فهمى و در اوهام و خواب‌زده‌گى فرومى‌رى. .. و بعد دوباره به سرم می‌زند که بايد خودکشى کنم و با اين کار زنده‌گى‌ام رو ادامه دهم. اون‌ها مى‌خواهند تمام وجودم رو بگيرند و من ناکام‌شون مى‌زارم. اين‌گونه به مبارزه‌ام ادامه مى‌دهم و زنده‌گى مى‌کنم با خودکشى. .. آری.. خودکشى عين زنده‌گى‌يه، براى اون‌ها که زنده بودند و زنده‌گى کرده‌اند. .. نمى‌دونم.. هر دم که با فکر زيبايى‌ى زنده‌گى، تن خيال‌ام رو مى‌شويم، پشيمان مى‌شوم از خودکشى، و گنج پنهان پايدارى‌ى درون‌ام رو پيدا مى‌کنم، و مى‌خواهم که پاره کنم اين نامه‌هاى خودکشى رو، و برگردم به زنده‌گى، اما همين لحظه ست که انگار نيزه‌هاى اطراف‌ام به من نزديک‌تر مى‌شوند و اجازه‌ى هر حرکتى رو مى‌گيرند؛ به هر جاى کوچکى ــ براى دست و سرى تکان دادن ــ نزديک مى‌شوند و هر فضاى خالى‌اى رو ازم مى‌گيرند. بعد با يه انگيزه‌ى مضاعفى برمى‌گردم و شروع مى‌کنم به نوشتن نامه‌ى خودکشى. ..
&lt;p&gt;پسرم! اميدوارم من رو درک کنى، و پيش از اون درباره‌ام داوری نکنی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109247761466981673?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109247761466981673/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109247761466981673&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109247761466981673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109247761466981673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/08/blog-post.html' title='زنده‌گى با مرگ، خودکشى با اميد'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109074979166680229</id><published>2004-07-25T14:32:00.000+04:30</published><updated>2004-07-25T14:33:11.666+04:30</updated><title type='text'>خونى تازه در رگ‌هاى ميهن‌پرستان</title><content type='html'>&lt;p&gt;در کشوری که رهبرش به‌عنوان دشمن نخست آزادى بيان در جهان شناخته شده و سياست‌مداران‌اش مورد تعقيب مجامع حقوق بشر هستند و يکى از محورهاى شرارت در دنيا ست و ۷۵ درصد شهروندان آن دچار بيمارى‌هاى عصبى و روانى‌ى حاد هستند و با کوچک‌ترين تلنگرى در کوچه و خيابان، تعادل روانى‌ى خود را از دست مى‌دهند و با هم گلاويز مى‌شوند، و پشت ديوار خانواده رفتارى غيرانسانى با فرزندان خود دارند، و آن جهان‌گرد ژاپنى در سفرش به ايرانِ صد سال پيش ــ که وضعيت هنجارهاى اجتماعى مناسب‌تر از اکنون بود ــ مى‌نويسد؛ ايرانى‌ها گرچه مردمان رياکارى نيستند، اما اگر در درون جمع‌هاى خصوصى‌شان بدترين و خلاف‌عرف‌ترين و خلاف‌شرع‌ترين و غيرانسانى‌ترين اعمال رخ دهد، اهميت چندانى ندارد، فقط نبايد ديگران بفهمند و ببينند و پى به اوضاع وحشتناک‌شان ببرند؛ اکنون مى‌بينيم که در زمين فوتبال و توسط ايرانيانى که تصويرشان را در همه‌ى دنيا مردم ديده‌اند، دو نفر با هم درگيرى‌اى پيدا مى‌کنند که شايد اگر در خيابان‌هاى پايتخت ايران رخ مى‌داد، مردمِ شاهد، آن‌ها را سوسول و بى‌غيرت قلمداد مى‌کردند، زيرا پاسخ توهين يکديگر را به‌اندازه‌ى کافى ندادند و هيچ خونى بر زمين ريخته نشد، اما چون همه‌ى دنيا اين درگيرى‌ى بيش از حد ساده و کوچک و از همين بابت خجالت‌آور را ديده‌اند، بنابراين بايد با يک &lt;a href="http://dark-ages.blogspot.com/2004/07/blog-post_25.html"&gt;اقدام ميهن پرستانه&lt;/a&gt;، جلوى اين خودفرخته‌گان را گرفت تا درس عبرتى براى ديگر ايادى دشمن شود و از آبروريزى‌ى بيش از اين جلوگيرى شود. بر همين اساس دو بازيکن تيم ملى فوتبال ايران، کت بسته با اولين پرواز به تهران، پايتخت مهر و محبت و ايمان و ايثار و دلاورى و ميهن‌پرستى بازمى‌گردند و در زمين سبز ورزشگاه صدهزار نفرى‌ى آزادى، بدون هيچ دوربين و جاسوس و افراد خودفروخته و خبرنگارى، در پيش چشم صدهزار ايرانى ميهن‌پرست و مؤمن و فداکار، با هم چنان دعوايى خواهند کرد که فقط يکى‌شان بتواند مشکل‌اش را با ديگرى، حل‌شده تلقى کند. پس از اين اقدام ميهن‌پرستانه، انتظار مى‌رود که آبروى رفته به جوى بازگشته، و مردم پرخاشگر و متينِ ايران اسلامى، در سايه‌ى رهبران ملى و دينى‌ى خود بيش از اين در حفظ آرمان‌هاى ملى و تاريخى‌ى خود کوشا باشند، تا ديگر کسى به خود اجازه‌ى انتشار چنين صحنه‌هاى زشتى در دنيا ندهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109074979166680229?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109074979166680229/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109074979166680229&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109074979166680229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109074979166680229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/07/blog-post_109074979166680229.html' title='خونى تازه در رگ‌هاى ميهن‌پرستان'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-109074855045014047</id><published>2004-07-25T14:11:00.000+04:30</published><updated>2004-07-25T14:12:30.450+04:30</updated><title type='text'>داستان کوتاه «اقدام ميهن‌پرستانه» ، اثر بهرام صادقى &lt;!--- Bahram Sadeghi ---&gt;</title><content type='html'>&lt;p&gt;بالاخره پيرمردان قوم نشستند عقل‌هايشان را روى هم گذاشتند و حرف‌هايشان را سبک و سنگين کردند و ابروهايشان را بالا و پايين انداختند تا بلکه براى اين خطرى که نزديک بود اساس قوميت و مليت و وحدت دهکده‌شان را از پا درآورد چاره‌اى بينديشند و کدخداى دهکده که آسيابان هم بود و ريش عريض و طويلش را در آسياب سفيد کرده بود (عقيده ديگر اين است که برف پيرى روى ريشش نشسته بود) جلسه را افتتاح کرد:

&lt;p&gt;ــ خانم‌ها و آقايان؟

&lt;p&gt;آقايان سرشان را جلو آوردند و خانم‌ها لب‌هايشان را غنچه کردند و با بادبزن خودشان را باد زدند.

&lt;p&gt;ــ ما يک عمر باتقوى و شرافت و مليت و وطن‌پرستى زندگى کرده‌ايم...

&lt;p&gt;پيرزن‌ها از لاى دندان‌هاى مصنوعى‌شان گفتند: «صحيح است ... صحيح است ...» و مردها که شاهرگ گردن‌شان مى‌خواست بلند شود يک جرعه‌ى آب نوشيدند.

&lt;p&gt;ــ در دنيا مردم هيچ سرزمينى به‌اندازه‌ى ساکنين دهکده‌ى ما به آب و خاک‌شان علاقه نداشته‌اند. آن‌چه که عيان است چه حاجت به بيان است. ما اسناد داريم، مدارک داريم، همه‌اش در موزه‌ى مرکزى جمع‌آورى شده است و هر کس که منکر است مى‌تواند به آن‌جا مراجعه کند...

&lt;p&gt;يکى از پهلودستى‌اش پرسيد: «کدام موزه؟» او جواب داد: «آه! آه! نمى‌دانيد؟ خيابان چمن در قيچى، کوچه‌ى گل نسرين، دست راست، طبقه‌ى اول، عمارت بزرگى است، اسناد و مدارک را گذاشته‌اند پشت شيشه چه واضح... چه خوانا!»

&lt;p&gt;کدخدا حرف‌اش را ادامه مى‌داد:

&lt;p&gt;ــ اخيرا عده‌اى نمک‌نشناس که معلوم نيست تخم پدرشان هستند يا نيستند (به‌ياد آورد که صبح تخم‌مرغ خورده ست معهذا از اينکه گفته بود، تخم، خجالت کشيد و حرف‌اش را اصلاح کرد) ... مقصود اين است که پسر پدرشان هستند يا نه، معلوم نيست علاقه به مفاخرشان دارند يا ندارند؛ مى‌خواهند با تمام وسائل اين عادت مرضيه را از ما سلب کنند ــ يعنى بر ضد ميهن‌پرستى قيام کرده‌اند.

&lt;p&gt;يکى گفت: «غلط مى‌کنند» ديگرى داد زد: «بد مى‌کنند» زنى ناله کرد: «واه! چه بد!» شريعتمدارى از بيخ نافش گفت: «استغفرالله...» و کدخدا که عرق کرده بود رفت نزديک بادبزن برقى (تازه چند ماهى از اختراع بادبزن برقى مى‌گذشت. ملاحظه مى‌فرماييد... اختراع مفيدى است) و وقتى عرق‌اش خشکيد، آمد پشت تريبون و با صداى زنانه‌ى لطيفى گفت:

&lt;p&gt;ــ من ديگر از فرط احساسات نمى‌توانم حرف بزنم. از خانم‌ها و آقايان يک دنيا معذرت مى‌خواهم البته مى‌بخشيد...

&lt;p&gt;کدخدا که آمد سر جايش نشست، شريعتمدار کل رفت به‌طرف ميکروفن، پيشخدمت‌ها دويدند و دويدند و منبر بزرگى را آوردند و ميکروفن را تا کش مى‌آمد کشيدند و شريعتمدار رفت بالا روى پله‌ى آخر چندک زد و نگاهش را براى اينکه به مخدرات نيفتد به سقف دوخت و شروع کرد:

&lt;p&gt;ــ صلوات الله

&lt;p&gt;پيرزن‌ها چهارقدهايشان را کشيدند درست روى سرشان. خانم‌ها دامن‌هايشان را روى پاهاى لخت‌شان کشيدند و پايشان را به عقب بردند تا از نظر دور باشد و دخترها خانم‌ها کمى رفتند پشت سر آقاجان‌هايشان براى اينکه دکولته و دم‌اسبى‌شان پيدا نباشد و همه يک‌صدا بازدم گرفتند:

&lt;p&gt;ــ اللهم صل...

&lt;p&gt;شريعتمدار کل از بيخ حلق‌اش فرمود:

&lt;p&gt;ــ بر عموم اناث و ذکور اين ناحيه اظهر من الشمس و ابين من الامس است که آدمى در اين دور دنيا بايد با تمام قواى ممکنه و موجوده به ضد مخالفين کشورش قيام و اقدام نمايد. عليهذا شنيده مى‌شود که اخيرا چند تن معلوم‌الحال از اين قانون کلى و ناموس طبيعى که جز فطرت کائنات است عدول کرده و اقدامات سخيفه‌اى را شروع نموده‌اند که نتيجه و ماحصلش همانا سست شدن بنيان مليت و تزلزل بنياد قوميت است...

&lt;p&gt;به خانم‌ها و آقايان حالتى ملکوتى دست داده بود ــ حالت خلسه‌اى شبيه به روحانيت و روحانيتى نزديک به چرت... شايد به‌همين جهت بود که شريعتمدارِ کل، صدايش را بلند کرد:

&lt;p&gt;ــ ولى ما اجازه نمى‌دهيم که به اين ساده‌گى مفاخر ما را از بين برده و آبروى مردم خداپرست اين دهکده را نزد خويش و بيگانه بر زمين بريزند.

&lt;p&gt;شريعتمدار که نطقش را تمام کرد با حضور قلب از پله‌ها پايين آمد و پيشخدمت‌ها دويدند و دويدند، منبر را به يک گوشه بردند و ميکروفن را کشيدند پايين و صندلى را گذاشتند سرجايش و ميز را گذاشتند جلوى صندلى و ليوان آب را گذاشتند روى ميز. شاعر کهن‌سال آمد روى صندلى نشست و مقدارى آب نوشيد. خانم‌ها و آقايان که از حال احساسات روحانى بيرون آمده بودند براى او کف زدند. او بلند شد و تعظيم کرد. باز کف زدند و سرانجام شاعر شعرش را در آورد و بنا کرد به خواندن:

&lt;br&gt;&lt;br&gt;حبذا آمد بهار نازنين بار دگر
&lt;br&gt;باده بايد خورد زين پس تازه با يار دگر

&lt;p&gt;دختر خانم‌ها آهسته گفتند: «چه خوب!»

&lt;br&gt;&lt;br&gt;بوسه بايد زد لبان يار زيباروى را
&lt;br&gt;وز پس آن، کرد بايد دمبدم کار دگر

&lt;p&gt;خاتم‌ها پيش خودشان گفتند: «آخ!» و پيرزن‌ها دهان‌شان را جنباندند: «واى، واى، تميز از ميون رفته» و آقايان زمزمه کردند: «عالى است! شاهکار است!»

&lt;br&gt;&lt;br&gt;راز ما سربسته بود اما بدستان گفته‌اند
&lt;br&gt;با دف و نى هر زمان در کوى و بازار دگر

&lt;p&gt;اديب فيلسوفانه کله‌اش را تکان داد: «حافظ غلام کيست؟ ببين، معنى را تمام کرده» و شاعر خواند و خواند تا رسيد به خيانتى که نزديک بود دهکده را زير و رو کند:

&lt;br&gt;&lt;br&gt;مردمان ناموافق ببين چه با ما مى‌کنند
&lt;br&gt;بيم از آن دارم که به دام افتند بسيار دگر

&lt;p&gt;تنگ حوصله‌ها مى‌لوليدند.

&lt;br&gt;&lt;br&gt;تا نگويى طبع من جوشنده همچون چشمه نيست
&lt;br&gt;تا قيامت مى‌سرايم هر دم اشعار دگر

&lt;p&gt;وقتى شاعر شعرش را خواند و صداى کف زدن طنين انداخت؛ تنفس دادند، خانم‌ها و آقايان شربت خوردند و معتادين سيگار کشيدند و بچه‌ها و پيرزن‌ها رفتند ادرار کردند و بالاخره منشى‌ى کل رفت پشت ميز و يک ورقه رسمى که مارک دهکده رويش بود در آورد و با صداى رسا چنين خواند:

&lt;p&gt;ــ چون شام آماده است و اعضاى ارکستر در حال ترنم هستند و خانم‌ها و آقايان هم البته در نتيجه‌ى چند ساعت فعاليت خسته شده‌اند و اعصاب فرسوده و عضلات کوفته‌شان احتياج به استراحت دارد جلسه را ختم شده تلقى مى‌کنيم على‌الخصوص که بحمدالله نتايج درخشانى از اين شب تاريخى به‌دست آمد. شايد لازم به تذکر نباشد که وطن احتياج مبرمى به چنين اقدام بى‌سابقه‌اى داشت و هم‌ميهنان عزيز نيز که آرامش و آسايش آن‌ها مطمح نظر همه‌گان است لزوم برداشتن اين قدم بزرگ را مدت‌ها بود حس مى‌کردند... آرى چنان‌که خاطر شما مستحضر است قصور در وطن‌دوستى از طرف عوام‌الناس که به قول يکى از دانشمندان بزرگ جزء طبقه‌ى جهال محسوب مى‌شوند باعث شده بود که روز به روز قيمت ارزاق بالاتر برود و تصادفات وسائط نقليه و ناامنى و دزدى و مرض و بيچاره‌گى زيادتر شود و و بدبينى مردم نسبت به هم افزايش بيابد. عليهذا به مبارکى و ميمنت اقدامات امشب که به تمام اين نگرانى‌ها خاتمه داده و باعث خواهد شد که طبقه‌ى جهال و غير هم به وظايف و حقوق اجتماعى و ملى خود آشنا شوند و با دل و جان وطن ما را محافظت کنند و آن را روز به‌روز رونق و ترقى بيش‌ترى بدهند، پيشنهاد مى‌کنم که همه‌گى با خيال راحت و دل شاد و وجدان آسوده مجلس شام و آتراکسيون را به قدوم خود مزين فرمايند.

&lt;p&gt;يک دفعه آقايان کلاه‌شان را برداشتند و به هوا پرتاب کردند، دخترخانم‌ها و آقاپسرها رقص دو نفره شروع کردند، پيرزن‌ها از زير عينک‌ها چشمک زدند، بچه‌ها از فرط وحشت جيغ زدند، شريعتمدارها فرياد کشيدند: «الحمدالله رب‌العالمين و السموات»، شاعر تصنيف ساخت : «وطن... از خطر... رست» و کدخدا و منشى و ساير مشايخ دهکده سينه‌ها را جلو دادند که: «چنين کنند بزرگان چو کرد بايد کار»

&lt;p&gt;به گردن آن‌ها که مى‌گويند؛ شاعر کهن سال را که در حال مستى به سراييدن شعر تازه‌اى درباره‌ى ماوقع مشغول بود به خانه رساندند و او تا سحر بيدار بود و شعرهاى خوش مى‌ساخت. نزديک صبح که صداى خنده‌ى کلفت‌اش را شنيد از اتاق بيرون رفت و آمد توى حياط و از او پرسيد:

&lt;br&gt;&lt;br&gt;چه خبر شده؟
&lt;br&gt;کلفت‌اش با هيجان گفت:
&lt;br&gt;ــ مرغ‌مان...
&lt;br&gt;شاعر در اضطراب گفت:
&lt;br&gt;ــ زود باش، خوب، مرغ‌مان... چطور شده؟
&lt;br&gt;کلفت نمى‌توانست حرف بزند
&lt;br&gt;ــ جواب بده، چطور شده؟
&lt;br&gt;کلفت بالاخره بر شادى نيرومندش فايق آمد:
&lt;br&gt;ــ مرغ‌مان... تخم دو زرده... کرده.
&lt;p&gt;باز هم به گردن آن‌ها که مى‌گويند؛ دنيا را به شاعر دادند.

&lt;br&gt;&lt;br&gt;((خون آبى بر زمين نمناک ــ حسن محمودى ــ تهران ــ آسا، چاپ اول ــ  ۱۳۷۷ ــ ص ۴۳۸ - ۴۳۳))
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-109074855045014047?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/109074855045014047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=109074855045014047&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109074855045014047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/109074855045014047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/07/blog-post_25.html' title='داستان کوتاه «اقدام ميهن‌پرستانه» ، اثر بهرام صادقى &lt;!--- Bahram Sadeghi ---&gt;'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108901886415689190</id><published>2004-07-05T13:43:00.000+04:30</published><updated>2004-07-05T13:44:24.156+04:30</updated><title type='text'>اتو ره‌آگل، ويروس فوتبال</title><content type='html'>&lt;p&gt;و اکنون در اين شب فينال، من که خود و هم‌وطنان و کشورم ايران را ستم‌ديده‌ى شاهان قلدر و دانشمندان فريبکار و اجنبى‌هاى پفيوز مى‌دانم، احساس هم‌دردى می‌کنم با بازيکان باتکنيک فريبنده و تماشاگران پول‌دار و غرورهاى بربادرفته!
&lt;p&gt;
اتو ره‌آگل، يعنى ويروس فوتبال، يعنى ميکروب و بيمارى‌اى که زاييده‌ى خود بدن است؛ با او متولد شده و با خودش هم خواهد مُرد.  در نظر بگيريد که جمعيتى ــ فريفته و شيفته‌ى فوتبال ــ با پول‌هاى کلانى که در سطح جهانى مى‌پردازند، و فقط به شوق ديدن زيبايى و جذابيت فوتبال، اين رونق اقتصادى و هيجان سالم و مفيد براى زنده‌گی را ايجاد مى‌کنند، بيايند تا تيم و بازيکنان محبوب‌شان را تشويق کنند، اما در نهايت با تمام تلاشى که اين ستاره‌ها مى‌کنند، اين آقاى اتو ره‌آگل و تيم‌اش هستند که جام را در دست مى‌گيرند. اين ستمى نه در حق تيم‌هاى شايسته‌اى که خذف شدند يا بازيکنان تکنيکى، که يونانى نبودند، بل‌که ستمی در حق فوتبال ست!
&lt;p&gt;
اين فوتبال، همه‌ى ويژه‌گى‌هاى آزادى‌ى آرمانی را دارد؛ محيط زنده‌گى را فراهم مى‌کند، درحالى‌که در همين محيط، اجازه‌ى ظهور قاتل خودش را هم مى‌دهد، و اصلن او را بزرگ مى‌کند، چون مادرى مهربان که ميان هابيل و قابيلِ مُلک‌اش تفاوتى نمى‌گزارد. فوتبال هم همين‌طور؛ دنيايى خلق مى‌کند که قاتل‌اش مى‌تواند بر بلنداى‌اش پرچم خويش را بى‌هيچ اثرى از ديگر فرزندان خوب و زيباى فوتبال، برافرازد.
&lt;p&gt;
فوتبالی که اتو ره‌آگل با تيم‌های مختلف ارائه داده، يک نوع ضد فوتبال جديد است؛ ضد فوتبالی که با تحولات جديد دنيای فوتبال، اکنون خود را به اين شکل درآورده، و پيچيده‌تر و در مقام مقايسه با ضد فوتبال‌های سنتی، برای خود نوعی آبرو خريده و حتا عين فوتبال پيش‌رو هم جلوه می‌کند، برای آن‌ها که ذات فوتبال را درک نکرده‌اند ــ شايد از بس که به آن نزديک شده و مدام لمس‌اش می‌کنند. همه شاهد بوديم که دروازه‌بان تيم اتو ره‌آگل، وقتی در آخرين دقايق بازی توپ به کرنر می‌رفت، آن‌را برای مهاجمان پرتغالی آماده می‌کرد، بی‌هيچ مکث و وقت‌کشی، کاری که ضد فوتبال‌های سنتی، فوتبال‌شان را با همين روش پايه‌گزاری می‌کردند. اما ضد فوتبال جديد، دارای برخی ويژه‌گی‌های فوتبال مدرن هست، و حتا در برخی زمينه‌ها پيش‌رفته‌تر عمل می‌کند، اما آن‌چه در ذات فوتبال نهفته هست را کم دارد، يا اصلن ندارد؛ زيبايی و هيجان پخته‌شده در کوره‌ی ورزش و زنده‌گی ندارد!
&lt;p&gt;
حالا منِ دمکراسى نچشيده، با فوتبال مى‌توانم طعم تلخ مرگِ دموکراتيک ــ و زنده‌گی‌ی مجدد يافتن ــ در محيطِ دموکراسى را همراه با همه‌ى شکست‌خورده‌ها از اتو ره‌آگل، مزه‌مزه کنم، و بياموزم؛ چه‌گونه‌ فوتبال و دموکراسى، در حق «زنده‌گی» و «مرگ»، مادرى مى‌کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108901886415689190?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108901886415689190/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108901886415689190&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108901886415689190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108901886415689190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/07/blog-post_05.html' title='اتو ره‌آگل، ويروس فوتبال'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108895750645941745</id><published>2004-07-04T20:41:00.000+04:30</published><updated>2004-07-04T20:41:46.460+04:30</updated><title type='text'>بامشاد يعنی آخرِ خنده!</title><content type='html'>&lt;p&gt;بامشاد، يکی از نام‌های پارسی و قديمی ست، و من فکر می‌کنم به‌معنای «بامِ شادی» يا همان «آخرِ خنده» يا «اِندِ خنده» هست. درست نمی‌گم؟ خب پس اين‌هايی که می‌گن اين زبان مخفی‌ی عاميانه با اصطلاحات جديدی که در ميان اغلب جوانان رايج کرده، مردمی و دارای ريشه‌های فرهنگی نيست و وارداتی ست، چی می‌گن؟ من مطمئن ام که می‌شه برای تمام اصطلاحات زبان مخفی و عاميانه، رگ و ريشه‌های تاريخی و بومی پيدا کرد. اين وسط، مشکل از نويسنده‌های بی‌خلاقيتی‌ی که خودشون توانايی و استعداد آفرينش‌گری رو ندارند، و اون‌وقت از مردم به‌خاطر پيش‌رو بودن‌شون ايراد می‌گيرند!
&lt;p&gt;
در همين‌باره : &lt;a href="http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_25.html"&gt;کل‌کل يا تکه‌تکه&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108895750645941745?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108895750645941745/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108895750645941745&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108895750645941745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108895750645941745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/07/blog-post_04.html' title='بامشاد يعنی آخرِ خنده!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108867805108288091</id><published>2004-07-01T15:03:00.000+04:30</published><updated>2004-07-01T15:34:54.796+04:30</updated><title type='text'>هنر و فرهنگ ايرانی در موزه و کتاب نبوده، شايد در آينده ...</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/story/2004/06/040630_la-cy-nashr6.shtml" target="_blank"&gt;عباس معروفی، نويسنده «سمفونی مردگان»، و مدير انتشارات گردون&lt;/a&gt; : هرچه کتاب از ايرانی‌ها در آلمان درآمده تهيه کرده‌ام، ايرانی‌ها اما کتاب‌خوان نيستند. ايرانی‌ها در مرگ و زلزله کمی به هم نزديک می‌شوند و خيلی زود فراموش می‌کنند. &lt;b&gt;برای بخش فرهنگی و ادبی و هنری زنده‌گی‌شان هزينه ای در نظر نمی گيرند&lt;/b&gt;. ايرانی‌ها نمی‌توانند مراقب نويسنده و هنرمندشان باشند. شناخت حمايت ندارند، توان‌اش را البته دارند. &lt;b&gt;اين از زمان صادق هدايت تا فردا ادامه دارد&lt;/b&gt;.

&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.afn.ir/shownews.asp?newsid=486" target="_blank"&gt;پروانه اعتمادی، پيش‌روترين و اثرگزارترين هنرمند معاصر ايران در عرصه‌ی طراحی هنری&lt;/a&gt; : «هنر ايرانی را هميشه در موزه‌ها و كتاب‌ها به صورت شگفت‌انگيز و اجراهای خطاناپذير با رنگ و لعاب‌های بی‌بديل در جريان زنده‌گی مردم ديده‌ايم و به شگفت مانده‌ايم كه چرا &lt;b&gt;از صد سال پيش تا امروز، ناگهان هنر از زندگی مردم ايران مثل سار از درخت پريد&lt;/b&gt; و كم كم به در و ديوار قصرهای قجری يا نوع عوامانه‌تر آن باعث تزئين قهوه‌خانه‌ها و اماكنی از این قبيل شده.» ... «هنر در ايران هيچ‌گاه خارج از متن زنده‌گی نبوده، لازم نبود از خانه و متن زنده‌گی بيرون آمد و از دور به چيزی نامأنوس نگاه كرد. هنر در تار و پود زنده‌گی ايرانی، در وسايل روزمره و مصرفی، در اتاق و خانه و آشپزخانه و كوچه و بازار،‌ در حمام و مسجد به طور طبيعی وجود داشت. &lt;b&gt;وسيله‌ی هنری كاربرد داشت. ايرانی با هنر كاربردی زنده‌گی می‌كرد.&lt;/b&gt; خط و خطاطی با زندگی عجين بود. به نقوش و پيج و خم‌های كاسه‌های لعابی و قدح‌های مسين و بشقاب‌های سفالی و تُنگ‌های بَراق پرنقش و كاشی فيروزه‌ای نگاه غريبه نمی‌كرد.»

&lt;p&gt;نگاه آقای معروفی اصلن تازه‌گی ندارد. همه همين‌طور فکر می‌کنند، به‌خصوص هنرمندان و نويسنده‌گان که مبتلا هستند به اين بلا! من هم همين فکر را می‌کردم، تا وقتی که در وبگردی‌های امروز، چشم‌ام خورد به اين جملات و نگاه تازه‌ی خانم اعتمادی، که شايد حتا غريب باشد برای برخی. می‌خواستم در همين راستا چيزی بيافزايم، که ديدم نه در توان‌ام هست، و نه اصلن چيزی کم دارد اين نگاه قوی‌بنياد تاريخی.

&lt;p&gt;چه می‌شود گفت از اين تاريخ بلاخيز ايران!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108867805108288091?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108867805108288091/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108867805108288091&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108867805108288091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108867805108288091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title='هنر و فرهنگ ايرانی در موزه و کتاب نبوده، شايد در آينده ...'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108805934158046803</id><published>2004-06-24T11:11:00.000+04:30</published><updated>2004-06-24T12:54:34.213+04:30</updated><title type='text'>درباره طرح ثبت شماره سريال اموال</title><content type='html'>&lt;p&gt;در مصر باستان، «دزدی» يکی از مشاغل سخت و زيان‌آور بوده. مصری‌ها در زمينه‌ی مأموران حکومتی‌ی دقيق و سخت‌گير، زبان‌زد ديگر تمدن‌های باستانی بوده‌اند. مأموران مالی‌ی فرعون، همه‌چيز را در دفاتر خود، خيلی دقيق و به‌جا و سخت‌گيرانه، در دفاتر خود ثبت می‌کرده‌اند؛ خريد، فروش، و شرح همه‌ی اموال، چه در خانه و چه در بازار و مغازه و کشتی و گمرک. تصور پيچيده‌گی و وسواس‌شان در کار صورت‌برداری از اموال مردم، برای روزگار ما هم کمی سخت است. اين فعاليت دقيق و هوشيارانه‌ی مأموران فرعون، با آن هيبت ترساننده‌شان که يونانی‌ها در هنگام تبادل اقتصادی با مصری‌ها از آنان ياد کرده‌اند، هيچ فردی را از پوشش خود دور نمی‌داشته، حتا دزدان را. دزدها نمی‌توانسته‌اند هيچ مال مسروقه‌ای را تا پيش از صورت‌برداری‌ی ساليانه‌ی اموال‌شان، نزد خود نگه‌دارند، زيرا بايد برای خريد و فروش اموال‌شان توضيح می‌دادند که از کجا و چه کسی خريده‌اند.
&lt;p&gt;
اما دزدها هم برای ادامه ی کارشان راه فراری يافتند. آن‌ها دزدی‌های خود را با تلاش بيش‌تر دنبال می‌کردند، ليکن اموال حاصل از هر دزدی را نگه‌می‌داشتند و آن‌گاه با صاحب مال وارد معامله می‌شدند. آن‌ها به صاحب اصلی مال، پيشنهاد خريد همان اموال دزدیده شده را می‌دادند، و اين کار بايد پيش از فهرست‌برداری‌ی ساليانه‌ی مأموران حکومتی رخ می‌داد. اگر صاحب مال نياز ضروری به آن اموال نداشت، می‌توانست اميدوار باشد که مال دزدی را صحيح و سالم در انتهای سال باز پس خواهد گرفت. اين مشکلات باعثِ سخت و زيان‌آور شدن شغل پرمخاطره‌ی دزدی در مصر باستان شده بود.
&lt;p&gt;
از قرار، در ايران هم می‌خواهند همين برنامه را پياده کنند. &lt;a href="http://www.isna.ir/news/NewsContent.asp?id=391847&amp;lang=P" target="_blank"&gt;طرح شناسائی و ثبت شماره‌ی سريال اموال منازل و واحدهای صنفی و اداری&lt;/a&gt;، در واقع همان‌چيزی ست که در مصر باستان انجام می‌شده. نيروی انتظامی هدف از اين طرح دامنه‌دار و گسترده را شناسائی سريع‌تر اموال مسرقه و پيگيری اموال مکشوفه اعلام کرده است.
&lt;p&gt;
تاکنون تصور بيش‌تر کارشناسان بر اين بود که تمام تلاش حکومت جمهوری اسلامی ايران برای بازسازی و احياء علوم دينی در عرصه‌ی حکومت و مردم‌داری ست، اما اکنون با الگوبرداری از تمدن باستانی مصر، صدور تحليل تازه‌ای درباره‌ی جمهوری اسلامی از سوی اين کارشناسان احساس می‌شود. گمان برخی بر اين است که آن‌چه در ايران رخ می‌دهد؛ زيربنا و خشت اوليه‌ی يک تمدن عظيم و عالم‌گير است که می‌خواهد تاريخ و انسان را واژگون سازد! برخی ديگر هم با نگاهی عميق‌تر معتقدند، جمهوری اسلامی با شناسائی‌ی اموال مردم قصد دارد ثابت کند؛ اين مردمی که مدام از فقر و نداری می‌نالند، پس اين‌همه مال و اجناس زنده‌گی را از کجا آورده‌اند؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108805934158046803?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108805934158046803/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108805934158046803&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108805934158046803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108805934158046803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_24.html' title='درباره طرح ثبت شماره سريال اموال'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108798194578064213</id><published>2004-06-23T13:41:00.000+04:30</published><updated>2004-06-23T13:42:25.780+04:30</updated><title type='text'>برای چی اصلن کنار هم زنده‌گی می‌کنيم؟!</title><content type='html'>&lt;p&gt;نمی‌شه به‌جای اين بحث‌ها و کارهای فرصت‌سوز انرژی‌کش نوميد کننده، يه راه عملی پيش گرفت و يه کاری کرد که بشه اسم‌اش رو "کار" گذاشت. به‌خدا می‌شه. برای اين قضيه فکر کردم. چيزهايی نوشتم برای اين وبلاگ که پست نکردم. نامه‌ای نوشتم به دوستی که پست نکردم. يه فکر "کاری"ی احمقانه و بچه‌گانه داشتم، که مطرح نکردم، چون بی‌فايده ست. اصلن هر فکری که "کار"ی باشه بی‌فايده ست. در نطفه خفه می‌شه. نمی‌دونم آخه؛ هيچ‌کدوم از اين امضاکننده‌ها احساس مچل شدن بهش دست نداده از اين‌همه بيانه و امضاء؟ بعد از اين مدت، لازم نيست يه قدم بريم جلوتر، يه کار تازه‌تر، با يه محدوده‌ی وسيع‌تر، تو يه تعريف ديگه، با يه چارچوب مشخص انجام بديم. البته اگر بشه کاری انجام داد. "کار"ی که به معنی‌ی آفرينش باشه، نه تکرار مکررات. ... قانون رو رعایت نمی‌کنيم، قانون‌گزار رو قبول نداريم، مجری‌ی قانون رو تحويل نمی‌گيريم، برای مخالفت قانونی در مقابل قوانين فعلی به جون هم می‌افتيم، برای ايجاد قانون مورد نظرمون هم هيچ کار نوئی نمی‌کنيم و تازه اين رو خيانت می‌دونيم و هم‌دستی با حکومت نامطبوع‌مون، پس چه کار می‌خواهيم بکنيم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108798194578064213?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108798194578064213/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108798194578064213&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108798194578064213'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108798194578064213'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_23.html' title='برای چی اصلن کنار هم زنده‌گی می‌کنيم؟!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108774246667122225</id><published>2004-06-20T19:10:00.000+04:30</published><updated>2004-06-21T12:44:47.596+04:30</updated><title type='text'>مسئله‌ی انسانيت</title><content type='html'>&lt;p&gt;وقتی کسی می بينم کمکی می خواهد... نمی دانم.. نمی دانم به چه زبانی بگويم؛ نه وجدان‌خرجی کرده باشم نه بنده نوازی، نه حاتم طائی شده باشم نه منجی‌ی عالم بشريت! مسئله اين‌ها نيست. مسئله اين نيست که چه هستم و چه بايد بکنم؟! مسئله‌ی بودن يا نبودن هم که مبتکرش برای عمل‌گرائی بنيان نهاد اکنون تنها موضوعی برای فکر کردنِ بيش‌تر شده. خليفه‌ی خدايی هم که نشد رنج انسانی؛ قالبی ست برای انسان‌های تقلبی. پس جريان چيست؟ چرا من هنگام پاسخ به درخواست کمک مردی نشسته بر بی‌راهه، با کوله‌باری از مصيبت دنيا و آخرت، چمباتمه زده و دست _ که نه ، خاک _ بر سر، تمنای اندکی سرمايه برای گذران ساعتی از زنده‌گی‌ی نکبت‌بارش را دارد، از او دريغ می‌کنم، با همه هم‌دلی که با او دارم؟!
&lt;p&gt;
ما فکر نمی‌کنيم! يا شايد می‌کنيم و توجهی نداريم، شايد هم از پيگيری‌مان حاصلی نداشته‌ايم هرگز، که اکنون راه چاره‌ی هر کاری را در کوتاه‌ترين راه ممکن می‌جوئيم؛ عمری که نه در پی عشق بگذاشته‌ايم، يک روزه به خون دل قضا خواهيم کرد! آنها که به فکر آخرت‌شان هستند، يا راحت شدن وجدان‌شان، يا در فکر بودن و نبودن، تکليف‌شان را معلوم کرده‌اند با همه چيز، و به يک‌باره هم معلوم کرده‌اند. خودم را می‌گويم که رابطه‌ای ندارم با اين‌ها، و هميشه در حال کشف‌ام، تا چيزی شايد معلوم‌ام شود از اين دنيای نامعلوم؛ چگونه فراموش کنم همه‌ی آن‌چه برای آن زنده‌ام: انديشيدن؟!
&lt;p&gt;
ما فکر می‌کنيم، اما فکرمان عملی نيست و سرانجامی ندارد برای آن مرد بيچاره. مثلن من؛ فکر می‌کنم کمک به هر ره‌گذر درمانده، ساده‌انگاری و کج‌فهمی از صورت مسئله است. مسئله اين نيست که او درمانده ست و بايد کمک‌اش کرد، مسئله اين است که با کمک به او مشکلی حل نمی‌شود، نه از او و نه از جامعه‌ی پر از درمانده‌ی ما. بايد در پی راهی برای ريشه‌کنی‌ی فقر بود. خب، اين‌ها درست، فکرهای خوبی ست، اما نزديک به خيال باطل! و حتا اگر هم می‌توانستم با يک‌سری فکرهای خوش و منطقی، اين خيالات را وجه واقعی بدهم و قابل پذيرش کنم، باز هم چيزی عوض نمی‌شد و به ارزش انسانی‌ی من نمی‌افزود. البته اگر انسان بودن و انسان ماندن در درجه‌ی نخست اهميت باشد!
&lt;p&gt;
پيش‌تر هم گفتم؛ مسئله اين نيست که "چه بايد کرد؟ گداپروری و مظلوم‌نوازی، يا يک‌جا نشستن و فکر کردن و غم خوردن و بلکه هم شعار دادن!". اين که يک رفتار ايدئولوژيک نيست، که با يک منطق ديالکتيک مشکل حل شود. مسئله‌ی بودن يا نبودن هم نيست، که مثلن بگويم اکنون اين "من" هستم که در مقابل اين بيچاره رد می‌شوم و او از "من" هست که کمک می‌خواهد نه کسی يا ارگان و سازمانی با مسئوليت کارهای خيريه. مسئله‌ی خير و شر و خليفةاللهی هم به کار من نمی‌آيد که بی چون‌وچرا و بی‌انديشه درباره‌ی آن‌چه در دنيای درون و پيرامون‌ام رخ می‌دهد، تنها به تکليف‌ام بپردازم. من انسان ام، نه ماشين نيکوکاری و خودپردازی.
&lt;p&gt;
پس می‌ماند مسئله‌ی انسانيت، و دنيای ناشناخته و هزارتوی درون، و اين دانش کاربردی و ابزارانگار مديريت کلان و مدرن جامعه؛ طرح‌اش ساده است و حل‌اش... !؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108774246667122225?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108774246667122225/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108774246667122225&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108774246667122225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108774246667122225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_20.html' title='مسئله‌ی انسانيت'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108764796101767425</id><published>2004-06-19T16:55:00.000+04:30</published><updated>2004-06-19T16:56:01.016+04:30</updated><title type='text'>هر چه می‌خواهند مردم بگويند</title><content type='html'>&lt;p&gt;بگذار هر چه می‌خواهند بگويند. من کاری می‌کنم و ديگران فکری می‌کنند. من فکری می‌کنم و ديگران حرفی می‌زنند. من حرفی می‌زنم و ديگران برای خودشان خيالی می‌بافند. اين طبيعت ما آدم‌ها ست. شايد زمانی هم بوده که کسی درباره‌ی من چنين نظری داشته. پس سخت‌گير نباش و بپذير. دنيا ست ديگر. همه که نبايد از آدم راضی و خوشنود باشند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108764796101767425?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108764796101767425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108764796101767425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_108764796101767425.html' title='هر چه می‌خواهند مردم بگويند'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108764785511565282</id><published>2004-06-19T16:53:00.000+04:30</published><updated>2004-06-19T16:55:21.723+04:30</updated><title type='text'>ستايش انسان‌ها</title><content type='html'>&lt;p&gt;برخی را بی‌هيچ دليلی دوست دارم، و از کسانی که از آن‌ها ناخشنود اند يا حتا متنفر، هيچ دليلی نمی‌خواهم برای نفرت‌شان. من صادق هدايت را دوست دارم، و برای‌ام مهم نيست؛ چند نفر با خواندن داستان‌های او خودکشی کردند. من شريعتی را هم دارم، و برای‌ام مهم نيست؛ نسلی با خواندن آثار او از خود بی خود شد و ديوانه.
&lt;p&gt;
آن نسلِ تازه از پيله درآمده، که با خواندن داستان‌های هدايت، به مرگ خود راضی می‌شد و خودکشی می‌کرد، نياز به شريعتی و جادوی کلام‌اش داشت، تا به‌جای خود، نسلی ديگر را راضی به مرگ کند و مجبور به خودکشی. اما بازمانده‌گان اين نسل در روزگار ما، آدم‌های جالب و دوست‌داشتنی‌ای هستند. ديدن‌شان هميشه برای‌ام مسرت‌بخش است و با خنده‌های عميق درونی همراه می‌شود. با ديدن‌شان بيش‌تر به اين باور می‌رسم، که ما ايرانيان چه مردمان مؤدب و خوش‌رفتار و ساده و خری بوده‌ايم!
&lt;p&gt;
اين را به من حق بدهيد؛ انسان‌ها را ستايش کنم، بهتر ست که انديشه‌های‌شان را!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108764785511565282?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108764785511565282/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108764785511565282&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108764785511565282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108764785511565282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_19.html' title='ستايش انسان‌ها'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108754893213709463</id><published>2004-06-18T13:24:00.000+04:30</published><updated>2004-06-18T13:25:32.136+04:30</updated><title type='text'>آگهى در سيماى ما و سيماى ديگران</title><content type='html'>&lt;p&gt;آگهى بازرگانى در سيماى ما و سيماى ديگران ، تفاوت‌هايى دارد که مقايسه‌ى آن‌ها مى‌تواند براى بيننده‌گان بى‌اختيار برنامه‌هاى سيما جالب باشد (بى‌اختيار از اين جهت که جايى براى انتخاب برنامه يا کالاى مورد نظرشان ندارند):
&lt;p&gt;
۱ــ شعرهاى موزون با موسيقى ريتميک، که شنونده را بى‌خيالِ پيام آن مى‌کند، همراه با تصاوير کامپيوترى‌ى غير قابل لمس، که هيچ‌گونه حس مشترکى با بيننده به‌وجود نمى‌آورد، در آگهى‌هاى ما يک اصل و پايه محسوب مى‌شود، طورى که شرکت‌هاى سازنده‌ى آگهى بازرگانى، اين شکل آگهى را به‌عنوان دم دست‌ترين راه‌کار خود به‌کار مى‌برند. اين را در نظر داشته باشيد و مقايسه کنيد با تبليغات تلويزيونى شرکت‌هاى بزرگ در سيماى ديگران، آن‌جا که برخى از اين آگهى‌ها را مى‌توان با يک فيلم دوران‌ساز که تا چند نسل خاطره‌ى آن و تأثيرش مانده‌گار است مقايسه کرد. حتا در همين ايران خودمان هم در سيماى شاه معدوم، برخى تبليغات تلويزيونى‌ى آن زمان در خاطره‌ى مسن‌ترها مانده است، و گاهى ديده مى‌شود از آن‌ها ياد مى‌کنند.
&lt;p&gt;
۲ــ آگهى مثل تيرى ست که از چله‌ى کمان صدا و تصوير تلويزيون رها مى‌شود و هر چه نشانه‌گيرى‌ى درست‌ترى داشته باشد، آگهى‌ى مؤثرترى خواهد بود. در سيماى ما، اين تير فرضى، پس از رها شدن از چله‌ى تلويزيون، به ده‌ها هدف غير مشخصِ قبلى برخورد مى‌کند، اما کم‌تر به هدف اصلى مى‌رسد. مثلن براى تبليغ يک شامپوى ساده، چند جور نام براى يک محصول در تبليغات‌شان به‌کار مى‌برند؛ هم مى‌خواهند شرکت توليدى را معرفى کنند، هم نام محصول، و هم کارخانه‌ى مربوطه. به‌اين ترتيب ذهن بيننده را گم‌راه مى‌کند از پيام و نقطه‌ى اثر اصلى، و در نهايت هيچ‌يک از اين نام‌ها در ذهن بيننده جاى نمى‌گيرد.
&lt;p&gt;
۳ــ در سيماى ديگران، نخست برنامه‌هاشان را مى‌چينند، بعد در خلال آن آگهى پخش مى‌کنند. اما در سيماى ما، ابتدا تکليف رپرتاژ آگهى را روشن مى‌کنند، سپس در ميان آگهى‌هاى بى‌برنامه و شلخته، برنامه‌هاى اصلى‌شان را پخش مى‌کنند. البته از طرفى هم بايد حق داد؛ با وجود اين برنامه‌ها، مخاطب سيما بيننده‌ى آگهى باشد.
&lt;p&gt;
۴ــ براى اينکه فردا نگويند؛ طرف، انتقاد مخرب کرد و هيچ پيشنهادى هم نداد، پيشنهاد مى‌کنم؛ مسئولان تنظيم خبرهاى سيما، جاى‌شان را با مسئولان تنظيم آگهى عوض کنند، تا هم شاهد بهبود اثر تبليغى‌ى آگهى‌ها باشيم، هم خبرهاى سيما اندکى منصفانه‌تر  شود و از اين حالت تبليغى و جانب‌دارى خارج شود.
&lt;p&gt;
لازم به ذکر است؛ مديران شرکت‌هاى جذب آگهى در سيما، شايسته‌گى مديريت يک آژانس خبرى را هم دارند. ويزيتورهاى پرشمار و سمج و کنجکاو و جست‌وجوگرِ اين شرکت‌هاى سازنده‌ى آگهى‌ى تلويزيونى را ببينيد که چه‌گونه از جان و دل مايه مى‌گزارند تا سفارش‌هاى بهتر و بيشترى بگيرند. اگر همين روش کار را در يک خبرگزارى هم دنبال مى‌کردند، آن‌گاه داراى خبرنگاران پرتلاش و جسورى مى‌شدند که در کشف حقيقت و افشاگرى مثال‌زدنى بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108754893213709463?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108754893213709463/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108754893213709463&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108754893213709463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108754893213709463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_108754893213709463.html' title='آگهى در سيماى ما و سيماى ديگران'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108754883030791135</id><published>2004-06-18T13:23:00.000+04:30</published><updated>2004-06-18T13:23:50.306+04:30</updated><title type='text'>رقص مرگ</title><content type='html'>&lt;p&gt;روح زنده‌گی بايد برمی خواست و می‌رقصيد كه هنوز خبری ازش نيست. و آنكه برخواست، روح نوميدی بود كه هنوز هم درحال اوج‌گيری‌يه. ... چقدر دوست دارم ناله كنم. زاری كنم و تو سرم بزنم و موهام رو بكشم. موئی هم ندارم بدبختی! واقعن چه لذتی داره اين ناليدن، برای ما ايرانی‌ها. ناله، تمام فرهنگ و هنر ماست. اى كاش آغوش بازى بود براى ناله‌هاى من هم. اى كاش چشمى بود براى ريزش اشک من هم. كسانى كه در بچه‌گى‌شون زياد گريه كردن ــ مثل من ــ در زنده‌گى كمتر بلد هستن از ته دل گريه كنن. چون گريه براشون چيزى جز عادتى به‌وقت نياز و ضعف نيست. من نمى‌تونم بى "علت" گريه كنم. براى گريه‌هام دنبال "دليل" مى‌گردم. "دليل" گريه همون كتكى‌يه كه تو بچه‌گى مى‌خوردم، و "علت" گريه همون احساس بى‌رشوتى‌يه كه هيچ بديلى نداره. اى لعنت به من كه هيچ علتى براى گريه ندارم. حاضرم به دليل فقر و گرسنه‌گى ، گدائى كنم، اما هيچ علتى ندارم تا بهانه‌اى كنم براى گدائى. گدائى آرزوئى‌يه كه من حتى وقتى فكرش رو هم مى‌كنم به خودم مى‌لرزم. مى‌بينى چه زشت و كثيف‌ام من؟! اما معماى زنده‌گى‌ى من هم شده اين وبلاگ‌نويسى‌ى گاه و بى‌گاه. ... رقص‌ام اينجا اما براى خودم جالب است. شايد رقص مرگ است. رقص پاى آويزان از چوبه‌ى دار.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108754883030791135?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108754883030791135/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108754883030791135&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108754883030791135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108754883030791135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_108754883030791135.html' title='رقص مرگ'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108754878122372816</id><published>2004-06-18T13:21:00.000+04:30</published><updated>2004-06-18T13:23:01.223+04:30</updated><title type='text'>تخته سياه خاطرات</title><content type='html'>&lt;p&gt;"ارژنگ" ... "ارژنگ" ... چندين‌بار پشت هم اين نام زيبای پارسی را تکرار کردم؛ شايد چيزهايی که ديری ست فراموش‌ام شده و هرگز مرورشان نکرده‌ام ــ به‌خيال اينکه به کارم نخواهند آمد و هرگز نيازی به يادآوری‌شان نخواهم داشت و کسی هم نيست يقينن در ميان آن ارژنگ‌ها و دوستان از ياد رفته‌ى گذشته که از نام "محمد" و "مک‌بی" يادی کند ــ به خاطرم آيد. اما نشد که نشد. ارژنگ... ارژنگ... فردی به اين نام ... شايد هم بد باشد؛ بگويم فردی ... بالاخره که او مرا می‌شناسد!؟ پس اصلاح می‌کنم حرف‌ام را: آشنايی برای‌ام نامه نوشته و در ايميل‌اش گفته مرا می‌شناسد و ما با هم دوست بوده‌ايم در مدرسه‌ی رجايی و ، سال ۷۳ را يادت هست؟! از آن موقع هر جا فرصتی برای تمرکز دارم، فکر می‌کنم؛ ارژنگ که بود؟! اما چيزی يادم نمی‌آيد.

&lt;p&gt;من سال‌های دبيرستان‌ام را در مدرسه‌ی رجايی طی کردم. از دوستانی که پس از آن سال‌ها هم به يادگار برای‌ام ماندند و من قدرشان ندانستم، "کارآمد" بود و "رئيس‌قاسم" و "آشتيانی" و گاهی هم "جبلی" و "شالچيان" و "خندقی" و "رضازاده". چه خوب شد ارژنگ خان، که اين نشانى دادى و بهانه‌ای شد برای يادآوری‌ى نام آن عزيزان حداقل. برای همين نام‌ها هم کلی فکر کردم! اما "ارژنگ" ... نه! پس از چند روز مرور خاطرات آن روزهای خوبِ سر به زيرى در جمع دوستان و هم‌کلاسی‌ها و رفيقانِ حتی کوچک‌تر از خودم... نه! سال چهارم... و حتی سوم... من که رياضی می‌خواندم، با بچه‌های تجربی هم رفاقت اندکی داشتم. يادم هست که اين نبود، جز به‌واسطه رفاقتِ نزديک یکی از رفقا با يکی از بچه‌های تجربی. نکند؛ ارژنگ همان است؟! پسر ترکه‌ای و مؤدبی که گرچه جز در مدرسه و همراه يکی از دوستان ــ که فکر کنم احمد بود ــ نمی‌ديدم‌اش، اما صميميت و گرمی‌ای داشت که ناخودآگاه با او احساس نزديکی و رفاقت می‌کردم. ارژنگ... شايد همان هستی؟! يادم هست که لاغر بودی و ترکه‌ای و اگر بد ات نمی‌آيد؛ پيزوری! منظورم اين است که خيلی لاغر و لاجون بودی؛ حتا بدتر از احمد خراسانی! با صورتی پرجوش.

&lt;p&gt;می‌گويند؛ کسانی که خاطره‌ای فراموش شده را در ذهن‌شان دوباره‌سازی می‌کنند، دچار نوعی خيال‌پردازی می‌شوند، طوری که چيزهايی بيش از آن‌چه واقعن اتفاق افتاده یادشان می‌آيد! حالا من هم دچار همين داستان شده‌ام. شديدن فراموش‌کار شده‌ام، عزيز! اين نبود تا در شيراز و دانشگاه و ماجرايی عجيب و غريب که بماند. شخصی ست. يعنی فضولی موقوف! حالا ديگر کمتر می‌توانم چيزی در خاطرم نگه‌دارم. شماره تلفن‌ام را چندين‌بار در ذهن مرور می‌کنم تا مطمئن شوم از صحت‌اش! ديدی که زمانه چه بازی‌ها انگیخت؟!

&lt;p&gt;اما اين چند روز، حسابی مشغول‌ام کرده‌ای با همان چند جمله در نامه‌ات! کاش کسی هم از مدرسه‌ی "هدايت" نشانی می‌داد! بهترين دوستان‌ام از آن‌جا، "رمضانی" بود و "سرلک" که حکم همسایه‌گی هم داشتيم. سال‌های پايانی‌ی جنگ بود و درگيری‌های جبهه و جنگ، مستقيمن در مدرسه ــ که هيچ ــ در خانه و زنده‌گی‌مان هم تأثير داشت. بگذريم از مصيبت‌های قابل گذشت. اما ما آواره‌ی جنگی بوديم و اين حافظه‌ی خودمختار نمی‌دانم چرا برخی سياهی‌ها را به جِد نگه می‌دارد! روز نخستى که در تهران مدرسه رفتم، يکی از همين سياهی‌ها ست. زنگ اول: علوم تجربی، زنگ دوم: حساب و رياضيات، زنگ سوم: ... دروغ چرا؟ يادم نيست! می‌بينی عزيز؟! برخی چيزها پس از مرگ هم فراموش‌ام نمی‌شود. اما "ارژنگ" ... نه! يادم نيست! زنده‌گی ست ديگر. يا به قول يکی از بچه‌های شيرازی‌ی دوران دانشگاه؛ "زند" اش رفته، "گی" اش مونده!

&lt;p&gt;سال آخر دبيرستان ــ از آن‌جایی که من يک سال هم در اول دبيرستان به تقويت پايه‌ی تحصيلی‌ام همت گمارده بودم ــ از بچه‌های ديگر يک سال بزرگ‌تر بودم و از آن‌جا که علاقه‌ی وافری هم به بسکتبال داشتم، ديگر هيچ مانعی در پيش روی‌ام برای خالی کردن عقده‌ام نمی‌دیدم! سال اول دبيرستان، می‌نشستم کناری و فقط بازی‌ی چهارمی‌ها را نگاه می‌کردم و حسرت می‌خوردم. همين بود که عقده‌ای شدم ديگر! اما انصافن من هرگز مانع رشد و شکوفايی‌ی استعداد بچه‌های تازه وارد نمی‌شدم! يادم هست؛ منصور و برديا را. و يکی ديگر که نام‌اش فراموش‌ام شده. سال اولی بودند و من پای‌شان را باز کردم به زمين بسکت. هميشه موقع انتخاب تيم برای بازی، در مقابل "ايمان" از همين بچه‌هاى اولى يارگيری می‌کردم. ايمان، سياه بود و قد بلند، و عشق مايکل جردن داشت و ما هم آرزوی‌اش را برآورده می‌کرديم؛ صدای‌اش می‌زديم: مايکل! اين‌قدر اين بچه‌های اولی به من اطمينان داشتند که هرگاه دعوا و دردسری داشتند، پيش من می‌آمدند. فراموش نمی‌کنم؛ برديا، يتيم بود و از اين بابت بسيار احساس ضعف مى‌کرد. در بغل من گريه می‌کرد و از دايی‌اش گله داشت که با مادرش بد رفتار می‌کند. به‌خاطر همين رابطه‌ی نزديک من با بچه‌هاى کوچک‌تر، "علی‌رضا" به شوخی و جدی، به من می‌گفت؛ بچه‌باز و حامی حقوقِ ... . (سانسور شده البته!) خلاصه اين‌که صبح، ظهر، عصر تا ساعت پنج و شش با دانشگاه آزادی‌ها، فقط بسکت! نمی‌دانم چه‌طور شد ديپلم گرفتم و دانشگاه قبول شد؟!

&lt;p&gt;آقای "ياردل" دبير جبر و رياضيات جديد بود. چه فيلمی داشتيم با اين مردکِ کمی تا قسمتی عصبی و خودبزرگ‌بين! (نه، انگار چیزهايی دارد يادم می‌آيد. اما از ارژنگ!؟) ياردل گفته بود: توی اين کلاس دو يا سه نفر دانشگاه قبول می‌شوند، که يکی‌شان، احمد خراسانی ست. احمد ــ به‌قول شيرازی‌ها ــ رفيق جِنگ من بود. ما با هم درس می‌خوانديم و او قبول نشد. يادم هست که پس از نتايج دانشگاه رفته بودم مدرسه، که همان دم در، يکی از بچه‌های فوق‌العاده درس‌خوان را ديدم. (نام‌اش چه بود؟!) می‌گفت دانشگاه آزاد قبول شده، در رشته‌ی ــ فکر کنم ــ مهندسی‌ی پزشکی. او هم همان‌جا يادی از اباطيلِ "ياردل" کرد و از هم جدا شديم. (نام‌اش ارژنگ نبود؟!) از دست اين حافظه‌ی کوفتی؛ هر چه عشق‌اش بکشد نگه‌می‌دارد و باقی همه پاک می‌شوند.

&lt;p&gt;مى‌ترسم. می‌ترسم؛ بيش از اين به فکر نداشته‌ام فشار بياورم، به کل همه‌چيز را فراموش کنم و لاغير! ارژنگ خان! هر که هستی با هر آشنايی، خوش آمدی. برای من که خوش‌آمد داشتی و بهانه‌ای شدی برای مرورِِ هنوز فراموش نشده‌ها. از اين بابت، صميمانه سپاس‌گزارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108754878122372816?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108754878122372816/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108754878122372816&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108754878122372816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108754878122372816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_18.html' title='تخته سياه خاطرات'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108693271830980645</id><published>2004-06-11T10:14:00.000+04:30</published><updated>2004-06-17T09:06:42.536+04:30</updated><title type='text'>خواب‌هاى پريشانى</title><content type='html'>&lt;p&gt;خيلى وقته که دوست دارم از همين‌جا داد بزنم و به همه ، به همه‌ى کسانى که صداى‌ام رو مى‌شنوند و براى شنيده‌هاى‌شان به‌اندازه‌ى باورشون ارزش قائل اند ، اعلام کنم ، با صدايى بلند و کلماتى پشت هم ، بى‌هيچ مکثى ؛ من مرده‌ام، ديگر بازنمى‌گردم، از اين‌جا و همه‌جايى که بوده‌ام پيش‌تر، من کنده‌ام و ديگر نيستم. به‌اندازه‌ى کافى شهامت‌اش را دارم براى گفتن. اما مسئله چيز ديگرى ست؛ از دروغ چه سود؟! آن‌گاه که من هنوز اين‌جا هستم ، هستم و زنده‌ام ، به هر ترتَيب که هست. تنها در خيال مى‌بينم؛ بايد از همه چيز بريد. اما هم‌چنان هستم، همان‌گونه که بودم.

&lt;p&gt;آرزوى بعيدى ست براى من که تا گردن در هر آن‌چه به من چسبيده غرق ام. اما گذشته از اين‌ها که مى‌خواهم و نمى‌يابم ، چيز ديگرى هم هست ؛ دوست داشتم مى‌شد از ديد ديگران هم به آن‌چه به‌شان چسبيده نگاه کنم. آيا آن‌ها هم مى‌خواهند از هر آن‌چه به‌شان چسبيده در طول عمر ذاتى‌شان شده، بکنند و يک‌باره جدا شوند؟! گرچه يک باره که نيست! اما تنفر از اين چسبيده‌ها و آرزوى رها شده از آن‌ها حتمن به يک‌باره هست.
&lt;p&gt;
آرى. درست است. براى همه، چيزهايى هست براى بريدن. انسان‌ها با تمام اراده و قدرت‌شان، هرگز امکانى براى انتخاب چيزهايى که به‌شان بچسبد يا از چسبيده‌ها کنده شوند ندارند. همه‌مان اسير ايم. ما اسيران ايم. ما همه در بند چسبيده‌هاى‌مان هستيم. تا کجا آخر؟ تا گور و پس از آن هم؟! هميشه و در همه حال؟ گور و مرگ که در پايان نيست. گرچه مرگ و پايانى نيست، اما جاودان هم نيْستيم. همين چسبيده‌ها هستند که مى‌مانند و همان‌گونه که اکنون در جاى ما و براى ما زنده‌گى مى‌کنند، تا ابد و هميشه‌ى خدا هم خواهند بود، در جاى ما و به جاى ما! آن‌ها هستند که اکنون زنده‌گى مى‌کنند و مى‌ميرند و ديگران را عزادار مى‌کنند و بعد هم نزد خداى‌ى ما روزى مى‌خورند، همان‌گونه که پيش‌تر نزد ما روزى مى‌خوردند.
&lt;p&gt;
کاش اراده‌اى داشتم و از جايى مى‌توانستم قدرتى کسب کنم و ... آه نه ... از کجا؟ ... اين من ام ، تنها و مانده و اسير. اين احساس يارى طلبيدن هم يکى از فريب‌کارترين چسبيده‌ها ست که در لحظات بحران ظهور مى‌کند... نه! هيچ راهى به رهايى نيست. بايد دوره‌ى اسارت را تا بى‌انتها طى کرد. و آرزوى محالِ بريدن و کندن از هر چه هست را با فريب خود، اگر به بى‌هوشى و کند ذهنى و بى‌مغزى‌ى من باشيد، مى‌توانيد فقط براى دقايقى پيش از آن‌که دوباره همان چسبنده‌گى‌هاى وجودتان رخ بنمايد، تجربه‌ى پيْروزى و رهايى کنيد. دروغ‌تان نمى‌گويم، اما دريغ‌ام هم مى‌آيد؛ شما از آن لحظه‌اى رهايى بى‌نصيب بگذارم، حتى اگر به خيال باشد و خود فريبى... سنگ‌دل نباش محمد!
&lt;p&gt;
شراب نابى هم نمى‌يابم. خواب‌ام نيمه بيدارى ست، و بيدارى‌ام در خواب مى‌گذرد. هوش‌يارى‌ام چون مستى ست و شايد اگر مست باشم، کمى هوش‌يار و عاقلانه فکر کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108693271830980645?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108693271830980645/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108693271830980645&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108693271830980645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108693271830980645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_11.html' title='خواب‌هاى پريشانى'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108659725991929746</id><published>2004-06-07T13:03:00.000+04:30</published><updated>2004-06-16T16:42:28.070+04:30</updated><title type='text'>قوانين يلخىِ فله‌اىِ زورى</title><content type='html'>&lt;p&gt;انسان، از تنگناى برخوردهاى متناوب ميان تمدن‌هاى بزرگ، و کنش و واکنش همه‌ى اجزاى مجموعه‌ى بزرگ مناسبات درون اين تمدن‌ها شکل امروزى يافته. و آن‌چه با نگاه به تاريخ و تلاطم پى‌درپىِ دنياى درگيرانه و پربرخورد تمدن‌هاى بزرگ، امروز به‌نظرمان مى‌رسد، براى بقا و پيش‌رفت و پايدارى‌ى تمدن‌ها در طول تاريخ تا به امروز، نياز به سه پايه‌ى اساسى هست، تا شکل‌گيرى و پيش‌رفت و استحکام درونى‌ى آن‌ها به پايدارى و تداوم تا به امروز نيز برسد؛ دين و دانش و داد. اگر در تاريخ ايران، به‌عنوان بخشى از تمدن بزرگ و تاريخى‌ى اسلامى (گرچه ايران پيش از اين هم داراى همين مناسبات درونى بوده) ، در همه‌ى برهه‌هاى اين تاريخ داراى دانشى شکوفا و دانشمندانى پرآوازه در جهان بوده که تاکنون نام‌شان بر سر زبان‌هاست، و در هميشه‌ى تاريخ، دين‌دارانى خوب و فرهيخته و خداشناس و مردم‌پسند در اين ملک زنده‌گى مى‌کرده‌اند که به افراشتن و گسترش خير و نيکى و ويژه‌گى‌هاى پسنديده‌ى انسانى يارى مى‌رسانده‌اند، و حتا، گاه‌گاهى برخى افراد دادگر و دادستان بر اريکه‌ى قدرت تکيه مى‌زده‌اند ــ گرچه هرگز قانون با همان تعريف‌هاى عصرى‌ى خويش، به‌عنوان پايه و اساس برقرارى‌ى عدالت و دادگرى در جامعه مطرح نبوده ــ اما امروز ديگر نشانى از هيچ‌يک از اين سه پايه‌ى شکل‌گيرى و گسترش و پيش‌رفت تمدن‌ها در ايران يافت نمى‌شود:

&lt;p&gt;دين که جاى خويش را عملن و علنن به سياست داده، دانش که به دادوستد پيوسته و فرار مغزها نمود واقعى‌ى آن است، قانون هم ابزارى براى ايجاد محدوديت و جريان‌سازى است. بنابراين ديگر چه مى‌ماند از اين تمدن تاريخى که دل به آن خوش کنيم و زنده‌گى و همّ و غمّ خود را بر افزودن چيزى در حد توان خود بر خوبى‌هاى آن و کاستن و پيراستن چيزى از بدى‌هاى آن صرف کنيم؟

&lt;p&gt;اين‌ها بيش‌تر درد دل بود و از روى عصبانيت، گرچه اصلن هم غير واقعى نيست، اما گفتن‌اش هم دستور نيست. آن‌چه چنين آشفته‌ام کرده، &lt;a href="http://www.iraninstitute.org/iran/1383/830317/social.htm#s334083" target="_blank"&gt;تصويب پيش‌نويس قانون مبارزه با جرايم رايانه‌اى&lt;/a&gt; ست. از ديروز که اين خبر را خواندم، بسيار فکر کردم و در خيابان و اتوبوس با خود کلنجار رفتم و مى‌گفتم؛ اين چه نگاهى ست که اين‌ها به اينترنت و فضا و دنياى مجازى و ساکنين اين بوم خُرد و شهروندان کلان آن دارند، که چنين قوانين عجيب و غريبى وضع مى‌کنند؟!

&lt;p&gt;من هيچ کارى به مسايل فنى و امکان عملى‌ى آن ندارم. نمى‌خواهم بدانم و بپرسم؛ &lt;a href="http://itlawseminar.net/news-3.htm" target="_blank"&gt;چگونه مى‌خواهند همه‌ى رفتارهاى کاربران اينترنتى را بررسى کنند؟!&lt;/a&gt; مى‌دانم که در طول اين سال‌ها چنان در جامعه‌ى ايران ساختارهاى لازم براى تحکيم اراده‌ى خويش را پى ريخته‌اند که مى‌توانند ملتى را براى اهداف خويش به خدمت بگيرند. مگر نيست که در هر محل و منصب ساده و بى‌شکلى که تنها براى بازرسى و سلطه‌ى بيش‌تر خود بر رفتار و افکار مردم پى‌ريزى شده، صدها و هزاران نفر با کيفيت کار بالا و بازدهى‌ى صد در صدى مى‌گمارند و اطمينان دارند که هرگز از آن‌چه دستورشان است تخطى نمى‌کنند؟! اطمينان دارم که اگر اراده کنند، مى‌توانند براى هر فرد، فردى مأمور بگزارند که بى‌هيچ خللى و با صد در صد بازدهى کار کند!

&lt;p&gt;و هرگز پرسشى درباره‌ى استانداردهاى حقوقى نمى‌کنم، که اصلن آيا مى‌توان نام اين بند و ماده‌ها را قانون نهاد يا خير؟! بهرحال قانون هم قانون دارد. نمى‌توان نام هر چه که تصويب شد را قانون گزاشت. بايد ديد؛ آيا در چارچوب استانداردها و ويژه‌گى‌هاى متعارف و بين‌المللى‌ى قانون جاى مى‌گيرد، يا فقط به‌خاطر مصوبه بودن‌اش است که نام قانون را بر آن نهاده‌اند. من به اين هم کار ندارم. گرچه، هم فکر مى‌کنم اين قوانين عملى نيستند، و هم بعيد مى‌دانم که داراى وجاهت قانونى باشند. (ما در ايران قانون اساسى‌مان که فارغ از انگيزه‌هاى سياسى و با حُسن نيت کامل تصويب شده هم فاقد ويژه‌گى‌ى ذاتى‌ى "قانون" است، چه رسد به اين مورد خاص که در تب و تاب انگيزه‌هاى سياسى تصويب شده)

&lt;p&gt;درگيرى‌ى من با اين قوانين، نه به عنوان يک کارشناس امور فنى، و نه يک کارشناس حقوقى است. من تنها به‌عنوان يک شهروند در اين دنياى مجازى، که به‌هرحال ممکن است روزى تحت پيگرد همين قوانين قرار گيرد، مى‌خواهم شناخت و آگاهى‌ى خود را از &lt;a href="http://itlawseminar.net/laws.htm" target="_blank"&gt;قوانينى&lt;/a&gt; که بايد در هر قدم و قلمى که مى‌زنم رعايت کنم، بيش‌تر بشناسم.

&lt;p&gt;مشکل نخست من، شکل و محل اجراى قوانين و مجازات‌ها ست، که مطلقن نشان دهنده‌ى گنگ و ناشناخته بودن محيط و فضاى اينترنت براى طراحان اين قانون است. کسانى که کوچک‌ترين رابطه‌اى با محيط اينرنت دارند و در کم‌ترين زمان ممکن در اين فضا تنفس کرده‌اند، مى‌دانند که چه‌قدر مسخره است، اگر بخواهيم فردى را به‌خاطر حرفى که در يک اتاق چت زده، در يک دادگاه کيفرى به جرم‌اش رسيده‌گى و در زندان‌هاى کشورى مجازات‌اش کنيم. البته در کشور ما هيچ چيز غير ممکن نيست. در قوانين راهنمايى و راننده‌گى‌ى ما، فردى که با اتومبيل خود عابرى پياده را در خيابان بکُشد، مرتکب قتل غير عمد شده، و بايد در دادگاه‌هاى کيفرى به جرم آن رسيده‌گى شود. گويى اتومبيل يک وسيله‌ى نقليه نيست، بلکه اسلحه‌ى گرم و آلت قتاله است که مردم براى دفاع از جان‌شان در خيابان از آن استفاده مى‌کنند! حالا همين نوع نگاه هم در اين مورد وجود دارد؛ در نظر بگيريد روزنامه‌اى را به‌خاطر تشويش اذهان عمومى محکوم به اعدام مى‌کنند، و در همين رابطه بدون توجه به حقوق نويسنده، او را هم مجازات مى‌کنند. من کارى به درست و غلط آن ندارم. مى‌خواهم بدانم؛ آيا مى‌شود فردى را به‌خاطر اينکه در ايست‌گاه اتوبوس و در يک گفت‌وگوى ساده به ولايت فقيه فحش داده، با همين قانون متهم به نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى کرد؟ اين که ديگر نمى‌تواند تشويش اذهان عمومى باشد! در اينترنت هم ما چنين شهروندانى داريم که در دنياى مجازى زنده‌گى مى‌کنند و نمى‌توان همان قوانين دنياى واقعى را در مورد آن‌ها جارى دانست. يک وبلاگ، يک شهروند دنياى مجازى است. گرچه تمام زنده‌گى ما در اين‌جا همين نوشته‌هاى مکتوب و مستند هست، اما در مقايسه با آن‌چه که در دنياى واقعى رخ مى‌دهد، اين نوشته‌ها همان حرف‌هاى يوميه‌ى مردم در کوچه و بازار و خانه و محل کار است. و کسى را هم نمى‌توان به اتهام نشر اکاذيب در هنگام حرف زدن با خودش در کنج چهار ديوارى توالت خانه‌اش دادگاهى کرد! آقايان اين را درک کنيد. اين فقط يک وبلاگ شخصى است. مثل هوله‌ى شخصى که اگر کسى هوله‌ى شخصى‌ى شما را به صورت‌اش بمالد خلاف‌کار است، اما اگر شما آن را به کون‌تان هم بماليد خلافى نيست. حالا من هم مى‌خواهم با وبلاگ‌ام کون‌ام را تميز کنم و هر چه چرنديات است بنويسيم و در انتها هم آن‌را آويزان کنم روى طناب رخت در فضاى باز و جلوى ديد همه، به کسى چه؟! ديگر روشن‌تر از اين نمى‌توان‌ام توضيح دهم! من به اين قوانين مى‌گويم قوانين يـِلخى!

&lt;p&gt;مسئله بعدى‌ى من قوانينى است که فقط نام قوانين رايانه‌اى بر خود دارند، و اصلن هيچ نشانى از محتواى چالش‌هاى درون اينترنت ندارند. جرم تشويش اذهان عمومى چه ارتباطى مى‌تواند با دنياى مجازى داشته باشد؟ همان مثال قبلى در مورد قوانين راننده‌گى را اين‌گونه بازگو مى‌کنم؛ فرض کنيد فردى با اتومبيل‌اش به قصد قتل فردى، او را هدف قرار دهد و بکُشد. در اين‌صورت آيا او مرتکب يک فعل خلاف در مجموعه‌ى قوانين راننده‌گى شده و تنها بايد منتظر افسر راهنمايى و راننده‌گى باشد؟ خير! او مرتکب قتل شده و بايد در دادگاه‌هاى کيفرى به جرم جنايى‌ى او رسيده‌گى شود. بنابراين نيازى نيست که در قوانين راهنمايى و راننده‌گى، به موارد ارتکاب قتل عمد با اتومبيل بپردازيم و ماده‌اى هم براى قتل با استفاده از اتومبيل بيافزاييم، و مثلن تعيين کنيم که با چه سرعتى مجاز است و با چه سرعتى نيست! نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى هم جرمى است که براى آن، قوانين لازم وضع شده. قانون نشر اکاذيب هيچ دخلى به چالش‌هاى درون دنياى اينترنت ندارد. بگذريم که چه انتقاداتى به قانون مطبوعات وارد است ــ بحث اين نيست ــ اما مطلقن اين قوانين مربوط به اينترنت و فضاى مجازى نيستند.

&lt;p&gt;در واقع هر جامعه‌اى، از يک زمانى به بعد نياز به قوانينى خاص پيدا مى‌کند، تا دعواهاى درون خود را حل و فصل کند. نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى، مسئله کنونى‌ى جامعه کاربران اينترنت در ايران نيست. شما در نظر بگيريد که قوانين پيش‌رفته‌ى امروزى  را به جامعه‌ى يونان باستان ببريم و بخواهيم آنجا اجرا کنيم!؟ هر جامعه‌اى در هر عصرى، مشکلات خود را با طرح قانون و مقرراتى خاص نهادينه مى‌کند تا براى آن‌ها راه حل‌هاى منطقى و عامه‌پسند بيابد، به جز ايران امروز ما! واقعيت اين است که جامعه‌ى مجازى‌ى ما هنوز به چنان پيچيده‌گى و عمق و گسترش در ميان شهروندان جامعه‌ى ايرانى دست نيافته که مشکلى به‌نام نشر اکاذيب و تشويش اذهان عمومى داشته باشيم. حتى ما مشکلى به‌نام سايت‌هاى مستهجن و غير اخلاقى هم نداريم ــ با وجود نياز گسترده‌اى که جوانان ايرانى در اين زمينه احساس مى‌کنند. مشکلاتى چون نفوذگران (هکرها) ، هرزنامه‌ها (اسپم) و SMSهاى ناخواسته‌ى مخابرات ، دزديدن خبرها و محتويات سايت‌ها و وبلاگ‌ها ، کمبود سيستمى براى تجارت اينترنتى‌ى جهانى ، تماس‌هاى ضعيف و پرمخاطره‌ى اينترنتى ، و در آخر فيلترينگ بى در و پيکر و فله‌اى. هيچ قانونى براى رفع اين دعواها و مشکلات و پيش‌رفت وضع موجود اينترنت در ايران وضع نشده. مشکلات ما آن‌چنان ساده و ابتدايى هستند که با همان قوانين جهانى و ذاتى‌ى اينترنت هم مى‌توان آن‌ها را برطرف کرد. ما اکنون نيازى به قوانين بومى نداريم. در واقع اين قوانين با هدف و انگيزه‌ى بهره‌بردارى‌ى تام و مصادره‌ى به مطلوبِ اينترنت در ايران وضع شده، نه راه‌گشايى در کار آن. به اين هم من مى‌گويم قوانين فله‌اى!

&lt;p&gt;و مشکل آخر من؛ خانم‌ها! آقايان! شهروندان محترم و از همه رنگ دنياى مجازى‌ى اينترنت در ايران! دارند براى ما قانون مى‌چينند. کسانى که هرگز در اين دنيا نقشى نداشته‌اند، به‌جز استفاده‌ى ابزارى از اينترنت براى اهداف سياسى‌ى خود، هرگز هيچ تأثيرى نداشته‌اند. هر از گاهى در هنگام انتخابات، سايتى درست کرده‌اند تا عده‌اى را بکوبند و دسته‌اى را بنازند و ما را نيز در پى خويش بخوانند. اکنون پا فراتر نهاده‌اند و مى‌خواهند براى ما شهروندان اين جامعه ــ قانون که نه ــ خط و ربط اساسى بچينند و همآهنگ‌مان کنند با خواسته‌هاى‌شان.

&lt;p&gt;ما که اينجا زنده‌گى مى‌کنيم، نياز به قانون داريم، اما قانونى که خودمان بچينيم. اگر نتوانيم در اين فضاى آزادى که اکنون مورد تهاجم و اِشغال قرار گرفته آزادى‌مان را حفظ کنيم، هرگز نمى‌توانيم ادعا کنيم؛ در گريزناى تجربيات تاريخى‌ى خود، اکنون تغيير کرده‌ايم و شايسته‌ى آزادى و برابرى هستيم. ما که زنده‌گى‌مان در اين دنياى مجازى، جز وبگردى و نوشتن و خواندن نيست، بايد دست‌کم در اين‌باره مخالفت خود را با قدم و قلم‌مان نشان دهيم.

&lt;p&gt;و در پايان: &lt;a href="http://behnoudonline.com/2004/06/040604_001990.shtml" target="_blank"&gt;آقاى بهنود&lt;/a&gt;! اينجا هم براى‌مان پاسبان گزاشتند. کجا پيکر خود را به تمامى و برهنه بر آفتاب پشت اين نيمه‌ابر بنماييم؟ آيا هنوز هم بر ما دستور است؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108659725991929746?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108659725991929746/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108659725991929746&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108659725991929746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108659725991929746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post_07.html' title='قوانين يلخىِ فله‌اىِ زورى'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108627863355336245</id><published>2004-06-03T20:33:00.000+04:30</published><updated>2004-06-16T16:37:32.283+04:30</updated><title type='text'>ويرايش جديد راهنماى لينکدانى</title><content type='html'>&lt;p&gt;پس از چند روز کار، آخر سر ويرايش جديد "&lt;a href="http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_05.html" target="_blank"&gt;راهنماى لينکدانى و فتوبلاگ&lt;/a&gt;" را کامل کردم. نيمى از ساده‌گى‌ى کار اين راهنما به‌خاطر &lt;a href="http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_27.html" target="_blank"&gt;تگ‌هاى جديد بلاگر&lt;/a&gt; است و نيمى ديگر هم کار خودم است که طراحى‌ى صفحات را به‌صورت کامل درآورده‌ام و ديگر نيازى به حذف و اضافه کردن قسمت‌هاى مختلف نيست. در روش لينکدانى‌ى قبلى ــ که برخى هم از آن در وبلاگ‌شان استفاده کرده‌اند ــ صفحات آرشيو لينکدانى، همه‌گى به‌صورت اسکريپت بود و همين باعث ضعف کار مى‌شد و قابليت جست‌وجو را هم نداشت. اما در روش جديد، آرشيوها همه واقعى و با HTML جمع‌آورى مى‌شوند. بنابراين، هم کار براى وبلاگ‌داران براى ويرايش طرح صفحه امکان‌پذير است، و هم همه‌ى لينک‌ها در سايت‌هاى جست‌وجو درج مى‌شوند.

&lt;p&gt;از همه‌ى کسانى که از روش قبلى استفاده مى‌کنند ــ يا قصد به‌کار بردن آن‌را داشتند اما موفق نشدند ــ پيشنهاد مى‌کنم از روش تازه استفاده کنند. بسيار ساده است و در کمترين زمان ممکن به نتيجه مى‌رسند ــ به‌خصوص اگر فقط به لينکدانى نياز داشته باشند.

&lt;p&gt;براى کسانى که مى‌خواهند خودشان قالب وبلاگ لينکدانى را به‌کلى طراحى کنند، توضيح مختصرى درباره‌ى شکل کار مى‌دهم؛ تمپلت اصلى در لينکدانى به دو بخش تقسيم شده: قسمت نخست فقط مربوط به صفحه‌ى اصلى وبلاگ لينکدانى است که با تگ‌هاى 

&lt;p style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;MainPage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/MainPage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

در ابتداى تمپلت قرار گرفته و شامل اسکريپتى مى‌شود که آخرين لينک‌هاى ارسالى (يا آخرين عکس پست شده) را در صفحه وبلاگ اصلى قرار مى‌دهد. بخش ديگر مربوط به صفحات آرشيو است که با تگ‌هاى

&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;ArchivePage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/ArchivePage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

در ادامه‌ى بخش نخست (در همين تمپلت) قرار گرفته و شامل طرح و شکل صفحات آرشيو مى‌شود که اصل کار لينکدانى است. در مورد وبلاگ فتوبلاگ در اين تمپلت بخش سومى هم براى طرح و شکل صفحات هر يک از عکس‌هاى پست شده به‌صورت جداگانه در نظر گرفته شده که با تگ‌هاى زير از ديگر قسمت‌هاى تمپلت جدا مى‌شود:

&lt;p style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;ItemPage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/ItemPage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

تمپلت دوم، ايندکس آرشيو لينکدانى (يا فتوبلاگ) است که به‌عنوان صفحه اصلى لينکدانى (يا فتوبلاگ) معرفى مى‌شود. در اين تمپلت همه‌ى طراحى‌ها قابل تغيير هستند به‌جز اسکريپتى که صفحه‌ى اصلى‌ى وبلاگ را در انتهاى اين صفحه بارگزارى (Include) مى‌کند.
&lt;br&gt;&lt;b&gt;حرف بى‌ربط&lt;/b&gt;&lt;p&gt;
توصيه مى‌کنم توى اين روزهاى جشن و عزا، از فيض حضور در مرقد مطهر روح خدا غافل نشويد! از اين جهت من شانس آورده‌ام که فردا جمعه است و من توفيق اجبارى دارم براى پابوسى خاک بى‌بى‌ام در نزديکى‌ى همان حرم مطهر.  تعارف نکنيد؛ حرام‌خورى خوش‌مزه‌ست! خرج‌هاى ميلياردى شهردار محترم براى هر چه باشکوه‌تر برگزار کردن اين شب‌ها و جشن و بخور بخور به‌هدر مى‌رود بى‌حضور من و شما. به‌جز شهردارى، سازمان بانک‌دارى‌ى کشور هم نمى‌دانم از کدام حساب معوقه‌اى خرج‌هاى کلان مى‌کند براى چاى و شيرينى و ناهار و شام و شربت و آب‌ميوه و گل‌دسته و طاق ــ نمى‌دانم کدام ــ نصرت؟! من نرفته‌ام و نديده‌ام تاکنون، اما خبرهاى ريالى گوش آدم را کر مى‌کند از اين همه خدمت و انجام وظيفه. مولانا وقتى مى‌گويد؛ گفتم اش پوشيده خوش‌تر سِرّ يار ، خود تو در ضمن حکايت گوش‌دار، حجت را براى گفتن اين حکايت تمام مى‌کند؛ روز قيامت بود و سيدالشهدا نخستين کسى بود که بايد وارد بهشت مى‌شد. همين‌که خواست وارد شود، ديد فرد ديگرى هم هست که ادعاى سيدالشهدائى دارد. گلايه نزد خداى‌اش مى‌برد که اى بابا! خداى من! پس قول‌ات چه شد که پيش از ديگران وارد بهشت مى‌شوم؟ اين کيست که ادعاى سيدالشهدائى دارد؟ خدا گفت؛ پروا نکن؟ اين که مى‌گويى، اسم‌اش بهشتى است! ايرانى‌ست تفلک! چند روز پيش هم ايرانى‌ى ديگرى آمده بود، مى‌گفت؛ من روح تو ام!

&lt;p&gt;حرف‌هاى بى‌ربط ام را با اين جمله پايان مى‌دهم؛ ما تو گور کى‌ها زنده‌گى مى‌کنيم؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108627863355336245?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108627863355336245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108627863355336245&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108627863355336245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108627863355336245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/06/blog-post.html' title='ويرايش جديد راهنماى لينکدانى'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108590856803791005</id><published>2004-05-30T13:44:00.000+04:30</published><updated>2004-06-16T16:35:18.043+04:30</updated><title type='text'>"ناشکيبا" ی "کامکار"</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;font color="#daa520" size="4" face="Wingdings"&gt;&amp;thorn;&lt;/font&gt;مطلب "&lt;a href="http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_27.html" target="_blank"&gt;کاربرد تگ های جديد بلاگر&lt;/a&gt;" را که می نوشتم، تصور می کردم؛ می شود هر پست را دو قسمت کرد، که در صفحه ی اصلی فقط خلاصه ای از آن را نشان دهد و کامل اش در صفحه ی پست باشد. اصلن همه ی ذوق من در نوشتم آن به همين خاطر بود، وگرنه که اين ها نوشتن نداشت! اما بعد که روش کار ام را آزمايش کردم، نتيجه نگرفتم، و نوشته ام را هم اصلاح کردم!

&lt;p&gt;مشکل اينجاست که بلاگر ، تگ های اش را فقط در تمپلت و روی سِرور و با برنامه های خاص اش اجرا می کند، نه در پست ها و روی صفحات اچ تی ام ال. اگر بلاگر جفت تگ های ItemPage و MainOrArchivePage را در پست های اش هم اجرا می کرد، آن گاه می شد هر پست را دو قسمتی کرد. (مثل وبلاگ های MT)

&lt;p&gt;اما کار ديگری که فکر اش را کرده ام، تغيير روش کار آرشيو کردن در &lt;a href="http://linkstan.blogspot.com/linkstan_archive.html" target="_blank"&gt;لينکدانی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://fotoblog-dark-ages.blogspot.com/fotoblog-dark-ages_archive.html" target="_blank"&gt;فتوبلاگ&lt;/a&gt; است. روی اين هم فقط فکر کرده ام، اما در عمل بايد ديد؛ آيا بلاگر در یک تمپلت می تواند چند تا جفت تگ Blogger را بپذیرد یا خطا می دهد؟

&lt;p&gt;&lt;font color="#daa520" size="4" face="Wingdings"&gt;&amp;thorn;&lt;/font&gt;دو هفته ای هست که رايانه ام (همون کامپيوتر خودمون) را عوض کرده ام و از آن نسل ابتدايی ی رايانه ها خلاص شده ام. و عجيب اينکه روی اين سیستم، الان هم ويندوز 2000 دارم هم ويندوز XP ، اتفاقی که فروشنده می گفت؛ هرگز رخ نمی دهد! فعلن تنها مشکل ام در هنگام تايپ فارسی است؛ چرا نيم فاصله ندارد؟ یا هست و من وارد نيستم!؟ اگر اطلاع داريد ، راهنمايی ام کنيد. (اين نام "رايانه" شايد تنها پِشنهاد خوبی است که به عنوان جايگزِن اصطلاحات بيگانه _ بيگانه که نه؛ غربی _ داده شده؛ هم پارسی است، هم با مسما و هم راحت تر از "کامپيوتر" به زبان می آيد)

&lt;p&gt;&lt;font color="#daa520" size="4" face="Wingdings"&gt;&amp;thorn;&lt;/font&gt;آلبوم دوم همايون خان شجريان را هم شنيدم؛ "ناشکيبا". در مجموع کار خوبی است _ از نظر من شنونده. اما آلبوم قبلی ی همايون، کمی سطح توقع از او را بالا برده، وگرنه در اين آلبوم هم او کار اش خوب بوده. مسئله ی ديگر آهنگ سازی ی عالی ی "پشنگ کامکار" است که تمام توجه شنونده را به خود معطوف می کند. جذابيت موسيقی _ به نظر من _ به حدی است که ظرافت های صدای همايون را کم فروغ کرده؛ اتفاقی که طبيعی به نظر نمی رسد، چون آهنگ و آواز به نوعی پشتيبان يکديگر هستند. اما در اين مورد شرايط متفاوت است؛ صدا و لحن و آواز همايون جدا از موسيقی بسيار پخته و ظريف و فراتر از تجربه ی او است، اما اين موسيقی که _ همچون هميشه _ حاصل ذهن خلاق و آفرينش گر "پشنگ کامکار" است، نياز به صدايی چون "شهرام ناظری" داشت برای اجرای بهتر. (باز هم می گويم؛ این ها فقط نظر يک شنونده است) البته شنيدن همين آلبوم هم گاهی مرا هيجان زده می کند. بهرحال برخلاف آلبوم اول همايون که تحت تاثیر هنر او، نام "همايون شجريان" را در ذهن همه تداعی می کند، اين آلبوم را بايد با نام "پشنگ کامکار" معرفی کرد. موسيقی ايرانی تنها با چنين آهنگ سازانی می تواند زنده بودن خود را ثابت کند، نه در حرف و ادعا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108590856803791005?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108590856803791005/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108590856803791005&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108590856803791005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108590856803791005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_30.html' title='&quot;ناشکيبا&quot; ی &quot;کامکار&quot;'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108575316861505660</id><published>2004-05-28T18:35:00.000+04:30</published><updated>2004-06-16T16:44:46.790+04:30</updated><title type='text'>زلزله در تهران</title><content type='html'>&lt;p&gt;حدود 45 دقيقه ی پيش زلزله ی شديدی نيمه ی شمالی ی ايران را لرزاند! اين يک گزارش خبری نيست. زلزله در استان های تهران، گلستان، گيلان، قم و اصفهان رخ داده، اما در اردبيل هم احساس شده. مرکز زلزله در چالوس بوده، اما صبح امروز هم در ساری زلزله ی 6/5 ريشتری آمده بوده که خسارت هم داشته.

&lt;p&gt;به نظر من که زلزله ی خوبی بود. خوب از لحاظ فضيلت اخلاقی! اما ملت عجب ريختن تو خیابون ها و پارک ها. از همون لحظات اوليه بعد از زلزله مردم از خونه هاشون بيرون اومدن _ با پی جامه و زیر شلواری. همين الان کوچه های اطراف ما خالی از سکنه شده؛ همه تو کوچه و خيابون ايستادن با هم حرف می زنند و تحليل صادر می کنند. اون شبی که چند سال پيش شايعه شده؛ زلزله می آد، خيلی ها تو خيابون خوابيدن، امشب که ديگه جای خود داره!

&lt;p&gt;پ.ن: زلزله ی 5/5 ريشتری بوده که تو شمال خسارت هم داشته. عجب جمعه های زلزله خیزی داره ايران!

&lt;script&gt;cc=false&lt;/script&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108575316861505660?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108575316861505660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108575316861505660&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108575316861505660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108575316861505660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_28.html' title='زلزله در تهران'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108565411344521157</id><published>2004-05-27T15:03:00.000+04:30</published><updated>2004-05-28T18:51:35.426+04:30</updated><title type='text'>کاربرد تگ های جدید بلاگر</title><content type='html'>&lt;p&gt;بلاگر جدید، تگ های تازه ای برای ساخت قالب وبلاگ در نظر گرفته که برخی از آنها برای وبلاگ های حرفه ای، امکان دينکاميک تر کردن وبلاگ را می دهد:

&lt;p&gt;يک) صفحه مجزا برای هر پست، و ایجاد طرح های متفاوت برای صفحه ی اصلی وبلاگ، صفحه ی آرشيو (هفته گی و ماهانه) و صفحه ی هر پست. (مثل وبلاگ های ام تی)

&lt;p&gt;دو) می توان در هنگام پست کردن هر مطلب، تعيين کرد که پيام گير داشته باشد یا خیر.

&lt;p&gt;سه) بلاگر جدید، لينک آخرين نوشته ها را در اختيارتان می گزارد.

&lt;p&gt;نخست برويد به Setting &gt; Archiving :

&lt;br&gt;&lt;img src="http://kbimages.blogspot.com/settings-archiving.jpg" width="300"&gt;&lt;p&gt;

سپس صفحه ی پست را فعال کنيد:

&lt;br&gt;&lt;img src="http://kbimages.blogspot.com/enable-post-pages.jpg" width="270"&gt;&lt;p&gt;

پس از اين در هر پست، آدرس اينترنتی ی آن پست با اين کد در قالب وبلاگ مشخص می شود:
&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;a href="&amp;lt;$BlogItemPermalinkURL$&amp;gt;" title="permanent link"&amp;gt;Link&amp;lt;/a&amp;gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون غير از صفحه ی اصلی ی وبلاگ، صفحات آرشيو و صفحات پست هم در وبلاگ تان داريد که می توانيد با تگ های جديد بلاگر برای هر کدام از اين صفحات قسمت های متفاوتی را طراحی کنيد. اين تگ ها طوری هستند که می توانيد مشخص کنيد؛ مثلن یک سری لینک هایی که در قالب وبلاگ تان گزاشته ايد، فقط در صفحه ی اصلی وبلاگ ديده شوند _ نه در صفحات آرشيو و پست هر مطلب. در این صورت اين لينک ها را در ميان دو تگ زير، در طراحی قالب بلاگ تان قرار می دهيد:
&lt;p style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;MainPage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/MainPage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
برای درست کردن قسمت هایی ويژه در صفحات آرشيو و پست هم شبيه همين تگ ها را می توانيد در قالب وبلاگ بگزاريد:
&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;ArchivePage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/ArchivePage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
و
&lt;p style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;ItemPage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/ItemPage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
و اگر می خواهيد قسمتی از طراحی ی وبلاگ تان، هم در صفحه ی اصلی و هم در صفحات آرشیو (ماهانه یا هفته گی) ديده شود، می توانيد از تگ زير در قالب وبلاگ تان استفاده کنيد:
&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;MainOrArchivePage&amp;gt;&lt;br&gt;
....&lt;br&gt;
&amp;lt;/MainOrArchivePage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
با اين تگ ها می توان کمی از بار صفحه ی اصلی ی وبلاگ را کاست و در صفحه ی پست نهاد.
&lt;p&gt;
در بلاگر جدید امکانات پيام گير هم وجود دارد، که گرچه از آن استقبال نشده، اما می توان از توانايی ی فعال کردن (یا غیر فعال کردن پيام گير) در وبلاگ استفاده کرد. بعضن پيش می آيد که برای مطلب خود امکان پيام گزاشتن را غير فعال کنيد، یا اصلن می خواهيد فقط برای برخی از پست ها پيام گير داشته باشيد.
&lt;p&gt;
نخست بايد پيام گير را فعال کنيد در Setting &gt; Comments :

&lt;br&gt;&lt;img src="http://kbimages.blogspot.com/comments-show.jpg" width="330"&gt;&lt;p&gt;

بعد از Save Settings ، برای هر مطلبی که پست می کنيد، در زير اديتور بلاگر ، در قسمت More Post Options ، می توانيد انتخاب کنيد که هر پست دارای کامنت باشد يا خير:

&lt;br&gt;&lt;img src="http://kbimages.blogspot.com/comment-post-options.jpg" width="226"&gt;&lt;p&gt;

اکنون بايد در قالب وبلاگ هم تغييراتی را ايجاد کرد. کدهای اسکريپتی که مربوط به لينک کامنت می شوند را بايد در ميان کدهای زیر بگزاريد:
&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;BlogItemCommentsEnabled&amp;gt;&lt;br&gt;
(کدهای لينک کامنت)&lt;br&gt;
&amp;lt;/BlogItemCommentsEnabled&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
اکنون هنگام پست کردن هر مطلب، با فعال کردن کامنت (در More Post Options) ، آن مطلب دارای لينک کامنت می شود، و با غیر فعال کردن آن (در More Post Options) ، لينک کامنت برای آن پست نخواهید داشت.
&lt;p&gt;
يکی ديگر از امکانات تازه ی بلاگر جديد، ایجاد لينک 10 نوشته ی آخر وبلاگ است. اين از جمله امکاناتی است که پيش تر فقط در وبلاگ های ام تی وجود داشت. در ابتدای سخن هم گفتم که می توانيد یک قسمت از قالب وبلاگ، مثل همین لينک 10 نوشته ی آخر وبلاگ را در صفحه ی اصلی و صفحات آرشيو در ستون کناری ی صفحه بگزاريد، اما در صفحه ی پست هر مطلب، این 10 لينک خودکار را مثلن در ادامه ی نوشته ها بگزاريد. به اين صورت که در ستون کناری ی وبلاگ در طراحی ی قالب تان اين کدها را می گزارید:
&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;MainOrArchivePage&amp;gt;&lt;br&gt;
&amp;lt;BloggerPreviousItems&amp;gt;&lt;br&gt;
  &amp;lt;a href="&amp;lt;$BlogItemPermalinkURL$&amp;gt;"&amp;gt;&lt;br&gt;
    &amp;lt;$BlogPreviousItemTitle$&amp;gt;&lt;br&gt;
  &amp;lt;/a&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br&gt;
&amp;lt;/BloggerPreviousItems&amp;gt;&lt;br&gt;
&amp;lt;/MainOrArchivePage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
اين کدها موجب می شوند که فقط در صفحه ی اصلی ی وبلاگ و صفحات آرشيو ، لينک 10 نوشته ی آخر دیده می شوند. اکنون برای صفحه ی پست هر مطلب هم می توانيد بلافاصله پس از جفت کدهای &amp;lt;Blogger&amp;gt; و &amp;lt;/Blogger&amp;gt; ، کدهای زير را بگزاريد:
&lt;p dir="ltr" style="text-align:left;width:100%;"&gt;
&amp;lt;ItemPage&amp;gt;&lt;br&gt;
&amp;lt;BloggerPreviousItems&amp;gt;&lt;br&gt;
  &amp;lt;a href="&amp;lt;$BlogItemPermalinkURL$&amp;gt;"&amp;gt;&lt;br&gt;
    &amp;lt;$BlogPreviousItemTitle$&amp;gt;&lt;br&gt;
  &amp;lt;/a&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br&gt;
&amp;lt;/BloggerPreviousItems&amp;gt;&lt;br&gt;
&amp;lt;/ItemPage&amp;gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
بنابراين لينک 10 نوشته ی آخر، در صفحه ی اصلی و صفحات آرشيو ، در ستون کناری ی صفحه دیده می شوند، ولی در صفحه پست آن مطلب در ادامه ی نوشته ها می آيند.&lt;p&gt;
به نظر من در بين تگ های تازه ی بلاگر، تگ هايی که برای درست کردن قسمت های ويژه در صفحات مختلف درست کرده اند، بسیار مفید و کاربرد حرفه ای تری دارند. در واقع این مسئله نشان از دید رو به پيش رفت و ارتقاء در بلاگر دارد.
&lt;p&gt;&lt;b&gt;منبع مطالعه:&lt;/b&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://help.blogger.com"&gt;Blogger Help&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108565411344521157?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108565411344521157/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108565411344521157&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108565411344521157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108565411344521157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_27.html' title='کاربرد تگ های جدید بلاگر'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108498088119571918</id><published>2004-05-19T20:02:00.000+04:30</published><updated>2004-05-19T20:04:41.216+04:30</updated><title type='text'>آرزوي مرگ پيشين</title><content type='html'>&lt;p&gt;داشتم فكر مي‌كردم؛ چه چيزي از همه بيشتر خوشحال‌ام مي‌كند در اين روزها، كه ديدم هيچ نيست، مگر مي‌شد كه شش سال پيش مرده باشم و امروز مي‌دانستم! و اگر بگويند؛ امروز مي‌ميري، بي‌نهايت غمناك مي‌شوم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108498088119571918?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108498088119571918/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108498088119571918&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108498088119571918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108498088119571918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_19.html' title='آرزوي مرگ پيشين'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108490735530224428</id><published>2004-05-18T23:38:00.000+04:30</published><updated>2004-05-18T23:39:15.303+04:30</updated><title type='text'>نگاه دار</title><content type='html'>&lt;br&gt;يك لحظه، يك ديدار، در يك چهره، يك نگاه

&lt;br&gt;در پس چشم‌گردي بي تامل و وسواس

&lt;br&gt;مبهوت‌ات مي‌كند اين دنياي فراخ‌تر از افلاك

&lt;br&gt;كه بي‌خبر بودي از آن تاكنون در درون

&lt;br&gt;به يك اشاره و تلنگري بي‌اراده

&lt;br&gt;معطل مانده به شرري مقهور كننده

&lt;br&gt;تا تار و پود فلك‌اي را بريسد به چرخ روزگار

&lt;br&gt;در چشم ذهن خيال ــ گاه باور ات بايد

&lt;br&gt;آن‌گاه كه سوي تو آيد، از هر كرانه سخني تازه گويد

&lt;br&gt;از قصه‌هاي گذشته و نغمه‌هاي پوسيده

&lt;br&gt;برقصاند ات در بستر درد و بنوشد به پاس مرگ

&lt;br&gt;بگريزد از هر مجال و بپيمايد كوه و كوير

&lt;br&gt;تا بشكافد به رؤيا و خيال، آنچه چرخيده به روزگار



&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;بيا! زيبا! بريز در كام‌ام درد و دوا

&lt;br&gt;چون نگاه‌ات كي كند جان‌ام رها؟!
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108490735530224428?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108490735530224428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108490735530224428&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108490735530224428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108490735530224428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_18.html' title='نگاه دار'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108429565042007647</id><published>2004-05-11T21:42:00.001+04:30</published><updated>2004-05-12T11:09:17.160+04:30</updated><title type='text'>روز وحشت</title><content type='html'>&lt;p&gt;كار تموم شده بود. احساس راحتي و آزادي مي‌كردم. انگار ديگه مسئوليتي ندارم. ديده‌ايد آدم‌هايي رو كه نون حلال مي‌خورند و تا عرق‌شون درنياد، وجدان‌شون راحت نيست از بابت پولي كه مي‌گيرند؟ و بعد كه كارشون تموم مي‌شه و دستمزد مي‌گيرند، چه‌قدر خوش‌حال اند و احساس فراغ بال و راحتي مي‌كنند؟! حالا همين احساس رو هم من داشتم. با اين تفاوت كه مسئوليتي از طرف كسي در كار نبود براي خريدن و حمل كردن اين‌همه بار. حالا كه نشستم اين گوشه‌ي اين نيمكت كه در سوي ديگرش پيرمردكي نشسته غرق در كتاب، احساس راحتي مي‌كنم؛ انگار ديگه مسئوليت‌ام رو به‌نحو احسن انجام داده‌ام، و خلاص.

&lt;p&gt;خسته بودم از حمالي‌ي اين كتاب‌ها. حمال الكتاب كه مي‌گن يعني همين.

&lt;p&gt;نگاهي به روبرو داشتم و منظره‌ي زيباي آب‌نماي نمايش‌گاه، و بعضي وقت‌ها هم از سر كنج‌كاوي چشمي مي‌دواندم در ميان كتاب دست پيرمردك، و در آخر هم گفتم؛ من هم ديدي بزنم به اين‌هايي كه حمل مي‌كنم، كه يعني ما هم بهله! سه كتاب بزرگ‌تر از دل‌ام از دولت آبادي و يكي هم از بهرام صادقي بود، به‌اضافه‌ي دو كتاب گنده‌تر از دماغ‌ام از جواد طباطبايي، يك سري كتاب‌هاي گنده‌تر از دهان‌ام درباره‌ي كامپيوتر و برنامه‌نويسي‌ي وب، و دست آخر يك كتابچه‌ي كوچك گنده‌تر از همه‌هيكل‌ام درباره نوازنده‌گي تنبور ــ عشق هميشه‌گي‌ام، زيرا هيچ‌گاه نمي‌خواهم آموزش‌اش را ببينم!

&lt;p&gt;فكر مي‌كردم؛ هرگاه كه كاري مي‌كنم ــ با تمام بي‌حواسي‌ام ــ باز هم اگر چيز واجبي را جا بگزارم، در همان نخستين گام چيزي ذهن‌ام را قلقلك مي‌دهد، هشدار مي‌دهد؛ خوب بگرد، چيزي فراموش نكرده باشي؟ اما حالا چرا ...؟ نه! اين ، آن حالا چراي شهريار و بنان نيست! مي‌خواهم بگويم؛ حالا چرا من كه از جاي‌ام پا شدم به هواي رديابي‌ي آن بوي خوش و ارضاي شكم خيره، چرا چيزي ذهن نداشته‌ام را قلقلك نداد؟ اما چرا! قصه همان قصه‌ي حالا چراي شهريار و بنان است؛ آمدي جان‌ام به‌قربان‌ات، ولي حالا چرا؟! نوش‌دارئي‌و بعد از مرگ سهراب آمدي! سنگ‌دل! اين زودتر مي‌خواستي، حالا چرا!؟ نوش‌دارو اما اين ذهن دير به سرافت آمده‌ي من است، كه اكنون و پس از خرابي‌ي بغداد ــ دانسته و نافهميده ــ به فكر پول و وقت‌اي كه به باد داده افتاده!

&lt;p&gt;مي‌گويم؛ اي كاش همان دو جوانك مشكوك و مرموز، با آن سر و وضع مجعول، همان دم كه پيش‌ام آمدند، خيره به‌دنبال بار پشت‌ام بودند، نزديك‌ام شدند و براندازي كردند، اين‌قدر فراست نداشتند كه درياب‌اند؛ چيزي از اين مردك يك‌لاقبا به ما نمي‌ماسد، و حمله‌اي مرگ‌آور همان‌جا مي‌كردند و قال قضيه را مي‌كندند تا راحت مي‌شدم از اين‌همه كج‌انديشي و درد وجدان! اين هم راه حلي‌ست براي خودش؛ راه گريزي براي آدم‌هايي با طبع لطيف و حس نازك كه نهايت آرزوشان راحتي‌ي وجدان است.

&lt;p&gt;هميشه فكر مي‌كردم؛ آدم‌ها را تا اندازه‌اي در نخستين نگاه مي‌شناسم. امروز دانستم؛ از قيافه‌ها هيچ چيز درنمي‌يابم: لهجه داشت، وقتي فهميد؛ ايست‌گاه اتوبوس را درست آمده، همان‌جا سر صف كه من بودم نشست ــ به‌قول شيرازي‌ها دوكُرپا نشست! اما لباس‌اش مرتب بود. گفت‌ام؛ اين اتوبوس‌ها پنج تا بليط مي‌گيرند. گفت؛ تا مي‌روم بليط بگيرم ــ آقا قربون‌ات ــ جاي‌ام رو نگه‌دار! (كدوم جا؟ تو كه نيومده، سر صف ايستادي؟!) از اتفاق، عدل آمد و در كنارم نشست و بعد دانستم؛ چه خوب! اين‌قدر پخته و جا افتاده از اوضاع دانش عالي و دانش‌گاه در كشور دانش‌پرورمان (!) حرف مي‌زد و انتقاد مي‌كرد، كه من فقط ادب نگه‌داشتم و آموختم.

&lt;p&gt;رسيده بودم نزديك خانه كه يادم آفتاد (عجب!؟) روزنامه‌هاي امروز را نديده‌ام. (تو بگو نخوانده‌ام! چه باك از سواد پاك؟!) روزنامه‌ها را برانداز مي‌كردم و به‌خصوص ورزشي‌ها و ماجراي تازه‌ي پرسپوليس و دريغ از يك كلام درباره‌ي بازي‌ي با كره، (باز هم گلي به گوشه‌ي جمال جهان فوتبال كه لااقل يك تيتر الكي زده بود!) كه ديدم كنار دست‌ام گلستاني بود و من نمي‌دانستم و هر دم از اين باغ بري مي‌رسد! چند ماه پيش كه اين دو جوان اينجا آمدند براي كار ــ به‌اصطلاح حقوق‌دان‌ها ــ كاذب، در اين پاركينگ عمومي در كنار بازار ميوه و تره بار، سر حال بودند و قبراق، اما با ضرب‌شستي كه امروز ديدند از اين دو پليس قلچماق، هرگز يادشان نمي‌رود؛ يك‌بار مصرف، يك عمر پشيماني. و اين است آموزش ويژه توسط نيروهاي انتظامي، براي آنان كه ايمان نمي‌آورند! به‌گمان‌ام تا چند ماه ديگر دو جوان ديگري كه اكنون جانشين قبلي‌ها كرده‌اند اين دو پليس موتور سوار، آماده‌گي كاملي براي آموزش‌هاي ويژه داشته باشند! تا آن‌ها هم بياموزند؛ يك‌بار مصرف، يك عمر پشيماني، يعني چه آقا!

&lt;p&gt;زنده‌گي زيباست. گاز بايد زد با ميخ! چه مردمان خوب و نازنيني هستيم ما. چه ايران خوبي ساخته‌ايم ما. آسمان آبي و ابر سياه، خوش به حال آفتاب. ابرك بيچاره روي خود سياه كرد تا ما هم‌چنان روسفيدي‌مان بماند بر چهره‌ي پنهان آفتاب.

&lt;p&gt;تا آن‌گاه كه مهتاب شبي ــ اگر افتد و آيد اين مهتاب بي‌مروت ــ آيا تويي خواهد بود كه بگذرم از اين كوچه بي او؟

&lt;p&gt;در همين نزديكي‌ي ما جائي‌ست، زميني خاكي؛ كودكان احساس، پيري‌شان اين‌جاست. در ميان‌اش راهي‌ست. با خطهايي صاف و ساده تقسيم‌اش كرده‌اند، تا مقصد نزديك شود با راه‌هاي ميان‌بر. چه كودكان بي‌احساسي شده‌اند، با اين خطهاي صاف و ساده و بي‌شكل! راستي، كودكان احساس! اگر پير ايد، احساس‌تان كجاست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108429565042007647?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108429565042007647/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108429565042007647&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108429565042007647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108429565042007647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_108429565042007647.html' title='روز وحشت'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108421258211235840</id><published>2004-05-10T22:38:00.000+04:30</published><updated>2004-05-10T22:39:42.113+04:30</updated><title type='text'>خادم و خائن</title><content type='html'>&lt;p&gt;گر در همه عالم، مرزي‌ست ميان خائن و خادم، در ميهن من هر دو يكي‌ست، در يك آن و وجود يك آدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108421258211235840?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108421258211235840/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108421258211235840&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108421258211235840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108421258211235840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post.html' title='خادم و خائن'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108411978921270919</id><published>2004-05-09T20:53:00.000+04:30</published><updated>2004-05-09T20:56:25.326+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (7)</title><content type='html'>&lt;p&gt;گروه نخست فيلسوفان ناگزير بر بناهاي به‌جا مانده، خشت بر خشت مي‌نهند و به اوج و شكوهي آگاهانه هم مي‌رسند، اما گروه دوم صاحب چيزي نيستند مگر خود ساخته باشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108411978921270919?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108411978921270919/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108411978921270919&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108411978921270919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108411978921270919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/7.html' title='فلسفه و فيلسوف (7)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108409371091888663</id><published>2004-05-09T13:38:00.000+04:30</published><updated>2004-05-09T13:41:46.856+04:30</updated><title type='text'>نگاهي تاريخي به سياست</title><content type='html'>&lt;p&gt;فرصت كافي براي وبگردي ندارم. اين‌ها هم كه در اين‌جا مي‌آورم، از يادداشت‌هاي كوتاهي‌ست كه معمولا در دفترچه‌ام دارم.

&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.palayeshjo.persianblog.com/#1800843"&gt;دل‌نويس عزيز&lt;/a&gt; نامه‌ي سروش به خاتمي در سال 77 را در مقابل &lt;a target="_blank" href="http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/009830.php"&gt;نامه‌ي خاتمي به فردا&lt;/a&gt; يادآور شده. به‌نظر من خاتمي از سر صداقت و امانت آن نامه را نوشته. او نشان داده كه نگاهي تاريخي و فرهنگي به مسائل سياسي دارد و از همين ديدگاه است كه نه مي‌تواند در مقابل همان دژخيماني كه سروش مي‌گويد واكنشي به‌مثل داشته باشد و نه مي‌تواند در مقابل امثال سروش سرافراز باشد.

&lt;p&gt;خاتمي مرد بزرگي‌ست. من به او احترام مي‌گزارم و معتقدم؛ حق او را هم‌چون خيلي‌هاي ديگر در تاريخ ايران به‌جا نياورديم. البته مي‌شود از ديدگاه ديگري هم ديد و گفت؛ او چه‌قدر حق مردم را ادا كرد؟! اما همان‌طور كه او به سياست با ديدي تاريخي نگريست و همين موجب شد وارد معركه شود ــ نه به طمع موفقيتي سياسي و اقتصادي ــ ما هم براي تشخيص عيار كار خاتمي و اصلاح‌طلبان مي‌بايد با همين ديد نگاه كنيم. از اين زاويه ما مردم بيش‌تر مقصر فرجام كار ايران در اين دوره‌ي كوتاه تاريخي هستيم تا اصلاح‌طلبان. و اما از نگاه سياسي و كوتاه‌مدت، آنها شكست خوردند و حق مردم را ادا نكردند، و بايد مردم به آن‌ها پشت كنند.

&lt;p&gt;آن‌ها بيش از توان و استعدادشان و آن‌چه از مام و ميهن اين ملت و تاريخ‌شان نسيب برده بودند بر تاريخ ايران تأثير گزاشتند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108409371091888663?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108409371091888663/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108409371091888663&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108409371091888663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108409371091888663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_09.html' title='نگاهي تاريخي به سياست'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108399506397679585</id><published>2004-05-08T10:14:00.000+04:30</published><updated>2004-05-08T10:17:38.450+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (6)</title><content type='html'>&lt;p&gt;اگر گروه نخست فيلسوفان، دنيا را زير و رو كنند، فيلسوفان گروه دوم با زير و رو كردن خود، بزرگ‌ترين اثر فلسفي‌شان را خلق مي‌كنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108399506397679585?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108399506397679585/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108399506397679585&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108399506397679585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108399506397679585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/6.html' title='فلسفه و فيلسوف (6)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108399469539036337</id><published>2004-05-08T10:08:00.000+04:30</published><updated>2004-05-08T10:11:29.920+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (5)</title><content type='html'>&lt;p&gt;اگر گروه دوم ثمره زنده‌گي‌شان را پيش از مرگ ببيند، گروه نخست هر دم توفيقي مي‌يابند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108399469539036337?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108399469539036337/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108399469539036337&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108399469539036337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108399469539036337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/5.html' title='فلسفه و فيلسوف (5)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108399467933548392</id><published>2004-05-08T10:07:00.000+04:30</published><updated>2004-05-08T10:11:13.873+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (4)</title><content type='html'>&lt;p&gt;عشق راهي به دل گروه نخست نمي‌يابد، و گروه دوم را بي‌عشق زنده‌گي نشايد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108399467933548392?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108399467933548392/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108399467933548392&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108399467933548392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108399467933548392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/4.html' title='فلسفه و فيلسوف (4)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108386386401509284</id><published>2004-05-06T21:47:00.000+04:30</published><updated>2004-05-08T10:10:57.420+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (3)</title><content type='html'>&lt;p&gt;دسته‌ي نخست فيلسوفان تا جاي پاي‌شان را محكم نكنند گام بعدي را برنمي‌دارند، و دسته‌ي دوم تا زير پاي‌شان را نبينند گام تازه‌اي بر نمي‌دارند، حتا اگر گام‌هاي محكمي برندارند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108386386401509284?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108386386401509284/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108386386401509284&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108386386401509284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108386386401509284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/3.html' title='فلسفه و فيلسوف (3)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108384177458634358</id><published>2004-05-06T15:39:00.000+04:30</published><updated>2004-05-06T15:42:47.606+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (2)</title><content type='html'>&lt;p&gt;دسته‌ي نخست فيلسوفان، هر چه از پيامبران دوري مي‌جويند، بيشتر چون‌آنان رفتار مي‌كنند، و دسته دوم هر چه آنان را تحسين مي‌كنند، بيش‌تر رفتاري متفاوت از آنان دارند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108384177458634358?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108384177458634358/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108384177458634358&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108384177458634358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108384177458634358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/2.html' title='فلسفه و فيلسوف (2)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108375342517081937</id><published>2004-05-05T15:07:00.000+04:30</published><updated>2004-05-06T15:42:20.810+04:30</updated><title type='text'>فلسفه و فيلسوف (1)</title><content type='html'>&lt;p&gt;فيلسوف‌ها دو دسته اند؛ گروه نخست كساني هستند كه تحصيلات آكادميك دارند و كتاب‌هاي فلسفي مي‌خوانند و مي‌نويسند و بحث و گفت‌وگو مي‌كنند، و گروه دوم كساني اند كه هيچ چيز از حرف‌هاي گروه اول نمي‌فهمند، اما فيلسوفانه زنده‌گي مي‌كنند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108375342517081937?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108375342517081937/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108375342517081937&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108375342517081937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108375342517081937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/1.html' title='فلسفه و فيلسوف (1)'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108366445718281721</id><published>2004-05-04T14:24:00.000+04:30</published><updated>2004-05-04T14:27:01.966+04:30</updated><title type='text'>آنارشيسم بي نهايت تهران</title><content type='html'>&lt;p&gt;اين &lt;a target="_blank" href="http://www.vaghaye.com/13830215/Page-10.html#1"&gt;روايتِ گويا از زلزله‌ي بم&lt;/a&gt; را كه مي‌خواندم، غم و غصه راه گلوي‌ام را گرفته بود. مي‌گويد؛ قبل از زلزله‌ي اصلي يك پيش‌زلزله‌ي كوچك و هشداردهنده آمده و آنها كه در جلسه‌ي دعاي كميل بوده‌اند، يك‌نفرشان مي‌خواسته از خوابگاه خارج شود كه با درهاي بسته روبه‌رو شده. واقعن از نظر ورود و خروج، با دختران خواب‌گاه، مثل زنداني و پناهنده برخورد مي‌شود! اين هم &lt;a target="_blank" href="http://www.vaghaye.com/13830207/Page-10.html"&gt;قسمت اول‌اش&lt;/a&gt; است كه پيش‌تر وقايع اتفاقيه منتشر كرده بود.

&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.tibf.co.ir"&gt;نمايش‌گاه كتاب&lt;/a&gt; آغاز به‌كار كرده و من هم كه امسال مي‌خواهم آگاهي‌ام را پيرامون طراحي‌ي وب تا سطح حرفه‌اي گسترش دهم نياز به كتاب‌هاي تخصصي دارم. فكر كنم فردا يا پس‌فردا بروم. نمايش‌گاه تا 11 شب برپاست. اگر كسي در زمينه‌ي طراحي وب اطلاعي دارد، راهنمائي‌ام كند كه چه كتاب‌هايي براي مطالعه نياز دارم. اچ‌تي‌ام‌ال و جاوا اسكريپت را كاملن بلدم. فكر كنم بايد پي‌اچ‌پي و آاس‌پي و در نهايت SQL را ياد بگيرم. خواهش مي‌كنم راهنمائي‌ام كنيد.

&lt;p&gt;اين &lt;a target="_blank" href="http://khabarnameh.gooya.com/politics/archives/009830.php"&gt;نامه‌ي خاتمي براي فردا&lt;/a&gt; را هم اگر بدون توجه به‌اينكه نويسنده‌اش فردي با مسئوليت رئيس‌جمهور ايران است، بخوانيد، بيشتر آموزنده خواهد بود. &lt;a target="_blank" href="http://www.sharghnewspaper.com/830215/index.htm"&gt;شرق امروز&lt;/a&gt; هم ويژه‌نامه نمايش‌گاه كتاب منتشر كرده كه يك نوشته‌ي جالب هم از اورهان پاموك، نويسنده‌ي سرشناس ترك در خلال آن گزاشته. (اين ويژه‌نامه را در سايت روزنامه‌ي شرق نديدم، وگرنه لينك مي‌گزاشتم) اورهان پاموك نگاه جالبي دارد به جامعه ايران و فرهنگ عامه و نخبه‌گان و البته در مقايسه با خودشان و غربي‌ها. مطلب‌اش كوتاه است و من فقط مختصري از آن را اين‌جا تايپ مي‌كنم:&lt;p&gt;

... وقتي راننده‌هاي شهر مي‌دانند كه ماموران  دولتي  آنها را تماشا مي‌كنند، هيچ‌كس باز هم از قوانين راهنمائي و راننده‌گي اطاعت نمي‌كند، يا انتظار ندارد كه آدم ديگري اطاعت كند، انگار كه خيابان‌ها جايي باشند كه مي‌توانند محدوديت‌هاي آزادي‌شان، تخيل و خلاقيت‌شان را امتحان كنند. ...

&lt;p&gt;باز هم ممنون مي‌شوم؛ درباره‌ي كتاب‌هاي پيرامون طراحي‌ي وب كمك‌ام كنيد. با سپاس!
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108366445718281721?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108366445718281721/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108366445718281721&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108366445718281721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108366445718281721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_04.html' title='آنارشيسم بي نهايت تهران'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108356711441567943</id><published>2004-05-03T11:21:00.000+04:30</published><updated>2004-05-03T12:21:39.623+04:30</updated><title type='text'>براي توپ و پاتوپ!</title><content type='html'>&lt;p&gt;وقتي در مركز قرار مي‌گيره، هيچ‌كس نمي‌دونه؛ قراره به كدوم طرف سُر بخوره. وقتي يه لگد محكم به كپل‌اش مي‌خوره، اگر شما به‌جاي‌اش بوديد، آرزو مي‌كرديد؛ اي كاش به‌زمين بازنمي‌گشتيد! اما اون برمي‌گرده، و لگد ديگه‌اي مي‌خوره ــ شايد اين‌بار محكم‌تر از پيش ــ تا آسمان رو دوباره تجربه كنه. با هر حركت كوچكي، سرنوشت عده‌اي رو تغيير مي‌ده؛ بي هيچ ادعائي، بي انتظار تشويق و توجه، انگار وظيفه‌اش رو انجام داده. بعضي وقت‌ها دلتنگ مي‌شه، براي كساني كه ديگه با لگدهاي جانانه‌شون نوازش‌اش نمي‌كنند. گردش‌هاي پياپي‌اي رو به‌ياد مي‌آره كه در ميان انبوه جمعيت، بي‌حضور حتي لحظه‌اي در فكر و خيال اون‌ها كه او هم هست، همه رو متعجب مي‌كنه. تازه‌گي‌ها اما اين اسرار، با وجودي كه هويدا شده با تمام پيشرفت ابزار، هنوز هم كسي به‌گردش او در هوا و زمين توجهي نمي‌كنه. و چه خوب. خوب كه متوجه نيستند؛ سرنوشت‌شون رو كدام گردش‌ها رقم مي‌زنه، و گرنه چهل‌تيكه‌اش مي‌كردن!
&lt;p&gt;برخي اوقات خودش هم تو كارش مي‌مونه؛ چه‌طور اجازه داد يك عده آدم مفت‌خور پرمدعا به نهايت خوشي برسن، و ديگراني كه با زحمت بسيار به‌جائي رسيدن، هيچ؛ افسرده و بازنده بايد بروند رخت‌كن!؟ او براي آدم‌هاي دورانديش و سردوگرم‌چشيده، تا دل‌ات بخواد در ميانه‌ي ميدان حركت‌هاي زيبا و باورنكردني و ارزش‌مند انجام مي‌ده، و براي آدم‌هايي كه چشم‌شون تا نوك بيني‌شون جلوتر نمي‌بينه و فقط به نتيجه فكر مي‌كنند، مدام در حاشيه از روي خط‌هاي دورتادور ميدان عبور مي‌كنه. ملت ابله هم فقط براي همين حركت‌هاي ساده‌ي عبور از خط انتهاي زمين خوش‌حال مي‌شوند و كف مي‌زنند و هوار مي‌كشند؛ ديوانه‌ها هيچ توجهي به ارزش كار او در ميانه‌ي ميدان ندارن. بايد متعجب باشه از اينكه زيباترين چرخ‌هاش رو در ميانه‌ي ميدان مي‌زنه، اما همه به‌خاطر قِل كوچكي كه در انتهاي زمين مي‌خوره خوش‌حال مي‌شوند و هورا مي‌كشند.
&lt;p&gt;وقتي سرش دعوا مي‌كنن، مثل موقعي كه اون‌ها از يه حركت كوچك او براي عبور از يك خط صاف و ساده خيلي خوش‌حال مي‌شوند، او هم در اين‌موقع بي‌نهايت خوش‌حال مي‌شه. خوش‌حالي‌اش براي اين نيست كه ديگران هم‌ديگه رو داغون مي‌كنند و به‌هم آسيب مي‌زنند، خوش‌حالي‌اش از اينه كه دارند به‌خاطر او دعوا مي‌كنند. خب هر كسي يه ضعفي داره؛ اون هم گرچه به روي خودش نمي‌آره، اما ديگه تحمل هم حدي داره، هركي باشه عقده‌اي مي‌شه از اين‌همه بي‌توجهي! يكي از چيزهائي هم كه در ظاهر براي خودش افتخار مي‌دونه، اما در دل‌اش هميشه ازش عصباني‌يه و حتي حسودي‌اش هم ميشه، توپ طلاي اروپاست، كه حسابي لج‌اش رو درمي‌آره از اين‌كه بي‌خودي طلائي شده و همه بهش توجه مي‌كنند و ستاره‌ها مي‌بوسندش!
&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;b&gt;در ادامه و بي‌ربط&lt;/b&gt;&lt;p&gt;
اين همه به هم بافتم، اصل‌اش مي‌خواستم چيز ديگه‌اي بگم؛ &lt;a target="_blank" href="http://www.mehrnews.com/wfNewsDetails_fa.aspx?NewsID=75174&amp;t=Sport"&gt;امروز قهرمان ليگ برتر فوتبال ايران مشخص مي‌شه&lt;/a&gt;. پاس يا استقلال، مسئله اين است!؟ من ‌مي‌گم؛ پاس! اون‌ها فوتبال رو باشعور بازي مي‌كنن، و اين چيزي‌يه كه فوتبال ايران نياز داره. طرف ديگه استقلاله، كه داره پروين عصر جديد رو زنده مي‌كنه! اين هم مي‌تونه براي خودش يك نسخه تازه باشه و باعث پيشرفت در كوتاه‌مدت. اما جدا از قهرماني، خيلي دوست داشتم مي‌شد بازي &lt;a target="_blank" href="http://www.mehrnews.com/wfNewsDetails_fa.aspx?NewsID=75146&amp;t=Sport"&gt;فولاد و پرسپوليس&lt;/a&gt; رو ببينم. انگيزه‌ام غير از ديدن بازيكنان محبوب‌ام در فولاد، بازي دو تيم باكلاس فوتبال ايران هست، كه هميشه قابل تأمل و مسئله‌ساز بوده. (منظورم از مسئله، همون «المسئلة» است!) در اينكه فولاد تاكتيكي‌ترين تيم ليگ هست هيچ حرفي نيست (تا حالا مديريت خوبي داشتن در باشگاه‌داري، اما نمي‌دونم چرا &lt;a target="_blank" href="http://www.mehrnews.com/wfNewsDetails_fa.aspx?NewsID=75120&amp;t=Sport"&gt;بوناچيچ رو اخراج كردن يك‌باره!؟&lt;/a&gt;) ، اما در مورد پرسپوليس هم بايد بگم؛ گرچه بدشانسي آورده و هنوز تفكرات بگوويچ در تمام ابعاد زمين و در طول نود دقيقه اجرا نمي‌شه، اما كلاس برتر فوتبال‌شون در مواقعي كه روي فرم هستن رو نمي‌شه ناديده گرفت. فوتبال استقلال هم از جهتي براي من يادآور فيلم‌هاي كمدي بزن‌بكوب است! اصطلاح انگليسي‌اش و اون هنرپيشه‌هاي كمدي‌ي معروف آمريكائي كه براي اولين‌بار اين سبك از كمدي را اجرا كردن رو به‌خاطر ندارم، اما همه‌ي ما صحنه‌هاي هيجان‌انگيز و خنده‌دار (براي زمان خودش و شايد اكنون براي بچه‌ها) در كمدي‌هاي قديمي رو به‌ياد مي‌آريم كه چه‌گونه كاركترهاي فيلم به‌طرفِ هم ظرف‌هاي كيك‌خامه‌اي رو پرتاب مي‌كردند و مدام روي زمين سُر مي‌خورند و با هم گلاويز مي‌شدند. به‌اين مي‌گويند كمدي‌ي بزن‌بكوب. فوتبال استقلال هم همين است؛ فوتبال بزن‌بكوب، مناسب تماشاچيان سالخورده‌ي خردسال! (تعبير اخوان است كه مي‌گويد؛ خردسال سالخورده، و من خيلي دوست‌اش دارم!)
&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;b&gt;در ادامه و پرت‌وپلا&lt;/b&gt;&lt;p&gt;
چند سال پيش، يك شطرنج‌باز انگليسي آمده بود ايران، و در يك برنامه‌ي پخش‌زنده‌ي تلويزيوني همراه با جوان شطرنج ايران (نام‌اش فراموش‌ام شده، از اين حافظه‌ي لعنتي) با اجراي آقاي خياباني (اين خياباني را ديده‌ايد وقتي گزارش مي‌كند و بازي بي‌خودي و بي‌هيچ جذابيتي فقط حساس است، چه‌گونه حماسه‌سازي‌ي الكي مي‌كند!؟) شركت كرده بود. وقتي هم خياباني مجري باشد، همه‌چيز را به فوتبال ربط مي‌دهد، حتي اگر شطرنج موضوع برنامه‌اش باشد. وقتي شطرنج‌باز انگليسي گفت اهل منچستر است، گل از روي خياباني شكفت و پرسيد؛ حتمن هوادار من‌يونايتد هستيد؟ جوابي كه اين جنتلمن انگليسي داد خيلي جالب بود. گفت؛ من در يكي از شهرهاي كوچك در اطراف منچستر زنده‌گي مي‌كنم و هوادار تيم فوتبال شهر كوچك خودم هستم، گرچه تاكنون نتوانسته از گروه‌اش صعود كند! حالا من فكر مي‌كنم دليل اينكه ما خوزستاني‌ها هم هر جاي دنيا كه باشيم نمي‌توانيم از اون احساس عرق بومي (!) نسبت به تيم شهر و ولايت‌مون دست‌بكشيم، همين نفوذ و گسترش حضور انگليسي‌ها در خوزستان باشه. ...تا چه در نظر افتد!؟ ببخشيد از اين‌همه درازنويسي‌ي بيهوده!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108356711441567943?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108356711441567943/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108356711441567943&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108356711441567943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108356711441567943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_03.html' title='براي توپ و پاتوپ!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108341259505201527</id><published>2004-05-01T16:26:00.000+04:30</published><updated>2004-05-01T16:29:43.293+04:30</updated><title type='text'>آفرينشي نو</title><content type='html'>&lt;p&gt;پدران چند ميليون سال پيش‌ام را بايد سپاس گويم. نمي‌دانم از چه رو، با كدام ابزار محدود و انگيزه‌ي متزلزل و با پذيرش كدام خطرات، ريسك تحول ژنتيك را با چه تعداد تلفات و چه ميزان آسيب و زيان روحي و جسمي، پذيرفتند!؟ آنها در يك پروژه‌ي سنگين ژنتيك، آزمون دشواري پس دادند تا در آزمايش‌گاه هستي از ميمون‌هايي بي خرد و هوش، به انسان‌هائي متفكر و نابغه بدل شوند. آنها ميمون‌هاي بزرگي بودند. برگزيده‌گان ميمون‌ها بودند، يا شايد ميمون‌هاي پيامبر. هر چه بودند، معجزه و خرق‌عادتي بي‌نظير و تكرار ناشدني را تجربه كردند تا به امروز.

&lt;p&gt;گرچه نمي‌دانيم اين جسارت آيا در ميمون‌هاي پدر به‌طور بالقوه بوده، يا كسي و نيرويي از جائي آمده و آنها را مورد آزمايش قرار داده، اما بايد بدانيم كه اين راهي‌ست باز و آزاد براي تكرار چندباره‌اش. همان معجزه‌ي تحول تدريجي‌ي ژنتيك ميمون‌ها را مي‌گويم. چرا تلاشي براي ارتقاي ژنتيك ديگر موجودات زنده نمي‌شود!؟ و حتي مانع مي‌شوند؟ آنها هم بايد چون ما بيانديشند و مرور كنند تاريخ‌شان را. يقين دارم هم‌چون ما كه خود را مديون آن ميمون‌هاي دلير و چابك ميليون‌ها سال پيش مي‌دانيم ــ همان‌ها كه خود را از ديگر هم‌نوعان‌شان سوا كردند تا به ژرفاي هستي خويش در ميان هستي‌ي درگردش، دوباره بنگرند و دريابند؛ چه‌گونه مي‌توان خود را از چرخه‌ي حياط وحش جدا كرد و دنياي وحش را به‌چنگ آورد ــ حيوانات باهوش و خردمند و تاريخ‌ساز آينده هم از حيوانات مورد آزمايش امروز سپاس‌گزار خواهند بود.

&lt;p&gt;پس چه دليل موجهي براي كمك نكردن به پيشرفت ژنتيك آنها داريم؟ شايد مي‌ترسيم؛ از ما پيشي بگيرند!؟ اگر از هوش و خرد حيوانات مي‌ترسيم، بايد به آفرينش خود شك كنيم! موجودات درون چرخه‌ي حيات وحش، مي‌كُشند زيرا كُشته مي‌شوند، ما هم بايد بيآفرينيم، زيرا آفريده شده‌ايم. اين‌ها پايه‌هاي چرخه‌ي حيات وحش و گردش آفرينش هستند. نه‌تنها راه گريزي نيست، كه بايد رقص‌كنان در پي‌اش رفت. شايد به‌همين جهت هست كه حتي بي‌آزمايش ژنتيك، انسان‌ها ناآگاهانه و از روي طبيعتِ آفرينش‌شان ــ كه ناخودآگاه به‌سمت آفرينشي نو مي‌روند ــ از 9 هزار سال پيش گربه‌ها را اهلي مي‌كردند و در زنده‌گي به‌بازي‌شان مي‌گرفتند و حتي مرگ‌شان را با خود يكي مي‌كردند و با هم به گور مي‌رفتند، تا شايد از اين طريق خاطره‌ي مالوف ميليون‌ها سال پيش را زنده نگاه‌دارند، براي چنين روزهائي از ما. از اين قائده اما مرغ و خروس‌ها جدا هستند. آنها را اهلي نكرده‌ايم؛ اهلي بودند. بنابراين طبيعي‌ست كه به‌عنوان نخستين نسل حيوانات باهوش، تا چند ميليون سال ديگر، تاريخ شاهد گربه‌هاي خردمند باشد. گربه‌هايي كه تاريخ را هم همان‌ها خواهند ساخت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108341259505201527?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108341259505201527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108341259505201527&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108341259505201527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108341259505201527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/05/blog-post_01.html' title='آفرينشي نو'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108323972402035195</id><published>2004-04-29T16:25:00.000+04:30</published><updated>2004-04-29T16:28:30.246+04:30</updated><title type='text'>سنت بي شكل ايرانيان</title><content type='html'>&lt;p&gt;بارها در خلال نوشته‌هايم، اين نكته را سنجيده‌ام كه ما ايرانيان هيچ تفاهمي بر سر فرهنگ و سنت و تاريخ ملي‌مان نداريم. اغراق نيست اگر بگويم تنها ملتي هستيم كه مليت نداريم! اما چند روز پيش مقاله‌اي خواندم در شرق از محمد قوچاني، در باره‌ي آخرين كتاب سيد جواد طباطبائي، كه در آنجا از قول طباطبائي، گلايه داشت از سنت‌گرايان ــ يا همان روشنفكران ديني ــ كه اين‌ها «نه تنها [...] از فهم سنت هاي خود عاجز شده اند بلكه در شناخت تجدد نيز به تبع آن به بيراهه رفته اند». و در جاي ديگر تعريف طباطبائي از روشنفكر ديني را «آگاهي توام از سنت و تجدد» بيان مي‌كند. من نمي‌دانم آقاي طباطبائي چه تعريفي از سنت دارد ــ كه بايد كتاب‌اش را از نمايشگاه كتاب امسال بخرم تا بدانم ــ اما آنچه تا امروز از فرهنگ تاريخي و سنت‌هاي برآمده از دل آن باور داشتم، اين بود كه هيچ عادت رفتاري و فكري و فرهنگي و سنت تاريخي‌ي قابل جمع با ديگر عناصر تاريخي‌ي ايران وجود ندارد، و يا لااقل كمتر چنين سنت‌هاي متمركزي كه پشتيبان هم باشند در مقابل تهاجم‌هاي فرهنگي وجود دارد. مي‌دانيم ويژه‌گي سنت‌ها ــ كه همانا موجب حفظ و ديرپائي‌ي آن‌ها مي‌شود ــ در تشكيل يك اقليم فرهنگي‌ي منسجم و متمركز است، كه هرگاه ضربه‌اي به جزئي از شالوده‌ي آن وارد شود، اجزاء ديگر در بازتوليد و ترميم آن همت مي‌كنند. اين ويژه‌گي بارز يك فرهنگ سنتي است. اما ايران چه؟
&lt;p&gt;به‌قول آقاي ميرفطروس؛ تاريخ ايران، تاريخ ايل‌هاست نه تاريخ آل‌ها! واقعيت هم همين است؛ چيزي كه بتوان به‌عنوان يك عنصر فرهنگي بازمانده از تاريخ ايران ــ يعني تمام اقوام ايراني‌تبار ــ و در واقع يك سنت فرهنگي، بر آن انگشت گزاشت، وجود ندارد، تا كسي بخواهد از سنت‌هاي فرهنگي‌ي ايرانيان فهم جامع و مانعي حاصل كند. حال چه‌گونه آقاي طباطبائي از سنت و تجدد به چنين قابليت فهم بالائي رسيده‌اند، من نمي‌دانم! البته خب، لازم است كه تعريف ايشان از سنت را هم دانست. آن‌چه تا امروز از سنت مي‌دانستيم كه همانا تشكل و انسجام و جزميت آن بود، در تاريخ و فرهنگ ايرانيان يافت نمي‌شود، باقي‌اش نمي‌دانم چيست! تاريخ ايران بي‌شكل است و محتوايش متغير، در نزد هر پژوهش‌گري. براي همين هم اين‌قدر اختلاف وجود دارد ميان آگاهان.
&lt;p&gt;&lt;b&gt;منابع:&lt;/b&gt;
&lt;br&gt;»»&lt;a target="_blank" href="http://www.mirfetros.com/tarikheIran.html"&gt;تاريخ ايران، تاريخ ايل‌هاست، نه تاريخ آل‌ها ؛ علي ميرفطروس&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;»»&lt;a target="_blank" href="http://www.sharghnewspaper.com/830206/book.htm"&gt;رساله فيلسوف تنها : آخرين كتاب سيد جواد طباطبائي ؛ محمد قوچاني ؛ شرق&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108323972402035195?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108323972402035195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108323972402035195&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108323972402035195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108323972402035195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post.html' title='سنت بي شكل ايرانيان'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108300170544262207</id><published>2004-04-26T22:18:00.000+04:30</published><updated>2004-04-26T22:21:28.390+04:30</updated><title type='text'>هدايت و شريعتي</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;i&gt;دلهره‌ي فلسفي هدايت ناشي از رفاه است. رفاه يك پوچي است. پوچي معني ندارد. زنده‌گي‌اش هدف و معني ندارد. كسي كه رفاه دارد، برخوردار از واقعيتي است كه خود در انجام آن هيچ سهمي ندارد. ديگري كار مي‌كند و او مي‌خورد، كه اين امر يك رابطه منطقي نيست، بنابراين رفاهي كه دارد پوچي است (جامعه رفاه ندارد و او دارد) و واقعيت خارجي را كسي مي‌تواند بفهمد كه كار مي‌كند، ولي كسي كه مرفه نيست چنين نيست ... (دكتر شريعتي، تاريخ تمدن 2، 91)

&lt;p&gt;يكي از سوالاتي كه همواره از من مي‌شود، و شايد روزي نيست كه بر من گرد آيند و بر سرم سوال نباشد، و من در جواب به مقتضاي حال خود، و نيز حال مسائل، پاسخي داده و سوال كننده را به هر طريقي قانع كرده‌ام، اما خود هيچ‌گاه قانع نشده‌ام، و هر گاه طرف، ساكت و قانع مي‌شده و مي‌رفته، سوالات‌اش باز در درون من مطرح مي‌شده، و باز از خود پرسيده‌ام، اين است كه: راستي به‌نظر شما هدايت چرا خودكشي كرد؟ علت اصلي‌ي انتحارش چه بود؟ و من گاه مي‌گفتم: يأس فلسفي، گاه: پريشاني فكري و خلا اعتقادي، گاه: بي‌ايماني به همه‌چيز و همه‌كس، گاه: آشفته‌گي وضع اجتماعي، گاه: بحران‌هاي روحي خاص روشنفكران بورژوا و دردهاي طبقات مرفه اشرافي، و گاه: اختلالات عصبي و رواني ناشي از مسائل جنسي و سركوفته‌گي‌هاي اين غريزه كه در او عقده‌اي سخت شده بود ... (دكتر شريعتي، گفت‌وگوهاي تنهائي، 855)

&lt;p&gt;تناقض‌ها شما را از ديدن شباهت‌ها باز ندارد. اكنون همين روح (روح بي‌آرام علي) است كه در انسان جديد عصيان كرده است! خواهيد گفت: آن عصيان كجا و اين كجا؟ اين را مي‌دانم. ديدن اين اختلاف عصيان‌ها كه تنها پلك‌هاي گشوده مي‌خواهد! در زير اين كثرت صورت، وحدت جوهر را مي‌خواهم نشان دهم. طغيان علي و طغيان كامو و ... ، بودا را رنج، علي دنيا را پليد، سارتر دنيا را بي‌معني، بكت انتظار را پوچ، و كامو هستي را عبث يافته‌اند. همه‌شان به‌روي يك قله رسيده‌اند و از آنجا اين جهان و حيات را مي‌نگرند. هر چند فاصله‌شان به‌دوري كفر و دين! (دكتر شريعتي، هبوط، 89 - 90)

&lt;p&gt;هنوز هم همان ام. همان نگهبان و همان شمع و همان راهب و حاجب و سالك كه بودم. پيغمبري مي‌گفت: من از دنياي شما عطر را و زن را و نماز را دوست مي‌دارم. اما من تنها، تنهائي را برگزيده‌ام، كه اگر اين صومعه‌ي پاك و پناه‌گاه مأنوس نبود، مرا اين دنيا كه در و ديوار و همه ساكنان‌اش با من بيگانه اند، دشمن اند، مي‌كشت، تعجب مي‌كردي كه آدمي چون من، چه‌گونه با اين گرمي و گستاخي با مردم درمي‌آميزد؟ مي‌داني با چه پشت‌گرمي تا قلب اين درياي جمعيت مي‌رفتم و در ديگران غرق مي‌شدم؟ هر كسي را و هر چيزي را تحمل مي‌كردم؟ من در پشت سر، برج و باروي استوار و نفوذناپذير تنهائي را داشتم كه هر گاه، ديگران براي‌ام تحمل‌ناپذير مي‌شدند و هر گاه زنده‌گي مي‌خواست گريبان‌ام را به‌چنگ آورد، به‌درون اين معبد پناه مي‌بردم و در ها  را مي‌بستم، راحت! ماه اگر حلقه به در مي‌كوفت، جواب‌اش مي‌كردم. (دكتر شريعتي، كوير، 46)&lt;/i&gt;

&lt;p&gt;تكرار مكرر اين جملات شريعتي را اگر بگويم بخاطر شيفته‌گي‌ام به شريعتي است و كاملاً بي‌بهانه‌اي خاص، دروغ محض است. من مطالعه را با آثار هدايت و بلافاصله شريعتي آغاز كردم. با وجود موضوعات مختلف ادبي و فلسفي و ديني كه خوانده‌ام از نويسنده‌هاي مختلف، و فراموش‌كاري مفرطي كه به آلزايمر بي‌شباهت نيست، هرگز مجال شيفته‌ي شريعتي يا هر كس ديگري شدن را نيافته‌ام! قصدم دعوت به مطالعه‌ي مقاله خواندني‌ي &lt;a target="_blank" href="http://www.aftabmagazine.com/Aftab26/p30-33.pdf"&gt;«هدايت و شريعتي»&lt;/a&gt; از آقاي محمود درگاهي است كه در ماهنامه‌ي آفتاب شماره‌ي 26 در خرداد 82 منتشر شد، و اكنون با بحث‌هائي كه در پي &lt;a target="_blank" href="http://khabarnameh.gooya.com/nabavi/archives/009019.php"&gt;مقاله‌ي آقاي نبوي&lt;/a&gt; ايجاد شده، بسيار مفيد است. اميدوارم براي هواداران انديشه رهاوردي داشته باشد.
&lt;p&gt;&lt;b&gt;منابع:&lt;/b&gt;&lt;br&gt;
&lt;a target="_blank" href="http://www.aftabmagazine.com/Aftab26/p30-33.pdf"&gt;هدايت و شريعتي، محمود درگاهي، مجله‌ي آفتاب، فايل PDF&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
&lt;a target="_blank" href="http://khabarnameh.gooya.com/nabavi/archives/009019.php"&gt;پدر، مادر، خودتان متهم ايد ، سيد ابراهيم نبوي، خبرنامه گويا&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
&lt;a target="_blank" href="http://khabarnameh.gooya.com/nabavi/archives/008862.php"&gt;دكتر علي شريعتي، معلم شهيد ما، سيد ابرهيم نبوي، خبرنامه گويا&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108300170544262207?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108300170544262207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108300170544262207&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108300170544262207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108300170544262207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_26.html' title='هدايت و شريعتي'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108266210050121296</id><published>2004-04-22T23:58:00.000+04:30</published><updated>2004-04-23T00:01:19.716+04:30</updated><title type='text'>روزنامه اينترنتي دانشجوئي</title><content type='html'>&lt;p&gt;اينترنت با اين روزآمدي و تحول‌پذيري و فضاي بازش، در جامعه‌ي بسته‌ي ما، بايد بيشتر مورد توجه قشر فرهيخته و دانشگاهي باشد، درحالي‌كه انگار اصلاً اين‌طور نيست. در واقع همان نگاهي كه مردم عامي به اينترنت ــ به‌عنوان يك وسيله‌ي سرگرمي و تجملي ــ دارند، در ميان قشر دانش‌آموخته هم چيزي بيش از تفريح و تفاخر و مد روز بودن نيست. اين‌را مي‌گويم، به‌خاطر ديداري تصادفي كه با يكي از گرداننده‌گان روزنامه‌ي تجدد داشتم. خيلي اتفاقي در اتوبوس ديدم‌اش و بدون هيچ سابقه‌ي ديداري و آشنائي، و تنها با كمك شمّ دانشجوئي‌ام ــ كه ديرزماني بود به‌كار نيامده بود ــ متوجه شدم كه بايد اين پسرك جوان با اين ته‌ريش و روزنامه‌ي كپي شده‌ي در دست‌اش، كاره‌اي باشد. سر گفت‌وگو را كه بازكردم، ديدم از عوامل اجرائي &lt;a target="_blank" href="http://www.iran-chabar.de/1383/01/18/008.htm"&gt;روزنامه‌ي تجدد&lt;/a&gt; است و دست‌اش در كار.

&lt;p&gt;مدام حرف‌اش اين بود كه در كارمان سنگ‌اندازي مي‌كنند و هنوز نتوانسته‌ايم جواز نشر سراسري و روي دكه‌ي عمومي را بگيريم. گفتم؛ سنگ‌اندازي از كجا؟ از وزارت علوم؟ گفت: نه! از قوه‌ي قضائيه. گفتم؛ قصاص قبل از جنايت مي‌كنند! حتي قطع روزنامه را هم تعيين كرده‌اند، درحالي‌كه هنوز جوازش را ندارند. مي‌گفت؛ در اندازه‌ي همان روزنامه‌ي گوناگون است. انتظار ندارند؛ حتي يك هفته دوام بياورد ــ با اين شرايط سخت شبه‌قانوني كه هست ــ اما حاضر نيستند به‌صورت هفته‌نامه يا در ابتدا محدود و به‌تدريج گسترش‌يافته منتشر كنند. مي‌گويم؛ آخر يك نشريه‌ي دانشجوئي كه نبايد راضي شود روزنامه‌اش به‌جاي لفاف لبو و قيف تخمه استفاده شود؟ دانش در جامعه‌ي ما فراگير نيست، مال خواص است. نشريه‌ي دانشجوئي هم اگر مي‌خواهد ذات دانشگاهي‌اش را داشته باشد، يقيناً نمي‌تواند روي دكه‌ي روزنامه‌فروشي‌ها جائي بيابد. مي‌گويد: آقاي پيمان عارف (فكر كنم سردبير باشد) بلند پرواز است و مي‌خواهد خيلي كوبنده و سريع و جنجالي و در عين‌حال حرفه‌اي باشيم. مي‌خواهند از يك تبصره براي نشر عمومي و سراسري‌ي روزنامه استفاده كنند، (و در همين زمينه هم كارشكني مي‌شود) و براي كار روزنامه هم بيش از يك ميليون تومان روي هم جمع كرده‌اند!

&lt;p&gt;تصورش را بكنيد؛ با يك ميليون تومان مگر چه‌كاري مي‌شود در روزنامه كرد؟! هيچ يا اندك! اما همين را بياوريد در دنياي مجازي، و فكر كنيد؛ تا كجا مي‌شود پيش رفت؟ با اين جامعه‌ي دانشجوئي كه قريب به اتفاق‌شان به اينترنت دسترسي دارند، و حتماً در آينده بيشتر گسترش مي‌يابد، و باوجود اين شرايط سخت و محدود فعاليت دانشجويان، چرا نبايد به‌فكر يك نشريه‌ي حرفه‌اي‌ي دانشجوئي در اينترنت باشند؟ چيزي كه مدتي‌ست درباره‌ي آن مي‌خوانيم. چند وقت پيش &lt;a target="_blank" href="http://sharghnewspaper.com/830125/media.htm#s41925"&gt;در روزنامه‌ي شرق درباره‌اش خوانديم از يونس شكرخواه&lt;/a&gt;. پيش‌تر هم حرف‌اش بوده و البته من كمتر در اين‌باره اطلاع دارم. اما مي‌دانم كه اين‌كار به‌خاطر محدوديت‌هاي مالي‌اش، به‌سختي از تئوري به فعل درمي‌آيد. خب، با اين اوضاع مي‌توان با يك فعاليت دانشجوئي آغاز كرد. و همين روزنامه‌ي دانشجوئي‌ي تجدد ــ كه مي‌خواهد اولين روزنامه‌ي سراسري‌ي دانشجوئي باشد اگر خدايان ايران بگزارند (!) ــ مقدمه‌ي بسيار خوبي مي‌شود براي پيگيري روزنامه‌هاي اينترنتي در ايران. اما تا جائي كه من مطلع شدم، متاسفانه اين ديدگاه نزد هيچ‌يك از اين دانشجويان نبود. بهرحال اميدوارم موفق باشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108266210050121296?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108266210050121296/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108266210050121296&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108266210050121296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108266210050121296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_22.html' title='روزنامه اينترنتي دانشجوئي'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108248395677003608</id><published>2004-04-20T22:29:00.000+04:30</published><updated>2004-04-20T22:32:13.403+04:30</updated><title type='text'>اقبال شرر</title><content type='html'>&lt;p&gt;حسابي درگير شده‌ام. كلافه‌ام. هيچ فرصتي براي تمركز و فكر كردن درباره و براي خودم ندارم. براي كسي مثل من كه معمولاً فرصت زيادي را فقط براي انديشيدن ــ درباره‌ي هر چيز بي‌خودي ــ صرف مي‌كنم، مصيبت بزرگي‌ست اين شرايط فعلي‌ام. از صبحِِ گاه (به‌قول بوشهري‌ها) بايد بروم تا شام سياه. اين دو روز تعطيلي هم چيزي كم نداشت از روزهاي قبلي‌ام. با اين وضعيت پيش آمده، بايد قول‌ام به عمو را هم ادا كنم. اين‌را قبلاً گفته بودم و نمي‌توانم زيرش بزنم. سر خاك بي‌بي بوديم. برگشتني ــ مطابق معمول ــ داشتم از كتاب‌ها و چيزهائي كه تازه‌گي خوانده بودم براي‌اش مي‌گفتم. به خبرهاي سياسي و فرهنگي علاقه دارد، و دست‌اش هم از مطالعه كوتاه است. مي‌گويند از مطالعه‌ي زياد، سوي چشم‌اش كم و كم‌تر شد، تا اين‌كه كور شد. در همين حيص‌وبيص، نمي‌دانم از كجا درباره‌ي &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_07_01_dark-ages_archive.html#105938039440034217"&gt;رمان كوري&lt;/a&gt; شنيده بود كه سوال كرد؛ خوانده‌اي؟! گفتم: آره! و اين شد كه قول دادم؛ براي‌اش بخوانم كتاب را. از طرفي انگيزه‌ي دروني‌ام به‌شدت مرا مي‌كشد براي خواندن &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_07_01_dark-ages_archive.html#105938039440034217"&gt;رمان كوري&lt;/a&gt; براي يك كور، تا ببينم حالات روحي و بشنوم حرفي اگر داشت درباره‌ي آن، و از سوي ديگر نمي‌دانم از كجا وقت گير بياورم با اوضاع؟! به عشق‌ام نمي‌رسم ــ كه همانا وبگردي‌و موسيقي‌و مطالعه است ــ آن‌وقت بايد به‌دنبال رفع معذورات اخلاقي و كاري‌ام باشد. خدايا! به‌اقبال شرر نازم، كه دارد عمر كوتاهي!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108248395677003608?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108248395677003608/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108248395677003608&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108248395677003608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108248395677003608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_20.html' title='اقبال شرر'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108196780048185734</id><published>2004-04-14T23:06:00.000+04:30</published><updated>2004-04-15T00:14:56.513+04:30</updated><title type='text'>داستان سلانه</title><content type='html'>&lt;p&gt;پشت جلد نوار، به‌قلم سيامك افشاري، نوشته شده:

&lt;p&gt;&lt;i&gt;... علاوه بر بربط، كه سازي زهي و مضرابي و داراي كاسه‌ي طنين نسبتاً بزرگ و دسته‌اي كوچك است و يكي از سازهاي باستاني و اصيل ايران محسوب مي‌شود، و مي‌توان نام و تصويرش را در آثار بازمانده از دوران باستاني تاريخ ايران مشاهده كرد، انواع مختلفي از سازهاي خانواده‌ي تنبور نيز در ايران، از دوران باستان تا امروز، رواج داشته‌اند. ساز «سَلّانه» با الهام از تصاويري از يك نمونه ساز زهي مضرابي دسته بلند كه در اصل داراي سه سيم و سه گوشي بوده است، در راستاي كنكاشي براي جست‌وجوي صدايي گم‌شده ساخته شده است. ساز مذكور همچنين در قرون 16 و 17 ميلادي در ايتاليا، مقارن با دوران رنسانس، تحت عناويني همچون «كلاسيكن» (Classikon) رواج داشته كه ظاهراً بر اساس نمونه‌هاي شرقي همين ساز شكل گرفته بوده است.&lt;/i&gt;

&lt;p&gt;و همچنين حسين عليزاده درباره‌ي ساز سلانه مي‌نويسد:

&lt;p&gt;&lt;i&gt;... استفاده از سازهاي سنتي در موسيقي دستگاهي در سال‌هاي متمادي، چه در تكنوازي و چه در همنوازي، رنگ و صداهاي يكنواختي ايجاد كرده كه حتا اگر آثاري جديد هم به وسيله‌ي اين سازها اجرا شود، به‌علت رنگ‌ها و وسعت محدود آن‌ها تكراري جلوه مي‌كند. جاي آن دارد با ريشه‌يابي از صداها و سازهاي قديمي ايران (كه بسياري از آن‌ها منشأ سازهاي ديگر كشورهاي جهان هستند) سازهايي ساخته و يا احيا شوند كه موسيقي ايراني را با رنگ و وسعت بيشتر غنا بخشيده تا راه براي ايجاد ذوق و ابتكار موسيقي‌دانان هموار شود. اين امر وظيفه‌ي مهمي بر دوش موسيقي‌دانان، پژوهش‌گران و سازسازان قرار مي‌دهد كه آينده‌اي پربار براي موسيقي اين سرزمين بيافرينند.&lt;/i&gt;

&lt;p&gt;آلبوم سلانه، تشكل شده از چهار قطعه‌ي بداهه‌نوازي از حسين عليزاده با ساز ابداعي‌ي سلانه. سلانه، موسيقي‌اي نيست كه در محيط وب و در شرايط آنلاين، گوش كرد و لذت برد. در همين ايام نوروز بود كه شب‌هاي تاريك‌ام را با سلانه روشن مي‌كردم، و اكنون نيز تنها بهانه‌ام براي معرفي‌ي &lt;a href="http://sharemation.com/mhmd/sallaneh_shamgah.swf" onclick="innerflash('http://sharemation.com/mhmd/sallaneh_shamgah.swf');return false;"&gt;قطعه‌ي شامگاه&lt;/a&gt; از آلبوم سلانه، همين داستان كوتاه «حمام عمومي» است. موسيقي ايراني، هميشه آرامش‌بخش و تا حدي هم خواب‌آور و كسل‌كننده بوده براي‌ام. اين سلانه هم چنين است. با اين تفاوت كه اين خواب‌هاي پريشان را در قالب داستاني سرگيجه‌آور به جان‌ام تلقين مي‌كرد! البته يكي از خواننده‌گان، اصطلاح بهتري به‌كار برده در نامه‌اش؛ نوشته‌هاي ماليخوليائي. نظر خودم هم نزديك به همين است!
&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;b&gt;در همين‌باره :&lt;/b&gt;
&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_11_30_dark-ages_archive.html#107018360617350302"&gt;موسيقي‌ي خواب‌آور ايراني&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
&lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_11_30_dark-ages_archive.html#107037113974316583"&gt;ما فقط عاشقِِ عاشق‌شدنيم&lt;/a&gt; (عاشق‌ام من، عاشقي بي‌قرارم ــ دلكش) &lt;br&gt;
&lt;a target="_blank" href="http://www.geocities.com/mhmd5696/2003_11_16_dark-ages_archive.html#106948679948386831"&gt;ساز شكسته‌ي دلكش&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
&lt;a target="_blank" href="http://darkagespersian.blogspot.com/2003_05_01_darkagespersian_archive.html#94436203"&gt;زيان تنبور بر جان نازك‌ام&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108196780048185734?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108196780048185734/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108196780048185734&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108196780048185734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108196780048185734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_14.html' title='داستان سلانه'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108162563709567820</id><published>2004-04-11T00:03:00.000+04:30</published><updated>2004-04-14T23:08:58.030+04:30</updated><title type='text'>داستان كوتاه : حمام عمومي</title><content type='html'>&lt;p&gt;شايد از نگاه‌ام پيداست، اما براي شما كه چشمان وحشت‌زده‌ام را نمي‌بينيد، مي‌نويسم؛ شايد در وحشت‌ام شريك شويد. هر چيزي در تاريكي و كوري، مي‌تواند وحشت‌آور باشد، اما آن‌چه در روشنائي و آگاهي، وحشت‌آفرين مي‌شود، فراتر از يك ترس بيروني و تاريكي‌ي دروني‌ست؛ بيشتر ناشي از تازه‌گي‌ي ابعاد يك كشف بيروني و روشنائي‌ي دروني‌ست. اين آگاهي‌ست كه بعضي وقت‌ها ما را در وحشتي فرو مي‌برد، كه هر لحظه‌اش جاني را به كام قدرت محض خود مي‌برد.

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;

هر كسي مي‌تونه تو خونه‌اش چيزي رو گم كنه. مثلاً برادر من هميشه جوراب‌اش رو گم مي‌كنه، اما خوبي‌اش اينه كه هر دفعه مي‌دونه كه بايد دنبال چي بگرده؛ يك جفت جوراب وصله‌پينه خورده! اما من؛ هر چيزي رو ممكنه گم كرده باشم. وقتي دنبال جوراب‌ام مي‌گردم، ممكنه دفترچه‌ي تلفني كه بعد از گم كردن‌اش خيلي حسرت خوردم ــ به‌خاطر گنجينه‌ي شماره‌هايي كه از سال‌ها پيش نگه‌داشته بودم ــ رو پيدا كنم. و اصلاً متعجب نمي‌شم، چون من هر چيزي رو ممكنه گم كرده باشم. خدا اون روزي رو نياره كه زمان و تاريخ و سن‌وسال‌ام رو گم كرده باشم! فراموش‌كاري بد دردي‌يه.

&lt;p&gt;بعضي وقت‌ها صبح از خواب پامي‌شم، و فكر مي‌كنم؛ الان كجا هستم؟ يا صحيح‌اش اينه كه؛ الان بايد كجا باشم؟! و چه كار بايد بكنم؟ اصلاً عمرم رو گم مي‌كنم. با خودم مي‌گم؛ الان در كدام مرحله‌ي زنده‌گي‌ام هستم؟

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;

بايد صبر كنم تا مادرم بيدارم كنه و بهم غذا بده و من آق‌ونق راه بندازم و خودم رو لوس كنم. بعد بايد با هم بريم مهد كودك. چقدر از نقاشي رو ديوار خوش‌ام مي‌آد. امروز مي‌خوام قيافه‌اي كه مامان از چهره‌ي بابا تعريف كرده رو بكشم. پس چرا پشت‌ام احساس نم و خيسي مي‌كنم. اه! باز خودم رو خيس كردم و بايد وَق بزنم. پس چي شد بالاخره؟ آها يادم اومد؛ از اين‌ها گذشته. اي واي! دير شد و من هنوز دارم فكر مي‌كنم كه كي هستم!؟ بايد برم مدرسه. باز هم اون پسره ــ رنجبر ــ اذيت‌ام مي‌كنه سر صف. نمي‌دونم از دست‌اش چه‌كار كنم. هنوز گوش‌هام درد مي‌كنه از بس كشيده‌شون ديروز. ازش مي‌ترسم. وقتي عصباني مي‌شه و مي‌خواد بزندم، كله‌اش رو مي‌ندازه پائين، چشم‌هاش رو چهارتا مي‌كنه و هي زبونِ دراومده‌اش رو زير دندون‌هاش لِه مي‌كنه. من مي‌ترسم يه‌وقت زبون‌اش قطع بشه اين وسط! امروز چند شنبه‌ست؟ چي داريم امروز؟ يادم نمي‌آد ديشب درسي حاضر كرده باشم!

&lt;p&gt;اي خدا! ديگه نمي‌خوام برم مدرسه. روز اول به‌خواست مامان رفتم. اون‌موقع مامان مي‌خواست به خواستگارِ جديدش نشون بده چه‌قدر مَرده، و نيازي به پول‌اش نداره. دوست نداشت هَووي يه زن ديگه باشه. اما حالا كه ديگه نيست‌اش. اون هم رفت پيش بابا و مُرد. و من موندم؛ مثل يه توله سگ كه بالاي جنازه‌ي ننه و باباش دم تكون مي‌ده و هي ليس‌شون مي‌زنه. به هر جائي سرك مي‌كشم؛ شايد يه تكه آشغال‌گوشت بهم بدن، تا دُمي تكون بدم و پارسي بكنم براي ابراز وفاداري. شايد هم اگر شانس بيارم، مي‌تونم تا آخر عمرم رو همين‌طوري سر كنم؛ در معيت يك ارباب قلچماق و در شخصيت يك سگ باوفا!

&lt;p&gt;قبلاً فاميل‌ام ساده‌گي بود، اما حالا انگار باقري‌يه. شايد هم شافعي، مطمئن نيستم، بايد در موردش فكر كنم. ديروز بود كه با ميثم صمصامي قرار گزاشتم امروز بياد خونه‌مون. ديروز اومده بود، مي‌گفت؛ آقاي ناظم گفته بايد برگردي مدرسه. من هم به پدر و مادر تازه‌ام گفت‌ام كه اين آقاي به‌اصطلاح ناظم مدرسه، چه‌جور آدمي‌يه؛ اصلاً نمازخون نيست. همه‌اش دنبال كتاب‌هاي متفرقه و موسيقي‌يه. با همه‌ي بچه‌ها رفيق مي‌شه و مي‌ره خونه‌شون. پدرم مي‌گه؛ مي‌خواد بچه‌هاي مردم رو از راه به‌در كنه.

&lt;p&gt;وقت‌هائي كه پدر صِدام مي‌زنه، فوري جواب‌اش رو مي‌دم؛ با صداي بلند. مادري دارم كه الان تا از خواب پاشم، بهم صبح به‌خير مي‌گه. به‌كل فراموش‌ام شده؛ چه زنده‌گي‌اي قبلاً داشتم. احساس مي‌كنم؛ هميشه همين‌طور خوش‌بخت بودم. چشم‌هام رو باز نمي‌كنم تا وقتي كه مادر اين‌جا مي‌آد و من رو مي‌بينه، اون‌وقت بهم مي‌گه؛ صبح به‌خير عزيزم، صبحونه آماده‌ست، امروز امتحانات آخر ترم‌ات شروع مي‌شه، پاشو پسر خوب! اما من هنوز به‌فكر دختر معصوم ديشبي هستم. پدر باهاش خيلي بد رفتار كرد.

&lt;p&gt;امروز بايد استراحت كنم و فقط به‌فكر كار فردا باشم. نمي‌خوام روز اول كاري، آبروريزي كنم. ديشب احساس خوبي داشتم، اما بعدش خراب شد. پدر و مادرم دختر خوش‌گلي برام انتخاب كردن. خانواده‌ي دختر هم كاملاً موافق بودن. اما آخر مراسم خواستگاري، ياد اون دختري افتادم كه تو دوره دانشجوئي ديده بودم. من اصلاً نمي‌شناختم‌اش. نمي‌دونم چرا؛ اين‌قدر طول كشيده و هنوز از ذهن‌ام فراموش نشده؟! پدر اورده بودش. من رو هم با خودش برد. تو اون خونه‌ي تنگ و تاريك و كثيف؛ بيشتر شبيه لونه‌ي سگ بود. اون‌جا بود كه براي اولين‌بار، پدرم رو يه‌جور ديگه ديدم؛ مثل يه گرگ وحشي با طعمه‌اش تو چنگ و دندون‌اش بازي مي‌كرد، تا از خوردن‌اش نهايت لذت رو ببره. ديگه نفهميدم چي شد.

&lt;p&gt;پدر براي اولين‌بار كتك‌ام زد و از اتاق تاريك بيرون‌ام كرد. وقتي پدرم با پوزه‌ي كش‌اومده‌اش در رو باز كرد و بيرون پريد، احساس نفرت و وحشت داشتم ازش! ناراحت بودم و عصباني. رفت‌ام پيش اون دختر بي‌پناه، تو اون اتاق تاريك، روي اون تخت كثيف. تو آغوش‌ام گرفتم‌اش، به‌خاطر رفتار كثيف پدرم ازش عذرخواهي كردم، بوسيدم‌اش، نوازش‌اش كردم، زخم‌هاش رو ليسيدم، و گفتم؛ برات دوا مي‌يارم تا خوب بشي. اون‌جا مي‌خواستم گريه كنم، اما گريه‌ام نمي‌اومد؛ يعني اصلا برام تازه‌گي داشت. شايد فراموش كردم؛ چه‌طور بايد گريه كرد؟! كم مونده بود؛ زبون‌ام رو تا ته از يه‌ور دهن‌ام بندازم بيرون و براش دم تكون بدم!

&lt;p&gt;تا چند روز هم ازش مراقبت كردم، اما ديگه نديدم‌اش. پدرم خيلي عصباني شد، وقتي من جلوي مادر، درمورد اون دختر معصوم ازش سوال كردم. مي‌گفت؛ هيچي نمي‌دونه و هرگز چنين دختر بدكاره‌اي رو نديده، و تازه همه‌چيز رو انداخت گردن من. چرا اين مسئله، اين‌قدر زياد به‌يادم مونده و فراموش‌ام نمي‌شه، جاي تعجب داره؟! شايد اين هم از فراموش‌كاري‌يه، و اصلاً حق با پدر بوده؟! حالا اين دختري كه ديشب ديدم، هم خوش‌گل بود، و هم مي‌تونم باورش كنم كه از فراموش‌كاري‌ام نيست؛ چون به‌هرحال كه پدر و مادرم در موردش توافق‌نظر دارن. اما چه بد! اون هم هر وقت كه صِدام مي‌زنه، فوري بايد جواب‌اش رو بدم، و هر صبح و شب ببوسم‌اش. سابقاً برام خيلي لذت‌بخش بود اين‌كار. شايد هم فراموش كردم كه از چي بايد لذت ببرم! كاش مي‌شد؛ اين دختري كه رفتيم خواستگاري‌اش هم اجازه بده، گاه‌گداري، زخم‌هاش رو بليسم.

&lt;p&gt;يادم نمي‌آد؛ اسم بچه‌ي اول‌مون فرزاد بود، يا دومي؟ اصلا دومي پسر بود يا اولي؟ فعلاً كه بايد آماده بشم براي دادگاه. طلاق‌اش مي‌دم. آره! طلاق‌اش مي‌دم. چون با ديدن‌اش، چيز تازه‌اي يادم نمي‌آد. نمي‌دونم؛ ايني كه تا از خواب بلند شوم، مثل پروانه دور و برم مي‌چرخه، كي‌يه؟ زن‌امه يا دخترمه، يا اصلاً يه غريبه‌ست؟ ديدن‌اش چيز تازه‌اي رو به‌يادم نمي‌آره. هيچي!

&lt;p&gt;اي خدا! الان من كجام؟ زنده‌ام يا مُرده؟! ببينم! اينجا چه‌كار مي‌كنم؟ مگر من جرمي مرتكب شدم؟ چرا من رو اورديد اينجا؟

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;

فراموشي! همه‌اش از فراموشي‌يه. هر صبح كه از خواب پامي‌شم، نمي‌دونم تو چه مرحله‌اي از زنده‌گي‌ام هستم. و شب كه مي‌خوابم، همه‌اش مي‌ترسم؛ نكنه همه‌اش تو خواب و رؤيا بوده؟ فراموشي وحشت بزرگي‌يه؛ وحشتي ناباورانه، كه تمام باورها رو به باد فنا مي‌ده. اما اين وحشتي‌يه كه من همه‌ي عمرم رو باهاش سر كردم. فراموشي نياز به تحمل نداره، چون هر چيز تحمل‌شدني رو با خودش مي‌بره و به اقيانوس توهم پرت مي‌كنه ــ حتي همين حس تحمل رو. اما وحشتي از اين بالاتر هم هست. كه شما هرگز درك‌اش نمي‌كنيد، اگر فراموشي‌ي من رو تجربه نكرده باشيد.

&lt;p&gt;صبح كه اومده بوديد خونه دنبال‌ام، من صداي زنگ‌هاي مدام شما رو نمي‌شنيدم. من اون‌موقع تو حموم بودم. قسم مي‌خورم كه به كسي صدمه نزدم. ازم نخواهيد كه شاهدي بيارم؛ هيچ‌كس تو حموم با خودش شاهد نمي‌بره! ما وقتي حموم مي‌كنيم، فكر مي‌كنيم ديگران هم اين‌كار رو مي‌كنند، اما اينكه ديگران واقعاً چه‌كار مي‌كنند توي حموم، هيچ‌كس شاهدي نداره. هر چيزي هم كه از حموم كردن آدم‌ها مي‌دونيم، به‌استناد حرف‌ها و اعترافات خودشونه. براي من فرقي نمي‌كنه كه ديگران، از كارهائي كه تو حموم مي‌كنن، به من راست گفتن يا دروغ، اما من هم چيزي از حموم كردن‌ام، حتي به شما كه مرد قانون هستيد نمي‌گم. تنها حرفي كه مي‌زنم، اينه كه، من تو اون‌ساعت، حموم بودم، و هيچ توضيحي هم ندارم.

&lt;p&gt;اما چرا! به‌نظرم بايد يه چيزي رو تعريف كنم. اما انتظار شاهدي براي حرف‌هام نداشته باشيد. و البته من هم انتظار ندارم؛ شما حرف‌هام رو باور كنيد ــ مگر اينكه خودتون توي حموم، برام شاهد گزاشته باشيد:

&lt;p&gt;فكر مي‌كردم حموم كردن‌ام تموم شده. هوله رو انداختم روي شونه‌ام، و موهاي سرم رو خشك كردم. صورت‌ام طرف در بود. آماده‌ي بيرون رفتن بودم، كه از پشت سرم صدائي شنيدم؛ شبيه به صداي ماهي‌اي كه تازه از آب گرفته شده، و كف قايق افتاده. صداي آب خواستن يه ماهي درمانده بود. مثل آدمي كه تو آب مي‌افته و براي دمي هواي تازه دست‌وپا مي‌زنه. آهنگ وحشت مرگ بود، از سوي ماهي‌اي كه هيچ‌وقت از آب سيراب نمي‌شه. عرق سردي روي پيشاني‌ي تازه هوله‌كشيده‌ام نشست. عضلات گردن‌ام خشك شد و نتونستم روي‌ام رو برگردون‌ام. پاهاي‌ام اصرار داشتند كه بر سطح ليز و كف‌آلود حمام، محكم بمانند. كودكي‌ام را به‌خاطر آوردم؛ مي‌نشستم كنار دست مامان، او قلاب مي‌بافت و من چشم مي‌بستم. نفس‌اش چنان آرام بود كه فكر مي‌كردم؛ الان است كه بميرد. اما صداي برخورد ميل‌هاي قلاب، ضربات مكرري بود، مثل صداي آب طلبيدن ماهي‌ي افتاده بر كف قايق. و مادر بزرگ‌ام كه پيش‌تر ديده بودم موقع جويدن، صداي تق‌وتوقِ يكنواختي مي‌داد؛ تتق، تيق ، تتق، تيق... و اين ماهي‌ي ملتمس، افتاده بر كف تشت چرك‌هاي تن من، هيچ بال و سر و دمي ندارد؛ يك تكه از بدن ماهي‌ي سفيد شفافي كه اگر خوب نگاه كنم، شايد بتوانم پشت‌اش را ببينم، پهن شده بر كف تشت و تكيه زده بر ديواره‌ي آن.

&lt;p&gt;هيچ اثري از خون نبود. همه‌چيز طبيعي بود، جز من؛ لخت بودم و افكارم پريشان!

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;

چه‌كسي شاهد حمام من بوده؟ اين تكه ماهي كه صداي قلبي جدا از تن‌ام مي‌دهد، چه‌كسي سر راه‌ام گزاشته؟ حتماً از ابتدا كسي همراه‌ام بوده در حمام. شايد فراموش كرده‌ام درِِ حمام را ببندم. اين، چه‌گونه در تشت چرك‌هاي من افتاده؟ تشتي به آن كوچكي كه هيچ‌گاه در آخرِِ حمام، نيازي به شستن‌اش نداشتم؛ زيرا هميشه تميز مانده. اما اين‌بار ...

&lt;p&gt;... كه صداي زنگ خانه را شنيدم! وحشتي پياپي. وحشت از نفوذ غريبه‌اي در خلوت حمام‌ام؛ همان‌كه اين ماهي‌ي تپنده را آنجا نهاده بود ــ در گور كوچك چرك تن‌ام. اوست كه اسرار مرا جسته، خلوت‌ام را دريده و خون به بستر خيال‌ام ريخته، و اكنون پشت در منتظر من است و پياپي به در مي‌كوبد.

&lt;p&gt;وحشتناك‌ترين چيز براي من، روشن شدن چيزهائي‌ست كه پيش‌تر تاريك بودند و از آنها ناآگاه بوده‌ام. و ناآگاهي‌ها، دانسته‌هائي هستند كه در موردشان با ديگران به‌تفاهم نرسيده‌ام، نه آن‌چيزهائي كه ازشان اطلاعي ندارم، يا هيچ‌وقت سروكارم به آنها نيافتاده.

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;

خب، من وحشت كرده بودم. شما پليس‌ها، هركس كه ازتون بترسه بهش مظنون مي‌شويد. اما من فقط حمام بدي كرده بودم، توي اون صبح كذائي، كه شما سر رسيديد و به من مشكوك شديد. اما من بي‌گناهم!

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;

ــ اين‌ها رو تو نوشتي؟

&lt;br&gt;ــ بله!

&lt;br&gt;ــ من ازت خواستم قصه بنويسي؟

&lt;br&gt;ــ اما ...

&lt;br&gt;ــ بسه! خسته‌ام كردي! چهار ساعته اينجائي. هي داري داستان‌سرائي مي‌كني. من كاري به زندگي‌ات ندارم. فقط اينو تو گوش‌ات فرو كن؛ ديگه حق نداري بري حموم عمومي. مگه حمومِ خونه‌تون چشه؟ چرا همون‌جا نمي‌ري؟ دفعه‌ي ديگه جات تو زندونه. هيچ بازپرسي‌اي هم در كار نيست. آخه كي كله‌ي سحر مي‌ره حموم عمومي بست مي‌شينه؟! تا ظهر تو يه مكان عمومي چه‌كار مي‌كردي؟ هان؟! نه! نمي‌خوام جواب بدي. فقط پاي اين تعهدنامه رو امضاء كن كه ديگه پا تو هيچ حمومي غير از حموم خونه‌ات نمي‌زاري. يالا!

&lt;br&gt;ــ چشم جناب بازپرس. بعدش مي‌تونم برم؟

&lt;br&gt;ــ آره اگه خدا بخواد!

&lt;br&gt;ــ مي‌شه اعترافاتي كه نوشتم رو بهم پس بديد.

&lt;br&gt;ــ نه! اعترافات‌ات مي‌ره تو پرونده. ما اينجا اعتراف به كسي پس نمي‌ديم. امضا كن و برو پي كارِت!

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;center&gt;&lt;font color="#778899" style="font-size:17px;" face="Wingdings"&gt;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&amp;mdash;&amp;ndash;&lt;/font&gt;&lt;/center&gt;&lt;p&gt;

حرف‌هايي كه در اتاق تاريك و در حضور اعتراف‌گيرنده زده مي‌شه، خيلي بيشتر از حرف‌ها و تعارفاتي كه در سالن روشن يك مجلس دوستانه گفته مي‌شه، به حقيقت نزديك‌تره. متأسفانه من نتونستم اعترافات‌ام رو از بايگاني‌ي پليس بگيرم تا اينجا منتشر كنم، بنابراين شروع كردم به نوشتن اين دروغ‌ها درباره‌ي اون اعترافات، در قالب يك داستان سرگيجه‌آور، با عنوان «اعترافات يك متهم به وحشت».&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108162563709567820?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108162563709567820/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108162563709567820&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108162563709567820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108162563709567820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_11.html' title='داستان كوتاه : حمام عمومي'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108158428552445944</id><published>2004-04-10T12:34:00.000+04:30</published><updated>2004-04-10T13:43:02.436+04:30</updated><title type='text'>كفن ام سياه است</title><content type='html'>&lt;p&gt;از آن‌جائي‌كه جان هيچ عزيزي، نمي‌تواند عزيزتر از جان خودم باشد، بنابراين سفارش كرده‌ام؛ كفن‌ام را از تكه‌پارچه‌هاي پيراهن‌هاي مشكي كه براي‌ام خريده‌اند و من هيچ‌گاه نپوشيده‌ام، بدوزند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108158428552445944?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108158428552445944/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108158428552445944&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108158428552445944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108158428552445944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_10.html' title='كفن ام سياه است'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108117061249451577</id><published>2004-04-05T17:40:00.000+04:30</published><updated>2004-09-05T10:55:06.000+04:30</updated><title type='text'>راهنماى درست كردن لينكدانى و فتوبلاگ</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;b&gt;ديباچه‌ى واپسين :&lt;/b&gt; بلاگر تگ‌هاى جديدى تعريف کرده که کار طراحى و پردازش وبلاگ را بسيار کارآمدتر مى‌کند. از همين رو، اين راهنماى درست کردن لينکدانى و فتوبلاگ را هم در ويرايش جديد بسيار ساده‌تر و کارآمدتر کرده‌ام. ديگر از آن اسکريپت‌هاى پيچيده و محدود کننده خبرى نيست، و به‌جاى توضيحات مفصل هم سعى کرده‌ام کار را ساده‌تر کنم، طورى که طراحى‌ى صفحات را با يک شکل واحد انجام داده‌ام، تنها لازم است برخى آدرس‌هاى اينترنتى و نام‌هاى شخصى را خودتان تغيير دهيد. و کسانى هم که به HTML وارد هستند، مى‌توانند خودشان صفحه را طراحى کنند، و فقط کدهاى مربوط به بلاگر را در خلال آن بگزارند.

&lt;p&gt;&lt;b&gt;ديباچه‌ى نخست :&lt;/b&gt; اين راهنما اصلاً قصد ندارد به همه‌ى وبلاگ‌داران يك فوتوبلاگ و ستون لينك (لينكدونى يا لينكدانى) بى‌دردسر و فعال و كارآمد هديه دهد! اين تنها يك پيشنهاد است به وبلاگ‌هايى كه وبلاگ‌نويسى را حرفه‌اى دنبال مى‌كنند، و در همين راستا نياز به امكانات رسانه‌اى‌ى توسعه‌يافته‌ترى دارند، اما توانائى‌ى خريد دامين و كار با ام‌تى را ندارند. بنابراين مى‌خواهند در وبلاگ رايگان خودشان هم از حداكثر امكانات بهره برند. در اين‌صورت براي كار با اين فوتوبلاگ و ستون لينك، نياز به كمى آشنائى با قالب بلاگ‌اسپات و كدهاى اچ‌تى‌ام‌ال و جاوا اسكريپت دارند.

&lt;p&gt;نكته ــ براي كپى كردنِ هردسته از كدهاى زير، كافى‌ست روى آن دوبار كليک كنيد، بعد از پررنگ شدن آن قسم، كليدهاى Ctrl + C را بگيريد تا عمل كپى انجام شود. توجه داشته باشيد كه در ميان برخى از اين كدها، براى نشان دادن آدرس اينترنتى‌ى فوتوبلاگ يا وبلاگِ لينکدانى شما از MyFotoBlog.blogspot.com و MyLinksBlog.blogspot.com استفاده كرده‌ام، كه شما حتمن بايد به‌جاى آن، همان آدرس اينترنتى‌ى فتوبلاگ يا وبلاگ لينكدانى را بگزاريد. همچنين آدرس وبلاگ اصلى‌تان را هم با MyBlog.blogspot.com مشخص کرده‌ام، که البته مى‌تواند پرشين‌بلاگ هم باشد.

&lt;p&gt;يک ــ براى شروع &lt;a target="_blank" href="http://i.hoder.com/archives/2001/11/011105_007529.shtml"&gt;نياز به ساختن دو وبلاگ با يک اکانت در بلاگ‌اسپات داريد&lt;/a&gt;. در Settings &gt; Formatting هر دو وبلاگ، فيلدهاى Title و URL را براى هر دو فعال كنيد. در همين صفحه براى وبلاگ لينکدانى فيلد Show را 20 Posts انتخاب کنيد و براى وبلاگ فتوبلاگ هم عدد 1 Posts را انتخاب کنيد. در Settings &gt; Archiving براى هر دو وبلاگ، فيلد Archive Frequency را Montly انتخاب کنيد، اما براى فتوبلاگ در همين صفحه فيلد Enable Post Pages? را هم فعال مى‌کنيد و Yes را انتخاب مى‌کنيد. توجه کنيد که براى وبلاگ لينکدانى بايد Enable Post Pages? را غيرفعال کرده باشيد، يعنى گزينه‌ى No را انتخاب کنيد. (براى ثبت هر يک از اين تنظيمات در انتهاى هر يک از صفحه‌هاى تنظيم وبلاگ، کليدSave Settings را کليک کنيد)

&lt;p&gt;دو ــ اکنون در وبلاگ لينکدانى به صفحه‌ى Template &gt; Edit current مى‌رويد و کدهاى درون کادر متنى را پاک مى‌کنيد و به‌جاى آن‌ها کدهاى زير را کپى کنيد: (پيش از اين کار از صحت همه‌ى آدرس‌هاى اينترنتى در لينک‌ها، مطابق آن‌چه پيش‌تر گفته شد اطمينان حاصل کنيد. خواهشن هيچ تغييرى در ديگر کدها ندهيد؛ فقط نوشته‌هايى چون My Links' Blog و MyName را مطابق ميل خود تغيير دهيد.)

&lt;br&gt;&lt;textarea wrap="off" style="direction:ltr; background-color:#f0f0f0; border: 1px solid #707070; color: #696969; font-family: 'Times New Roman', Times, serif; font-size: 14px; line-height: 110%; padding: 5px; margin:5px; text-align: left; word-break: keep-all;overflow-y : visible;overflow-x:hidden;width:95%;" lang="en" disabled readonly&gt;
&lt;MainPage&gt;
&lt;!---
/*
&lt;head&gt;&lt;/head&gt;&lt;body&gt;&lt;/body&gt;
*/
	var urlblog = "http://MyLinksBlog.blogspot.com"
	var datendlinks
	var urlendlinks
//&lt;BloggerArchives&gt;
		datendlinks = "&lt;$BlogArchiveName$&gt;"
		urlendlinks = "/&lt;$BlogArchiveLink$&gt;"
//&lt;/BloggerArchives&gt;
//&lt;Blogger&gt;
//&lt;BlogDateHeader&gt;
		document.write('&lt;center&gt;&lt;small dir="ltr" style="text-align:left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;$BlogDateHeaderDate$&gt;&lt;/b&gt;&lt;/small&gt;&lt;/center&gt;');
//&lt;/BlogDateHeader&gt;
		document.write('&lt;font color="#b22222"&gt;&amp;raquo;&amp;raquo;&lt;/font&gt; &lt;label title="&lt;$BlogItemBody$&gt;"&gt;&lt;a target="_blank" href="&lt;BlogItemURL&gt;&lt;$BlogItemURL$&gt;&lt;/BlogItemURL&gt;"&gt;&lt;BlogItemTitle&gt;&lt;$BlogItemTitle$&gt;&lt;/BlogItemTitle&gt;&lt;/a&gt;&lt;/label&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;');
//&lt;/Blogger&gt;
		document.write('&lt;center&gt;&lt;a href="' + urlblog + urlendlinks + '" title="' + datendlinks + '"&gt;بايگانى لينک‌ها&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br&gt;');
//---&gt;
&lt;/MainPage&gt;

&lt;ArchivePage&gt;
&lt;html&gt;
&lt;head&gt;
	&lt;title&gt;My Links' Blog&lt;/title&gt;
&lt;meta http-equiv="cache-control" content="no-cache" /&gt;
&lt;meta name="description" content="&lt;$BlogDescription$&gt;" /&gt;
&lt;meta name="author" content="&lt;$BlogOwnerFullName$&gt;" /&gt;
&lt;meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8" /&gt;
&lt;meta http-equiv="content-language" content="en-us" /&gt;
&lt;style&gt;
body{
font-family: Tahoma, sans-serif, times new roman;
font-size:94%;
line-height:180%;
color:#000000;
background-color:#ffffff;
margin:3px;
}
A{
font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif;
color:#0212ca;
text-decoration: none;
}
A:hover{
font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif;
color:#a52505;
text-decoration:none;
}
.topic{
font-family:tahoma;
text-align:center;
vertical-align:top;
width:185px;
font-size:9pt;
line-height:22px;
color:#a0a0a0;
padding-top:10px;
}
.topic a{
font-family:times new roman;
font-size:10pt;
font-weight:bold;
color:#982a06;
}
.topic a:hover{
font-family:times new roman;
font-size:10pt;
font-weight:bold;
color:#0212ca;
}
.mataleb {
position:absolute;
top:114px;
left:5px;
width:768px;
color:#182823;
direction:rtl;
text-align:right;
padding-left:20px;
padding-right:20px;
background-color:#dcdcdc;
}
.tableleft{
line-height:130%;
font-size:11px;
width:30%;
margin-right:7px;
color:#2f4f4f;
margin-left:"-10px";
background-color:#f0f0f0;
border-left:1px solid #dcdcdc;
border-top:1px solid #dcdcdc;
}
.tableleft a{
font-size:10px;
font-weight:bold;
color:#778899;
}
.tableleft a:hover{
color:#708090;
}
.posts {
font-family: tahoma;
color:#262626;
font-size:83%;
line-height:175%;
direction:rtl;
padding-left:10px;
text-align:right;
width:500px;
}
.titr{
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
}
.titr a {
TEXT-DECORATION: none;
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
color:#000080;
}
.titr a:hover {
TEXT-DECORATION: none;
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
color:#000045;
}
&lt;/style&gt;
&lt;!--- &lt;/head&gt;&lt;body&gt; -----&gt;
&lt;/head&gt;
&lt;body&gt;
&lt;div style="text-align:left;margin-top:10px;padding:5px;width:768px;background-color:#0487b2;"&gt;
		&lt;font dir="rtl" style="font-family:Arial,times new roman;font-weight:bold;line-height:23px;font-size:25px;color:#faf0ff;"&gt;
			My Links' Blog
		&lt;/font&gt;
		&lt;font dir="rtl" style="font-family:Tahoma;color:#faf0ff;font-size:10px;line-height:16px;"&gt;
			MyName
		&lt;/font&gt;&lt;br&gt;
		&lt;span class="topic" dir="rtl"&gt;
			&lt;a title="MyMainBlog" href="http://MyBlog.blogspot.com"&gt;Home&lt;/a&gt; |
			&lt;a href="mailto:"&gt;Mail&lt;/a&gt;
		&lt;/span&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="mataleb"&gt;
	&lt;table align="left" class="tableleft" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0"&gt;
		&lt;tr&gt;
			&lt;td dir="ltr" align="center"&gt;
			&lt;b&gt;Monthly Archive&lt;/b&gt;&lt;br&gt;
				&lt;BloggerArchives&gt;
					&lt;a href="&lt;$BlogArchiveLink$&gt;"&gt;&lt;$BlogArchiveName$&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
				&lt;/BloggerArchives&gt;
				&lt;br&gt;
			&lt;/td&gt;
		&lt;/tr&gt;
	&lt;/table&gt;
		&lt;Blogger&gt;
			&lt;BlogDateHeader&gt;
				&lt;small dir="ltr" style="width:400px;text-align:left;"&gt;&lt;b&gt;&lt;$BlogDateHeaderDate$&gt;&lt;/b&gt;&lt;/small&gt;
			&lt;/BlogDateHeader&gt;
			&lt;div class="titr"&gt;
				&lt;a name="&lt;$BlogItemNumber$&gt;"&gt;&lt;/a&gt;
				&lt;a title="Permament Link" href="#&lt;$BlogItemNumber$&gt;"&gt;&lt;font color="#b22222"&gt;&amp;raquo;&amp;raquo;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; &lt;a target="_blank" href="&lt;BlogItemURL&gt;&lt;$BlogItemURL$&gt;&lt;/BlogItemURL&gt;"&gt;&lt;BlogItemTitle&gt;&lt;$BlogItemTitle$&gt;&lt;/BlogItemTitle&gt;&lt;/a&gt;
			&lt;/div&gt;
			&lt;div class="posts"&gt;&lt;$BlogItemBody$&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;
		&lt;/Blogger&gt;
&lt;br&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/body&gt;
&lt;/html&gt;
&lt;/ArchivePage&gt;
&lt;/textarea&gt;&lt;p&gt;

اکنون مى‌توانيد لينک‌هاى خود را در اين وبلاگ پست کنيد، به‌اين ترتيب که در صفحه‌ى Posting &gt; Create در فيلد Title چند کلمه‌اى که مى‌خواهيد به شکل لينک درآيد را تايپ مى‌کنيد، و در فيلد Link هم آدرس اينترنتى‌ى صفحه‌اى که مى‌خواهيد به آن لينک کنيد را کپى مى‌کنيد، و آخر سر هم در کادر متنى‌ى Post متن توضيحى که با آمدن موس روى لينک، نمايان مى‌شود را تايپ کنيد.&lt;p&gt;اکنون تنها کارى که مانده، گزاشتن لينک‌ها در وبلاگ اصلى است. کدهاى زير را در قالب وبلاگ اصلی‌تان (در همان جائی که مى‌خواهيد لينکدانى در وبلاگ اصلی‌تان نمايش داده شود) کپى کنيد: (و باز هم فراموش نکنيد که آدرس‌هاى اينترنتى را بايد تغيير دهيد و آدرس وبلاگ لينکدانى را جاى‌گزين کنيد.)

&lt;br&gt;&lt;textarea wrap="off" style="direction:ltr; background-color:#f0f0f0; border: 1px solid #707070; color: #696969; font-family: 'Times New Roman', Times, serif; font-size: 14px; line-height: 110%; padding: 5px; margin:5px; text-align: left; word-break: keep-all;overflow-y : visible;overflow-x:hidden;width:95%;" lang="en" disabled readonly&gt;
			&lt;script language="javascript" type="text/javascript" src="http://MyLinksBlog.blogspot.com"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;/textarea&gt;&lt;p&gt;

خدمت کسانى که فقط دنبال لينکدانى هستند عرض شود؛ به‌سلامت! کار پايان يافته. اما براى فتوبلاگى‌ها عين همين تمپلت‌ها وجود دارد که بايد نصب کنند. در وبلاگ فتوبلاگ به صفحه‌ى Template &gt; Edit current رجوع کنيد و کدهاى زير را جاى‌گزين کنيد:

&lt;br&gt;&lt;textarea wrap="off" style="direction:ltr; background-color:#f0f0f0; border: 1px solid #707070; color: #696969; font-family: 'Times New Roman', Times, serif; font-size: 14px; line-height: 110%; padding: 5px; margin:5px; text-align: left; word-break: keep-all;overflow-y : visible;overflow-x:hidden;width:95%;" dir="ltr" lang="en" disabled readonly&gt;
&lt;MainPage&gt;
&lt;!---
/*
&lt;head&gt;&lt;/head&gt;&lt;body&gt;&lt;/body&gt;
*/
	var urlblogfoto = "http://MyLinksBlog.blogspot.com"
	var datendfoto
	var urlendfoto
//&lt;BloggerArchives&gt;
		datendfoto = "&lt;$BlogArchiveName$&gt;"
		urlendfoto = "/&lt;$BlogArchiveLink$&gt;"
//&lt;/BloggerArchives&gt;
		document.write('&lt;center&gt;&lt;a href="' + urlblogfoto + urlendfoto + '" title="' + datendfoto + '"&gt;بايگانى فتوبلاگ&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br&gt;');
//&lt;Blogger&gt;
		document.write('&lt;a href="&lt;$BlogItemPermalinkURL$&gt;" target="_blank"&gt;&lt;img src="&lt;BlogItemURL&gt;&lt;$BlogItemURL$&gt;&lt;/BlogItemURL&gt;" alt="&lt;BlogDateHeader&gt;&lt;$BlogDateHeaderDate$&gt;&lt;/BlogDateHeader&gt;:: &lt;BlogItemTitle&gt;&lt;$BlogItemTitle$&gt;&lt;/BlogItemTitle&gt;" class="fotoblog"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;')
//&lt;/Blogger&gt;
//---&gt;
&lt;/MainPage&gt;

&lt;ArchivePage&gt;
&lt;html&gt;
&lt;head&gt;
	&lt;title&gt;My Foto Blog&lt;/title&gt;
&lt;meta http-equiv="cache-control" content="no-cache" /&gt;
&lt;meta name="description" content="&lt;$BlogDescription$&gt;" /&gt;
&lt;meta name="author" content="&lt;$BlogOwnerFullName$&gt;" /&gt;
&lt;meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8" /&gt;
&lt;meta http-equiv="content-language" content="en-us" /&gt;
&lt;style&gt;
body{
font-family: Tahoma, sans-serif, times new roman;
font-size:94%;
line-height:180%;
color:#000000;
background-color:#ffffff;
margin:3px;
}
A{
font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif;
color:#0212ca;
text-decoration: none;
}
A:hover{
font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif;
color:#a52505;
text-decoration:none;
}
.topic{
font-family:tahoma;
text-align:center;
vertical-align:top;
width:185px;
font-size:9pt;
line-height:22px;
color:#a0a0a0;
padding-top:10px;
}
.topic a{
font-family:times new roman;
font-size:10pt;
font-weight:bold;
color:#982a06;
}
.topic a:hover{
font-family:times new roman;
font-size:10pt;
font-weight:bold;
color:#0212ca;
}
.mataleb {
position:absolute;
top:114px;
left:5px;
width:768px;
color:#182823;
direction:rtl;
text-align:right;
padding-left:20px;
padding-right:20px;
background-color:#dcdcdc;
}
.tableleft{
line-height:130%;
font-size:11px;
width:30%;
margin-right:7px;
color:#2f4f4f;
background-color:#f0f0f0;
border-left:1px solid #dcdcdc;
border-top:1px solid #dcdcdc;
padding:3px;
}
.tableleft a{
font-size:10px;
font-weight:bold;
color:#778899;
}
.tableleft a:hover{
color:#708090;
}
.posts {
font-family: tahoma;
color:#262626;
font-size:83%;
line-height:175%;
direction:rtl;
padding-left:10px;
text-align:right;
width:500px;
}
.titr{
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
}
.titr a {
TEXT-DECORATION: none;
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
color:#000080;
}
.titr a:hover {
TEXT-DECORATION: none;
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
color:#000045;
}
&lt;/style&gt;
&lt;!--- &lt;/head&gt;&lt;body&gt; -----&gt;
&lt;/head&gt;
&lt;body&gt;
&lt;div style="text-align:left;margin-top:10px;padding:5px;width:768px;background-color:#0487b2;"&gt;
		&lt;font dir="rtl" style="font-family:Arial,times new roman;font-weight:bold;line-height:23px;font-size:25px;color:#faf0ff;"&gt;
			My Foto Blog
		&lt;/font&gt;
		&lt;font dir="rtl" style="font-family:Tahoma;color:#faf0ff;font-size:10px;line-height:16px;"&gt;
			MyName
		&lt;/font&gt;&lt;br&gt;
		&lt;span class="topic" dir="rtl"&gt;
			&lt;a title="MyMainBlog" href="http://MyBlog.blogspot.com"&gt;Home&lt;/a&gt; |
			&lt;a href="mailto:"&gt;Mail&lt;/a&gt; |
		&lt;/span&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="mataleb"&gt;
	&lt;table align="left" class="tableleft" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0"&gt;
		&lt;tr&gt;
			&lt;td dir="rtl" align="right"&gt;
				&lt;b&gt;Recent Foto&lt;/b&gt;&lt;br&gt;
				&lt;BloggerPreviousItems&gt;
					&lt;font style="font-size:20px;" face="Wingdings"&gt;E&lt;/font&gt;&lt;a href="&lt;$BlogItemPermalinkURL$&gt;"&gt;&lt;$BlogPreviousItemTitle$&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
				&lt;/BloggerPreviousItems&gt;
				&lt;br&gt;&lt;br&gt;
			&lt;/td&gt;
		&lt;/tr&gt;
		&lt;tr&gt;
			&lt;td dir="ltr" align="center"&gt;
			&lt;b&gt;Monthly Archive&lt;/b&gt;&lt;br&gt;
				&lt;BloggerArchives&gt;
					&lt;a href="&lt;$BlogArchiveLink$&gt;"&gt;&lt;$BlogArchiveName$&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
				&lt;/BloggerArchives&gt;
				&lt;br&gt;
			&lt;/td&gt;
		&lt;/tr&gt;
	&lt;/table&gt;
&lt;br&gt;
&lt;Blogger&gt;
&lt;BlogDateHeader&gt;
	&lt;center&gt;&lt;b dir="ltr" style="text-align:left;font-size:11px;"&gt;&lt;$BlogDateHeaderDate$&gt;&lt;/b&gt;&lt;/center&gt;
&lt;/BlogDateHeader&gt;
	&lt;div class="titr"&gt;
		&lt;font color="#b22222"&gt;&amp;raquo;&amp;raquo;&lt;/font&gt; &lt;a href="&lt;$BlogItemPermalinkURL$&gt;"&gt;&lt;BlogItemTitle&gt;&lt;$BlogItemTitle$&gt;&lt;/BlogItemTitle&gt;&lt;/a&gt;
	&lt;/div&gt;
	&lt;div class="posts"&gt;&lt;$BlogItemBody$&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/Blogger&gt;
&lt;br&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/body&gt;
&lt;/html&gt;
&lt;/ArchivePage&gt;

&lt;ItemPage&gt;
&lt;html&gt;
&lt;head&gt;
	&lt;title&gt;&lt;$BlogPageTitle$&gt;&lt;/title&gt;
&lt;meta http-equiv="cache-control" content="no-cache" /&gt;
&lt;meta name="description" content="&lt;$BlogDescription$&gt;" /&gt;
&lt;meta name="author" content="&lt;$BlogOwnerFullName$&gt;" /&gt;
&lt;meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8" /&gt;
&lt;meta http-equiv="content-language" content="en-us" /&gt;
&lt;style&gt;
body{
font-family: Tahoma, sans-serif, times new roman;
font-size:94%;
line-height:180%;
color:#000000;
background-color:#ffffff;
margin:3px;
}
A{
font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif;
color:#0212ca;
text-decoration: none;
}
A:hover{
font-family: Tahoma, times new roman, sans-serif;
color:#a52505;
text-decoration:none;
}
.topic{
font-family:tahoma;
text-align:center;
vertical-align:top;
width:185px;
font-size:9pt;
line-height:22px;
color:#a0a0a0;
padding-top:10px;
}
.topic a{
font-family:times new roman;
font-size:10pt;
font-weight:bold;
color:#982a06;
}
.topic a:hover{
font-family:times new roman;
font-size:10pt;
font-weight:bold;
color:#0212ca;
}
.mataleb {
position:absolute;
top:114px;
left:5px;
width:768px;
color:#182823;
direction:rtl;
text-align:right;
padding-left:20px;
padding-right:20px;
background-color:#dcdcdc;
}
.tableleft{
text-align:center;
padding-left:1px;
padding-right:1px;
padding-top:5px;
line-height:130%;
font-size:11px;
width:auto;
margin-right:7px;
color:#2f4f4f;
background-color:#f0f0f0;
border-left:1px solid #dcdcdc;
border-top:1px solid #dcdcdc;
padding:3px;
}
.tableleft a{
font-size:10px;
font-weight:bold;
color:#778899;
}
.tableleft a:hover{
color:#708090;
}
.posts {
font-family: tahoma;
color:#262626;
font-size:83%;
line-height:175%;
direction:rtl;
padding-left:10px;
text-align:right;
}
.titr{
font-family : "Times New Roman";
font-size : 15px;
font-weight : bold;
}
.titr a {
TEXT-DECORATION: none;
font-family : "Times New Roman";
font-size : 14px;
font-weight : bold;
color:#800000;
}
.titr a:hover {
TEXT-DECORATION: none;
font-family : "Times New Roman";
font-size : 14px;
font-weight : bold;
color:#000080;
}
&lt;/style&gt;
&lt;!---- &lt;/head&gt;&lt;body&gt; -----&gt;
&lt;/head&gt;
&lt;body&gt;
&lt;div style="text-align:left;margin-top:10px;padding:5px;width:768px;background-color:#0487b2;"&gt;
		&lt;font dir="rtl" style="font-family:Arial,times new roman;font-weight:bold;line-height:23px;font-size:25px;color:#faf0ff;"&gt;
			My Foto Blog
		&lt;/font&gt;
		&lt;font dir="rtl" style="font-family:Tahoma;color:#faf0ff;font-size:10px;line-height:16px;"&gt;
			MyName
		&lt;/font&gt;&lt;br&gt;
		&lt;span class="topic" dir="rtl"&gt;
			&lt;a title="MyMainBlog" href="http://MyBlog.blogspot.com"&gt;Home&lt;/a&gt; |
			&lt;a href="mailto:"&gt;Mail&lt;/a&gt;
		&lt;/span&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="mataleb"&gt;
	&lt;div dir="ltr" class="tableleft"&gt;
		&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;Monthly Archive&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;
			&lt;BloggerArchives&gt;
				| &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;a href="http://MyFotoBlog.blogspot.com/&lt;$BlogArchiveLink$&gt;"&gt;&lt;$BlogArchiveName$&gt;&lt;/a&gt; &amp;nbsp; &amp;nbsp; |
			&lt;/BloggerArchives&gt;
		&lt;br&gt;
		&lt;div dir="rtl" style="text-align:right;"&gt;
				&lt;b&gt;Recent Foto&lt;/b&gt;&lt;br&gt;
				&lt;BloggerPreviousItems&gt;
					&lt;font style="font-size:20px;" face="Wingdings"&gt;E&lt;/font&gt;&lt;a href="&lt;$BlogItemPermalinkURL$&gt;"&gt;&lt;$BlogPreviousItemTitle$&gt;&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
				&lt;/BloggerPreviousItems&gt;
				&lt;br&gt;
		&lt;/div&gt;
	&lt;/div&gt;
&lt;br&gt;
&lt;Blogger&gt;
&lt;BlogDateHeader&gt;
		&lt;center&gt;&lt;b dir="ltr" style="text-align:left;font-size:11px;"&gt;&lt;$BlogDateHeaderDate$&gt;&lt;/b&gt;&lt;/center&gt;
&lt;/BlogDateHeader&gt;
		&lt;div class="titr"&gt;
			[&lt;a href="&lt;$BlogItemPermalinkURL$&gt;" title="Permament Link"&gt;#&lt;/a&gt;]
			&lt;BlogItemTitle&gt;&lt;$BlogItemTitle$&gt;&lt;/BlogItemTitle&gt;
		&lt;/div&gt;
		&lt;div class="posts"&gt;
			&lt;center&gt;&lt;img src="&lt;BlogItemURL&gt;&lt;$BlogItemURL$&gt;&lt;/BlogItemURL&gt;" alt="&lt;BlogItemTitle&gt;&lt;$BlogItemTitle$&gt;&lt;/BlogItemTitle&gt;"&gt;&lt;/center&gt;
			&lt;$BlogItemBody$&gt;
		&lt;/div&gt;
		&lt;br&gt;
&lt;/Blogger&gt;
&lt;br&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/body&gt;
&lt;/html&gt;
&lt;/ItemPage&gt;
&lt;/textarea&gt;&lt;p&gt;

اکنون مى‌توانيد عکس‌هاى خود را در اين فتوبلاگ پست کنيد، به‌اين ترتيب که در صفحه‌ى Posting &gt; Create در فيلد Title چند کلمه‌اى به‌صورت تيتر تايپ مى‌کنيد، و در فيلد Link هم آدرس اينترنتى‌ى عکس مورد نظرتان را کپى مى‌کنيد، و آخر سر هم در کادر متنى‌ى Post متن توضيحى مختصرى درباره‌ى عکس مى‌نويسيد که ضرورى هم نيست.&lt;p&gt;اکنون تنها کارى که مانده، گزاشتن آخرين عکس فتوبلاگ در وبلاگ اصلى‌تان است. کدهاى زير را در قسمتى از ستون کنارى‌ى وبلاگ اصلى‌تان که مى‌خواهيد فتوبلاگ را قرار دهيد کپى کنيد: (و باز هم فراموش نکنيد که آدرس‌هاى اينترنتى را بايد تغيير دهيد و آدرس وبلاگ فتوبلاگ را جاى‌گزين کنيد.)

&lt;br&gt;&lt;textarea wrap="off" style="direction:ltr; background-color:#f0f0f0; border: 1px solid #707070; color: #696969; font-family: 'Times New Roman', Times, serif; font-size: 14px; line-height: 110%; padding: 5px; margin:5px; text-align: left; word-break: keep-all;overflow-y : visible;overflow-x:hidden;width:95%;" lang="en" disabled readonly&gt;
			&lt;script language="javascript" type="text/javascript" src="http://MyFotoBlog.blogspot.com"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;/textarea&gt;&lt;p&gt;

همچنين براى تعيين ابعاد، نحوه‌ى قرار گرفتن و ديگر ويژه‌گى‌هاى عکس در صفحه‌ى اصلى وبلاگ‌تان مى‌توانيد از کلاس fotoblog استفاده کنيد. براى مثال مى‌توانيد کدهاى زير را به کدهايى که در ميان جفت تگ Style در وبلاگ اصلى‌تان هست، اضافه کنيد:

&lt;br&gt;&lt;textarea wrap="off" style="direction:ltr; background-color:#f0f0f0; border: 1px solid #707070; color: #696969; font-family: 'Times New Roman', Times, serif; font-size: 14px; line-height: 110%; padding: 5px; margin:5px; text-align: left; word-break: keep-all;overflow-y : visible;overflow-x:hidden;width:95%;" dir="ltr" lang="en" disabled readonly&gt;
.fotoblog{
width : 190px;
padding:3px;
border:1px dashed #252525;
}
&lt;/textarea&gt;&lt;p&gt;

سه ــ محض اطمينان خودم از سلامت نتيجه‌ى کارتان (و به‌نوعى هم کار خودم!) ، همه‌ى قسمت‌هايى که در اين کدها حتمن بايد تغيير دهيد را با شرح مختصر فهرست مى‌کنم تا مشکلى احيانن پيش نيايد:&lt;p&gt;

MyFotoBlog.blogspot.com&lt;br&gt;
(آدرس وبلاگ فتوبلاگ را جاى‌گزين مى‌کنيد)

&lt;p&gt;MyLinksBlog.blogspot.com&lt;br&gt;
(آدرس وبلاگ لينکدانى را جاى‌گزين مى‌کنيد)

&lt;p&gt;MyBlog.blogspot.com&lt;br&gt;
(آدرس وبلاگ کنونى يا وبلاگ اصلى‌تان را جاى‌گزين مى‌کنيد)
&lt;p&gt;
چهار ــ از &lt;a href="http://gilehmard.blogspot.com" target="_blank"&gt;گيله مرد&lt;/a&gt; عزيز به‌خاطر اشکالى که به راهنما گرفته بود بسيار سپاس‌گزارم. از ديگر عزيزان هم مى‌خواهم؛ اگر در نصب و راه‌اندازى لينکدانى يا فتوبلاگ به اشکالى در کار راهنما برخوردند، حتمن از طريق نامه‌بر وبلاگ در ميان بگزارند. با سپاس.
&lt;p&gt;
پ.ن : پس از شايد يک ماه، با اشاره‌ی &lt;a href="http://pardeh.blogspot.com" target="_blank"&gt;آقا اسد&lt;/a&gt; ، پی به يک اشتباه خيلی بد بردم. (بد بودن‌اش به‌خاطر کوچکی‌اش بود!) به‌نظرم پيش از ايشان هم کسانی بوده‌اند که به مشکل برخورده‌اند، اما به من خبری نداده‌اند يا طوری نبوده که من متوجه اشتباه‌ام بشوم. از آقا اسد متشکرم، و از کسانی که تلاش‌شان را کردند اما به‌خاطر اشتباه من به نتيجه نرسيدند، صميمانه عذر می‌خواهم. کسانی که دستی در کدنويسی دارند، می‌دانند که بعضی وقت‌ها چه اشتباه‌های ناجوری اتفاق می‌افتد! نکته‌ايی هست که تمام کاربران لينکدانی و فتوبلاگ بايد رعايت کنند: هرگز در پست‌های‌شان از کوتيشن و دوبل‌کوتيشن ( ٰ و ") و هم‌چنين "اِنتر" (Enter) استفاده نکنند. بنابراين نمی‌توانند در کادر متنی‌ی Post ، لينک ديگری بگذارند. در اين قسمت تنها می‌توانند يک توضيح کوتاه در مورد لينک يا آن عکس پست شده، بدهند. در نهايت باز هم از همه می‌خواهم؛ اگر به مشکلی برخورديد با نامه‌بر وبلاگ‌ام اطلاع دهيد. سپاس‌گزارم.


&lt;textarea wrap="off" style="direction:ltr; background-color:#f0f0f0; border: 1px solid #707070; color: #696969; font-family: 'Times New Roman', Times, serif; font-size: 14px; line-height: 110%; padding: 5px; margin:5px; text-align: left; word-break: keep-all;overflow-y : visible;overflow-x:hidden;width:95%;display:none;" dir="ltr" lang="en" disabled readonly&gt;
&lt;html&gt;&lt;head&gt;&lt;/head&gt;&lt;body&gt;&lt;/body&gt;&lt;/html&gt;
&lt;/textarea&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108117061249451577?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108117061249451577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108117061249451577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_05.html' title='راهنماى درست كردن لينكدانى و فتوبلاگ'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108092261750384745</id><published>2004-04-02T20:46:00.000+04:30</published><updated>2004-04-02T20:49:36.513+04:30</updated><title type='text'>بدعت : هدف رسالت انبياء</title><content type='html'>&lt;p&gt;1ــ از همون موقع كه &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2004_02_08_dark-ages_archive.html#107626793633513632"&gt;پيشنهادي رو به وبلاگ‌هاي ام‌تي دادم ــ براي درست كردن فوتوبلاگ&lt;/a&gt; ــ تو دل‌ام قصد كردم؛ به‌قول شيرازي‌ها، يه سر پوزي‌ي درست‌وحسابي به اين ام‌تي‌داران بالانشين و متكبر بزنم! قبلاً با درست كردن اين &lt;a target="_blank" href="http://www.geocities.com/mhmd5696/2003_10_26_dark-ages_archive.html#106717988314741268"&gt;ستون لينك‌ها با بلاگر&lt;/a&gt;، يه‌كمي از اين عقده‌ام خالي شده بود، اما حالا مي‌خوام؛ هم &lt;a target="_blank" href="http://linkstan.blogspot.com/linkstan_archive.html"&gt;آرشيو لينك‌ها&lt;/a&gt; رو سامان بدهم، و هم فوتوبلاگي درست كنم كه ام‌تي‌ها به‌خواب ببينند! (چرا دروغ!؟ بهرحال كه با ام‌تي خيلي آسون‌تره!) خودم هم نمي‌دونم چرا؛ دوست دارم در شرايط سخت و با حداقل امكانات، همون‌كاري رو بكنم كه ديگران در شرايط ايده‌آل انجام مي‌دهند!؟

&lt;p&gt;اين فوتوبلاگ رو فعلاً امتحاني گزاشتم، تا ببينم براي آرشيوش چه‌كار مي‌تونم بكنم. البته يه برنامه‌ي خوب براش دارم، همين الان هم نصب‌اش كرده‌ام، اما بايد مطمئن بشوم و بعد كامل‌اش كنم. براي كساني هم كه دوست دارند توي وبلاگ‌شون فوتوبلاگ با آرشيو ماهانه‌ي خوب داشته باشند، يه راهنما مي‌زارم اينجا تا از روي‌اش درست كنند.

&lt;p&gt;2ــ بعد از اينكه &lt;a target="_blank" href="http://www.malakut.org/blog"&gt;ملكوت&lt;/a&gt; اعلام كرد؛ &lt;a target="_blank" href="http://blog.malakut.org/archives/004299.shtml"&gt;برخي از آهنگ‌ها حذف شده&lt;/a&gt;، ناراحت شدم، اما حالا مي‌بينم به‌جاي اون‌همه آهنگي كه از بين رفته، يه آهنگي گزاشته كه جبران مافات مي‌كنه! تا حالا من فكر مي‌كردم؛ &lt;a target="_blank" href="http://www.malakut.org/blog"&gt;ملكوت&lt;/a&gt; از شهرام ناظري خوش‌اش نمي‌آد. بعيد هم نبود البته؛ چون واقعاً بين اصحاب موسيقي‌ي ايران، از اين دعواها و باندبازي‌ها، رفتاري معمولي شده. اما حالا خيلي خوشحال شدم؛ ديدم &lt;a href="http://archnet.org/file-storage/download/nazeri-saghi+name.swf?inode=82503" onclick="innerflash('http://archnet.org/file-storage/download/nazeri-saghi+name.swf?inode=82503');return false;"&gt;بخشي از آلبوم ساقي‌نامه&lt;/a&gt; رو تو وبلاگ‌اش گزاشته. ساقي‌نامه يكي از بهترين كارهاي ناظري محسوب مي‌شه. اين آلبوم، با آهنگ‌سازي‌ي خوب كامبيز روشن‌روان در دو كاست منتشر شده. اين شوخي‌ي &lt;a target="_blank" href="http://blog.malakut.org/archives/004380.shtml"&gt;دروغ سيزده&lt;/a&gt; هم اصلا جالب نبود. نگران شدم. شايد به &lt;a target="_blank" href="http://firstprint.blogspot.com/2004_04_01_firstprint_archive.html#108084722278868841"&gt;اين شكل‌اش&lt;/a&gt; بهتر باشه!

&lt;p&gt;3ــ توي اين مراسم عزاداري، بعضي وقت‌ها حرف‌هاي جالب و آموزنده‌اي زده مي‌شه، و آدم رو به فكر فرومي‌بره. براي اولين‌بار بود كه اين ماجراي حيرت‌آور رو از همسر دائي‌ام مي‌شنيدم؛ دكتر گفته بوده براي اين فرزند چهارم ــ و آخري ــ خطر مرگ براي خودش وجود داره، و بايد سقط‌اش كنه. داستانِ اينكه چرا زن‌دائي‌ام بالاخره راضي نمي‌شه بچه رو سقط كنه رو درز مي‌گيرم. خلاصه اين‌طور مي‌شه كه زن‌دائي‌ام تو بيمارستان مي‌ميره! دكترها اعلام مي‌كنن كه مادر مرده، اما دختر عموي مادرم كه دكتر زنان هست، گفته بود: بزاريد تا زائو روي تخت بيمارستان بمونه، حالا اين‌كه چرا؟ معلوم نيست! شايد يه الهام غيبي بوده! بهرحال زن‌دائي مي‌گه: من مرده بودم. و روح‌ام رو مي‌ديدم كه از جسدم جدا مي‌شد. و در واقع جسدش رو از چشم روح‌اش مي‌ديده. مي‌گه: من دكترم رو تو بيداري نديدم، اما يكي‌دو هفته بعد كه دكتر رو جائي ديدم، شناختم‌اش، و گفتم كه شما من رو جراحي كرديد، چون از طريق روح‌ام ديده بودم‌اش!

&lt;p&gt;خواهش مي‌كنم اين حرف‌ها رو از من نشنيده بگيريد! البته من اين‌ها رو باور مي‌كنم، اما از اون‌جائي‌كه من كودكي‌ام رو در بوشهر سپري كرده‌ام، و هر كسي هم كه از بوشهر رد شده باشه، مي‌دونه كه بوشهري‌ها چقدر خرافاتي هستند، بنابراين در درون‌ام يك‌جور واكنش منفي نسبت به اين حرف‌ها دارم! زن‌دائي‌ام در ادامه مي‌گفت: صداهاي موهومي رو مي‌شنيدم كه مي‌گفتند؛ برو جلو، برو جلو، اما كسي رو نمي‌ديدم، فقط صداي نامشخصي بود. من رو همون صداها با خودشون بردن تا جائي كه گفتن؛ از اين‌جا به‌بعد رو خودت تنها بايد بري. مي‌گه: جلوي روي‌ام يه منفذ تاريكي بود كه من بايد از اون‌جا عبور مي‌كردم. روح‌ام داشت كشيده مي‌شد و به‌سمت اون دريچه مي‌رفت تا شنيدم كه ندائي گفت؛ هنوز وقت‌اش نشده، بايد برگردي تا يه امتحان ديگه رو هم پشت سر بزاري! و اين‌طور مي‌شه كه پاي‌اش رو تكون مي‌ده و خودش هم مي‌بينه كه داره پاش حركت مي‌كنه.

&lt;p&gt;من فيلسوف نيستم، اما بحث‌هاي فلسفي رو تا حد فهم و درك‌ام دنبال مي‌كنم. اين علاقه‌ام فقط در حد يك فرد عامي‌يه كه نمي‌خواد تو سراشيبي‌ي تند رودخانه‌ي زنده‌گي، ته‌نشين بشه و به گل‌ولاي و منجلاب بپيونده. و البته به‌اندازه‌ي تمام آدم‌هاي عامي‌ي ساده‌انگار و مطلق‌نگر از كژي و سست‌بنيادي‌ي عقل و تدبيرم رنج مي‌برم. با اين وجود، مي‌خوام سوال كنم؛ اگر زن‌دائي‌ي من، يك فرد بودائي بود و همين تجربه براي‌اش پيش مي‌آمد، آيا باز هم همين شواهد رو از دنياي پس از مرگ داشت؟

&lt;p&gt;ما در اين دنيا متولد مي‌شويم و تمام دانش و توانائي‌ي ما، منحصر به تجربيات‌مان در همين دنياست، مگر اين‌كه فكر كنيم؛ اين دنيا خودش آخرتِ دنياي قبلي‌ي ماست، و ما ويژه‌گي‌هاي ناشناخته‌اي را از دنياي قبلي با خود آورده‌ايم! اگر تنها به دانسته‌هايمان استناد كنيم؛ ناشناخته‌هائي چون خواب و مرگ، فقط چيزهائي هستند كه ما به آنها تسلطي نداريم و غيرقابل درك هستند، نه‌اينكه الهامي از دنياي غيب باشند. انسان تا پيش از مرگ، تجربه‌اي به‌جز زنده‌گي در همين دنيا ندارد، بنابراين هر گونه دريافت و شواهد ناشناخته‌اي اگر به‌دست بيآورد، نمي‌تواند نشان از دنياي غيب داشته باشد، بلكه اين به‌خاطر پيچيده‌گي‌هاي فيزيولوژيكي و ساختار ناشناخته‌ي جسم و روان آدمي‌ست كه دانشِ بشري از توضيح آن عاجز است. (از زماني‌كه دانش‌مندان متوجه شدند؛ انسان با مرگ مغزي مي‌ميرد، نه مرگ قلبي، زمان زيادي نگذشته!) مثلا همين مردن و زنده شدن؛ من مطلقاً منكر وجود دنياي غيب نيستم، اما هيچ شاهدي براي آن وجود ندارد. چه خاص ــ كه پيامبران باشند ــ چه عام ــ كه نمونه‌اش زن‌دائي‌ي بنده باشد ــ هيچ فرقي از لحاظ تجربيات باطني نداريم. يقينا تجربيات دروني‌ي بودا همان‌قدر قابل باور و مورد احترام و اعتمادند كه تجربيات محمد و موسي و عيسي.

&lt;p&gt;با اين توضيح، به‌نظر من آنچه به‌صورت زنده‌گي‌ي دوباره براي زن‌دائي‌ي من رخ داده، چيزي جز يك خواب عميق نبوده. اگر او صحنه‌هائي كه ديده را از پيش باور نداشت و اين‌ها جزء باورهاي پيشيني‌اش نبود، چه‌گونه تمام اين رؤيا در تأييد همان باورها و آموخته‌هاست؟ مثلا باورِ محلِ امتحان بودنِ اين دنيا، يا ماجراي معراج محمد نبي. اين تفاوتي‌ست كه ميان غيب‌گوئي‌ي پيامبران و خواب‌هاي صادقه‌ي ما وجود دارد؛ آنها با دريافت وحي و پذيرش رسالت، بر عليه سنت‌ها و باورهاي زمان و مكان خود مي‌شورند و بدعت‌گزاري مي‌كنند، اما ما تمام خواب‌ها و رؤياهاي‌مان در تأييد همان باورهاي پيشين است. اين تفاوت عصر سنت (عصر پيامبران) است با عصر پس از آن، كه براي ايجاد بدعت و نوآوري در جهان، نيازي به وحي و رسالت پيامبران نيست ــ كه اصلا اين راه، اكنون قابل‌پذيرش نيست ــ بلكه هر فردي مي‌تواند با عقل و تجربيات فردي‌ي خود، بدعت‌گزاري كند؛ يعني هدف رسالت پيامبران را پي‌گيرد، اما با عقل و تدبير، نه با الهام و وحي و تعبيرات آن.

بعدش هم: الان با اين همه فيلم‌هائي كه از زنده‌گي‌ي پس از مرگ ساخته مي‌شه و با همون شكل &lt;a target="_blank" href="http://www.amazon.com/exec/obidos/tg/detail/-/6301966988/qid=1080916254/sr=1-3/ref=sr_1_3/103-0720749-3441400?v=glance&amp;s=video"&gt;فيلم روح&lt;/a&gt; هم هست، ديگه كي از اين جور خواب‌ها مي‌بينه، مگر اين‌كه قبلا اين فيلم‌ها رو نديده باشه!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108092261750384745?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108092261750384745/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108092261750384745&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108092261750384745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108092261750384745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/04/blog-post_02.html' title='بدعت : هدف رسالت انبياء'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108072291581510530</id><published>2004-03-31T13:18:00.000+04:30</published><updated>2004-04-02T12:07:22.780+04:30</updated><title type='text'>نياز تمايلات دروني به واقعيتي بيروني</title><content type='html'>&lt;p&gt;براي من از يه‌وقتي به‌بعد، نوشتن چيزي غير از يك تفريح و سرگرمي شد. دوست دارم موقع انتخاب هر يكي از اين كليدها براي فشردن، تمام آن‌چه از لذتِ بودن و زنده‌گي كردن وجود داره رو حس كنم؛ همه‌ي اونچه وجود داره در اين دنيا و من تجربه نكرده‌ام تاكنون.

&lt;p&gt;در جامعه‌اي زنده‌گي مي‌كنم كه خط قرمزهاي زيادي داره و من اگر بخوام درباره‌ي عناصر ذاتي‌ي درون خودم هم چيزي بنويسم، بايد اون‌ها رو در بيرون تجربه كرده باشم، اما توانائي‌ي عملي‌ي اين كار رو ندارم، بنابراين خيال‌پردازي مي‌كنم، و شنيدن هم كي بود مانند ديدن! يكي از تمايلات دروني‌ي من كه هميشه همراه‌ام هست و گريزي ازش ندارم، خودكشي‌يه. اين حسي‌يه كه اگر بخوام هم نمي‌تونم تجربه‌اش كنم و فرقي هم نمي‌كنه؛ كجا زنده‌گي مي‌كنم. بنابراين با شنيدن تجربيات نيمه‌كاره‌ي ديگران، براي خودم همان عمل خودكشي رو در ذهن پرورش مي‌دم. به‌اين‌ترتيب من عملا در خودم &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_11_09_dark-ages_archive.html#106854104400115118"&gt;خودكشي&lt;/a&gt; مي‌كنم. اما برخي تجربيات هستند كه فقط به‌خاطر شرايط محيطي‌ي زنده‌گي‌ي منه كه نمي‌تونم اونها رو تجربه كنم؛ عشق و شهوت از اين دسته‌اند. من تو جامعه و شرايطِ محيطي‌اي زنده‌گي مي‌كنم كه نه مي‌تونم در عشق به حد اعلاي معرفتي برسم، و نه در شهوت به يه تناسب و وقار رفتاري. حالا چطور مي‌تونم درباره‌اش بنويسم؟

&lt;p&gt;عشقي كه مثل آب چشمه، زلال و شفاف باشه و بدون هيچ كدورت و دورنگي، عشقي كه در يك نگاه خلاصه بشه و اما به‌همين‌جا ختم نشه، عشقي كه به‌تجربيات باطني محدود نباشه و در بيرون مظهر و شاهدي خدشه‌ناپذير داشته باشه، عشقي كه به‌راستي الگوي آفرينش انسان باشه، اما اين‌ها نياز به يك شرايط محيطي داره كه در ايران امروز ميسر نيست. و همچنين شهوت؛ شهوتي كه به عيش مرد محدود نباشه، شهوتي كه به خشونت آميخته نشه، شهوتي كه با مستي و مخفي‌كاري همراه نباشه، شهوتي كه در اعتدال و بدون ذره‌اي حس پرهيزگاري به‌نهايت برسه، شهوتي كه پس از آن از ذهن و روح طرفين محو بشه. اما اين‌ها در ايران ممكن نيست. اين ارضاء شهوتي كه الان در ايران رايج هست، هيچ‌كدام از جنبه‌هاي انساني رو همراه نداره. دل برخي خوش است كه زيرزيركي و وحشيانه و خودمختارانه و ابلهانه به يك موجود ضعيف و اسير و بي‌اراده و در حال احتزار مي‌تازند و اسم‌اش رو هم مي‌زارند؛ ارضاء شهوت. خريّت نه‌همين جفت‌اك چارپشت انداختن است! حالا با اين اوضاع، پس من چه‌طور مي‌تونم احساس شهوت واقعي را تجربه كنم، تا درموردش بنويسم؟

&lt;p&gt;ديشب اين نوول «&lt;a target="_blank" href="http://ir.mondediplo.com/article165.html"&gt;شب خسوف&lt;/a&gt;» از گابريل گارسيا ماكز رو خوندم؛ براي نخستين‌بار در ماهنامه‌ي لوموند منتشر شده. حتما &lt;a target="_blank" href="http://ir.mondediplo.com/article165.html"&gt;بخونيد&lt;/a&gt;، تا متوجه بشيد ؛ نويسنده‌اي كه داراي تجربيات متعالي‌ي دروني باشه، تا چه‌حد محتاجِ تجربيات بيروني‌يه ، براي اينكه بتونه خوب بنويسه!؟ گارسيا ماكز فوق‌العاده احساس تمايلات جنسي يك زن رو تشريح مي‌كنه، درحالي‌كه خودش زن نيست! پس چه‌طور اين كار رو مي‌كنه؟ و من وقتي مي‌خوام &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_11_30_dark-ages_archive.html#107054141713281829"&gt;درباره‌ي عشق و شهوت ــ اين دو پديده‌ي ذاتي‌ي خودم لااقل ــ چيزي بنويسم، تا اين حد بي‌زبان هستم و كارم غيرقابل فهم و درك متقابل با خواننده ازآب‌درمي‌آد&lt;/a&gt;، و اصلا نمي‌تونم هيچ‌چيزي از احساس دروني و واقعي‌ي يك انسان شهوت‌زده ــ حتي اگر مرد باشه ــ رو در ذهن‌ام تصوير كنم، چون تجربه‌ي بيروني‌اي متناسب با آنچه در درون‌ام تجربه كرده‌ام ندارم ــ بگذريم كه بهرحال قابليت مقايسه به‌هيچ‌وجه وجود نداره، اما براي من اين تناسب خيلي مفيده. &lt;a target="_blank" href="http://ir.mondediplo.com/article165.html"&gt;شب خسوف&lt;/a&gt; هيجان‌انگيز رو حتما بخونيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108072291581510530?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108072291581510530/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108072291581510530&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108072291581510530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108072291581510530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post.html' title='نياز تمايلات دروني به واقعيتي بيروني'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108059652033865668</id><published>2004-03-30T02:12:00.000+04:30</published><updated>2004-04-02T12:08:10.310+04:30</updated><title type='text'>دنيا دست كيه؟</title><content type='html'>&lt;p&gt;چند روز پيش مادر بزرگ‌ام ــ مادر مادرم ــ كه ما بهش مي‌گفتيم؛ بي‌بي، فوت كرد. ياد و خاطره‌ي درگذشته‌گان براي همه سخت و دردآوره، و من هيچ‌وقت قصد ندارم غم و غصه‌هام رو با ديگران تقسيم كنم. براي خودم باورنكردني‌يه كه تو اين شب‌ها بشينم اينجا، پشت اين كامپيوتر فكسني‌ي زه‌وار دررفته، و وبلاگ بنويسم و قالب عوض كنم! شايد بهتر اين بود كه قالب تهي كنم. از يك هفته‌ي پيش در فكر طرح جديدي براي وبلاگ‌ام بودم كه اين خبر رسيد؛ بي‌بي ، يك ساعت بعد از صحبت تلفني‌ي ما با خاله در واشنگتن و كسب اطلاع از بهبودي‌ي حال بي‌بي، كه در بيمارستان ــ از نخستين شب عيد ــ بستري بود، فوت كرد! بگذريم... همه مي‌ميريم.. خوشا به‌حالِ اون‌هائي كه زنده‌گي كردن‌و مردن ــ نه مثل مني كه از زندگي‌ام ، «زند»اش رفته، گي‌اش مونده! شب كه سر رو بالش مي‌زارم، دعا به‌جون عزرائيل مي‌كنم، و صبح كه از خواب پامي‌شم، نفرين! .. غمي نيست... عيده‌و سال نو و تبريك. اما نمي‌دونم چرا چند ساله كه فروردين ما «هردم‌گي» شده! سه سال پيش دخترعموم با شوهر و بچه‌اش، توي همين مسافرت‌هاي نوروزي، به‌قتل رسيد، بر اثر سوانح راننده‌گي! و دو سال پيش همه‌ي خانواده و از جمله بي‌بي هم بود؛ رفتيم براي سيزده‌به‌در به باغ همون عموئي‌ام كه تنها دختر عاقل و كامل‌اش رو از دست داده بود سال قبل‌اش. همه به شوخي مي‌گفتيم؛ نه‌كنه اين سيزده‌به‌درِ ما براي عمو بد بياري داشته باشه. و بي‌بي، سفت و سخت سر حرف‌اش ايستاده بود كه؛ نبايد بريم، چون براي پير مرد بد مي‌آريم. اما طبق معمول حرف فرزندان به كرسي نشست، و همه‌ي خانواده‌ي بزرگ ما رفتيم به باغ عمو. پدرم ، شب ، موقع برگشتن ، زير چشمي نگاهي به عمو كرد و يواشكي به ما گفت؛ عمو حال غريبي داره! حدس‌اش اين بود كه دل‌تنگي‌ي عمو ، با اين شلوغي‌ي دور و برش ، تو اين روز سيزده، براش يه‌جور حس بازگشت به گذشته‌ها رو داشته؛ اون‌موقعي كه با نوه‌اش بازي مي‌كرد و عجب باهوش هم بود فرزاد. اسم فرزاد رو خود عموم انتخاب كرده بود. عموم سه‌تا بچه‌ي بزرگ‌تر هم داره، اما اون‌ها همه‌شون عقب‌افتاده هستند. اين هم شانس عموي بيچاره‌ام بود كه زنده‌گي‌ي برخورداري داشت از نظر مالي، اما هيچ خوشي‌اي جز وجود و حضور دختر كوچك‌اش؛ شكوفه نداشت، و بعد هم كه با اومدن فرزاد به اوج لذتِ بودن رسيد. اما در يك شب تاريك فروردين، همه‌ي خوشي‌ها از بين رفت. و همين، عموم رو كوچ داد به‌سمت جائي كه بتونه ناراحتي‌هاش رو با گل‌كاري و باغباني اندكي فراموش كنه. اين فقط حدس منه. شايد در دل‌اش به‌دنبال چيز ديگه‌اي بوده. و در اون شب سيزده‌به‌در.. پدر گفت پيش عمو مي‌مونه تا كمي از يادگاران جواني و اون‌موقعي كه هنوز پدرم يتيم نشده بود حرف بزنه، و بعد از دو شب كه برگشت خونه، يك عالمه سوغاتي داشت از نديده‌ها و نشنيده‌هائي كه عمو براش تعريف كرده بود... چند روز بعد، عمو تو بيمارستان فوت كرد، درحالي‌كه دكتران كاملا اميدوار شده بودن به بهبودش... اون بيدار شده و سرحال بود. فرزندان‌اش رو يكي‌يكي در بغل گرفته بود و براشون قصه‌هائي گفته بود و بعد نوبت بيرون رفتن، و گفتن ناگفته‌هائي كه همه‌ي عمر در كنج دنج دل آدم‌هاي صبور قديمي هست، به نزديك‌ترين‌اش، همسرش رسيده بود. زن‌عمو مي‌گه؛ حرف‌هاش گفتني نيست، حال‌اش عالي بود، تا موقعي كه حرف دل‌اش رو تمام و كمال زد و اونچه كه بايد مي‌شنيد از من شنيد، بعد سرش رو روي بالش گزاشت و خلاص... به‌همين راحتي كه مي‌شه من بنويسم؛ خلاص. غصه مي‌خورم كه چرا براي من اينقدر سخته!؟

&lt;p&gt;مادر بززگ‌ام كه تو اون روز سيزده خيلي ناراحت بود از دست ندانم‌كاري‌ي فرزندان‌اش و ديگران، شش ماه بعد رفت پيش دخترش، در واشنگتن. شوهرش، داستان مرگ‌اش خيلي جالب‌تر بود. امشب من سفير مرگ شده‌ام ، نمي‌دونم چرا!؟ همين‌رو بگم كه پدربزرگ‌ام تو خونه‌ي خود در تهران بيمار شد ، اما در واشنگتن فوت كرد و همون‌جا هم مجبور به دفن‌اش شدند، اما مادربزرگ‌ام در آمريكا بيمار و بستري شد، اما در تهران و وطن‌اش خاك خواهد شد. مادر بزرگ‌ام داراي يك ريشه‌ي كربلائي بود؛ پدر از كربلا و مادر، شيرازي. اما خودش در كربلا رشد كرد. خانواده‌ي فقيري بودن. در سن شانزده ساله‌گي مجبور به ازدواج مي‌شه. پدربزرگ‌ام معتقد بود؛ هيچ‌كدام از اون هنرپيشه‌هاي معروف سينماي هاليوودي كه بعداً ديد، به‌اندازه‌ي يك تار موي بي‌بي هم از زيبائي بهره نبرده بودن. دائي‌ام مي‌گه همين دوهفته پيش كه با مادرش تلفني صحبت مي‌كرده، تازه حرف‌هاي نگفته‌اي رو از زبون‌اش شنيده، چيزي كه فقط مادر من ــ تنها يادگار جواني بي‌بي و ــ اولين فرزندش، از اون‌ها اطلاع داشته؛ بي‌بي مي‌گفت: تو سن شانزده ساله‌گي بايد براي چهارنفر مادري مي‌كردم؛ دو خواهر كوچك و يك برادر كوچك‌تر همسرش و خود همسرش! و با اين شرايط ، هجده سال‌ام بود كه صديقه رو دنيا اوردم. اين زنده‌گي‌ي من بود، ببخش اگر براي تربيت و بزرگ كردن شماها نتونستم بيشتر از يك مادر اُمّي باشم. اين‌ها حرف‌هاي يك مادري‌ي كه به عقب نگاه مي‌كنه و خودش رو مصلوب عمر از دست رفته مي‌بينه، و مي‌خواد با اين حرف‌ها از حاصل زنده‌گي‌اش، به‌خاطر تلاشي كه در جهت به‌بار نشستن خون‌جگرهاش داشته، قدرداني كنه؛ فرزندان يك مادر اُمّي كه همه‌گي تحصيلات عاليه‌ي اون زمان رو تجربه كردن. و من مادربزرگي داشتم كه فكر مي‌كنه؛ مي‌تونست براي فرزندان‌اش بهتر از اين باشه!

&lt;p&gt;در مورد انسان‌ها، فقط در زمان مرگ‌شون مي‌شه گفت؛ تا چه حد كامياب بوده‌اند؟ مادربزرگ من سختي‌هاي زيادي رو تحمل كرده در زنده‌گي‌اي كه شايد اگر من بودم، اسم‌اش رو مي‌زاشتم فلاكت‌بار، اما او كامياب مرد و ...

&lt;p&gt;و من هنوز هم تعجب مي‌كنم از خودم در اين ساعت‌هاي خلوت شبانه، پشت اين زپرتي‌ي اسير دست من ــ يا من اسير دست او ــ و نمي‌دانم به نسيان كدام انگيزه‌ي ناباورانه‌اي، انگشت مي‌زنم بر اين صفحه‌كليد. انگشتاني كه بر اثر كار اين چند روز براي تميز كردن منزل بي‌بي و مراسم، زق‌زق مي‌كند و چشمي كه بعيد مي‌دانم از غم از دست دادن عزيزي به اين حال افتاده ــ كه من بهتر از شما چشمان دروغ‌زن خودم را مي‌شناسم ــ فكر كنم از باقي‌ي اثرات جوهرنمك باشد در هنگام شست‌وشوي ديوارهاي خانه‌ي متروك بي‌بي. ديشب چه حسي داشتم براي نوشتن و سر خودم را گرم كردم به ادامه‌ي كار روي قالب وبلاگ، تا ساعت سه صبح كه نصب كردم، و حالا كه بي‌حال‌تر از ديروزم، كار ديگري ــ از جنس همين طراحي‌ها ــ ندارم و مجبورم به‌نوشتن و خالي كردن چاه بي‌آب دل‌ام، در اين كوير بي‌سرانجام وبلاگ‌نويسي‌ي بيهوده. هيچ‌وقت دوست نداشته‌ام اينجا از غم و غصه‌هاي شخصي‌ام بنويسم، اما شد و اين ناپرهيزي همراه شد با اين نخستين نوشته‌ي آنلاين من ، كه در واقع خصيصه‌ي تمام وبلاگ‌هاست، جز اين يكي... مي‌گويند : خدا وقتي كائنات را آفريد، گفت؛ هيچ چيز در اين دنيا شبيه ديگري نيست و براي هر چيزي ذاتي ويژه‌ي او آفريده‌ام. بعد از مدتي متوجه شد كه دنيا پر شده از شرارت و نابودي و ويراني و خون‌ريزي. پس پيامبراني را براي هدايت مبعوث كرد. پيامبران تلاش بي‌حدي كردند، اما نتيجه‌ي كارشان اين شد كه خدا گفت: هر چيزي براي خود ، ذاتي منحصربه‌فرد مي‌آفريند... و به يه بنده خدائي گفتن: دنيا دست كي‌يه؟ گفت: دست اون‌هائي كه از دنيا دست‌شستند.

&lt;p&gt;&lt;b&gt;در پاسخ:&lt;/b&gt; به كامنت مطلب قبلي، بايد بگم كه اين طرح قالب هنوز كامل نيست. بعضي از وبلاگ‌هاي مورد علاقه‌ام رو قبلا لينك دائم گزاشته بودم، اما هنوز توي اين آرشيو وبلاگستان وارد نكردم. شايد فردا شب اين كار رو كردم. توي اين بلاگ‌رولينگ قراره وبلاگ‌هايي كه بعضا در وبلاگستان جريان‌ساز و تأثيرگزار هستند رو هم وارد كنم، جدا از اينكه من نوشته‌هاشون رو دوست داشته باشم، يا مرتب بهشون سرمي‌زنم. از اين بابت، از &lt;a target="_blank" href="http://firstprint.blogspot.com/"&gt;چاپ اول&lt;/a&gt; عذر مي‌خوام، بهرحال كه من به وبلاگ شما سر‌مي‌زنم. ببخشيد.

&lt;p&gt;&lt;b&gt;ديگه اينكه:&lt;/b&gt; از فرد بي‌نام و نشاني كه در مورد اصطلاح «چاچولباز» ، در مطلب قبلي توضيح داده، متشكرم. اي كاش كسي هم در مورد به‌كار بردن مصدر «گزاشتن» به‌جاي «گذاشتن» در نگارش فارسي نظري مي‌داد و راهنمائي مي‌كرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108059652033865668?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108059652033865668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108059652033865668&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108059652033865668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108059652033865668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_30.html' title='دنيا دست كيه؟'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-108024070776197543</id><published>2004-03-25T23:21:00.000+04:30</published><updated>2004-03-25T23:48:29.263+04:30</updated><title type='text'>«گذار» يا «گزار» ، «كل‌كل» يا «تكه‌تكه» ، «من‌چولبا» يا «چاچولبا» ؟!</title><content type='html'>&lt;p&gt;1ـ اسم مصدر «گذر» به معناي عبور كردن و سپري كردن، در اشكال مختلف‌اش، مثل؛ گذراندن، گذار، گذشت، گذشته، و همچنين تركيباتي كه از آن حاصل مي‌شود، مثل؛ درگذشت و گذرنامه، به‌همين معناست، اما در مصدر مفعولي از همين ريشه‌ي مصدري، معناي ديگري دارد؛ گذاردن به‌معناي نهادن و برپا كردن. و همچنين تركيبات ديگري مثل؛ بنيان‌گذار يا بمب‌گذار، به‌معناي نهادن و قرار دادن است. اين درحالي‌ست كه مصدر مفعولي‌ي ديگري، با همين لفظ مشابه وجود دارد كه به‌معناي نهادن و به‌جا آورد و ادا كردن است؛ گزاردن. گزاردن به‌معناي كاري انجام دادن است، و اسم مصدر گزارش، به‌معناي «تشريحِ كاري كه انجام شده» است. حالا با مقايسه‌ي اين‌دو مصدر، سوال من اين است؛ چرا تركيباتي چون «بنيان‌گذار» را به‌صورت «بنيان‌گزار» نمي‌نويسيم؟ زيرا در اين تركيب نياز به اسم مصدري داريم كه به‌معناي نهادن و انجام دادن باشد، مثل؛ خدمت‌گزار، سپاس‌گزار، نمازگزار، خبرگزاري، برگزاري. و هم‌چنين است در مورد گذاشتن، و گزاشتن. چرا تمام مشتقات اسم مصدر «گذر» ، به‌معناي سپري كردن و عبور كردن است، اما «گذاشتن» به‌معناي نهادن و برپا كردن و به‌جا آوردن؟ چرا به‌جاي «گذاشتن» ، نمي‌نويسيم؛ «گزاشتن»؟

&lt;br&gt;&lt;br&gt;اين تنها يك سوال است كه با وجود سواد و آگاهي‌ي ناقص‌ام سعي كردم طوري مطرح كنم كه حكم و فتوائي از سوي اين نوشته صادر نشده باشد. (تا شاهدي به جمع كثير شواهد ابتذال در وبلاگستان اضافه نشود! فقط براي همين. اگرنه كه نه!) به‌هرحال بسيار مشتاق‌ام پاسخي بگيرم و اين وسواس و دودلي را كه مدتي‌ست در نوشتن اين مصدر و تركيبات مختلف آن دارم برطرف كنم.

&lt;p&gt;2ـ نخستين‌بار كه اصطلاح «كل‌كل» را شنيدم، تعجب كردم از معنايي كه براي‌اش برگزيده‌اند. دليل‌اش هم اين بود؛ من شش سال در بوشهر زنده‌گي كرده‌ام، و در آنجا اين اصطلاح، كاملا متداول بود، اما نه به اين معنا. مثلا وقتي دو نفر با هم دعوا مي‌كردند و جنگ مغلوبه مي‌شد، مي‌گفتيم؛ «فلاني طرف‌اش را كل‌كل كرد!». يا مي‌گفتيم؛ «ماهي‌يو كل‌كل‌اش كن نه!» (اين جمله‌ي امري را با لهجه نوشتم!) دركل به‌معناي «تكه‌تكه» كردن به‌كار مي‌برديم، نه گپ زدن بيهوده و وراجي كردن. تنها در يك مورد به‌خاطر دارم كه به‌معناي مشابهي به‌كار مي‌رفت، آن‌هم در شرايطي كه به يك آدم پرحرف و گير و سمج مي‌رسيديم، به‌اعتراض مي‌گفتيم؛ «آقا كل‌كل‌ام كردي!» كه اين هم باز به‌معناي «كل‌كل»اي كه در تهران كنوني رايج است نبود، اما بي‌شباهت نيست. حالا نمي‌دانم؛ آيا در بوشهر هنوز هم اين اصطلاح ــ به همان معنا ــ رايج هست يا معناي تهراني‌اش را يافته؟ (تهاجم فرهنگي و پديده‌ي جهاني شدن و در ايران؛ تهراني شدن ــ به اين‌صورتِ پيش‌گفته ــ انگار فراموش شده و بايد فكري هم براي مقابله با آن كرد، كه گوئي هم‌دست با فرنگي‌ها در تهاجم فرهنگي شده، براي از ميان بردن فرهنگ‌هاي بومي!) و شايد هم پيش از آن‌كه اين اصطلاح به تهران سرايت كند، در بوشهر ــ به همين معنا ــ پخته و پرورش يافته! هان؟!

&lt;p&gt;3ـ چند شبِ پيش در جمع خانواده و نزد پدرم، داشتم اين سريال طنز مهران مديري را نگاه مي‌كردم؛ آنجا كه از شركت «من‌چولبا» نام مي‌برد. اين اصطلاح هم در بوشهر قديم متداول بوده و وقتي پدرم به آن اشاره كرد، براي من هم در ذهن‌ام نوعي مفهوم و معنائي فراموش شده تداعي شد. اصطلاحي كه در بوشهر رايج بوده (مي‌گويم؛ بوده، چون خبري ندارم كه هنوز هم متداول باشد) به شكل «چاچولبا» هست، نه «من‌چولبا»، و جالب اين‌كه به‌همان معنائي‌ست كه در اين سريال از آن استفاده مي‌كنند؛ «چاچولبا» به آدم حقه‌باز مردم‌فريب مي‌گويند كه سر مردم را شيره مي‌مالد و با سودجوئي از آنان بهره‌كشي مي‌كند، و اين همان كاري‌ست كه شركت «من‌چولبا» در اين سريال نقطه‌چين انجام مي‌دهد. اين را هم بگويم؛ به‌نظرم اصطلاح چاچولبا از طريق سربازان هندي ـ انگليسي در بوشهر رايج شده، و اصلا ريشه‌ي هندي دارد. حالا اگر فرداروزي در تهران (و درنتيجه در همه‌ي ايران) اين اصطلاح فراگير شد، از همين‌جا اعلام مي‌كنم؛ اول كه اين اصطلاح به‌احتمال زياد هندي است، و دوم اين‌كه خيلي پيش‌تر در بوشهر رايج بوده و نه به‌اين‌صورت؛ صحيح‌اش «چاچولبا» هست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-108024070776197543?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/108024070776197543/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=108024070776197543&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108024070776197543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/108024070776197543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_25.html' title='«گذار» يا «گزار» ، «كل‌كل» يا «تكه‌تكه» ، «من‌چولبا» يا «چاچولبا» ؟!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107986349296993431</id><published>2004-03-21T14:34:00.000+04:30</published><updated>2004-03-21T14:37:19.936+04:30</updated><title type='text'>اباتيمار! اندكي شادي بايد</title><content type='html'>&lt;p&gt;لحن و كلام‌اش اسطوره‌اي‌ست و هميشه‌زنده، و اگر با &lt;a href="http://www.malakut.org/Shajarian/Bidad.swf" onclick="innerflash('http://www.malakut.org/Shajarian/Bidad.swf');return false;"&gt;موسيقي‌ي روح‌بخش استاد پرويز مشكاتيان&lt;/a&gt; اين متن كوتاه را بخوانيد، همان حس مرا خواهيد داشت!

&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.chn.ir/showarticle.asp?no=243" target="_blank"&gt;زنده‌ياد دكتر علي شريعتي، هبوط در كوير، درباره‌ي نوروز&lt;/a&gt;:

&lt;p&gt;در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا مي‌داريم، گويي خود را در همه نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا مي‌كرده‌اند، حاضر مي‌يابيم و در اين حال، صحنه‌هاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديده‌گان‌مان ورق مي‌خورد، رژه مي‌رود. ايمان به اين كه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي‌داشته است، اين انديشه‌هاي پرهيجان را در مغزمان بيدار مي‌كند كه: آري، هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهره‌ي اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعله‌هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي‌كشيد، همان جا، همان وقت، مردم مصيبت‌زده‌ي ما نوروز را جدي‌تر و با ايمان بيشتري برپا مي‌كردند؛ آري، هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنار جيحون سرخ رنگ، خيمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي‌كرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكده‌هاي سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن مي‌گرفتند.

&lt;p&gt;تاريخ از مردي در سيستان خبر مي‌دهد كه در آن هنگام كه عرب، سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه‌ي جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني‌ي خانه‌ها و آواره‌گي‌ي سپاهيان مي‌گفت و مردم را مي‌گرياند و سپس، چنگ خويش را بر مي‌گرفت و مي‌گفت: «اباتيمار، اندكي شادي بايد»! نوروز در اين سال‌ها و در همه‌ي سال‌هاي همانندش، شادي‌اي اينچنين بوده است، عياشي و «بيخودي» نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه‌ي پيوند با گذشته‌اي كه زمان و حوادث ويران كننده‌ي زمان همواره در گسستن آن مي‌كوشيده است.&lt;br&gt;
...

&lt;p&gt;و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي‌ي نوروز را باز بر مي‌افروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگ‌زده قرونِ تهي مي‌گذريم و در همه‌ي نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمينِ ما برپا مي‌شده است، با همه‌ي زنان و مرداني كه خون آنان در رگ‌هايمان مي‌دود و روح آنان در دل‌هايمان مي‌زند شركت مي‌كنيم و بدين گونه، «بودن خويش» را، به‌عنوان يك ملت، در تندباد ريشه‌برانداز زمان‌ها و آشوب گسيختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود مي‌بخشيم و ، در هجوم اين قرنِ دشمن‌كامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، «خالي از خويش»، برده‌ي رام و ، طعمه‌ي زدوده از «شخصيت» اين غربِ غارتگر كرده است، در ميعادگاهي كه همه‌ي نسل‌هاي تاريخ و اساطير ملتِ ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مي‌بنديم و «امانت عشق» را از آنان به وديعه مي‌گيريم كه «هرگز نميريم» و «دوام راستين» خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه‌ي «اصالت» خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، «بر صحيفه عالم ثبت» كنيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107986349296993431?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107986349296993431/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107986349296993431&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107986349296993431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107986349296993431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_21.html' title='اباتيمار! اندكي شادي بايد'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107976543326128691</id><published>2004-03-20T10:20:00.000+03:30</published><updated>2004-03-20T10:22:58.450+03:30</updated><title type='text'>نو روز</title><content type='html'>&lt;p&gt;امروز هم مثل باقي‌ي روزها. اگر فكر مي‌كني امروز ، روز متفاوتي‌يه، اشتباه مي‌كني. اگر فكر مي‌كني خورشيد گرماي ديگه‌اي داره، بهت نزديك‌تر شده، آبي‌ي آسمون روشن‌تره، و سقف‌اش از ديروز بلندتره، ابرها شفافيت بيشتري دارن، و بارون‌شون پاك‌تر شده، سخت در اشتباهي. امروز هم يه روزي‌يه مثل باقي‌ي روزها، و اين لحظه‌ي تحويل سال هم لحظه‌ي تازه‌اي‌يه، ولي به‌اندازه‌ي همه‌ي لحظه‌هاي ديگه، به اندازه‌ي همه‌ي اون لحظه‌هايي كه تو هنوز دنيا نبودي، يا از دنيا رفته‌اي. تو اين دنيا هيچ چيز نو و تازه‌اي نيست، مگر اينكه از درون من و ما ريشه بگيره. اتفاقي بيرون از ما نيافتاده، همه‌اش همين‌جاست، توي دل ما و روح و قلب و خرد ما. با اين وجود، آرزوي روزي تازه و سالي نو رو براي اين دنيا و همه‌ي دنياها آرزو مي‌كنم.

&lt;br&gt;ساعت ده و بيست دقيقه ــ McBe&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107976543326128691?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107976543326128691/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107976543326128691&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107976543326128691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107976543326128691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_20.html' title='نو روز'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107951185003461527</id><published>2004-03-17T11:54:00.000+03:30</published><updated>2004-03-17T12:09:29.890+03:30</updated><title type='text'>تمدن طبيعي ــ تمدن انساني</title><content type='html'>&lt;p&gt;خيلي وقته كه چيزي ننوشتم و من كه از ابتدا هم آداب وبلاگ‌نويسي را بلد نبودم، حالا نابلدتر هم شده‌ام. قصد داشتم ديگه براي هميشه اينجا رو ترك كنم، اما صحبتي كه ديشب با يكي از دوستان‌ام داشتم و ذوق و شوقي كه از او ديدم براي وبلاگ‌نويسي، انگيزه‌اي شد براي اين خرده‌نويسي. هي من مي‌گفتم از تجربه‌هاي مجازي‌ام و او ذوق‌زده به بالا و پائين مي‌پريد. بعد گفتم از بدي‌ها و كج‌انديشي‌ها و نارفيقي‌ها و خيال‌پردازي‌هاي غيرواقعي و ناگزير اينجا بگويم، شايد سر عقل آيد، اما نشد كه نشد؛ زهي خيال باطل. طرف با آگاهي و انگيزه‌ي قبلي قصد آلوده شدن داشت و ... خدا به‌خير كناد!

&lt;p&gt;خواستم كوتاه بنويسم، اما اين سرگذشت‌هاي تاريخي‌و ماجراي سرنوشت‌و سرشت تمدن‌هاي باستاني، دل‌مشغولي‌ي هميشه‌گي‌ي ذهن گم‌و گيج من است. من هميشه به سرچشمه‌ي سيرت و ذات فرهنگ‌ها و تمدن‌ها فكر مي‌كنم؛ كه از كجا آب مي‌خورند. و هيچ‌گاه هم چيزي جز شرايط اقليمي‌و طبيعي‌و منطقه‌ي جغرافيائي‌ي اين تندن‌ها حاصل‌ام نشده؛ يعني همه‌ي ريشه‌ي تمدن‌ها در آب است! اما امروز متوجه چيز تازه‌اي شدم در همين‌باره؛ تمدن‌هاي باستاني (كه به‌نظر من بحث و بررسي براي شناخت آنها از روي آثار به‌جا مانده از آن دوران به‌كلي متفاوت از كاري‌ست كه با تمدن‌هاي بعد از آن مي‌كنيم) داراي دو شاخه‌ي اصلي ــ از لحاظ ريشه‌يابي‌ي تمدن‌هاي باستاني ــ بوده‌اند: تمدن‌هايي كه به‌خاطرِ منابع طبيعي و سهل‌الوصول بودن شرايط مناسب و حداقلي براي تداوم زنده‌گي‌ي گروهي شلك گرفته‌اند، و تمدن‌هايي كه گرچه منابع طبيعي‌ي مناسب و متنوعي در كنارشان وجود داشته، اما آن‌چنان شرايط حداقلي براي زنده‌گي اجتماعي فراهم نبوده، و بيشتر شكل‌گيري‌ي اين تمدن‌ها به‌خاطرِ اراده‌ي جمعي و توانائي‌هاي فردي، قوت و قدرت يافته و تبديل به تمدن‌هاي بزرگي شده‌اند. تمدن‌هاي باستاني اغلب از نمونه‌ي اول هستند؛ مصر بارزترين آن است، و البته يونان باستان هم چنين است. اما شرايط اقليمي و طبيعي‌ي ايران باستان چنان دستآورد راحتي براي ايرانيان نداشته تا انگيزه‌ي اصلي و تامِ زنده‌گي گروهي و در نتيجه شكل‌گيري‌ي يك تمدن بزرگ باستاني باشد، بلكه بيشتر به‌خاطر هوش‌و توانائي‌هاي فردي و  اراده مستقل گروهي براي زنده‌گي در كنار هم و همكاري و گسترش قدرت جمعي موجب پيدايش چنين تمدني شده. من نام شاخه‌ي اول را تمدن‌هاي طبيعي مي‌گزارم؛ زيرا با انگيزه‌هايي كه در طبيعت اطراف‌شان وجود داشته متمدن شده‌اند، و نام شاخه‌ي دوم را تمدن‌هاي انساني؛ زيرا با اراده‌ي جمعي و هوش و انديشه‌ي افراد متمدن شده‌اند.

&lt;p&gt;من تخصصي در اين‌باره ندارم و نمي‌دانم اصلا كتاب‌و نظريه‌اي در اين‌باره توسط فرد مجربي ارائه شده يا نه، و اصلن هم اينجا من چنين ادعائي ندارم. بهرحال وبلاگ‌نويسي، هزار عيب شرعي دارد و اين هم يكي از آنهاست؛ ادعاهاي گزاف‌و نظريه‌پردازي‌هاي بي‌شاهد و مدرك مستدل! اما همه مي‌دانيم كه وفور نعمت در يونان باستان چنان بوده كه تنبل‌تر و تن‌پرورتر و خوش‌گذران‌تر از آنها نبوده. مصريان هم كه از فرط جلگه‌هاي حاصلخيز و وجود رود نيل هميشه پر آب (كه حتي طغيان‌هاي گاه‌وبي‌گاه‌اش هم در نهايت باعث مسرت خاطر و كسب نعمت‌هاي ديگري براي مصريان بوده) با كمترين اراده‌ي گروهي، توانائي تشكيل تمدني بزرگ را داشته‌اند. يا حتي تمدن باستاني‌ي فريژيا (قسمتي از آسياي صغير به مركزيت آنكاراي كنوني) هم داراي طبيعت بي‌نظير و سهل‌الوصولي بوده ــ و حتي اكنون هم چنين است. اما سوال اينجاست؛ چرا تمدن اروپا باقي ماند و گسترش يافت، اما مصرِ قدرقدرت ــ كه از لحاظ پيشرفت‌هاي علمي و فرهنگي‌ي نخبه‌گان و نجيب‌زاده‌گان به جائي رسيده بود كه امروزه از درك چيستي‌ي علوم خفيه‌ي كاهنان مصري عاجزيم ــ به‌كلي از ميان رفت؟ (وقتي زبان كه شالوده‌ي هر فرهنگ و تمدني است از ميان رفت، موميائي‌ها و معابد بزرگ باقي مانده از آن دوران باشكوه، تنها به‌درد توريست‌ها مي‌خورند!) پاسخ‌اش در تاريخ هر كدام از اين تمدن‌ها گفته شده. يونان و روم و اروپا هرگز مورد هجوم و نفوذ ديگر تمدن‌هاي باستاني نبوده‌اند. اما مصر تحت سيطره‌ي ايران و يونان و بعد هم اعراب و مسلمانان بوده، كه اين مورد آخري زبان آنها را هم تغيير داد و اكنون ديگر اثري از آن تمدن باشكوه در هستي‌ي فرهنگي و جريان زنده‌گي‌ي مصريان وجود ندارد. حال فكرش را بكنيد؛ اگر تمدن باستاني مصر در محيط طبيعي و اقليمي‌اي چون ايران شكل مي‌گرفت و چنان زنده‌گي‌ي اجتماعي‌ي سهل‌الوصولي نداشت، آيا مسلمانان مي‌توانستند آنها را قلب ماهيت كنند؟ هرگز!

&lt;p&gt;از طرف ديگر ايرانيان باستان در تمام رساله‌هاي تاريخي به‌عنوان مردماني سخت‌كوش شناخته مي‌شوند و براي هر خوشي و نعمتي پايدار ــ كه تمام انگيزه‌ي شكل‌گيري‌ي تمدن‌هاست ــ بايد با كار گروهي و سختي‌ي بسيار تلاش كنند تا چيزكي به‌دست آورند. و يقينن آن‌چه كسب مي‌كردند، تا عمق جان و شالوده‌ي فرهنگ‌شان نفوذ مي‌كرده و ذاتي مي‌شده. و اين همان رمز مانده‌گاري ريشه‌هاي فرهنگ و تمدن ايران با وجود مصائب و هجوم‌هاي همه‌جانبه كه به ايران ما شده است.

&lt;p&gt;اما دريغ است كه بگويم؛ آنان كه از پست‌ترين نقطه‌ي زمين شروع به حركت مي‌كنند، لاجرم صعود خواهند كرد، و آنان كه از قله‌ها و گردنه‌هاي پرفراز، حركت‌شان را آغاز مي‌كنند، لاجرم سقوط مي‌كنند! و اين‌گونه است كه امروز حتي مي‌توانيم طبيعت را متهم به هم‌دستي با غرب براي تهاجم فرهنگي به فرهنگ باستاني‌مان كنيم؛ زيرا به‌نظر مي‌آيد نوروز امسال‌مان كريسمس شده!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107951185003461527?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107951185003461527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107951185003461527&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107951185003461527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107951185003461527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_17.html' title='تمدن طبيعي ــ تمدن انساني'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107833267144206899</id><published>2004-03-03T20:21:00.000+03:30</published><updated>2004-03-10T10:30:05.013+03:30</updated><title type='text'>عذر تقصير مك‌بي را بپذيريد!</title><content type='html'>&lt;p&gt;به‌دلايل شخصي و به‌منظور ايجاد دگرگوني در حالات روحي و رواني خويش، تا اطلاع ثانوي اين وبلاگ به‌روز نخواهد شد. وبلاگستان را از شرّ اين كلبه‌ي احزان به خدا مي‌سپارم! تا بعد.
&lt;script&gt;cc=false&lt;/script&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107833267144206899?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107833267144206899/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107833267144206899&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107833267144206899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107833267144206899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_03.html' title='عذر تقصير مك‌بي را بپذيريد!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107824794140738706</id><published>2004-03-02T20:49:00.000+03:30</published><updated>2004-03-02T20:51:09.483+03:30</updated><title type='text'>دين</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://jahankhaneh.blogspot.com/"&gt;جهان‌خانه&lt;/a&gt;: دين = وجدان خويش‌آفريده كه در آن هرگز هيچ اكراهي نيست. [&lt;a target="_blank" href="http://jahankhaneh.blogspot.com/2004_03_01_jahankhaneh_archive.html#107824499677261958"&gt;+&lt;/a&gt;]&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107824794140738706?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107824794140738706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107824794140738706&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107824794140738706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107824794140738706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_02.html' title='دين'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107815176117406489</id><published>2004-03-01T18:06:00.000+03:30</published><updated>2004-03-01T18:08:07.890+03:30</updated><title type='text'>جامعه فاشيستي وبلاگستان</title><content type='html'>&lt;p&gt;خوب يادم هست؛ اوايلي كه وبلاگ‌نويسي‌ي فارسي با &lt;a target="_blank" href="http://new.blogger.com/"&gt;بلاگ‌اسپات&lt;/a&gt; شروع شد، خيلي تعداد كم بود و مي‌شد به يك جمع‌بندي از مطالب و نوشته‌هاي وبلاگ‌ها رسيد. تعداد كم بود و همه از هم باخبر بودند و مطالب هم‌ديگر را دنبال مي‌كردند. گرچه وبلاگستان رشد سريعي داشت، اما تا موقعي كه جمعيت هزارتائي پيدا نكرده بود، واقعاً محيط خوب و دل‌پذير و امني بود. الان اين‌قدر معضلات زياد شده‌اند كه آدم نمي‌داند بايد چه‌كار كند و به كدام برسد. موقعي‌كه داشتم يك ابتكار خوب مثل &lt;a target="_blank" href="http://www.linkestoon.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; را براي اولين‌بار در ذهن‌ام حلاجي مي‌كردم، طبيعي بود كه يك سري مسائل و معضلات را در بررسي‌هايم درنظر گرفتم، اما بعد در عمل ديدم كه در اين زمينه هيچ كاري نكرده‌ام و مشكلات خيلي زياد هستند.

&lt;p&gt;يكي از اين مشكلات، فاشيستي شدن جامعه‌ي وبلاگستان فارسي‌يه. اين‌را واقعاً عرض مي‌كنم. الان يك‌سري وبلاگ‌هائي هستند كه مطالب‌شون را با يك كلمه‌ي نداي تكراري شروع مي‌كنند، يا حالتي در كلام‌شان هست كه انگار مخاطب‌شان را كاملا مي‌شناسند. مثلا اين‌طور آغاز مي‌كنند؛ دوستان سلام... يا مي‌نويسند؛ سلام بچه‌ها... اين يعني بقيه دشمن هستند! يا مثلا با هم قرار مي‌گزارند كه لينك ردوبدل كنند، و قول مي‌دهند كه حتما براي هم كامنت بگزارند. اين جريان از ابتدا بود، اما اكنون معضلي شده. عده‌اي هم بخاطر شغل و حرفه‌اي كه دارند، يا مثلا تخصص‌شان، يا موضوعاتي كه درباره‌اش مي‌نويسند، با هم متحد مي‌شوند و به هم لينك مي‌دهند و تشكيل يك گروه (بخوانيد حزب مجازي) مي‌دهند. انصافاً هم به اين اتحادشان وفادار هستند. در اين ميان برخي هم تشكيلات صنفي‌ي وبلاگ‌نويسي راه مي‌اندازند و عده‌اي هم براي همشهريان‌شان يك شأن و مقام برتري قائل مي‌شوند! بعد مي‌بينيم عده‌اي هستند كه در مقابل عده‌اي ديگر موضع‌گيري مي‌كنند و به‌جاي ضمير مفرد هم از ضمير جمع استفاده مي‌كنند؛ من را ما مي‌گويند و او را آنها! اين هم مرا به‌ياد دوران سربازي مي‌اندازد كه باندهاي قومي تشكيل مي‌دادند و برعليه هم متحد مي‌شدند و مدام از يكديگر بدگوئي مي‌كردند. عده‌اي هم هستند كه همه را مبتذل مي‌دانند و خودشان را تافته‌ي جدا بافته و اهل فرهنگ و هنر. تفسيرهاي آن‌چناني هم براي اين نظريه‌شان دارند. اين‌ها هم واقعاً قوم بي‌نظيري‌اند! از اين نمونه‌ها خيلي زياد شده، و در مقابل يكديگر هم موضع‌گيري‌هاي عجيبي مي‌كنند. در واقع جامعه‌ي وبلاگستان فارسي تبديل به جزيره‌هاي جدا از هم شده كه حداكثر در قسمت‌هائي از اين جزاير، همسايه‌گي‌هائي وجود دارد، اما نه بيشتر از اين. هر كس هم كه نخواهد در يكي از اين جزيره‌ها گنجانده شود و تحت حمايت قرار بگيرد، بايد زير پا له شود و فراموش شود.

&lt;p&gt;من به اين مسئله شك داشتم، تا موقعي كه خواستم نظر وبلاگ‌نويسان را به &lt;a target="_blank" href="http://www.linkestoon.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; جلب كنم. متوجه شدم كه هر وبلاگي خودش را وصل كرده به اسكله‌ي جزيره‌اي در اين اقيانوس وبلاگ‌ها، و از اين طريق روزي مي‌گذراند. هيچ نيازي هم به &lt;a target="_blank" href="http://www.linkestoon.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; نمي‌بيند. چون &lt;a target="_blank" href="http://www.linkestoon.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; مي‌خواهد اين جزيره‌ها را به هم وصل كند، و به هر وبلاگ يك جزيره‌ي مخصوص خودش ببخشد. من يقين دارم؛ اگر &lt;a target="_blank" href="http://www.linkestoon.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; خودش را مربوط و محدود به يكي از همين جزيره‌ها مي‌كرد، سريع‌تر به مخاطبان‌اش دست مي‌يافت. شايد هم من زيادي ماكياوليستي فكر مي‌كنم، اما براي روند فاشيستي شدن وبلاگستان فارسي هم شواهدي دارم كه بماند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107815176117406489?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107815176117406489/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107815176117406489&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107815176117406489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107815176117406489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/03/blog-post_01.html' title='جامعه فاشيستي وبلاگستان'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107798956237581281</id><published>2004-02-28T21:02:00.000+03:30</published><updated>2004-02-28T21:52:15.873+03:30</updated><title type='text'>شايد اين شايدها بايد شود</title><content type='html'>&lt;p&gt;شب بود. چه شبي فرقي نمي‌كنه؛ عزا يا عروسي، هيچ فرقي نمي‌كنه. هميشه همه‌جا نقطه‌اي كور هست براي بروز اتفاقات ناخوشايندي كه در تمام روشنائي‌هاي روز و شب هر چي دنبال‌شون مي‌گرديم، پيداشون نمي‌كنيم، اما هست. اين هم شبي بود مثل بقيه شب‌ها، هيچ فرقي هم نمي‌كنه چه شبي بود. چون هميشه امكاني هست براي يه قتل نابه‌هنگام. قتلي كه فرصت فكر كردن درباره‌ي انگيزه‌ها رو بهت نمي‌ده. چه فرقي مي‌كنه اون آدمي كه كشته شده با چي بوده؛ تيغي تيز و آغشته يا تبري سنگين و كوبنده، يا صرب داغ زوزه‌كشان يك اسلحه‌ي گرم. با انگيزه‌ي پول بوده يا جهاد اسلامي. اسم‌اش مي‌خواد ترور باشه يا سرقت مسلحانه. قتل، قتله. اون شب هم يه شبي بود مثل بقيه‌ي شب‌ها. يكي از خونه‌اش زد بيرون. حالا هركجا كه فكرش رو بكني. اگر عروسي بوده، حتما مي‌خواسته از سروصدا خلاص بشه، يا شايد هم ناراحت بوده از اينكه چرا هم‌پياله‌اش رو يه‌نفر ديگه قاپ زده، و حالا مي‌خواد براي اعتماد به‌نفس هم كه شده يه سيگار دود كنه، يا پيپ‌اش رو روشن كنه، و تو اين ميون خودش رو گول بزنه كه آره، طرف چه اشتباهي كرد من رو از دست داد. اگر هم تو يه مجلس عزا باشه، به‌احتمال زياد مي‌خواد نفسي تازه كنه از بوي گند جوراب، يا اگر كمي بخواهيم ساده‌انگار باشيم، مي‌تونيم فكر كنيم؛ اومده بيرون تا اشكي به ريا نريزه. هر چي كه هست فرقي نمي‌كنه. قتل هميشه و همه‌جا رخ مي‌ده و براي همه‌كس يكسانه. من فكر مي‌كنم در بستر بيماري هم ممكنه قتلي رخ بده، حتي اگر طرف دو دقيقه‌ي ديگه مي‌مرد اگر نمي‌كشتيش. بهرحال هميشه ما آماده‌ايم براي قتل؛ حالا يا خودمون، يا ديگري. اون شب هم كسي كشته شد. قاتل هم فرار كرد. اما چه فرقي مي‌كنه؛ مرده كه زنده نمي‌شه. از اون گذشته؛ اگر زنده مي‌شد خودش تبديل به يه قاتل بالقوه مي‌شد. حالا حداقل مطمئن هستيم كه يه قاتل رو مي‌شناسيم، چون بالفعل شده. اون شب هم يه قاتل بالقوه، بالفعل شد، و همه‌ي ما مقتولان بالقوه را كشت. دست از اين بازي‌هاي مسخره‌ي بالقوه و بالفعل برداريم. گيرم كه ما همه مقتول بالقوه‌ايم، چه فايده كه هنوز بالفعل نشديم؟ خوب كه نگاه كني، همه‌مون قاتل و مقتول‌ايم. مردم يا قاتل‌اند يا مقتول. من قاتل‌ام چون مقتول نيست. و من مقتولم چون قاتل نيستم. ما همه مرده‌ايم، زنده‌گي چه مفهومي داره؟ من اگر نتونم قاتل باشم، پس بلد نيستم زنده‌گي كنم. و اگر زنده‌گي كردن بلد نباشم، پس يه مقتول حسابي هستم. ما همه مرده‌ايم، زنده‌گي چه مفهومي داره؟

&lt;p&gt;حالا كه همه مرديم، بهتر مي‌شه تصميم گرفت چه‌طور مي‌شه زنده‌گي كرد. يعني خيال‌مون راحت‌تره. ديگه دعوائي سر تقسيم غنائم نداريم. پس خوب فكر كنيم؛ چه‌طور مي‌شه مرده‌ها رو به زنده‌گي دعوت كرد؟ چه‌طور مي‌شه با يك پياله شراب، انبوه جمعيت مرده‌ها رو زنده كرد. زنده‌هائي كه به مرگِ هم راضي نباشند. زنده‌هائي كه مرگ رو تنها وقتي بپذيرند، كه نتونند زنده باشند. و زنده يعني آگنده از زنده‌گي، يعني همه‌ي زنده‌گي، يعني رنگين‌كماني از رنگ‌هايي كه هرگز با هم قاطي نمي‌شوند. و زنده‌گي رو در قله‌هاي سرد و تاريك دژهاي طبيعي ــ گيرم اسم‌شون كوه‌هاي سر به فلك كشيده ــ جست‌وجو نكنند. براي‌اش از طلا قفسي زيبا نسازند. و كودكان‌شون رو در حياط زنده‌گي بازي بدهند. كودكاني كه همه‌ي احساس زنده‌گي هستند. و بلكه همه‌ي زنده‌گي هستند. و آنگاه كه كودكي در بغل مادري شير زنده‌گي نوشيد، همه به‌خاطرش زنده‌گي كنيم. اينجا اوج زنده‌گي‌يه. نهايت‌اش. پس همه به‌خاطر اون كودك زنده‌گي مي‌كنيم.

&lt;p&gt;اون شب هم يه قتل رخ داد ــ مثل همه‌ي شب‌ها. بيرون بودم. تو تاريكي پرسه مي‌زدم. دنبال چيزي بودم كه بكشم شايد. چون من نمي‌خوام مقتول باشم. از راه‌هاي قديمي و تكراري، از همون راه‌هائي كه هميشه رفته‌ام و ديگه هيچ شوقي برنمي‌انگيزه كشتن؛ كشتن زمان شايد. در ميانه‌ي اين راه عادي اما يك جعبه‌ي كوچك بود. اين تازه‌گي داشت. اندازه‌ي قبر بچه‌اي. اي كاش ديشب مي‌كشتم‌اش. من كه ديشب ديدم‌اش. اي كاش همان‌موقع كشته بودم‌اش. كار ديگري كه نداشتم. بهرحال كه مي‌مرد. اما كار ديشب را به امروز انداختم و امشب اما؛ پارچه‌ي روي‌اش را پس زده، تا حواله‌ي كار ديروزم را امروز دريافت كنم شايد. اثر انگشتان زمخت يك پيرمرد گرسنه روي گلوي ظريف‌اش بود. اي كاش ديشب خودم مي‌كشتم‌اش. ما ديوانه‌ايم آخر. كاغذي كه ديشب روي سينه‌اش ديده بودم را دوباره خواندم. در آخرش اضافه شده بود؛ كور خوندي! به گرد پاي من هم نمي‌رسي! من همه رو مي‌كشم. حالا مي‌بيني! من قاتل‌ام. اما تو انگار نيستي؟! پس منتظر باش تا مقتول باشي!

&lt;p&gt;به پيشاني‌ي نرم و لطيف كودك خردسالي نگاه مي‌كنم كه بي‌جون افتاده عمق يه زنبيل خشك و خشن. احساسي كه نيست، تا بگم چشم‌ام تر شده بود و نور چشم‌هاي نيمه‌باز بچه رو شفاف نديدم، اما بي‌اختيار دست بردم به قنداق بچه؛ به گره‌هائي كه با وسواس زيادي بسته شده بود. گره‌ها رو تو مشت‌ام گرفتم و فشار دادم. اين‌قدر كه شايد گره‌ها باز شوند. شايد چشم‌هايش باز شوند. ما زنده‌ايم كه دل‌مون رو به همين شايدها خوش كنيم. زنده‌گي‌ي ما يعني همين شايدها؛ شايد گره‌ها باز شوند، شايد چشم‌ها روشن شوند، شايد كورها بينا شوند، شايد كرها شنوا شوند، شايد ماها من‌ها شوند، شايد من‌ها ما شوند، شايد مرده‌ها زنده شوند، شايد زنده‌ها زنده‌گي كنند. شايد اين شايدها بايد شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107798956237581281?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107798956237581281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107798956237581281&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107798956237581281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107798956237581281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_28.html' title='شايد اين شايدها بايد شود'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107786246117006939</id><published>2004-02-27T09:44:00.000+03:30</published><updated>2004-02-27T09:46:24.890+03:30</updated><title type='text'>ديكتاتوري در ذهن و روح ما</title><content type='html'>&lt;p&gt;اعتماد يا بي‌اعتمادي‌ي مطلق؛ راه سومي نيست. نه‌تنها راه سومي نيست، راه دومي هم نيست؛ فقط بي‌اعتمادي‌ي مطلق. ديكتاتوري‌ها به ذهن و روح ما هم راه پيدا مي‌كنند. اين‌جا، در اين فضاي مجازي هم كسي به كسي اعتماد نمي‌كند. سايه‌ي ديكتاتوري كسترده‌تر هم مي‌شود. ...

&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.rooznegar.com"&gt;آقاي مطلبي&lt;/a&gt;، بايد &lt;a target="_blank" href="http://www.rooznegar.com/archives/000462.php"&gt;اين گزارش مفصل و افشاگرانه&lt;/a&gt; را پيش از انتشار عمومي در وبلاگ، به همين سايت‌هائي كه رفتار مبهمي داشته‌اند مي‌داد، تا اگر منتشر نكردند، بدانيم كه حتما ريگي در كفش‌شان هست. مخصوصاً همين خبرنامه‌ي گويا، كه هميشه به نوشته‌هاي آقاي فضلي‌نژاد در وبلاگ‌اش لينك مي‌داد و گزارش و خبر و مصاحبه از او منتشر مي‌كرد. دقيقا به‌خاطر دارم كه حتي مطالب ارسالي از سوي فضلي‌نژاد را در ستون ويژه‌اش مي‌گزاشت. بقول &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/archives/001648.html"&gt;آقاي پاريزي&lt;/a&gt;: اگر دفتر گويا هم در ميدان فاطمي نباشد!

&lt;p&gt;اما مسئله‌ي جالب &lt;a href="http://www.rooznegar.com/archives/000462.php#comments" target="_blank"&gt;كامنت‌هائي‌ست كه براي آقاي مطلبي&lt;/a&gt; گزاشته‌اند، مبني بر اينكه؛ ديگر به چه كسي مي‌توان اعتماد كرد، حتي به خود شما آقا سينا ...

&lt;p&gt;كجا نياز به اعتماد داريم؟ و بايد وجود داشته باشد؟ اعتماد در فعاليت‌هاي سياسي و حزبي هيچ جائي ندارد. اعتماد فقط در روابط دوستانه مطرح است و بس. اما آنچه باعث مي‌شود كه ما در ايران حتي روابط دوستانه‌ي قابل اعتمادي هم نداشته باشيم، بخاطر اين است كه همه چيز سياسي شده! وقتي دين عين سياست باشد، حتماً پيوند مهر و دوستي هم ائتلاف حزبي و فعاليت سياسي مي‌شود! اصلاً اين‌طور نيست كه بگوئيم: آقا چه زمانه‌ي بدي شده و برادر به برادر خيانت مي‌كند و از اين حرف‌ها. انسان‌ها تغييري نكرده‌اند، تنها شرايط محيطي‌ي زنده‌گي است كه غير انساني شده، و جائي براي اعتماد دوستانه باقي نگزاشته. در واقع احساسات انساني (دين) سياسي شده، و در سياست جائي براي اعتماد وجود ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107786246117006939?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107786246117006939/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107786246117006939&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107786246117006939'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107786246117006939'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_27.html' title='ديكتاتوري در ذهن و روح ما'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107773486991063476</id><published>2004-02-25T22:17:00.000+03:30</published><updated>2004-02-25T23:10:44.186+03:30</updated><title type='text'>از خود سفر كنيم</title><content type='html'>&lt;p&gt;سفر هميشه براي‌ام تازه‌گي داشته؛ با نويدها و نغمه‌هائي نو، تازه‌تر از دم و بازدم‌هاي پياپي. سفر، رمز پيدائي‌ي نهان‌ها را به من يادآور مي‌شود؛ قفل‌ها بشكسته و ساز نوئي كوك مي‌كند. سفر در من اوج احساس ديگرپسندي و دگرانديشي را زنده مي‌كند؛ حسي كه به‌رغم خوي نهان حيواني و خودپسندي‌ام، مي‌خواهم و مي‌روم تا به ديگران نزديك شوم! گوئي سفر مي‌كنم از خويش &lt;a href="http://www.malakut.org/swf-f/marziyeh-sahra.swf" onclick="innerflash('http://www.malakut.org/swf-f/marziyeh-sahra.swf');return false;"&gt;...&lt;/a&gt;

&lt;p&gt;چشمان پف‌كرده و قلنبه‌ي آن دخترك در مترو از ذهن‌ام محو نمي‌شود. چرا متوجه‌اش شدم ــ آن‌چنان كه ديگران نشدند ــ خودم هم نمي‌دانم؟! اغلب همين‌طور است. كار چشم است و بي‌حساب و كتاب مي‌چرخد در حدقه. گناه‌اش از خودش نيست. ناچار است. هرزه است و بي‌خيال عاقبت گردش‌هاي مدام‌اش. مي‌چرخد و به هر سو ديد مي‌زند. اين سرك كشيدن چشمان هرزه‌ي من هم در ايستگاه آخر مترو كار دست‌ام داد. اكنون كه در اتوبوس نشسته‌ام منتظر ختم غائله‌ي يكي از مسافران و دعوا بر سر كرايه‌ي بارش، به‌وضوح مي‌توان‌ام چهره‌اش را در ذهن مجسم كنم؛ روسري آبي‌ي گل‌درشت با مانتوي‌ي پارچه‌اي‌ي رنگ‌ورورفته‌اي پوشيده. آهان! مادرش هم آن‌جاست؛ پيرزني خميده و رنجور، با چادري كه بنظرم تنها پوشش بدن‌اش در برابر سرماست! برخي چه فاصله‌ي اندكي با گدائي دارند! دزديده نگاه‌شان مي‌كردم؛ نكند حضور چشماني هيز شرمنده‌شان كند. دخترك چه زيبا بود و نگاه‌اش گرچه هرگز به نگاه من آلوده نشد، اما جذابيت و كششي داشت، كه در آن انبوه جمعيت، منِِ مغرور و متكبري كه براي فوت عزيزاني چون پدربزرگ و عموي نزديك‌ترين‌ام به‌جاي گريه با همه مي‌خنديدم را شرمنده كرد! گاهي اين‌طور مي‌شود ديگر؛ با كسي ناآشنائي و در يك دم صد آشنائي مي‌يابي و با ديگري كه صد سال آشنائيّ و نزديك، در آني كه فصل آشنائي مي‌گذارد و مي‌گذرد، يك خنج كوچك هم بر سينه‌ات نمي‌كشي!

&lt;p&gt;اين هم زني‌ست با دخترش. لُر هستند. من نديدم بارشان. انگار پول كافي نمي‌دادند يا نداشتند. بهرحال كه راننده رضايت داد و غائله ختم شد؛ فكر كنم با پنج تومان. اين وسيله‌ي راه‌پيمائي‌ي گروهي براي ما ايرانيان مي‌تواند يادآور سفرهاي كارواني‌ي قديم باشد! آن‌زمان كه با شتر و پياده سفر مي‌كرديم؛ دشت‌ها و صحراها را پشتِ سر مي‌گذاشتيم. البته كه اين راحت‌ترست، حتي براي چون مني كه پوست دست‌ام تاكنون ترك نخورده! ترك نخورده چون به چيزي جز قلم و كاغذ و تازه‌گي‌ها هم اين كيبورد دست نبرده. ...

&lt;p&gt;سرم را تكيه دادم به پنجره و خواب را مزمزه كردم. نمي‌دانم چه شد! شايد يكي از همين حركت‌هاي تند ماشين، چيزي را به شقيقه‌ام كوبيد. شايد هم واقعاً به‌خواب رفته‌ام؛ چون كمتر پيش مي‌آيد در اتوبوس، كسي بخوابد و خوابي هم ببيند:

&lt;p&gt;بر فراز تپه‌اي هستم و منظره‌ي دشتي مقابل‌ام؛ دختري جوان ــ شايد بيست‌وپنج ساله و با بچه‌اي بر پشت ــ گله‌ي گوسفندي را مي‌چراند. ياد داستان سووشون افتادم. آنجا كه زني را از سر مزرعه آورده بودند نزد پزشك، درحالي‌كه از شدت كار زياد، رحم‌اش در ميان دو پا افتاده بود! او هم لُر است؛ لباس زيباي زنان خالوصحرائي را مي‌شناسم. گوسفندان زبان‌نفهم مدام از كمندش مي‌گريزند و او هم ناگزير درپي‌شان مي‌دود. مي‌خواستم به‌سمت‌اش بروم و كمكي كنم، اما ترسيدم؛ شايد او هم به چهره‌ي همان دخترك معصوم ايستگاه آخر مترو باشد، و با همان چشمان برآمده، اينجا در خواب هم نفس‌ام را ببندد از بغض! مي‌دانيد؟ آخر در خيال و اوهام، از اين اتفاقات زياد مي‌افتد! اين بود كه تنها چند گام به‌طرف‌اش رفتم و معطل ماندم؛ آخر غيب‌اش زد! همين چند گام براي‌ام به‌قدر طي مسافت يك ساعتِ اتوبوس، پيش‌رفت داشت! به‌نظرم آن دخترك بيچاره هنوز همان‌جا در پي گوسفندان مي‌دود؛ چون من كه ديگر آنجا نيستم! ...

&lt;p&gt;ذات شب از تاريكي نيست، بلكه شب از همان جنس روز است و در امتداد آن. اين تاريكي‌ست كه گاه‌وبي‌گاه بر روشنائي‌ي روز غلبه مي‌كند. اين‌قدر كه اين چرخه‌ي روزانه تكراري‌ست، براي ما تبديل به امري كاملاً طبيعي شده. انگار نه انگار كه روشنائي را به دستان كثيف و منفور تاريكي مي‌سپاريم. همين چند دقيقه‌ي پيش بود كه چند مرد لُر با آن شلوارهاي گشاد و يك‌لاقبا با اشاره به دست‌ام پرسيدند: چند؟ گفتم: سي‌صدوپنجاه تومن. چيپس در دست‌ام بود. اين را كه شنيدند، فقط مانده بود سر به كوه و بيابان بگذارند؛ به موطن باستاني‌شان. برخي چه فاصله‌ي اندكي با آن جوان لُر دارند؛ همان‌كه با لهجه‌ي تابلوي لُري كه به سختي مي‌توانست پنهان‌اش كند، در اتوبوس گدائي مي‌كرد. نمي‌دانم اگر نياكان‌اش ذلت او را مي‌ديدند، چگونه از ايل مي‌راندند! چه تفاوتي دارد كه چه مي‌گفت و بهانه‌اش براي گدائي چه بود؟! اما سرشكي كه بخاطر هر صله مي‌ريخت و صداي خشك و مردانه‌ي خاص لُري‌اش را كه لازم نبود بلند كند ــ همين‌طوري بلند بود ــ با لرزش و بغض گلو همراه مي‌كرد تا شكري كند به شيوه‌ي جوان‌مردان: خوشا به غيرت‌ات جوون! نمي‌توانستم باور كنم؛ آيا او بازمانده‌ي همان لُرهاي غيرتمند ايران است؟ با آن قد و قامت بلند و چهارشانه، سبيل‌هاي سگي و از بناگوش‌بيرون‌زده، كتي كه زير بغل گرفته، و لباسي كه هيچ با اصل‌اش نمي‌خواند؛ چه نشاني از لرستان دارد؟! و من كه به او سكه‌اي ناقابل از ته جيب‌ام دادم، چه دور مي‌شوم از او، وقتي كه مي‌بينم آن چند مرد لُر، مرا و دستان‌ام را كه مدام در پاكت چيپس بيشتر فرو مي‌رود، با چشمان خيره مي‌پايند و من نمي‌يابم اين تاريكي از كجا سرايت كرده؟! خيره به‌دنبال چه مي‌گردند اين‌ها؟... اي كاش ته‌مانده‌ي پاكت را رها مي‌كردم و مي‌رفتم! ...

&lt;p&gt;برخي از ما هرگز تغيير نمي‌كنيم؛ هرگز! برخي ديگر هم كه كم‌كي شايد از سر هوسي گذرا، نم‌نم‌اك احساس دگرگوني مي‌كنيم، فقط در حد همان نامه‌ايست كه پشت پاكت‌اش از قبل نوشته شده و تنها الفاظ را كمي تغيير مي‌دهيم، وگرنه معنا همان‌ست! مثل وقتي كه گير آن پير مرد سمج و پرحرف اهل خرم‌آباد افتادم، و نمي‌دانستم؛ با چه زباني بايد با او حرف زد!؟ من كه هميشه خود را در مسير همين اندك نسيم روشنفكري‌ي ايران نهاده‌ام، ذهن‌ام را با انديشه‌هاي پخته شده در كوره‌ي افكار بلند روشنفكران ايران استوار كرده‌ام، و بحث و جدل‌هاي آنها را اساس و اصل پنداشته‌ام، يكي را بر سر نهاده‌ام و ديگري را بر تخم چشم و در همان حال هم در نزاع بوده‌اند و البته نزاع فكري، حال بايد سخنان اين پيرمرد پاپتي را گوش كنم، كه از فقر و بيچاره‌گي‌ي مردم لرستان مي‌گويد؛ حكومت كه چپ و راست ندارد، تنها بايد مردمي باشد و مردم‌دار، اينكه خداپرست و مسلمان بودن‌اش را لازم مي‌داند به من ثابت كند و مي‌گويد: خدا كي گفته با مردم اين‌گونه رفتار كنند، اينكه تاكنون در تمام انتخابات‌ها شركت كرده اما از اين پس در هيچ انتخاباتي شركت نمي‌كند و به بچه‌ها هم گفته كه انتخابي نكنند، اينكه او موافق حمله‌ي آمريكاست و بعد از چند لحظه سكوت حرف‌اش را گوئي كه به غيرت‌اش برخورده عوض مي‌كند و مي‌گويد: نه‌اينكه غيرت ايراني نداشته باشيم خداي ناكرده ها، ديگه به اينجامون رسيده، فقط از سر لج اينا مي‌گم، وگرنه بچه‌هام كه هچ، خودم هم اسلحه برمي‌دارم! اينكه و هزار اينكه‌ي ديگر گفت و من هيچ نفهميدم! زيرا هرگز در انديشه‌هاي روشنفكري بحثي راجع به آن پيرمردي كه به‌خاطر پنج‌هزارتومان از شهرستان مي‌كوبد تا در تهران رأي دهد، نشده بود. فكر كردن راجع به آن سربازي كه براي يك روز مرخصي‌ي تشويقي رأي مي‌دهد خلاف عرف روشنفكري‌ست. حكم او واضح است، نيازي به صرف وقت و انديشه‌ي روشنفكران گران‌قدر نيست، يك كلام؛ او خيانت‌كار است! او رأي‌اش را به پول يا يك روز مرخصي‌ي تشويقي فروخته. و آن ديگري كه فقط براي ارضاء حس لج‌بازي‌اش است كه با حمله‌ي آمريكا موافقت مي‌كند ــ نه در عمل ــ تمام آينده‌ي ايران را به يك دم ابراز حس غيرت ملي مي‌فروشد! گمان مي‌كنم اين‌ها پاسخ‌هائي‌ست كه روشنفكران به من آموخته‌اند. ...

&lt;p&gt;نفهميدم؛ كي آن مادر و دختر سياه‌پوش پيش چشم‌ام ظاهر شدند؟! خواب است و هزار عيب شرعي! در بازار بودم و ميان جمعيتِ ناپديد! زيرا پولي براي خريد ندارند. آن مادر و دختر هم بساطي دارند براي فروش اجناسي كه از تهران بار زده‌اند. همان باري كه بر سر قيمت حمل‌اش با راننده‌ي تهراني‌ي اتوبوس چانه مي‌زدند. چه دنياي كوچكي‌ست و ما بزرگ‌اش مي‌كنيم به زور انديشه‌هاي روشنفكران! كدام منطق و اخلاق انساني به اين مادر و دختر بيچاره اجازه نمي‌دهد كه گدائي كنند يا كاري ديگر؟ يا آن پير مرد را از فروش رأي‌اش منع مي‌كند؟ حال من كه رأي‌ام را فروختم به انديشه‌هاي روشنفكرانه و آن پيرمردي كه فروخت به پنج‌هزارتومان؛ كدام سود بيشتري برديم؟! اي كاش بي‌حسابِ سود و زيان از آن مادر و دختر سياه‌پوش چيزي مي‌خريدم! يا حتي از دخترش خاستگاري مي‌كردم، تا براي‌ام خانه‌داري كند و جوراب‌هايم را بشويد و غذاي محلي بپزد! اگر اين كار خلاف انديشه‌هاي فمينيستي نبود حتماً مي‌كردم! ...

&lt;p&gt;مي‌گويند؛ خدا اين جهان را در «هفت روز» آفريد. من نتيجه مي‌گيرم؛ پس اين‌روزها مشغول كار ديگري‌ست! وقتي همه‌چيز آفريده شده، بنابراين امروز نيازي به آفرينش نداريم، و خدا هم كه كاري جز اين ندارد، پس بيكار است. اما اگر متوجه مي‌شديم كه اين جهان روزبه‌روز و هرآن آفريده مي‌شود، آن‌گاه ما هم هميشه در پي انديشه و ارزش و روشي «ديگر» مي‌بوديم. «ديگران» را بيشتر درك مي‌كرديم و مي‌شناختيم. آن‌ها كه از «روز هفتم» به بعد دنيا آمده‌اند را با تمسخر و ناسزا از خود نمي‌رانديم؛ آنها كه مثل ما فكر نمي‌كنند و ارزش‌هاي ديگري دارند و روش ديگري براي بهتر زنده‌گي كردن آموخته‌اند. همان دخترك ايستگاه آخر مترو را مي‌گويم؛ با آن پيشاني‌ي توپي و پيش‌آمده، و چشماني از حدقه برآمده و بيني‌ي كوچكي فرو رفته در صورت، و لب‌هاي قلوه‌اي و زبان گوشتالوئي كه مدام به بيرون سرك مي‌كشد و ملچ‌وملوچ مي‌كرد، و با همان صداي چندش‌آور دهان‌اش، سكوت محض ذهن خواب‌آلود مرا مي‌شكست. او از همان‌هائي بود كه در «روز هشتم» آفريده شده‌اند. از اين «روز هشتم»ي‌ها زياد هستند و من درنمي‌يابم‌شان. افسوس مي‌خورم به‌حال خودم. چگونه از ياد بردم در درون‌ام هم آفريده‌هائي هست؟! دنيائي به همين وسعت و از آن هم فراخ‌تر؛ شايسته‌ي پرستش. ليكن گم‌شده‌ها هميشه نزديك‌ترين‌ها اند.

&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.malakut.org/swf-f/marziyeh-sahra.swf" onclick="innerflash('http://www.malakut.org/swf-f/marziyeh-sahra.swf');return false;"&gt;... جاي آن دارد كه چندي هم، ره صحرا بگيرم، سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم، موبه‌مو دارم سخن‌ها، نكته‌ها، از انجمن‌ها. بشنو اي سنگ بيابان! بشنويد اي باد و باران! با شما هم‌رازم اكنون. با شما دمساز اكنون.&lt;/a&gt; ...

&lt;p&gt;بايد از خود سفر كنيم، چندي هم ره صحرا بگيريم! و من هم سعي مي‌كنم داستان‌هايم را بيشتر شبيه داستان كنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107773486991063476?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107773486991063476/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107773486991063476&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107773486991063476'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107773486991063476'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_25.html' title='از خود سفر كنيم'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107730510079611128</id><published>2004-02-20T22:55:00.000+03:30</published><updated>2004-02-20T22:56:57.966+03:30</updated><title type='text'>تنها كاري كه مي توانم</title><content type='html'>&lt;p&gt;قرار نيست انسان چيزي فراتر از آنچه هست باشد. او نمي‌خواهد توانائي‌هايش را در دايره‌ي زنده‌گي در اين دنيا، تمام‌وكمال به بازي گيرد. آن‌چنان اسير آنچه نيست هست كه در اين ويرانه‌ي دنيا تمام كارت‌هايش رو مي‌شود و چيزي براي به بازي گرفتن ندارد. اگر از هستي‌اش ذره‌اي كوچك مانده باشد، آنرا نثار آنچه نيست مي‌كند، و اعتبارش را از هستي ساقط! زيرا از پاسخ‌گوئي بخاطر رفتار و گفتار و پندارش در برابر پرسش‌هاي آنچه‌هست مي‌گريزد...&lt;p&gt;آنچنان كه گفته‌اند؛ توانا بود هر كه دانا، نيست. زيرا انسان اگر هم بداند كه چه چيزهائي در مسير آفرينش روزبه‌روزش تأثير دارند، باز هم نمي‌تواند مانع‌شان شود يا تغييري ايجاد كند. مي‌دانم كه مرا سه عامل پديد آورده‌اند؛ يكي قلب و احساس و فطرت‌ام، دوم؛ عقل و خرد و هوش‌ام، و سوم؛ روزگار و دنيايي كه در آن زنده‌گي كرده‌ام. در اين ميان من چگونه خود را بسازم و تعيين كنم؟ و از اين قرار است كه همه را مي‌بخشم، بي‌وسواس ميزان جرم و خطاي‌شان، بي‌خيال تجربه‌اي كه از او و آنها دارم، كه تا چه حد خطا مي‌كنند و بازگشت‌ناپذيرند، زيرا من هم هرگز نمي‌تواند بازگردم. آيا مي‌توانم فطرت‌ام را تغيير دهم؟ احساس و قلبي كه در ميان دو انگشت خداست، و هر آن مرا به سوئي مي‌كشد، چگونه به اختيارم درآورم؟ عقل و خردم كه در بند است و آني فارغ از آنچه از دروازه‌هاي كالبد وجودم وارد و بيرون مي‌شوند نيست، چگونه در بند اراده‌ي من درآيد؟ و اين اراده اصلاً چيست كه اين‌گونه بيهوده در زبان من لق‌لق مي‌زند؟ و اين زنده‌گي كي در پي اراده‌ي من چرخيده كه اكنون در مشت‌ام گره كنم؟ بيوده تلاش مي‌كنم ديگران را متهم به خيانت و خطا و اشتباه كنم، وقتي اراده‌اي ندارم و ندارند...&lt;p&gt;از انسان نخستين تا امروز، همه بر زنده‌گي و شخصيت و آفرينش من تأثير داشته‌اند، آن‌چنان مرا آفريده‌اند كه خود باور مي‌كردند، و مم آن‌چنان انسان‌هاي پس از خود را مي‌سازم ــ بي‌هيچ اراده‌اي ــ كه باورم‌ست. انسان نخستين كدام نقش و تصوير و سرگذشتي از خود به‌جا گزاشته؟ چه ميزان تأثير روشن و واضح و قابل مشاهده و بررسي تا به امروز از خود به‌جا گزاشته، كه قابل مقايسه با آثار مشهود ما براي آينده‌گان باشد؟ اين انسان نخستين چه موجودي بوده كه با كمترين ابزار ممكن، چنين تأثيري تا به امروز بشريت نهاده؟ و آنگاه ما كه اين‌همه وسايل و ابزار و قدرت‌هاي مافوق بشري در مشت داريم، چه تأثيري بر آفرينش هستي‌ي آينده‌گان مي‌گزاريم؟ اكنون كه من مي‌توانم همه‌ي آنچه ميراث بشر در تاريخ براي من به‌جا مانده را در اين‌جا و آن‌جا ثبت و ظبط كنم، تا كجا بر آفرينش آينده‌گان سهم خواهم داشت؟ خدا را شكر كه من در دنيائي آينده‌تر از اين متولد نشدم. زيرا آينده‌گان، اين حداقل اراده را هم نخواهند داشت! من آنها را نديده مي‌بخشم. من همه را نديده و نشناخته مي‌بخشم. اين تنها كاري‌ست كه مي‌توانم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107730510079611128?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107730510079611128/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107730510079611128&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107730510079611128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107730510079611128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_20.html' title='تنها كاري كه مي توانم'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107722130499588060</id><published>2004-02-19T23:38:00.000+03:30</published><updated>2004-02-19T23:40:21.373+03:30</updated><title type='text'>"گويا" مورد حمله مخابرات قرار گرفته</title><content type='html'>&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.javadrooh.blogspot.com/"&gt;آقاي محمدجواد روح&lt;/a&gt; چند روز پيش در وبلاگ‌اش &lt;a target="_blank" href="http://www.javadrooh.blogspot.com/2004_02_01_javadrooh_archive.html#107692067903005828"&gt;خبر داده بود&lt;/a&gt; كه :
&lt;p&gt;&lt;i&gt;از كارافتادن بعضي سايت‌هاي سياسي در يكي‌دوهفته اخير كار شركت مخابرات بوده. اين شركت نرم افزاري وارد كرده كه با حمله با سايت و بالا بردن نجومي آمار ويزيتورها، سرور را مجبور مي‌كند كه سايت مورد نظر را تعطيل كند. اين اتفاق تاكنون براي سايت‌هاي امروز، رويداد و پيك ايران رخ داده است.&lt;/i&gt;&lt;p&gt;الان هم چند ساعت است كه &lt;a target="_blank" href="http://gooya.com/news-prob.htm"&gt;خبرنامه‌ي گويا&lt;/a&gt; آگهي داده :&lt;p&gt;&lt;b&gt;به دليل تعداد كثير بازديدكنندگان خبرنامه، از ديروز شاهد كندي شديد دسترسي به سايت هستيد. ضمن پوزش از شما، مسئولين فني گويا در حال رفع اين مشكل هستند. لطفا دقايقي ديگر مجددا دسترسي به سايت را آزمايش نماييد.&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107722130499588060?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107722130499588060/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107722130499588060&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107722130499588060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107722130499588060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_19.html' title='&quot;گويا&quot; مورد حمله مخابرات قرار گرفته'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107721657721991200</id><published>2004-02-19T22:19:00.000+03:30</published><updated>2004-02-19T22:41:47.920+03:30</updated><title type='text'>شب مي‌گذرد</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.jahankhaneh.blogspot.com"&gt;ساقي&lt;/a&gt;! غم فرداي &lt;a target="_blank" href="http://sobhaneh.net/link.php/6132"&gt;حريفان&lt;/a&gt; چه خوري؟ پيش‌آر &lt;a target="_blank" href="http://www.jahankhaneh.blogspot.com/2004_02_01_jahankhaneh_archive.html#107719423211811225"&gt;پياله&lt;/a&gt; را كه شب مي‌گذرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107721657721991200?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107721657721991200/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107721657721991200&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107721657721991200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107721657721991200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_107721657721991200.html' title='شب مي‌گذرد'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107719138982347479</id><published>2004-02-19T15:19:00.000+03:30</published><updated>2004-02-19T15:21:45.436+03:30</updated><title type='text'>فردا مشت محكمي بزنيم!</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://alpr.persianblog.com/"&gt;الپر&lt;/a&gt; پيشنهاد &lt;a target="_blank" href="http://alpr.persianblog.com/1382_11_25_alpr_archive.html#1452679"&gt;داده&lt;/a&gt;؛ تودهني محكمي به دشمنان ايران بزنيم. بر همين اساس صبح جمعه همه‌باهم مي‌رويم كوه! البته پيشنهادش رو من مي‌پذيرم، اما از دركه اصلاً خوش‌ام نمي‌آد. من فردا صبح تو شيرپلا مشت محكمي به دشمنان ايران مي‌زنم. حالا اگر شيرپلا نشد، دوراهي اوسون هم خوبه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107719138982347479?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107719138982347479/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107719138982347479&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107719138982347479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107719138982347479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_107719138982347479.html' title='فردا مشت محكمي بزنيم!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107687405053874936</id><published>2004-02-15T23:10:00.000+03:30</published><updated>2004-02-15T23:12:42.436+03:30</updated><title type='text'>آگاهانه گناه كنيم</title><content type='html'>&lt;p&gt;اگر حداقلي از علم شيمي آگاه باشيم، متوجه مي‌شويم كه يك دانشمند شيمي وقتي مي‌خواهد با تركيب دو ماده شيميائي به ماده‌ي تازه‌اي برسد، فقط تركيبات شيميائي‌ي آن دو ماده‌ي اوليه براي‌اش مهم نيست، بلكه هر دو ماده‌ي مشخص در شرايط محيطي‌ي متفاوت ممكن است، مواد مختلفي را پديد آورند، و اين كاملا طبيعي‌ست. يعني هم بايد شرايط دروني يك تركيب و فعل‌وانفعال شيميائي را لحاظ كند، هم شرايط بيروني و محيطي. دگرگوني‌هايي كه در جامعه انساني در طول تاريخ شكل مي‌گيرد هم به همين صورت است؛ وجود دو فرهنگ آماده براي آميزش و گفت‌وگوي سازنده كافي نيست، بلكه بايد شرايط تاريخي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي هم فراهم باشد. چند روز پيش &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2004_02_08_dark-ages_archive.html#107661748477476560"&gt;گفتم&lt;/a&gt;؛ در تاريخ ايران نخبه‌گان و دانشمندان و دردشناسان كم نبوده‌اند، و همه هم به‌اندازه‌ي تمام هم‌قطاران‌شان در ديگر تمدن‌ها براي پيشرفت و سربلندي‌ي اين سرزمين تلاش كرده‌اند، اما زحمات‌شان يك‌صدم آن‌ها هم نتيجه‌بخش نبوده، و اين به‌خاطر شرايطي‌ست كه بر تاريخ ايران سايه افكنده؛ همان شرايط محيطي.

&lt;p&gt;امروز هم ما خارج از اين شرايط محيطي نيستيم. بعضي وقت‌ها خبرها و &lt;a target="_blank" href="http://khabarnameh.gooya.com/society/archives/006274.php"&gt;تحليل‌هايي&lt;/a&gt; مي‌خوانم كه زبان‌ام قفل مي‌شود. نمي‌دانم چه بگويم و از كدام درد بنالم؟! بعضي وقت‌ها مي‌گويم؛ چه گناهي كرده‌ايم كه در اين شرايط محيطي دنيا آمديم؟! بعد مي‌گويم؛ اين تاريخ تاريك و پرطنش و فرهنگ فكرگريز و انديشه‌كش و جامعه‌ي تن‌پرور و خودآزار، از گناه ما نيست، گناه ما اين است كه هرگز نمي‌توانيم آگاهانه گناه كنيم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107687405053874936?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107687405053874936/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107687405053874936&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107687405053874936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107687405053874936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_15.html' title='آگاهانه گناه كنيم'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107670420936996180</id><published>2004-02-14T00:00:00.000+03:30</published><updated>2004-02-14T16:05:08.920+03:30</updated><title type='text'>موضوع طرح كنيد تا رستگار شويد!</title><content type='html'>&lt;p&gt;ديگه واقعاً مخ‌ام نمي‌كشه! نمي‌دونم بايد چه‌كار كنم؟ قراره اين بنده‌ي حقير براي صفحه‌ي &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/culture/index.html"&gt;فرهنگ و هنر&lt;/a&gt; &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; موضوع طرح كنم و لينك‌هاي مرتبط بزارم. از طرفي موضوعات بايد متناسب با شرايط وبلاگستان باشه. يعني وبلاگ‌نويسان‌اي باشند كه درباره‌ي آن موضوع فكر كنند و بنويسند، و در واقع فراگيري‌ي نسبي داشته باشه. و از طرف ديگه بايد لينك‌هاي خبري و تحليلي هم داشته باشه. حالا بيا و درست‌اش كن! اين‌همه موضوع. من خودم يك وبلاگ‌نويس پرتي هستم كه معمولا از شلوغي‌هاي وبلاگستان گريزان‌ام، و حالا بايد بروم وسطشان و بپرسم؛ حرف حساب‌تون چي‌يه؟ بفرمائيد و به ما هم بگيد تا تو &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; مطرح كنيم!

&lt;p&gt;راست‌اش را بخواهيد؛ جز با همكاري‌ي خود وبلاگ‌نويسان كاري از دست &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; برنمي‌آد. با اين وجود من يك سري موضوع به ذهن‌ام رسيده، اما نمي‌دونم با استقبال وبلاگ‌نويسان مواجه مي‌شه، يا نه!؟ گفتم اينجا طرح كنم تا شما هم نظرتون رو بگيد:

&lt;br&gt;فرهنگ عاميانه
&lt;br&gt;فرهنگ‌هاي بومي ايران
&lt;br&gt;ايرانيان مهاجر و تفاوت هويت‌هاي فرهنگي
&lt;br&gt;فرهنگ تاريخي و ملي ايران
&lt;br&gt;چهره‌هاي مانده‌گار تاريخ ايران و جهان&lt;br&gt;
دين‌باوري و دين‌داري

&lt;p&gt;مي‌بينيد! چه موضوعات فراخ و گسترده‌اي هستن. اصلا نمي‌شه گفت؛ وبلاگ‌ها درباره اين‌ها مي‌نويسن، يا نه!؟ و آيا اصلاً قابل طرح هستن؟ چه‌طور مي‌شه تشخيص داد؟ محاله! بايد يه راهي پيدا كنيم تا خود وبلاگ‌نويسان موضوعي رو طرح كنند، و فرضاً براي پذيرش اين &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/subjects.html"&gt;گروه‌هاي موضوعي&lt;/a&gt; هم يك سري شرايط مشخص بزاريم. مثلا بگيم؛ در صورتي يك «گروه موضوعي» تشكيل مي‌شه كه حداقل لينك‌هاي مرتبط با موضوع، از سه وبلاگ با نويسنده‌گان متفاوت و در هفته‌ي اخير باشه... ديگه نمي‌دونم بايد چه‌كار كنم. كمك كنيد! خواهش مي‌كنم موضوع طرح كنيد، و راه حلي براي طرح موضوع در &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; بديد.

&lt;p&gt;پ.ن: موضوعات ديگه‌اي هم به ذهن‌ام رسيده كه بعضي‌هاشون در مجموعه «فرهنگ و هنر» نيستند:
&lt;br&gt;تبعيد و مهاجرت
&lt;br&gt;كتاب و كتاب‌خواني
&lt;br&gt;چهارشنبه سوري
&lt;br&gt;نوروز
&lt;br&gt;رقص ايراني
&lt;p&gt;نظرتون رو از طريق نامه‌بري كه لينك‌اش همين پائين هست برام بزاريد. اگر نتونم تا يكي دو روز آينده نظر وبلاگ‌هايي كه در زمينه‌هاي فرهنگي و هنري فعاليت مي‌كنند رو به &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/culture/index.html"&gt;اين&lt;/a&gt; مسئله جذب كنم، يقينا شرمنده‌ي آقاي پاريزي مي‌شم! همه‌ي اين شش ـ هفت سال به خاتمي ايراد مي‌گرفتيم كه چرا شجاعت اعتراف به اشتباه‌اش رو نداره و چرا استعفا نمي‌ده، خب حالا بفرما! خودت استعفا بده ديگه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107670420936996180?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107670420936996180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107670420936996180&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107670420936996180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107670420936996180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_14.html' title='موضوع طرح كنيد تا رستگار شويد!'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107661748477476560</id><published>2004-02-12T23:54:00.000+03:30</published><updated>2004-02-12T23:56:33.873+03:30</updated><title type='text'>راهي پايدار</title><content type='html'>&lt;p&gt;در &lt;a target="_blank" href="http://www.sharghnewspaper.com/"&gt;روزنامه‌ي شرق&lt;/a&gt; روز دوشنبه 20 بهمن، در صفحه‌ي شهر، مطلبي خواندم با عنوان «نخستين قدم‌گاه مدرنيته در ايران». مربوط مي‌شد به بنائي قديمي در خيابان ناصرخسرو تهران؛ ساختمان مدرسه‌ي دارالفنون. اين بنا 153 سال پيش به همت و دورانديشي اميركبير برپا شد. گرچه هشتاد سال بعد توسط يك مهندس روسي و با تلفيقي از معماري هخامنشي و صفوي (!) بازسازي شده، اما اكنون كه چهار سال از ثبت رسمي اين بنا در فهرست آثار ملي مي‌گذرد، نابساماني‌ها و خسارات وارده به آن خودنمائي مي‌كند. در قسمتي از گزارش روزنامه شرق چنين آمده: ... اشخاصي كه در اين مدرسه فعاليت مي‌كردند تعميراتي انجام داده‌اند كه به تخريب آن كمك كرده... حالا از اين بگذريم. مي‌خواستم بدانم؛ اين برج كج پيزا در ايتاليا، كي بنا شده؟ مي‌دانم كه از ابتدا كج نبوده. بخاطر سستي‌ي زمين اين‌طور شده. من &lt;a target="_blank" href="http://dark-ages.blogspot.com/2003_12_28_dark-ages_archive.html#107304155443927941"&gt;قبلا گفته بودم&lt;/a&gt;؛ ايران و ايتاليا شباهت‌هاي بسياري از لحاظ تاريخ و فرهنگ دارند، و حتي شايد شباهت‌هاي جغرافيائي. نمي‌دانم اين تلاش وافر آنها براي حفظ و نگه‌داري يك برج كج (!) نشان دهنده‌ي چه صفت ويژه‌اي در ايتاليائي‌هاست!؟ اما گمان مي‌كنم؛ چيزي نيست كه در روحيات ما ايراني‌ها هم وجود داشته باشد. آنها يك برج كج باستاني را حفظ مي‌كنند، و ما يك بناي 153 ساله را ويران مي‌كنيم! در اين زمينه هيچ توجيه منطقي ندارم، تنها مي‌توانم بگويم؛ اين از مواهب هم‌زيستي با اروپائي‌هاست! البته شايد اين توجه ويژه به مظاهر تمدن باستاني، به‌جاي بازكاوي و نقد فرهنگ ملي براي گشايش راهي نو به آينده، از همان شباهت‌هاي فرهنگي‌ي ايرانيان و ايتاليائي‌ها باشد!

&lt;p&gt;تاريخ ايران و ايتاليا را كه مرور مي‌كنيد، فقط يك چيز به ذهن‌تان مي‌رسد؛ پاركينگ! يا حداكثر ترمينال مسافربري! در تاريخ ايران و ايتاليا مطلقا خبري از ثبات و پايداري نيست. دقيقا مثل يك پاركينگ. آخرين جائي كه در يك شهر رشد مي‌كند و توسعه مي‌يايد، ترمينال آن شهر است. پاركينگ جائي نيست كه بايستيد و نفسي تازه كنيد! فوراً عبور كنيد. در ترمينال‌ها، نهايتِ عدمِ تجانسِ فرهنگي را شاهد هستيم؛ هيچ كس حرف ديگري را نمي‌فهمد، اصلا زبان هم را نمي‌دانند، خدا نكند بخواهند به تفاهم برسند! تنها كساني كه در پاركينگ و ترمينال زنده‌گي مي‌كنند، نگهبان‌ها هستند! اينجا دوست داشتن به معناي واقعي‌ي كلمه وجود ندارد؛ نگاه‌ها هستند كه تمام حرف دل‌مان را منتقل مي‌كنند، چشماني خيره و گاه هرزه، كه به هر سو مي‌نگرد تا مراد خويش بيابد و مريدش شود، وگرنه فكر و انديشه و تأمل، در خور مكاني چون ترمينال نيست. در ترمينال همه آماده‌ي يك ندا و گاه فريادند تا به‌سوئي بشتابند؛ گفت‌وگو معنا ندارد...

&lt;p&gt;شوخي و جدي، اين واقعيت تاريخ و فرهنگ ايران است. اينجا چيزي مانده‌گار نيست. رادمردان ايران كم نيستند، اما اگر قرار باشد؛ تمام تلاش‌شان را براي كنار زدن اين غبار ضخيم نشسته بر چشم و هوش مردمان بكار برند، يقينا زحمات‌شان حتي يك صدم تلاشي كه بزرگان ديگر تمدن‌هاي پايدار و مقاوم داشته‌اند هم نتيجه نمي‌دهد. چنان‌كه در تاريخ ايران مي‌بينيم؛ هرگاه امنيت و ثبات و پايداري، روح و روان ايرانيان را غرق آرامشِ هستي و زنده‌گي‌ي حقيقي كرده، تمدنِ بارور و فرهنگِ جهان‌شمول ايراني در زمينه‌هاي مختلف فرهنگي و اجتماعي خود را نشان داده، و موجب پيشرفت و توسعه‌ي مردمان همسايه‌ي ايران نيز بوده.

&lt;p&gt;اكنون اين فضاي مجازي براي ما محملي امن فراهم كرده تا فارغ از تنگناهاي تاريخي و فرهنگي با يكديگر سخن بگوئيم؛ همه به يك زبان مي‌نويسيم، آنان كه بوئي از انديشه نبرده‌اند بنا به قسم حق بر قلم، ناگزيرند از راه باريك و پرتوان قلم عبور ندارند. اين كليدها هم كه مجال انديشه را فراخ‌تر از قلم مي‌كنند! هيچ توجه كرده‌ايد؛ وقتي دست به كيبورد مي‌بريد، با دريائي از كلمات و احتمالات و نسبيت‌هاي مختلف روبرو مي‌شويد، و تا كجا بال انديشه را مي‌گشايد اين كيبورد لاكردار!؟ زيرا گستره‌ي انتخاب را بالا مي‌برد. ديگر همه‌اش فحش و تهمت و كج‌فكري و بدخلقي نيست؛ سيب هم هست. گاز بايد زد با پوست!

&lt;p&gt;هوس اوليه‌ي من براي وبلاگ نوشتن، يادم هست كه كلافه‌گي از دست اين‌همه سايت‌هاي مختلف با ديدگاه‌هاي دور و نزديك به ديدگاه خودم بود، و اينكه من در اين ميان تنها مي‌توانستم ناظر و خواننده باشم. مطلقا تأثيري نداشتم. در اين يك سال و نيم وبلاگ‌نويسي البته تلاش‌ام اين بوده كه از وسع دانش و حد اطلاع‌ام فراتر نروم، اما متوجه شده‌ام كه تأثيرگزاري بر جامعه‌ي مجازي، حتي براي آنها كه داراي دانش و تجربه‌ي بالائي هستند هم كمتر عملي بوده. و اين يك توطئه يا كوتاهي‌ي عمدي‌ي سايت‌هاي فعال خبري و تحليلي و فرهنگي يا ناشي از خودكم‌بيني وبلاگ‌نويسان نبوده، بلكه ناشي از ذات پراكنده و فردمحور وبلاگ‌هاست. بنابراين جامعه‌ي وبلاگ‌نويسان به صرافت تشكيل انجمني برآمدند تا اين ضعف پراكنده‌گي را پوشش دهند، اما بخاطر مخالفت با ذات مركزگريز وبلاگ موفقيت‌آميز نبود. چيزي كه آنها عملاً مي‌خواستند؛ انجمني بود در قامت &lt;a target="_blank" href="http://www.geocities.com/mhmd5696/2003_10_12_dark-ages_archive.html#106646268284091908"&gt;حكومت وبلاگ‌ها&lt;/a&gt;. اما چيزي كه وبلاگ‌ها نياز دارند، نه منصب و درفشي براي اتحاد و يكپارچگي، كه پايگاهي براي بلوغ ويژه‌گي‌هاي ذاتي‌شان است؛ حفظ حرمت و جايگاه فرد و كمك به رشد آن با ايجاد فضاي گفت‌وگوي برابر.

&lt;p&gt;وبلاگستان ايراني تاكنون محلي براي شور و بحث نداشت. جائي كه بتوان دغدغه‌هاي وبلاگ‌ها را شمرد و وزن كرد و برآوردي از آن داشت. جائي كه هر وبلاگي ــ فارغ از تجربه و قدمت و معروفيت‌اش ــ بتواند در آن عرض اندام كند و تأثيري به‌قدر توانائي‌هاي فردي‌اش بگزارد. وبلاگستان اكنون با همت &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;آقاي پاريزي&lt;/a&gt;، داراي يك مجلس شور آزاد شده. &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; پايگاهي‌ست كه يقيناً در آينده با اهتمام و توجه خود وبلاگ‌نويسان به جايگاه شايسته‌اش، بعنوان تابلوي تمام‌نما و رنگارنگِ وبلاگستانِ فارسي، زمينه‌ي شكل‌گيري‌ي چنين ابتكاراتي در آينده خواهد شد. در &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; چيزي از بين نمي‌رود. ثبات و پايداري، اولين ويژه‌گي‌ي اين پايگاه مجازي‌ست؛ همان چيزي كه تاريخ ايران از ما دريغ كرده. تنها شرط بقاي &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt;، وجود وبلاگستان است؛ كساني كه مي‌انديشند و ديگران را انديشه‌ي خود باخبر مي‌كنند. عجب هم نيست؛ اينجا وبلاگستان است!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107661748477476560?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107661748477476560/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107661748477476560&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107661748477476560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107661748477476560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_12.html' title='راهي پايدار'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107644377755049419</id><published>2004-02-10T23:39:00.000+03:30</published><updated>2004-02-11T00:59:10.140+03:30</updated><title type='text'>گره ها را بگشائيم</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://khersm.persianblog.com/"&gt;خرس مهربان&lt;/a&gt; عزيز در ادامه‌ي مطلب قبل‌ام برام يه نامه نوشته. هميشه نامه رو نسبت به كامنت ترجيح مي‌دم. اگر موس رو حركت بديد و بزاريد روي لينكي كه زير همين مطلب به شكل نامه‌ست، يه تايتل مي‌بينيد كه نوشته: «قاصدك پر پرواز نداره، اما سبكبال مي‌پره!» اين باور منه؛ نامه‌ها صميمي و دوست‌داشتني و بي‌تكلف هستند، چون خصوصي‌اند. و لذت خواندن نامه‌هاي خصوصي‌ي ديگران هم، به اندازه‌ي هوس سرك كشيدن در حجله‌ي عروس و داماد، جذابيت داره! بنابراين از &lt;a target="_blank" href="http://khersm.persianblog.com/"&gt;خرس مهربان&lt;/a&gt; مي‌خواهم كه با در نظر گرفتن اين همه انگيزه‌ي رواني، عذر تقصير من رو بپذيرن و ببخشند كه نامه‌شون رو اينجا مي‌زارم. اميدوارم اين كارم باعث نشه كه ايشون ارسال نامه‌هاي دوستانه‌شون رو ترك كنن. متشكرم. و نامه‌ي &lt;a target="_blank" href="http://khersm.persianblog.com/"&gt;خرس مهربان&lt;/a&gt; عزيز:

&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;i&gt;سلام . دوست عزيز . خسته نباشين . فكر مي‌كنم كه آيا اگر راست افراطي پيروز شود و دوباره دور جديدي از سركوب شروع شود آيا خواهيم توانست دوباره بنويسيم . اميد كه اينگونه نباشد و ما به سوي دموكراسي و آزادي برويم آرزو[ئي] كه محال نيست . از مطالب زيبايتان و انتخاب‌هاي متنوع‌تان هميشه استفاده مي‌كنم دست‌تون درد نكند.&lt;/i&gt;&lt;p&gt;من فكر نمي‌كنم بعد از انتخابات سركوبي در كار باشه. يعني اگر باشه مربوط به ما نيست. آره! نماينده‌هاي مجلس، روزنامه‌نگارها، فعالان سياسي و ... اينها بيشتر تحت فشار قرار مي‌گيرن. اما من فكر مي‌كنم؛ تا حالا اگر در ايران فقط كساني كه پول داشتن از تمام امكانات رفاهي و آزادي‌هاي اجتماعي برخوردار بودن، از اين به بعد اين سطح برخورداري‌ها بيشتر از قبل به طبقه‌ي متوسط جامعه نزديك مي‌شه. چون اين محافظه‌كاران خودشون مي‌دونند كه بايد شكم و زير شكم مردم رو سير كنند! و اگر اين كار رو هم نتونن انجام بدهند، ديگه هيچ محلي براي ابراز وجود ندارند. (يعني اگر اين هم ازشون برنياد كه از اونهائي كه اين‌همه بهشون فحش دادن ــ اصلاح‌طلبان ــ هم كمتر مي‌شن) نبايد خيلي هم بدبين بود. من معتقدم يكي از زمينه‌هاي بوجود آمدن دوم خرداد، امكانات رفاهي و تجهيزات زنده‌گي مدرن و امروزي‌اي بود كه در زمان رفسنجاني وارد ايران شد. بعد از اين هم محافظه‌كاران همين روند رو دوباره از سر مي‌گيرند. و گرچه عده‌اي به زندان خواهند رفت و بي‌خبر سر از بهشت زهرا درمي‌آورند (اتفاقاتي كه تاريخ ايران هميشه از اونها پر بوده)، اما همين توسعه‌ي امكاتات رفاهي و مدرن باعث بوجود آمدن يك قشر عظيم‌تري از تجددخواهان با افكار و معيارهاي امروزي و مدرن مي‌شه، و من مطمئن‌ام همين وبلاگ‌هاي ساده و كم رونق، اما پرتعداد و متكثر و آزاد و فردگرا و خويشتن‌دار و نقدپذير و شجاع و عاطفي و به‌روز (و خصوصا به‌روز)، بهترين نقش رو مي‌تونن در آينده‌ي ايران بازي كنن... بهرحال خورشيد بدون ما هم طلوع مي‌كنه! بايد كاري كرد كه وابسته به شخص و گروه و نسلي خاص نباشه. كاري كه همه در هر زماني و با هر شرايط و طرز فكر و معيار متفاوت اخلاقي و سليقه‌هاي شخصي بتونن ادامه‌اش بدن. اين همون فكر و انگيزه‌اي‌يه كه باعث مي‌شه در همكاريم با &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt; آقاي پاريزي&lt;/a&gt; شك نكنم. چون &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;اين كار&lt;/a&gt; وابسته به ما نيست. اگر تهران زلزله بياد و همه‌ي ما (دور از جون &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;آقاي پاريزي&lt;/a&gt;) بريم زير آوار، باز هم كار ادامه پيدا مي‌كنه. هيچ فرقي نمي‌كنه؛ چه كساني ادامه مي‌دن، و چقدر با من و شما هم‌فكر و هم‌عقيده‌اند!؟ مهم اينه كه خورشيد بخت ايران رو به بخت سرنگون خودمون گره نزنيم. در اين مورد حرف زياد دارم و مسئله‌ي &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; هم مسئله‌ي همه ماست؛ همه. بعداً در مورد &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; بيشتر مي‌نويسم و خواهش مي‌كنم ديگران هم نظر و انتقاد و پيشنهادي اگر دارن، بنويسند و براي «&lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/archives/linkestoon.html"&gt;گروه موضوعي لينكستون&lt;/a&gt;» &lt;a target="_blank" title="فرم ارسال دنبالينك" href="http://www.aylwardfamily.com/content/tbping.asp"&gt;دنبالينك&lt;/a&gt; بزارن. مطمئن باشيد مورد توجه قرار مي‌گيره. اين يه فضاي باز و آزاده؛ &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;ببينيد&lt;/a&gt;!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107644377755049419?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107644377755049419/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107644377755049419&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107644377755049419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107644377755049419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_10.html' title='گره ها را بگشائيم'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107631825404244210</id><published>2004-02-09T12:47:00.000+03:30</published><updated>2004-02-09T12:49:19.716+03:30</updated><title type='text'>«پدر هرگز نمي‌ميرد، چرا كه كشته مي‌شود!»</title><content type='html'>&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/ShowItem.aspx?Serial=5905&amp;s=1"&gt;موسوي خوئيني: رهبري در مقابل كودتاي پارلماني مسئول است و بايد پاسخ‌گو باشد.&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/ShowItem.aspx?Serial=5961&amp;s=1"&gt;سكوت رهبري درباره رد صلاحيت‌ها و دستورات خودش...&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/ShowItem.aspx?Serial=5955&amp;s=1"&gt;ناطق نوري مسئوليت رد صلاحيت‌ها را به دوش رهبر انداخت.&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/ShowItem.aspx?Serial=5910&amp;s=1"&gt;مخاطب بهزاد نبوي هم رهبري است.&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/ShowItem.aspx?Serial=5969&amp;s=1"&gt;باز هم انتقاد از عملكرد رهبر.&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/ShowItem.aspx?Serial=5965&amp;s=1"&gt;و اين هم...&lt;/a&gt;
&lt;p&gt;با اين موضعي كه &lt;a target="_blank" href="http://www.emrooz.ws/"&gt;روزنت امروز&lt;/a&gt; در برابر رهبري گرفته، هيچ شكي نمي‌ماند كه ديدگاه &lt;a target="_blank" href="http://alpr.persianblog.com/"&gt;آقاي پيرحسين‌لو&lt;/a&gt; درست است:
&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;a target="_blank" href="http://alpr.persianblog.com/1382_11_18_alpr_archive.html#1410504"&gt;متن نامه‌ي خاتمي و كروبي توسط دفتر رهبري ويرايش شده...&lt;/a&gt;&lt;br&gt;
«... كاملا طبيعي است كه رهبر مسئوليت عملكرد نهادهاي زير نظر خود را به عهده بگيرد و بپذيرد كه كار خراب آنها به نام او تمام شود. كمترين فايده‌اش هم اين‌ست كه آخرين نهاد حل منازعه درون‌ساختار از كارآمدي‌ي صوري مي‌افتد و از بام هراس به خيابان پرهياهوي منازعات سياسي پرتاب مي‌شود...»&lt;p&gt;
قصد اصلاح‌طلبان پايين كشيدن رهبر به سطح منازعات معمول دو جناح است. گرچه رهبر تاكنون هم همين‌گونه رفتار كرده، اما اين اصلاح‌طلبان سياسي دگم‌تر از چيزي هستند كه دوست دارند شناخته شوند! آنها در روان‌شان هنوز همان رهبر مألوف خود را فقط مي‌شناسند، و مي‌خواهند به آن پايبند بمانند. اما اكنون كه بت‌شان را عملاً شكسته مي‌بينند، در حال شكستن بت‌هاي ذهني و رواني‌ي خود نيز هستند؛ بت‌هائي كه ديري‌ست براي مردم كوچه و بازار شكسته شده، و البته رقيب سياسي هم از ابتدا اعتقادي به اين مقدسات نداشت. تنها اين فرزندان راستين انقلاب (اصلاح‌طلبان امروز) بودند كه براي جلوگيري از محو كامل توهمات انقلابي‌شان، جداً زحمات زيادي در طول اين شش سال كشيدند!&lt;p&gt;«&lt;a target="_blank" href="http://radepa.blogspot.com/"&gt;رد پائي بر برف&lt;/a&gt;»، با يك ديدگاه روان‌كاوانه تداوم سلطه‌ي جمهوري اسلامي بر ايران را مختصر و مفيد تشريح كرده، كه با مي‌توان با اين ديدگاه واكنش اخير اصلاح‌طلبان در برابر رهبري را ارزيابي كرد: «&lt;a target="_blank" href="http://radepa.blogspot.com/2004_02_01_radepa_archive.html#107573171150552566"&gt;پدر هرگز نمي‌ميرد، چرا كه كشته مي‌شود!&lt;/a&gt;»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107631825404244210?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107631825404244210/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107631825404244210&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107631825404244210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107631825404244210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_09.html' title='«پدر هرگز نمي‌ميرد، چرا كه كشته مي‌شود!»'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107626793633513632</id><published>2004-02-08T22:48:00.000+03:30</published><updated>2004-02-09T15:21:38.343+03:30</updated><title type='text'>پيشنهاداتي به وبلاگ هاي موويبل تايپي</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;آقاي پاريزي&lt;/a&gt; ابتكار تازه‌اي در وبلاگ‌نويسي بوجود آورده‌اند كه اگر در درازمدت موفقيت‌اش را نشان دهد، مي‌تواند منشأ ايده‌هاي تازه‌تري در وبلاگ‌هاي &lt;a target="_blank" href="http://www.movabletype.org/"&gt;MT&lt;/a&gt; كه خواهان توسعه‌ي كار وبلاگ‌شان هستند باشد. &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;ايشان&lt;/a&gt; با اين روش امكان ارسال دنبالينك (نامي كه من براي اين نوع دنبالك پيشنهاد مي‌كنم) را براي تمام كساني كه در مورد مطالب «ستون لينك‌هاي وبلاگ» و موضوع‌هاي مورد اشاره‌ي آن، نظري دارند و مطلبي در وبلاگ خود نوشته‌اند يا مطلبي در همان موضوع در سايتي خوانده‌اند، فراهم كرده‌اند. در اين شيوه با ارسال دنبالينك، مطلب مورد نظر خود را به آن گروه موضوعي‌ي خاص و در نتيجه به ستون لينك‌هاي &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; اضافه مي‌كنيد. به اين ترتيب ستون لينك‌ها تبديل به يك مجموعه‌ي گسترده از مطالبي با ديدگاه‌هاي متفاوت و متكثر درباره‌ي يك‌سري موضوعات خاص و مورد توجه عموم وبلاگ‌نويسان مي‌شود، كه توسط خودشان ايجاد شده.

&lt;p&gt;درباره‌ي نحوه كار اين &lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt; (نامي كه آقاي پاريزي با گرته‌برداري از حرفه‌ي روزنامه‌نگاري و ستون‌هاي خاص روزنامه انتخاب كرده‌اند) &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/archives/001313.html"&gt;در اينجا توضيح داده‌اند&lt;/a&gt;، و براي ارسال دنبالينك هم به &lt;a target="_blank" href="http://pagondeh.com/blog/Individual/~001045.php"&gt;راهنماي ديگري&lt;/a&gt; پيوند داده‌اند. اما از جمله اشكالاتي كه ممكن است ــ بدون در نظر گرفتن نيت فرد ارسال كننده‌ي دنبالينك ــ در عمل پيش بيايد، ناوارد بودن اغلب كساني‌ست كه اساسا طبق &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/archives/001313.html"&gt;ايده‌ي اصلي‌ي&lt;/a&gt; آقاي پاريزي، قرار است «لينكستون» به آنها كمك كند تا از لذت خوانده شدن نوشته‌هايشان محروم نمانند. توضيح مي‌دهم:

&lt;p&gt;وبلاگ‌نويسي داراي دو وجه متمايز است؛ يكي مربوط به فنون كامپيوتر و اينترنت مي‌شود، و ديگري مربوط به مطالب نوشته شده در وبلاگ. من در اين مدت وبلاگ‌نويسي به‌قدر توانائي‌ام به آنهائي كه جدا از سليقه و نظر من داراي مطالب پرباري بوده‌اند و قابليت جذب مخاطب را داشته‌اند، از لحاظ پيچيده‌گي‌هاي فني اينترنت و طراحي وبلاگ، كمك كرده‌ام و مي‌كنم، و در همين مدت متوجه شده‌ام؛ دقيقا كساني كه حرف تازه‌اي براي گفتن در وبلاگ‌شان دارند، بهره‌ي كافي از كاربري‌ي اينترنت و كامپيوتر نبرده‌اند، و از آنجائي كه «&lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt;» با هدف معرفي وبلاگ‌هاي مستعد و مهجور برپا شده، بايد گفت به اندازه‌ي كافي براي ايشان سهل‌الوصول نيست و بنابراين درصد قابل توجهي از كارائي اصلي «&lt;a target="_blank" href="http://linkestoon.eparizi.com/"&gt;لينكستون&lt;/a&gt;» در درازمدت از دست خواهد رفت. شايد با گزاشتن فرم ارسال دنبالينك در يك صفحه‌ي جداگانه و با راهنماي فارسي و مختصر در همان صفحه (شبيه همان چيزي كه &lt;a target="_blank" href="http://www.aylwardfamily.com/content/tbping.asp"&gt;اينجا&lt;/a&gt; هست)، و گزاشتن لينك pop-up به اين صفحه‌ي «ارسال دنبالينك» در كنار هر گروه موضوعي، كار براي مبتديان ساده‌تر شود. همچنين اگر امكان تغيير زبان فارسي و انگليسي هم در صفحه‌ي «ارسال دنبالينك» رعايت شود، براي عده‌اي كه امكان فارسي‌نويسي ندارند موقعيت بهتري فراهم مي‌شود. در عين حال صفحه‌اي كه اكنون براي &lt;a target="_blank" href="http://www.aylwardfamily.com/content/tbping.asp"&gt;ارسال دنبالينك&lt;/a&gt; وجود دارد، براي اين دسته از كاربران بايد حتما به يونيكد ديده شود تا در «لينكستون» بطور خوانا ظاهر شود. حتي براي برخي كه به اين موضوع آگاهي دارند هم ممكن است اشتباهي پيش بيايد و خودتان مي‌دانيد چه نتيجه در «لينكستون» حاصل خواهد شد. بنابراين با درست كردن يك صفحه‌ي ويژه‌ي «ارسال دنبالينك» از تمام اين اشتباهات و معايب احتمالي در كاربري‌ي «لينكستون» پيش‌گيري مي‌شود. (ضعف آشكار ديگري كه هم‌اكنون در «لينكستون» ديده مي‌شود فقر موضوعي‌ي لينك‌ها است، كه بايد توسط نويسنده‌گان «لينكستون» پوشش داده شود)

&lt;p&gt;ديدن برخي وبلاگ‌هاي MT، مثل همين وبلاگ &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;«شادي شاعرانه»&lt;/a&gt;، حسرت كار كردن با سيستم ديناميك و كارآمد &lt;a target="_blank" href="http://www.movabletype.org/"&gt;MT&lt;/a&gt; را بيشتر در دل‌ام شعله‌ور مي‌كند. بنابراين براي رهائي از اين هوس حسرت‌آور، ايده‌هائي كه در ذهن دارم و نمي‌دانم كه اصلا &lt;a target="_blank" href="http://www.movabletype.org/"&gt;MT&lt;/a&gt; قابليت عملي كردن آنها را دارد يا نه، به ديگران پيشنهاد مي‌كنم، شايد توفيقي براي آنان حاصل شد:

&lt;p&gt;اولين ايده‌ام درباره نحوه‌ي گروه‌بندي‌ي مطالب در وبلاگ است. تمام گروه‌هاي موضوعي كه در چنين وبلاگ‌هائي تاكنون ديده‌ام، بر اساس تاريخ پست شدن مطالب مرتب شده‌اند. درحالي‌كه اگر مي‌شد معيارهاي ديگري چون: تعداد كامنت‌ها، مطالب دنبالك‌دار و تعداد دنبالك‌ها، يا ميزان بازديدگننده‌گان، و در آخر و از همه مهم‌تر، «علاقه‌ي شخصي نويسنده‌ي وبلاگ، بدون هيچ دليل قابل ذكري» را براي مرتب كردن آرشيوهاي موضوعي بكار برد، بسيار خوب مي‌شد. اين ترتيب‌هاي مختلف مطالب، به‌خصوص براي «خبرنامه‌ي گويا» بسيار مفيد خواهد بود.

&lt;p&gt;برخي نوشته‌هاي آرشيو تقريبا هميشه قابليت خوانده شدن را دارند، طوري كه وبلاگ‌نويس دوست دارد بعنوان بهترين نوشته‌ها و معرف مهم‌ترين دغدغه‌هاي دوران وبلاگ‌نويسي‌اش، هميشه در دسترس بازديدكننده‌گان در صفحه اصلي قرار بگيرند. اين نوشته‌ها مي‌توانند با معيار علاقه‌ي شخصي نگارنده‌ي وبلاگ ــ در يك گروه آرشيو خاص ــ مرتب شوند، نه با معيار تاريخ پست شدن آنها. مي‌توان ستوني از صفحه را با عنوان «موضوعات پراكنده» يا چيزي در مايه‌هاي «مطالب دوست‌داشتني» يا «برگزيده‌ي مطالب» و بدون در نظر گرفتن موضوع‌هاي متفاوتي كه ممكن است اين مطالب داشته باشند و فارغ از تاريخ نوشته شدن‌شان، بصورت خلاصه‌ي مطلب و لينك «ادامه مطلب» اختصاص داد، تا به اين ترتيب خواننده‌ها بتوانند در كمترين زمان ممكن به درصد بالائي از احساس تفاهم و درك دغدغه‌هاي فكري‌ي نويسنده‌ي وبلاگ پي ببرند. از اين گذشته، اين امكان را براي خود نويسنده فراهم مي‌كند تا كارنامه‌ي وبلاگ‌اش را هميشه پيش رو داشته باشد، و موضوعاتي كه در گذشته فكر و ذهن يا قلب و روح او را به خود مشغول كرده‌اند را بازنگري و توسعه دهد. برخي اوقات نياز به بازگشت و نگاه تازه به گذشته شديداً براي وبلاگ‌نويساني كه درباره‌ي موضوعات مختلفي قلم مي‌زنند احساس مي‌شود. اساسا ذات پراكنده و روزانه نويسي‌ي وبلاگ اين نياز را شدت مي‌بخشد، به‌خصوص وقتي بحث‌هاي پيچيده و زمان‌گيري در وبلاگ مطرح مي‌شوند و شايسته‌گي‌ي ادامه يافتن بحث را دارند. به اين ترتيب با آگاهي كامل از ديدگاه‌ها و سلائق شخصي‌ي گذشته‌ي خود مي‌توان در آنها تجديدنظر كرد، چون ما نياز مداوم و مبرمي به توسعه و به‌روز كردن ديدگاه‌هاي گذشته‌ي خود داريم، و اين بدون در معرض نقد و نظر مداوم قرار دادن ديدگاه‌هايمان حاصل نخواهد شد. بنابراين اگر در انتهاي هر يك از مطالب ستون «موضوعات پراكنده» لينك‌هاي pop-up براي كامنت يا دنبالك هم گزاشته شود، امكان ادامه‌ي بحث درباره‌ي هر كدام از آن مطالب كاملا باز خواهد ماند. (كلا اين ايده بسته‌گي به منش فكري و رفتاري‌ي وبلاگ‌نويس دارد، و اين را هم گوش‌زد كنم كه گرچه درست كردن چنين ستوني در وبلاگ‌هاي پرشين‌بلاگ و بلاگ‌اسپات هم ممكن است، اما بصورت دستي نه حالت خودكار، به طوري كه بتوان با ارزش‌گزاري روي برخي مطالب، آنرا براي قرار گرفتن در فهرست اين ستون آماده كرد)

&lt;p&gt;پيشنهاد ديگرم براي كساني‌ست كه &lt;a target="_blank" href="http://photo.eparizi.com/"&gt;«فتوبلاگ»&lt;/a&gt; دارند. كمترين خواسته‌ي بازديدكننده‌گان براي اينكه رقبت سر زدن به فتوبلاگ را بيابند، اين است كه حداقل چند تا از عكس‌هاي منتخب &lt;a target="_blank" href="http://photo.eparizi.com/"&gt;فتوبلاگ&lt;/a&gt; در &lt;a target="_blank" href="http://baba.eparizi.com/"&gt;صفحه‌ي اصلي&lt;/a&gt; وبلاگ قابل مشاهده باشند. لازم نيست تمام اين تصاوير منتخب در هنگام لود شدن وبلاگ دانلود شوند، تنها كافي‌ست با گزاشتن يك اسكريپت نسبتاً ساده امكان دسترسي به منتخبي از عكس‌ها و با موضوعات مختلف را بدون دوباره لود شدن كل صفحه‌ي اصلي‌ي وبلاگ فراهم كنيد. اين شيوه مي‌تواند گسترش يابد و شامل &lt;a target="_blank" href="http://photo.eparizi.com/"&gt;صفحه‌ي فتوبلاگ&lt;/a&gt; هم بشود تا لازم نباشد حجم زياد آن همه عكس را يك‌باره دانلود كرد.

&lt;p&gt;اميدوارم در آينده شاهد عملي شدن و فراگيري‌ي ايده‌هائي از اين دست در ميان جماعت فرهيخته‌ي MTدار باشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107626793633513632?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107626793633513632/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107626793633513632&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107626793633513632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107626793633513632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_08.html' title='پيشنهاداتي به وبلاگ هاي موويبل تايپي'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107618224003589646</id><published>2004-02-07T23:00:00.000+03:30</published><updated>2004-02-08T10:00:00.873+03:30</updated><title type='text'>موانع تاريخي توسعه در ايران</title><content type='html'>&lt;p&gt;پيشرفت توسعه و مدرنيسم در هر جامعه‌اي رابطه‌ي مستقيمي با زمينه‌هاي فكري و فرهنگي آن ملت در طول تاريخ دارد. فرهنگ برتري‌جوئي و رقابت و طلب معيشتي فراتر از تقدير الهي، از جمله پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي هستند كه در تاريخ ايران كمتر ديده مي‌شود.

&lt;p&gt;شنيده‌ام كه صاحب شركت بزرگ كوكاكولا، در جواني بسيار فقير بوده. روزي پيرمردي را مي‌بيند كه نوعي شربت بسيار خوشمزه درست مي‌كرده، و همين سرآغازي مي‌شود براي كار او. آنها با هم شريك مي‌شوند و بتدريج كار را در اختيار مي‌گيرد و توسعه مي‌دهد تا امروز به اينجا مي‌رسد. و همچنين مالك شركت بزرگ «دوو» هم در زنده‌گي‌نامه‌اش مي‌گويد ابتدا يك كارگر ساده در يك تعميرگاه بوده. از اين نمونه‌ها در جهان بسيارند. اما چرا در ايران كمتر هست!؟

&lt;p&gt;يادم مي‌آيد هفت ـ هشت سال پيش كه براي درس و دانشگاه رفتم شيراز، هر وقت كه مجبور بودم ظهرها بيرون بروم، نمي‌توانستم حتي يك مغازه‌ي باز پيدا كنم. خب ما در يك منطقه‌ي ارزان‌قيمت خانه كرايه كرده بوديم، و بيشتر ساكنين آنجا مردماني بودند كه از اطراف شيراز به آنجا آمده بودند و همان فرم زنده‌گي‌‌ي روستائي و ايلياتي خود را آنجا پياده مي‌كردند، گرچه در خانه‌هاي امروزي زنده‌گي مي‌كردند و ظاهري كاملا شهري داشتند. اما مثلا وقتي صاحب مغازه مي‌ديد به اندازه‌ي رزق و نيازش در طول روز كار كرده، ديگر مغازه را مي‌بست و مي‌رفت خانه! عمه‌ي من كه يك شيرازي نسبتا متعصب است و معتقد بود؛ كمتر كسي همچون او به لهجه‌ي اصيل شيرازي حرف مي‌زند، و اين‌هائي كه در شيراز هستند اغلب از شهرهاي كوچك و روستاهاي اطراف آمده‌اند و شيرازي نيستند، وقتي براي‌اش از اين وضع آغاز و انجام نابسامان كار مغازه‌ها مي‌گفتم، براي‌اش كاملا طبيعي بود و مي‌گفت: خب اين‌ها براي روزي‌ي حلال كار مي‌كنند و به همان اندازه هم از خدا طلب مي‌كنند كه نياز دارند، و در واقع كار بيش از حد را حرص مال دنيا زدن مي‌دانند!

&lt;p&gt;در تمام مناطق جنوب كشور تقريبا همين تصور را از كار درآمدزا دارند؛ خوزستان ، بوشهر ، بندرعباس و فكر مي‌كنم در مناطق جنوب شرق كشور هم وضع همين باشد، گرچه من هيچ‌گاه آنجا نبوده‌ام. در سنندج و كرمانشاه هم كه براي سربازي آنجا بودم به شدت همين ذهنيت از كار و تأمين معاش وجود داشت، تا جائي كه گمان مي‌كنم اكنون هم آنجا همان شرايط وجود دارد ــ چنان‌كه اوضاع كنوني شيراز با آنچه آن‌زمان من ديدم بسيار تفاوت پيدا كرده. بخاطر دارم روزي را كه از يك گيوه‌فروشي در سنندج يك‌باره پنج‌تا گيوه خريدم، با وجود اينكه هنوز اول وقت كار روزانه بود، بعد از خارج شدن من درب مغازه را بست و رفت! اما در جاهائي مثل تبريز و همين‌طور در رشت و ساري كه مدتي آنجا بوده‌ام، و به‌خصوص در اصفهان، مردم به طرز عجيبي قناعت و افزون‌خواهي را در خود جمع بسته‌اند و يكي را به زنده‌گي‌ي فردي و ديگري را در زنده‌گي اجتماعي لحاظ مي‌كنند. چهار سال پيش كه تبريز بودم، داشتم در بازار و خيابان‌هاي پر رفت‌وآمد در احوالات تبريزي‌هائي كه از جهات بسياري با ديگر ايرانيان تفاوت‌هاي فاحش دارند دقت مي‌كردم، كه متوجه شدم؛ اينجا نه تنها كسي بيكار نيست، كه اصلا براي مشاغل استخدامي و حتي كارگري مجبورند در بازارشان آگهي پخش كنند!

&lt;p&gt;من اصلا تعجب نمي‌كنم از اينكه در مناطقي چون كردستان و خوزستان بيكاري بيداد مي‌كند. اين پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي و تاريخي در ايجاد مفهوم مدرن «توسعه» است كه باعث رشد زنده‌گي‌ي مدرن و توسعه‌ي شهرنشيني در استان‌هاي آذربايجان و اصفهان مي‌شود و در كردستان و خوزستان چيزي جز عقب‌مانده‌گي و فلاكت به‌بار نمي‌آورد. (همين‌جا بگويم كه اصلا نمي‌توان منكر علل بيروني‌ي عقب‌مانده‌گي مفرط در اين مناطق بود)

&lt;p&gt;درحالي‌كه بيش از سه قرن از طرح علمي و فلسفي‌ي مفهوم «توسعه» در غرب مي‌گذرد، ما امروز در ايران با موانع فرهنگي و تاريخي‌ي پذيرش مفهوم «توسعه» روبه‌رو هستيم. گرچه در اين عصر مدرنيسم هيچ تحول اجتماعي‌ي سريعي بعيد نيست، اما كساني كه در تب دموكراسي مي‌سوزند و آنرا حق مسلم خود براي همين امروز مي‌دانند و لاغير، آيا مي‌توانند در شرايط آرماني اين موانع فرهنگي و تاريخي را در كمتر از زمان يك نسل از پيش رو بردارند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5496904-107618224003589646?l=dark-ages.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dark-ages.blogspot.com/feeds/107618224003589646/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5496904&amp;postID=107618224003589646&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107618224003589646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5496904/posts/default/107618224003589646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dark-ages.blogspot.com/2004/02/blog-post_07.html' title='موانع تاريخي توسعه در ايران'/><author><name>Mc'Be</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5496904.post-107599489102694999</id><published>2004-02-05T18:58:00.000+03:30</published><updated>2004-02-05T18:59:52.890+03:30</updated><title type='text'>مرثيه اصلاحات</title><content type='html'>&lt;p&gt;پيشرفت و توسعه‌ي كار اصلاح‌طلبان، معجزه‌اي در تاريخ ايران از باستان تا آستان مي‌بود اگر به سرانجام مي‌رسيد؛ يك خرق‌عادت در تاريخ، تنها چيزي كه مرا به تلاش و حمايت از آنها وامي‌داشت. آري، همين من كه در مورد حكومت ديني به چيزي كمتر از سرنگوني‌ي آن راضي نمي‌شوم و حتي در اين زمينه هم به راديكال‌ترين شكل ممكن آن، حمله‌ي نظامي به ايران فكر مي‌كنم. زيرا اگر اصلاح‌طلبان در ايران به پيروزي و موفقيت مي‌رسيدند، نسل ما تا ابد همه‌ي بشريت را مديون خود مي‌كرد؛ وسوسه‌اي تكان‌دهنده كه همه‌ي دغدغه‌هاي ا
